تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

من اينجا بس است دلتنگي برايم. من اينجا بس است گريه برايم. من چقدر دلم شكسته شود؟ من چه‌قدر گلويم پر غصه شود؟ من چقدر له شوم؟ من اگر مثل تو بودم خوب بود، من اگر مثل تو قدرنشناس بودم خوب بود، كه بفهمي، كه بفهمي چه عذابي مي‌كشم، كه بفهمي چه كرده‌اي با من كه بهايش را بدهي... اما من خرم، خري كه به عكس‌العمل اعتقاد ندارد، همين مي‌شود خري من... من از سادگي خودم لذت مي‌بردم، من با اعتقاداتم زندگي مي‌كردم، من به همه خوش‌بين بودم، خرم، خرم چون حرف دلم را گوش مي‌دهم، خرم چون سعي مي‌كنم اهميت بدهم بر خلاف عقيده‌ام كه نبايد اهميت داد. مينشينم فكر مي‌كنم براي فلاني چه كار كنم كه دلش غنج برود، فكر مي‌كنم كه.... اصلن چرا اين‌ها را بگويم؟ دلم هم كه خالي نمي‌شود از گفتنشان، فقط پر تر مي‌شود كه خدا كند بتركد بميرم نبينم ديگر هيچ چيز را. اگر حال من خوب نيست، نمي‌خواهم بهترش كني، فقط تو را به جان عزيزت بدترش نكن، مگر حال بد به تو كاري دارد كه اين‌طورش مي‌كني؟ من اگر نيايم به سويت خيلي خوب مي‌شود؟ من اگر حذفت كنم از زندگي‌ام خوشحال مي‌شوي؟ من اگر دلم تنگ نشود، اگر نخواهم صدايت را بشنوم.... خيالت راحت مي‌شود كه بي‌عذاب وجدان نابودم كني نه؟

            مي‌دوني كه دوست ندارم اين‌طوري بنويسم، دوست دارم راحت بيارم رو كاغذ حرفامو، مي‌دوني كه دلم چقدر زود مي‌شكنه، اشكم لب مشكمه، به قول خيليا مرد نيستم، البته مي‌دوني كه به تخممن، مرد و خيلي‌ها رو مي‌گم. بشين دروغا و تهمتاتو بشمار ببين چند تا مي‌شه، مثل نقل و نبات دروغ، آخه چرا؟ مثلن فكر مي‌كني وبلاگ منو بخوني نخوني برام مهمه؟ شرمنده‌ام كه مهم نيست، ولي اين‌كه دروغ مي‌گي ناراحتم مي‌كنه، نه اين‌كه چون تويي كه داري دروغ مي‌گي، نه، چون دروغ حالمو به هم مي‌زنه كلن. از اين شاخه مي‌رم به اون شاخه، بيا خودتو بذار جاي مخاطبم، منم از همين الآن مي‌خندم به ريشت. فعلن كسي برام اون‌قدر مهم نيست كه بتونم بذارمش مخاطب نوشته‌هام، از اين جهت هم شرمنده. غرور؟ شخصيت؟ كي؟ تو؟ خيلي خنده‌م مي‌گيره، آخه هيچي نداري كه بهش بنازي. حنات رنگي نداره به قول قديميا، برو واسه يكي مظلوم‌نمايي كن كه باورش بشه، پيش من كه دستت روئه، پس بازم شرمنده.

            مثه بچه‌اي‌ام كه خورده زمين و پر از درد داره اشك مي‌ريزه و اون وقت بابا ننه‌ش هم وايسادن بالا سرش و مي‌زننش، هميشه اين‌طوري بوده برام، خب من اگه مي‌خورم زمين چرا يكي دستمو نمي‌گيره؟ چرا يكي نوازشم نمي‌كنه؟ چرا يكي بهم نمي‌گه مرد باش و گريه نكن؟ چرا يكي مرهم نمي‌ذاره رو زخمم؟ يكي قهر مي‌كنه يكي جوابمو نمي‌ده يكي تلخي مي‌كنه باهام يكي سرم داد مي‌زنه يكي تند باهام حرف مي‌زنه.... اين طوري كه درست نيست.... شما هم يه روز مي‌خوريد زمين و يكيو مي‌خوايد كه دستتونو بگيره، اين‌طوري نكنيد با من. خب اگه مشكلي با من داريد خرجش يه تلفنه فقط، خيلي رك و راست بهم بگيد، اين طوري كه خيلي بهتره، من مي‌تونم جواب بدمو از خودم دفاع كنم، هر كه تنها برود قاضي... من خيلي دوست دارم كه چيزي ازم تو دل كسي نمونه، حالا هر كسي مي‌خواد باشه، فرقي نمي‌كنه. اين خيلي بهتر از اينه كه فكر خوني كني و نظريه بدي واسه خودتو منو محكوم كني. اين طوري فقط خودتو خراب مي‌كني و شخصيتتو زير سوال مي‌بري، قانون طبيعت هم هست، واسه خودت هم پيش خواهد آمد. اذيتم نكن، فقط همين.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:19 توسط 012|
ميکنم من با رضايت اعتراف
کرده‌ام يک عالمه کار خلاف

از برای کودتای مخملی
دوختم يک تکه مخمل بر لحاف

يکنفر شلوار مخمل پاش بود
رفتم و با او نمودم ائتلاف

يک دعای کودتا از کربلا
با گل اُخرا، نوشتم دور ناف

گاز اشک‌آور نيامد گير من
پس خريدم چندتائی پيف پاف

هست در پستوی ما يک لامپ سبز
کردمش خاموش و روشن آن و آف

نيم‌ساعت نيز ديدم روی ديسک
سينمای محسن مخمل‌بباف

بود يک ماشين نمره خارجی
در خيابان، دور آن کردم طواف

نامه داده بهر من گوردون براون:
نشنوم شمشير خود کردی غلاف

گفت اوباما مبادا ول کنی
گفت هيلاری نشايد انصراف

من زدم ايميل به فيدل کاسترو
پاسخم را داده او با تلگراف

همچنين ديويد بکام از انگليس
اس.ام.اس زد: مای فرند، دتز نات ايناف

الغرض من غرقه‌ام در کودتا
مخملش سبز و اطو کرده‌ست و صاف

بازجوی نازنين حق با شماست!
بنده تسليمم بدون اختلاف

بی‌شکنجه، بی‌گروگان، اينهمه
اطلاعات درست و انکشاف!

پس برای تيرباران حاضرم
اشهد ان لا اله ان الاف!

چی شدم؟ چينی شدم؟ چينگ چانگ چونگ
يافت پايان اعتراف و کودتاف!

شين تسه چانگ ای جوانان وطن
من شدم از چانگ چينگ چونگی معاف

چان چه يانگه يان چيان کايچک خروج
شينهوا چانچينگ چينگی شون شکاف

يان کوانگی نودل و چيلی چماق
اسپيشال آفر دليور هوم شياف

ان لنا لل چينگه لاهو راجعون
بازچو چون سگ چهارين هاف هاف

(بيش از اين خواهی ببينی، هاديا
لحظه لحظه پا به پای ما بيا !)

هادی خرسندی

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:10 توسط 012|

            هنوزم چيزي هست؟ خيلي سخته كه ياد دوست داشتن بيفتي، عشق... تموم مي‌شي، دوست داشتن از ابتدا محكومه، زنگ مي‌زني و جواب نمي‌ده، قطع مي‌كنه، مي‌خواي ببينيش نمي‌ياد، مي‌خواد ببيندت بايد از همه چيزت بزني، كادوها مي‌پوسن تو دسته‌ت و گلا پژمرده مي‌شن، چشماتو خوب مي‌شناسي كه بغلشون بزني و شر شر بخوان دلتو خالي كنن كه خودتم مي‌دوني بي‌فايده‌ست، كاش يه چيزي بود كه جاشو پر كنه، حسرت بايد بكشي واسه دو كلمه حرف خوب، واسه مهربوني.... واسه چند دقيقه تنها بودن بايد چند هفته فكر كني و برنامه بريزي، نمي‌توني بهش بفهموني چه‌قدر دلت آتيشه براش، نمي‌توني بفهموني بهش كه عاشقشي، چون ذاتن نمي‌تونه عشق رو درك كنه، چون اون يه موجود خودخواه و بي‌احساسه كه توي احمق بي‌چاره عاشقش شدي، چون اون دوستت نداره، چون اون دلش پيش شصت نفر ديگه هم گيره، چون اون بلده چه‌طور خرت كنه..... به چه اميدي مي‌گي دوستش داري؟ اصلن اين چيه كه همه‌ش مي‌خواي همراهت باشه؟ تنهايي كه خيلي بهتره، همه چيز به ميل خودت باشه، مثل اون باشي، هيچي برات مهم نباشه، بي‌خيال باشي، گه مي‌خوره هر كي از معنويات حرف مي‌زنه، اين چيزا رو بايد بريزي تو كيسه و روش بالا بياري، بس نيست اين همه دل شكستنا و تحقيرها؟ اهميت؟ واسه شخصيتش؟ واسه انسان بودنش؟ صداقت؟ خنده‌دارن اينا، دروغ بگو بهش، چه فرقي مي‌كنه، زبون بريز، پول خرج كن، خوش بپوش، اينا براش مهمن، اينا قلبشو مي‌ريزن تو دلش نه قيافه‌ي كج و معوج تو و اون لبخند احمقانه‌ت، ساده‌لوح بدبخت. تا بوده همين بوده، تو درست مثل دوست داشتن توي دلت محكومي، محكوم به باخت، گريه، حسرت،
آه، غصه....

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 5:12 توسط 012|
یه وقتایی هست که آدم تنها بودن رو با تمام جزئیاتش و به صورت یکجا درک میکنه... بدبختی اینه که هیچ کاری نشه انجام داد... چون ۴ صبح شده و اصلن خوابت نمیاد... از سفر اومدی و افسرده ای... کاملن صفر.... چند ساعته داری گریه میکنی و بغضت هنوزم تو گلوت مونده. اصلن نمیدونی این بغض از کجا میاد.تکرار مکررات رو باز هم باید ببینی و افسرده تر بشی. کنار دریا وایسادی و حرف میزنی و خوشحالی. حکم ۴ نفره بازی میکنی و سیگار میکشی. پشت کامپیورت نشستی و بازی میکنی. رو تختت نشستی و کتاب میخونی. دوباره کنار دریایی و حرف میزنی و سیگار میکشی. دوباره داری حکم ۴ نفره بازی میکنی تا صبح. دوباره پای کامپیوترتی. دوباره.... تهرانی بابلسری مشهدی تهرانی تهرانی دانشگاهی خونه ای خونه ای دانشگاهی پارک کاشفی تهرانی بابلسری تهرانی پارک کاشفی خونه ای....

هیچ کاری نمیشه کرد. حتا نمیشه مرد. نمیشه آدمای خوشحال رو خفت کرد و ازشون پرسید چرا خوشحالی. نمیشه... نمیشه.... :((

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 4:13 توسط 012|
وقتی یه دفعه یه جمعیت بزرگ یه نفرو تنها میذارن... هیچ چیزی نمیتونه این جمله رو تموم کنه. هیچ تحلیلی رو قبول نمیکنم در این موارد. همه ک.س شر میگن. گور بابای همه. حالم به هم میخوره وقتی میشینی بیرون گود و زر زر میکنی و نظر میدی. بکف درستو بخون گه زیادی نخور لطفن. شرمنده یه کم اعصاب ندارم!!

پ.ن : به کوری چشم دشمنان من زنده و سالم و قبراقم!!! اصلن چرا باید مرده باشم؟ من همه رو دعوت میکنم به صرف قلیون به مناسبت پیروزی!! (هر کی خواست بیاد خصوصی براش توضیح بدم کدوم پیروزی!!) از ما گفتن بود نذارید مرور زمانش بگذره :)

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:12 توسط 012|
خدا هیچ کسو گیر ک.س مغزا نندازه. ملت از ننه باباشون میخورن میان با اسم های ساختگی اینجا خودشون رو خالی میکنن. اینجا دنیای متنه و کلمه و خیلیا اینو نمیتونن درک کنن. ک.س شر گفتن که کاری نداره. منم خوب بلدم. من بی دین و مذهب و ک.س کش کل آدم. تو که ادعای مسلمونیت میشه چی؟ ریدی بابا. اون دنیا باشه که کونت پارس بچه جون دست کم به این فکر کن. عقده داری میتونی مراجعه کنی به روانشناس که معالجه ت کنه نه این که بیای اینجا ک.س ببافی به هم. واسه خودت میگم. با ک.س شر گفتن معالجه نمیشی. منم تخم.م یه دنیا گنجایش داره همه رو ارجاع میدم بهش. باز تویی که باید بشینی پای نت حرص بخوری. برو زندگیتو بکن خب بذار راحت باشی. معلومه دستت به هیچ جا نرسیده تو سوراخ موشی میای اینجا زر زر میکنی. فردا بیا آزادی اگه لا پاته اونجا عر عر کن تا هزار تا ک.یر دست کم بره تو گلوت. اما نداری که. فقط میای اینجا گاله رو وا میکنی ان میریزی بیرون.  من میام بیرون. دوستام میان بیرون. با کفن میان بیرون. واسه شهادت. افتخارم هست که واسه این مردم و واسه کشورم جون بدم یا کتک بخورم یا هر چیز دیگه. تو چی؟ پوچی بدبخت. تنهایی.  خدا با ماست مردم هم با ما هستن. میبینی؟ ما جون میدیم و تو ک.ون میدی که جونت سالم باشه. همین قد بسته. کوچول چاقال.

پ.ن : امروز واسه شهادت بیاید بیرون....  نه این که خطری باشه... نه نیست.  تهش گلوله است و این که نفس بالا نیاد. ته تهش. هیچ چی نمیشه ولی واسه شهادت بیاید که اینا بدونن ما کی هستیم... سربلند بمونیم...

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 4:21 توسط 012|
نمیدونم... یه حس عجیبه. همه میدونیم که با حرفای امروز..... کار از کار گذشته. شنبه برای شهادت میام / بیاید بیرون......

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:33 توسط 012|
جمعی از طرفداران آقای ا.ن در میدان ولیعصر: (خودتون  مقایسه و قضاوت کنید) :

قشر طرفدارهاي ا.ن

منبع : اعتماد ملي

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:44 توسط 012|
تا حالا تو عمرم انقدر افسرده نشده بودم. اصلن نمیدونم چی کار باید بکنم. میشینم تو اتاقم تا وقت بگذره.  موبایل ها  هم یه سره قطعه. فک کنم هر وقت میخوان جنایت کنن قطعش میکنن. امروز بی بی سی پرشین فیلم تیراندازی رو نشون داد که مال دوشنبه بود. بعد اینا تو تلویزیونشون که دیدنش حرام میگن میخواستن پادگان رو بگیرن. کوی دانشگاه رو هم که هیچ کس پیگیری نمیکنه. فقط میخوام یکی بیاد هم بگه چه غلطی باید بکنم. این آزادی مطلق واقعن جالبه : چوب و چماق و قمه و باتوم و بستن روزنامه ها و قطع موبایل ها . اینا خیلی آزادیه واقعن.  کافیه دستت رو ببری بالا تا قطعش کنن. البت فک کنم دیگه اینا به آخرشون رسیده باشن... مگه تا کی میتونن جنایت کنن و هیچ کس هیچ چیزی نگه؟  دارم سکته میکنم از حرص چیزایی که تو اخبارشون میگن... با چه رویی واقعن؟ مگه اینا نمیبینن مردم بی گناه رو زیر تیغ این دولت؟  اتوبوس رفت رو هوا رفت به درک. اون یه شیئه. اون جوونی که خونین و مالین افتاده تو خیابون رو چرا نشون نمیدی بی شرف؟  اون زنی که از این بسیجی های ....... ....... سیلی خورد رو چرا نشن نمیدی؟ خدا برداره نسل این چماق به دست های مزدور حیوون رو...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:17 توسط 012|