|
تند تند تایپش كردم، غلط تایپی زیاد داره، ببخشید. نمیدونم، حالا از جهت مقابل، باید بگم كه ببخشید، ببخشید كه تكلیفم با خودم معلوم نیست. ولی همهش تقصیر خودم نیست، خب من میترسم. از شكسن خوردن، شكستن. من همیشه دنبال یه جای امن بودم، اكثر اوقات هم بهش رسیدم. ولی اون شكستها، اون شكستنها برام سخت بوده. خیلی سخت. آخه انتظارای منم خیلی بالاست، با اینكه میدونم نباید انتظار داشت كلن تو این دنیا، اما اینم یه جزء از منه، كه از بعضیا انتظار دارم، از بعضیا خیلی زیاد انتظار دارم، حتا از اینكه انتظارهام برآورده نشه هم میترسم، میترسم یه روز یه چیزی ازت بخوام كه كلن همه چیز رو عوض كنه، نظرت رو نسبت به من هم عوض كنه. به خاطر افكارمه، به خاطر عقایدم، نمیدونم اینقدر شهامت دارم كه شكستهایی رو اگه باشن قبول كنم یا نه. میدونی افكار من خیلی متفاوته نسبت به عقاید و افكار تو. دارم اینجا مینویسم، نمیدونم اصلن بخونیش یا نه، اصلن نمیدونم چرا دارم اینجا مینویسمش. فقط میدونم بقیه چه فكرهای احمقانهای كه الآن با خودشون نمیكنن. مهم هم نیست اصلن. چی داشتم میگفتم؟ آهان. ببین نوع دید تو نسبت به دنیا، محدودیتهایی كه برای خودت ایجاد كردی، سرگرمیهات، علاقهمندیهات، نوع لباس پوشیدنت و حرف زدنت و تمام این چیزا، خب خیلی مهم هستن. یه چیزی بگم، همین محدودیتهایی كه تو داری، از هر نوعی، ممكنه جلوی خیلی از كارهایی رو كه ما با هم بتونیم انجام بدیم رو بگیره، اصلن ممكنه وقتی برات باقی نذاره كه با هم بگذرونیمش، من نمیدونم میتونم باهاشون كنار بیام یا نه، حرف من این نیست كه مثلن تو كه اونطوری لباس بپوشی یا اونطوری حرف بزنی بده، نه ممكنه خوب باشه یا نباشه، ولی توی دید من، توی نظر من تاثیر میذاره. یا خیلی چیزای دیگه. ببین من توی خانوادهای زندگی میكنم كه از سر تا ته با همهی اعضاش فرق دارم، یعنی كلن با هم خیلی وجوه اشتراك نداریم. پدر من پدرم بود و مادرم هم مادرمه، سعی میكنم تا جای ممكن حرفاش رو گوش بدم و بهش احترام بذارم، ولی باز خودمم، اگه یه جا ببینم حرف مادرم با عقاید من متناسب نیست، در كمال احترام یا حتا به همراه كمی بیاحترامی، میگم مامان من نمیخوام این كار رو بكنم، یا مامان من میخوام این كار رو انجام بدم. مادرمی، واست احترام قایلم، اما تا یه حدی. حتا اگه مادرمی باید قبول كنی كه من یه آدم دیگهام، منم عقاید خودم رو دارم نه مال تو رو. آره این ممكنه مادرم رو خیلی ناراحت كنه، اما حقیقته. نمیدونم چرا اینا رو گفتم، نمیدونم اصلن ربط داره یا نه. من اصلن نمیگم بیایم همدیگهرو مثل هم كنیم. نه، این كاملن اشتباهه. و غیر ممكن. ولی باید ببینیم تا كجا میتونیم عقاید هم رو تحمل كنیم. نمیخوام كلی بگم ها، دقیقن برعكس، عقایدی كه در مورد خیلی جزئیهای زندگی هم نظر داده و تو داری ازش تبعیت میكنی، ممكنه من نتونم تحملشون كنم. یا چیزایی كه من فكر میكنم رو ممكنه تو تحمل نكنی. آخه كلن قید و بندهای زندگی من خیلی فرق داره با محدودیتهای تو. اصولن محدودیتهای من اونجایی معنی پیدا میكنه كه باعث ضرر دیگری باشن، یعنی اصولن به محدودیت فردی اعتقادی ندارم و نخواهم داشت، میدونی مشكل از اونجایی شروع خواهد شد كه یه عقیدهی تو با یه عقیدهی من در تضاد باشه و ما راجع بهش هیچ حرفی نزده باشیم، به نظرت چی پیش مییاد؟ ببین مثلن یه كلمه كه من باهاش مشكل دارم و حتا شنیدنش حالم رو به هم میزنه، گناهه. و احساس گناه. تو عقل داری و احساس، با یكی از اونها تصمیم میگیری و یه كاری رو انجام میدی. اون كار تموم میشه و میره پی كارش. بعد تو احساس میكنی یه مقرراتی رو زیر پا گذاشتی و اشتباه كردی. یا مثلن چون احساست تصمیم گرفت و عقلت رو زایل كرد گناه كردی و حالا گناه كاری. عزیز من، تو واقعن مگه عقل نداری؟ ببین تو نمیدونی بعد از مرگت چه اتفاقی برات میافته و این فكر ممكنه كل زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده و ناراحت و افسردهت كنه. میبینی كه یه سری قاعده وجود داره، كه در مورد پس از مرگ هم حرف زده، حرفهای وحشتناك و حرفهای خوب. خب تو كه نمیخوای فكر كنی بعد از مرگت اتفاقای وحشتناك و سخت وجود داشته باشه، پس مییای حرفای خوبش رو میگیری، میبینی گفته این كارا رو بكن و این كارها رو نكن تا پس از مرگت خوب باشه. پس تو هم برای اینكه فكر كنی پس از مرگت خوبه، یه سری كارا رو انجام میدی. و هر دفعه كه اون كارها رو انجام میدی، احساس آرامش عجیبی میكنی، چون خیالت راحت میشه كه داری به اون پس از مرگ خوبه نزدیك میشی. بعضی موقعها هم كه كارای خلاف قاعده میكنی اول دنبال توجیه میگردی بر طبق اون قواعد، بعدش اگه نشد احساس گناه مییاد سراغت و میری سراغ توبه و .... كه یه وقت فكر نكنی پس از مرگت وحشتناك باشه. یه اصلی هم بعضی وقتا اضافه میكنی كه خدا مهربونه، بخشندهست كه باز هم خیالت راحتتر باشه، مثل وقتی كه به خودت می گی، استاد خوب نمره می ده، تا سر امتجان استرس نداشته باشی. من واسه این اعصاب میریزه به هم كه داری برای فرار از پس از مرگ وحشتناك (یا رسیدن به پس از مرگ خوب) محدودیتهایی برای خودت ایجاد میكنی كه دلیلشون رو نمیدونی. یا سعی داری توجیهش كنی. از طرفی عقل هم كه داری، خوب فكر كن و ببین اگه میخوای بعدن از گناه و احساس گناه حرف بزنی، خب انجامش نده. یه مشكل دیگه اینه كه این گناهها یكی از چیزاییه كه میتونه واسه ما مشكل ایجاد كنه. و یه چیز دیگه، در مورد كشش توئه، یعنی منظورم خواستههاته، فكر كنم توقع داشته باشم كه هر چی هست بهم بگی، چون توی قرارداد قراره دو طرف واسه هم یه كاری رو انجام بدن، نه اینكه فقط یه طرف. قاعدتن تو باید یه چیزایی رو بخوای و بیانشون هم بكنی، و این كه بگی اصولن چیزی نمیخوای كه نمیشه. من واقعن ناراحت میشم وقتی حس كنم تو چیزی رو میخوای ولی انجامش نمیدی یا ابرازش نمیكنی، باعث آزارم میشه مطمئنن. ببین یه وقتی عرف هست، مثلن سه تا غذا روی میزه كه دو تاش ارزونه و یكیش خیلی گرئن، تو دلت اون گرونه رو میخواد چون دوستش داری، ولی چون از نگاه بقیه میترسی، ازش بر نمیداری. ولی اینا توی روابط عمومیه، نمیدونم چی میتونه باعث بشه كه چیزی رو كه میخوای رو بیان نكنی، ولی امیدوارم این حست رو كمی تعدیل كنی. از یه جهاتی واسه من خیلی خوبه ها، ولی حس خوبی بهم دست نمیده. در مورد بیحسیت، تا حالا احساس نكردم كه لازمه، یا احساس نكردم كه چیزی كمه، ولی هر وقت احساس كنم حتمن بهت خواهم گفت، این برای من مشكلی ایجاد نمیكنه، واقعبین هم كه باشی، برای ما مشكل ایجاد میكنه نه من. از این میترسم یه روز این بیحسی برام سوال ایجاد كنه كه تو واقعن دلت می خواد یا نه. نمیدونم، همین، اصلن نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه، شاید بیشتر واسه این نوشتم كه یادم بمونه، كه یادم باشه راجع به چه چیزایی باید حرف بزنیم. اصلن نمیدونم... پ.ن : چشماتم خیلی قشنگن، تازه عمقشون رو كشف كردم، میترسم یه روز توشون گم بشم و دیگه پیدا نشم. برقشون بعضی وقتا میگیردم و ولم نمیكنه، دوست دارم بشینم و ساعتها توشون پرواز كنم. + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 18:56 توسط 012 |
یه روزی میسه كه دیگه نه من باشم، نه تو. داستانمون میمونه، روی زمین یا تو آسمونا. نه دیگه این روزا كه با هم میگذرونیم، نه دیگه این شبا كه فاصله بینمون دیواره. نه عقیدهی تو و نه بیاعتقادی من، نه این اضطراب گرفتن دستات و نه آرامش نگه داشتنشون تو دستام. آره ما هم آدم، مثل تمام آدمای دیگه، همهش خاطراتمون برای فرار از تنهایی و عاقبتمون، تنهایی، تو جدا و من جدا، ما جدا. شاید این لحظههامون رو قدر بدونیم و شاید نه، دلامون كنده از هم دیگه و مرده توی قبر، روح و خدا و آخرت. فقط تصوری كه بمونه از وجودمون. بریم پی سعادت و یادمون نباشه این زجرا كه بیهم میكشیدیم از دوری هم، خدایا این چه دنیاییه كه ساختی؟ + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 2:53 توسط 012 |
عكست اينجاست، توي قاب عكس روي ميز. خودكارو ميذارم رو ميز و برش ميدارم. لبخند روي لبته و نگاه ميكني به من، به دوربين. دستامو كه قفل كنم پشت سرم و تكيه بدم به پشتي صندلي، روبروتم. يه چيزي توي قلبم ترشح ميشه ميريزه تو دلم، پخش ميشه تو تمام بدنم. ضعف ميكنم و موهاي تنم سيخ ميشن. خودمم افتادم تو شيشهي قاب، يه ليوان چاي اون طرف ميز، برش ميدارم و نزديك ميشه به لبام. جاي لباتم خاليه كه جاي ليوان باشه، سرخيش از توي قاب ميزنه بيرون و بوي عطرتم ميپيچه تو اتاقم، نيستي بغلت كنم عطر تنت بره تو وجودم، دلم سرد ميشه چاي روي ميزم گرمش نميكه، جاي تو خاليه توش، پر نميشه. از وقتي اومدي نوشتنمم سخت شده، چيزي يادم نميياد، چيزي يادم نميمونه. جملههام همه كوتاهن، دستامم ضعف داره، از وقتي گرفتيشون، ديگه بدون دستات آدم نشدن. اين جملههامو تند نخون، آروم آروم، بذار حرف بزنن باهات. صداي گريههام پخش نميشه تو خوابت؟ صداي خندههات ميپيچه تو اتاقم، جمع ميشه توي سرم، سرم گرم ميشه. اشكم ميريزه كه نيستي، كه ميگن خدا هست ولي تو نيستي. خدا رو ميگن بخواي هست، تو رو بخوام چي؟ نيستي. عكست توي قاب فقط، با سرخي لبات و خندهي روشون و برق چشمات، مثل نيزه توي قلبم فرو ميره و همونجا ميمونه. درد داره، كي ميدونه؟ وقتي نيستي همهش درده از سر تا پا، تو كه ميياي رنگ هم باهات ميياد، اتاقم رنگي ميشه، رنگ رنگاي روسريت. نه همين الآن، از عكس ميياد بيرون و پخش ميشه تو اتاقم، زرد، آبي، قرمز، نارنجي، سبز، ولي رنگ لبهات كه نميشن. حالا ميدوني چرا دنيا برام رنگ نداره؟ نه، طعم هم نداره، لب كه گفتم چه موجود عجيبيه، از وقتي لباي تو اومدن تو زندگيم. حالا همين جا روي صفحهي مانيتور هم هستن. نميشه نديدشون، بذار داد بزنم به همه بگم، نميشه تركت كرد. تابستون شد، ديگه زمستون نيست كه همو بغل كنيم گرم بشيم، ذوق كنيم. ميگم به جاش همو بغل كنيم با هم عرق كنيم، خيس بشم تو داغي تن تو و بسوزم، بگم منو بسوزون، نابودم كن، ميخوام از سوختنم لذت ببرم. من و تو و خورشيد، با هم بدوييم تمام خيابوناي تهران و برسيم به هم، ميرسيم به هم. تشنهم ميشه، عطش دارم، واسه لبات، ميخوام وصل بشم به منبع هستيم، به وجود تو.ديگه جدا نشم، هميشه بمونم همونجا تا بميرم. چشمهات از پشت شيشه... قاب عكست كنارم شبها به جاي تو... توان نوشتن ندارم. + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 13:11 توسط 012 |
هزار جهد بکردم که یار من باشی پ.ن : از این بهتر نمیشد بگه. + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 11:35 توسط 012 |
صدا مییاد، شبا از پشت دیوار اتاقم. روباها جمع میشن، میدوئن روی برگای باغ مردهی اون پشت، میایستن و با جیغای خفیفشون حرف میزنن. از این دیوار نمیتونم رد بشم برم اون طرف، نمیتونم برم بهشون بگم من میخوام بخوابم ولی خوابم نمیبره، بیاید با هم حرف بزنیم. جن و آل هم میگن داشته این پشت، یه موقعی پشت نبود اسمش، خونمون بود كه شبا از تهش میترسیدم. حالا شده پشت اتاقم. اتاق تاریكه لباسا عین لولو خرخره شدن، میچرخن دور سرم با دیوارای اتاق و من میترسم از اینكه هستم، از این كه تنها هستم و دستهای خدا نیست كه بگیرمشون، ازش بپرسم چرا و جوابم رو بده و خیالم راحت بشه، تخت بخوابم تا ابد. صبح كه بلند میشم بازم ساعت از نه گذشته، نه روباهی هست نه خدایی نخ ترسی نه حوصله واسه ثبت نام كردن كلاس زبان و نه حس گرسنگی برای خوردن صبحونه و نه هیچ چیز دیگه، همه میرن تا شب. سرم درد میكنه اعصابم داغونه، یه جمله افتاده توی سرم تق تق صدا میده میخوره به جمجمهم : قصه تموم شد، قصه تموم شد، قصه تموم شد. یه روز صبح كه بلند بشم، دنیا رنگش عوض شده. یه كم خاكستریتر، یه كم واضحتر، چهقدر قشنگه لعنتی. مثل فیلمای سیاه و سفید با كیفیت بالا، مثل فیلمای جدید سیاه و سفید مثلن قهوه و سیگار. چه كیفی داره اینطوری، قشنگتر از تكام رنگهای قشنگ دنیا، میخوامش، میخوام بغلش كنم و داد بزنم دوستت دارم. همین طور خوابیدم روی تختم و فكر میكنم. فكر میكنم و دلم غصه میگیره، از همه طرف، اما نمیدونم. كاش كلاس زبانم نبود و سه ماه كامل استراحت میكردم. مامانمم كه امروز داره میره مسافرت، خونه دلگیر میشه و سوت و كور. اون وقت منم همهش هوس میكنم كه نرم كلاس زبان و ثبت نام هم نكنم. تو هم كه هزار دفعه گفتم بیا خونهمون و نیومدی، حالم بده، حوصله ندارم. نه حالم بدم نیست خدایی، فقط حوصلهی كلاس زبان و ثبت نامش رو ندارم. میخوام بشینم تا شب یه بند بازی كنم و فیلم ببینم و كتاب بخونم و مسئله حل كنم ولی... شبا روباها، روزا هم این كلاغای مادرج.نده، دست از سرمون برنمیدارن كه. قار قار قار، خب ك.یر. خب پاشو بیا بریم دربند دیگه، من حوصلهم سر میره تو خونه، اونوقت صبحم زود بلند میشم. آهان، الآن یادم اومد. من شام میخوام تو دركه، زود زود زود. هادی جون نمرههای جدید اومده و معدلا معلوم شد دیگه، حالا میتونی دلتو صابون بزنی واسه كلم قرمز كنار كباب، وای دهنم آب افتاد، هیچ راه فراری هم نیست، بایدیه، ندی به زور میگیرم. اینجوریاس دیگه داداش. تئاتر و سینما هم رسمن تعطیل چون هوا گرمه نمیچسبه، سیگار و حشیش و .... هم تو گرما حال نمیده اصلن، اون قرمز خوشگلا بد نیستن. ولی من كه حالم خوب نمیشه، من یه چیز دیگه میخوام. تازگیا یه تیكهم گم شده انگار، نمیدونم كدوم تیكه و نمیدونم كدوم نامردی بر داشته كنده برده، اگه من دستم بهش برسه كه میدونم چی كارش كنم، جیگرشو از حلقومش میكشم بیرون كباب میكنم میدم دراكولا بره تو قصرش بشینه بخوره حال كنه. اصلن شوخی ندارم الآن، كلی هم حرص دارم. سگ آبنكشیده بخوردت. یه فحش جدید راستی : آبچ.اقال. بعضیا میخوان برن كتاب اعمال حقوقی دكتر كاتوزیان رو بخونن تو تابستون، آخه بندهخدا، تو بیا برو اون واحدایی كه پاس كردی رو قوی كن، نمیخواد پیش پیش بازی در بیاری واسه ما، برو زبان فارسیتو قوی كن اول، بعد بیا حقوق بخون داداش، اصلن بیا برو ریاضی حل كن یه كم از این خنگی دربیای خب، تو اصلن میدونی دو دو تا چند تا میشه؟ اگه میدونی بگو دیگه، نه بگو ببینم. عزیزم شما برو مقدمهی ناصرخان رو بخون اول، عجله نكن، بعد به اعمال حقوقی هم میرسی ایشالا. از ما گفتن بود... وقتی نید فور اسپید رو كامپیوترم هست، احساس میكنم نوشتن كار كاملن هجویه، اونم با این مغز تیكه تیكه كه این روزا دارم، كو تا مغزم جوش بخوره، البته یه نفری این وسط خیلی خوب كمك میكنه، ولی من همچنان نه حس كلاس زبان دارن نه ثبتنامش رو. ولم كن بذا برم بازیمو بكنم. + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 11:2 توسط 012 |
میخوام بنویسم، از همه جا، از همه چیز، اتفاقای این دو سه هفته، همهی موضوعا مییان تو ذهنم و میرن. نمیمونن. دیروز امتحان آخر بود و تموم شد. اینم یه ترم دیگه، یه ترم ناموفق دیگه، از هر نظری كه بگی. تنها نكتهای كه توی آخرین لحظات ترم اتفاق افتاد و یه مقدار خوشحالم كرد، نمرهی درس مدنی بود. اهل دل میدونن كه استاد غمامی نمرههاشو چه طوری میده، من 17 شدم و این برام خیلی لذتبخش بود، چرا؟ از دو جهت : 1. اكثریت نمرههای كلاس پایین بود و چند نفر از بهترینهامون امتحانو خوب نداده بودند. 2. ظهرش كه بشرا بهم گفت نمرهها اومده و نمرهی چند تا از بچهها رو گفت، من گفتم حتمن افتادم. دپرس شدم رفتم پارك ملت یه ساعت زودتر از كلاسم و .... آخه من بعد از امتحان جواب سوال یك و دو رو كه پرسیدم، جوابم فرق داشت، مطمئن بودنم كه میافتم. آخه خودم رو دیدم و اونا رو، اونا كه درسخونامون هستن و یه ترم تلاش كرده بودن واسهی درسا، گفتم لابد اونا درست میگن دیگه. شك نداشتم كه میافتم. ولی خب... خدا رو شكر. 3. (دوی مكرر) یكی از دوستان هم 15.50 شده بود كه باعث خوشحالیم شد واقعن. حالا من تو پاراگراف قبل یه موضوع رو به كلی حذف كردم، تا بعضیا دنبالش بگردن. البته میدونم كه همون بعضیا اصلن به فكرش نبودن و دنبالش هم نگشتن. عرض كنم اتفاق دیگهای كه اون هم در همین اواخر ترم به وقوع پیوست، پیدا كردن یه دوست خیلی خوب بود. البته امیدوارم بعضیا غره نشن، دوستی كه به نحوی، هر چی به پایان ترم نزدیك شدیم ارزشش برام بیشتر شد و یكی از حرفاش روی من اثر زیادی گذاشت. البته خودتم الآن نمیدونی كه چه حرفیت بود، ولی به هر حال برای من خیلی مهم بود، فكر كردم و دیدم حرفت خیلی كاربردی و موثره. حالا از این جهت كه با هم دوستیم خیلی خوشحالم. و امیدوارم كه بتونیم دوستای خوبی واسه هم بمونیم و قدر همدیگهرو خوب بدونیم. همین جا لازم میدونم بگم پیرو بحث شخض ثالث كه داشتیم با هم، دیگه ماشین دربست نگیریم چون خیلی گرونه! و واقعن به صرفه هم نیست. تاكسی، اتوبوس. هه هه. توی این یه سال تحصیلی خیلی اتفاقای عجیب و غریب و متنوعی افتاد. اتفاقایی كه خیلی روم تاثیر گذاشتن و برام خیلی تجربهها داشتن. تجربههایی كه شاید ده سال طول میكشید تا كسبشون كنم. ولی خیلی سخت بود، خیلی. ثانیههام هم كش میاومدن، اونقدر تحت فشار بودم كه كاملن زندگی، زنده بودنم، فراموشم شده بود. حالا كه نگاه میكنم، همهش تجربهست. چیزیم كه این تجربهها رو بهم داد، یعنی لازم بود تا تجربه كسب كنم، این بود كه خودم رو دچار بزرگی كاذب نكردم. خیلی وقتا مرزها رو شكستم، خودمو تابلو كردم، غرورمو خرد كردم، خواستم جوونیمو كرده باشم دیگه. بچه بودم، ولی بزرگتر شدم و میشم. حالا میدونم اون بچهای نیستم كه پاشو گذاشت تو دانشكدهی حقوق، اون بچهای نیستم كه همه گولش زدن، خرش كردن. اون بچههه نیستم كه همه لهش كردن و از كنارش گذشتن، حالا دیگه نمیذارم هیچ كسی این كارارو بكنه. من مفهوم خوب بودن رو با احمق بودن قاطی كرده بودم كلن. حالا یه مقدار قاعده برای خودم تونستم وضع كنم، تمام ك.سشرایی كه بگید هم كلن و مشاعن دایورت به ت.خم چپم. هیچ كدومتون برام اندازه ا.ن هم ارزش ندارید، جز تعداد اندكی كه از اصل مستثنا شدن و به طور مشخص توی قانون زندگیم ذكر شدهن و طبق قانون جدید نسخ نشدن. تعدادشون كمه. ارزششون زیاده، این مهمه. تاثیر رشتهی حقوقه دیگه، گند زده به نثرم. امروز ظهر، سر ناهار، بنا شد كه ظرفارو من خدمتشون برسم. من كه حرفی نداشم، تازه از خواب بیدار شده بودم (ساعت دو) یه كم خسته بودم فقط، حالا من هیچی نگفتما. مامانم گفت بشور بعدن به دردت میخوره، داداشم گفت بعدن زن میگیره، زنش میشوره. خواهرم گفت : مگه زن فقط باید بشوره؟ مامانم گفت : اومدیم و خواستی بری خارج از كشور (قبل از كنكور میگفت شهرستان، وای من قربونت برمممم!) تنها بودی باید یاد بگیری كاراو خودت بكنی. خواهرم گفت : توی اروپا تمام كارها رو مردها و زنها با مشاركت هم انجام میدن. داداشم گفت : اگه این طوریه كه مشكلات خانواده پیش نمیاومد، خواهرم گفته بود : كارا باید تقسیم بشه. داداشم گفت : ما الان باید خیلی بالاتر بودیم (غیر مستقیم گفت كه زنهای خانواده مارو آوردن پایین). خلاصه بحث پیش میرفت و من در عجب. یه سفسطهای میكردن كه من كه استادشم مونده بودم خدایی، جالب بود واقعن. نتایج اخلاقی : یكی از مشكلای فكری من اینه كه با وضعیت كشورمون، میشه طرفدار حقوق زنان بود یا نه؟ خواهرم وقتی میگفت توی اروپا.... هزار تا نكتهی دیگهرو كاملن فراموش كرده بود، كسی هم نگفت كه تو اروپا همه چیز زن و مرد برابره، توی ایران چی؟ وقتی زنامون اكثرن خونهدارن و نهایتن كارای ردهپایینتری رو نسبت به مردا انجام میدن، از اون طرفم مسئولیت خونه با مرده، مهر و شیربها و نفقه هم روش، تساوی رو پیدا كن شما. تازه سربازی رو ترو خدا فراموش نكنید. نماد علنی نابرابری به نفع زنهاست توی ایران، حالا حقوق زنا رو باید دفاع كرد؟ همین سربازی، خیلیها رو سیگاری میكنه، معتاد میكنه، بیماریهای جنسی رو رواج میده، پسرا رو از درس خوندن برای كنكور وا میذاره، استرس بهشون وارد میشه. دو سال از بهترین سالهای زندگیشون رو میگیره، هیچ درامدی هم براشون نداره و..... چند تا بگم؟ اون وقت این نظام وظیفهی ك.یری دفاع كردن نداره؟ اون ظرف شستن باید مشترك باشه؟ یعنی چی واقعن؟ خندهداره. ارث دوبرابره، در عوض مسئولیت خونه هست، نفقه و مهر و... هم هست، سربازی هم هست، خرج بچه هم هست، جنگ هم بشه زنا رو كه نمیگیرن ببرن جبهه. مرد میتونه چهار تا زن دائم بگیره بینهایت صیغهای. یه سوال دارم، خداییش، یه زن رو با ده تا مرد تنها بذاری توی یه سالن در بسته، یا اصلن توی دنیا، چهقدر میل داره كه نجات پیدا كنه از اون جا؟ حالا برعكس، یه مرد و ده تا زن، مرده چهقدر میل داره كه از اونجا بره بیرون؟ البته میبینیم كه تو ایران نابرابریهایی كه به نفع مرده داره برداشته میشه ولی نابرابریهایی كه به نفع زنه پابرجاست بدجور. فعلن همین، حوصلهی نوشتنم مثل قبل نشده هنوز، برم یه چیزی بخورم، وقت واسه نوشتن زیاده. + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 22:51 توسط 012 |
هي، هي، هي با توام، نرو اونور. خطرناكه. من رفتم ميدونم. ميافتي ميميري بدبخت. امروز بهم زنگ نزده، نميدونم چرا. نكنه زده باشه به سيم آخر، نكنه تموم كرده باشه. تو جاده بود كه تصادف كرده بود، يه پيكان آبي فيروزهاي داشت، تنها ميرفت ملاير براي مراسم چهلم، ميگن فرمون رفته تو شيكمش، ماشينش له شده. من كه چيزي نگفتم، گفتم حاضر شو بريم، خودش نخواست و گفت : خودم ميخرم. به خدا من منظوري نداشتم. اه. گذاشت رفت مشهد. نميدونم چرا اين جزوههه، اين درسه، پيش نميره اصلن، ولش كردم، حالا چهار تا امتحان مونده كه اندازه چهار ماه اعصاب آدمو خراب ميكنه، چهارشنبه همه چي تموم ميشه، همه ميرن پي زندگيشون، خانوادهشون، فاميلشون، كارشون. همه چي گذشته، ميذارم براي ترم بعد، عشق و عاشقي معضله اين وسط كه با ماده و اصل هم حل نميشه، پيچيدهتر از سوالاي مدنيه، جوابشم كه قطعي نيست، هر كسي يه نظري داره، بستگي داره عيني ببيني يا ذهني، به درك هر چي ميخواد باشه، باشه. صورتمو بذارم روي دستات، توش جا ميشه، ديدي صورتم چه قدر كوچيكه، مغزم شده اندازهي فندق، سلولاي خاكستري سياه شدن، سوختن. لباساتو كه در بياري ميبيني كرم زدي، حالت از خودت به هم ميخوره، وايسا جلو آينه ببين چي بودي چي شدي، دندونات گفت زرد شدن، سيگار كشيدي همه فهميدن. بريم منو يه جا بستري كن خوب بشم تو رو خدا، ميدونم كجا بسنريم كن، تو بغل خودت، دستامم ببند، محكم به دستاي خودت، باهام نفس بكش بذار خرت خرت گلوم بره، خودكار قرمز بردار لبامو رنگ كن كه خوشگل بشن، چشامو ببند برام لالايي بخون، كه خوب بشم از اين كثافتدوني برم بيرون، كه قلبم بلرزه بيشتر از آخرين درجه صداي سابووفر ماشين داييم. قفسه سينهم چه قدر درد ميكنه.... فتيله رو بكشم پايين، تو تاريكي نمونيم بعدن. ناي نوشتن ندارم، يه رياستارت لازم دارم، نه، يه دورهي ريكاوري. واقعن خستهم. كاش اين چهار تا هم زودتر بگذره، كاش چهارشنبه هم زودتر بگذره. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 19:39 توسط 012 |
هادی جون دیدم نذاشتی گفتم دیگه... ورس سومش رو كه اوج میخونه خیلی دوست دارم، مخصوصن دو سطر اول رو، خیلی خیلی خوبه. مسلط مثل همیشه آماده برای حرف زدن با هركی من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم {پیشرو}: دارم كنار جزیره روی آب شنا میكنم و از شیطان وجودم میشنوم صدایی بلند خب شایدم من مصادف با خشم الهی شدم انگار تیری نمونده و اسیر خشابی پرم آره من همونم كه قرض دادم به بازی تفنگ ولیكن اسیر سرنوشت اضافی شدم و دارم تو فصلا نزدیك میشم به پاییز و مرگ كه تا ابد تنها بمونم یه جای تاریك تنگ و من تو اتاقم تنهام با نور مهتابی چون كه خیلی وقته گذشته روز برفبازی و كاش باز بر میگشت حس خوب تنهایی من و خیابونا با یه سوپور شهرداری و حمالی من گذشت حدود ده سالی مشكلاتم كوه بود چون نگاه كردم از پایین نفتالین شده بودم لای لباس مردم و رفیقام نبودن حتا قد تعداد انگشت من یه فراری بودم، منو تو كوره نندازین تا روح من بكشه رو دل كوه یه نقاشی كه هر مسافری اونو ببینه توی جاده و گیر نكنه تو یه مسیر دور و ساكت و نشه اسیر عشق غول خوابش و خونهشو عطرآگین كنه با بوی كاهگل منم میشم اسیر جادوی جاده وقتی تا آخر راه باهام آذوقه باشه من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم {ساتراپ}: روحم اگه شاهی منتظر كودتا باش چون كه میخوای بخوری از خدا تو چوب كارات چون روزگارها گذشت و مونده بارها و سنگینیشو من از توی كوچه بازار بوی بارونو حس نكردم از روی آسفالت چون مشاممو پر كردن از بوی آشغال اما من میخوام بپرم از روی سالهام چون اینجا فرقی نداره بود و نبود ساتراپ من همهی خوابای خوبمو نصفه كاره دیدم اما با این حال از زندگی استعفا نمیدم چون تو فردام و تموم شده قصههای دیشب و همه فكرم بالا رفتن از پلههای دیگهست آخه من میخوام بخندم به همهی گذشتهم چون شوق آرزوهام رفت به یه مثلث من فكر میكردم بزرگ باشه قلب یه هنرمند ولی دیدم نوك یه تپهی بلندم اما دنیا همونی كه میخواستم نبود مسخ شدم و هنوز بیداره عنكبوت اگه سات جلو مشكلات ایستادهتر نبود چون روحش همواره میخوابه در درون من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم {اوج}: بغض ته گلومه میخوام خالی كنم خودمو میگن فرصت تمومه پشت سر تموم همسنای خودم وایسادم و فقط غرق سایه شدم یه صدای بلند میگفت فرزند طلاق كه تو جا من بودی مینداختی گردنت طناب تا خفه كنی خودتو من معطل زمان بودم تا كه جلو بره اكثر شبام با مصرف مواد، تو خلوت تمام تا كه از مغزم دو كلمه فلسفه درآد من با صدای گریهی مامان لالا میكردم ولی الآن بالام ناسا باهام داداش میخونه تو سنتشكن تا من مثل همیشه به شما جرأت بدم من جز معرفت چیزی واسهی دور و وریام نذاشتم ولی خب خوردم پسر من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 0:24 توسط 012 |
از اون روز كه رفتي، مثل خزه رهام كردي و رفتي، برات شدم مثل بادمجون گندهي بيريخت، هر روز دلم خلتر ميشه. هنوز نفهميدم تو چرا هميشه با نصف صورتت جواب ميدادي، چرا نگاهات زيرزيركي بود همهش، اه ببين دو هفته مونده تا آخر امتحانا، تازه يكيش گذشته فقط، اونم آسونترينش گويا، حالا من چرا نشستم اينجا دارم نيد فور اسپيد بازي ميكنم؟ گفتم كه دلم خل شده داره تر ميشه. مثل خربزه قاچم كردي خوردي پوستمو انداختي جلو بز همسايه، عين بز منو خورد و تو دست كشيدي رو شيكمت و گفتي آخيش، خدا رو شكر. شبه، نصفه شبه، فردا متون فقه دارم، خيلي زحمت كشيدم، راست و حسيني دوازده صفحه خوندم، سي و شيش تاش مونده. يكي داره ميگه برو بخواب فردا بلند شو بخون، اي بابا، خواب كجا بود الآن سر شبي؟ دلمو باس جمع و جور كنم آخه. نميبيني ريخته كف آشپزخونه مگه؟ با همون چاقو جديده، اون تيزه كه مرتضا خريده تيكه تيكه شده، ريخته كف آشپزخونه. چي كار كنم؟ برم بهش oriflame بزنم؟ جديده؟ كه چي بشه، اون كه واسه دل چيزي نداره، دمت گرم مثل گوجه فرنگي خوشگلا، اونا كه سفتم هستن، خوب و دقيق تيكه تيكهش كردي. ببرم بذارم سر ميز با سنيشل بخورن؟ يا نمك بزنم بسوزه خودم كوفت كنم؟ پشت اون تابلوئه اتانول هست، برم بردارم بريزم روش آتيش بگيره؟ يا قلپ قلپ برم بالا كه آتيش بگيرم؟ نه خب، يه كم با شير قاطي كنم و برم بالا يه ضرب؟ مست بشم مسخ بشم؟ تو كه نشستي كنارم داري برگهتو پر ميكني، نگاه نميكني ببيني وجود من چهقدر خاليه، تابستونم كه داره ميياد نور علي نور. از اون روز كه رفتي، دنيا برام شده مثل چرخش با دور تند، روي چرخ و فلك قديمي پارك كاشف، حالم همهش ميخواد به هم بخوره، دلمو برداشتي جاي كاغذ چركنويس، زدي نفلهش كردي رفت. درسم ديگه حاليم نميشه، همهش فكر ميكنم كيتكت بايد غذاي گربهها باشه، برشتوك يادم رفته چيه، ژل ميزنم به موهام كه نريزن، نرن تو چشمام كورم كنن، همون طوري سفت بچسبن به سرم، چي بود؟ شهادت بود؟ دستشونو نميذارن روي قلبشون؟ ميترسن كه دروغ بگن؟ يا كلن تو نخ افتر شيو موندن بنده خداها؟ راست و چپم گم كردم راستش نميدونم نامهي عملم كدوم دستمه، يه مشت آدم وايسادن پشت سرم معطل. من از روباه نميترسم، از گربههاي لعنتي ميترسم. مو به تنم سيخ ميشه. ليوانم گذاشتم كنار با شيشه سر ميكشم، ايرادي كه نداره؟ پنجشنبه ميياي بريم رو اون كوهه كه ابر داره بالاش، هيشكي نيست، بريم دوتايي بشينيم حرف بزنيم؟ گوجهسبز نخوريم، آب انار بخوريم با قهوه فرانسه، رژ لب غليظ بزن من هوس كنم لباتو گاز بگيرم بوس كنم، بوس كنم بوس كنم. دستتو بده با هم برقصيم، دستمو بذارم رو كمرت پا به پا بريم رو آب، رو آب برقصيم و دنيا فقط مال ما باشه، همه چيز مال ما باشه خدا هم مال ما باشه، ما هم با ما باشه. دلمو ميبيني؟ شقه شقه رو ميز كنار بشقابا. ميخوان بخورنش، منم برم بميرم، بدون دل نميخوام باشم، نميخوام. راستي چرا من انقدر كوچيكم؟ از اون روز كه رفتي، منو كردن تو يه اتاق و درو بستن، گفتن آقايينيا گفته قتل نيست اگه خودكشي كني، تقصير خودت ميشه، چون اتاق كه اتاق خودت بوده، خودتم كه خودت بودي، اگه ميرفتي بيرون تازه واسه بقيه هم بد بوده، ميديدنت حالشون بد ميشده، پس برو بمير به ما چه؟ ما بايد درس بخونيم و ده هم ميخوابيم نهايتن يازده، آبپرتقال هم دوست نداريم، نميخوريم، تو خوابگاه صبحونه ميخوريم كه رهامي گفت صبحونه نخوردي بگيم محكم : چرا، خوبشم خورديم. بعدشم معدلمون بالاي هيجده ميشه، ميريم شهرستان خودمون، خونهي خودمون تو همين تهران، بيست و دو واحد بر ميداريم، خيلي هم موفقيم. خب من كه مردم نميتونم چيزي بگم. من بستني انار خودمو ميخورم با لبهاي تو، كه ترش نباشه شيرين بشه، بستني انار هم از دستم ميافته، فقط ميمونه دو تا لب تو، كه نميتونم رهاشون كنم، چشمامونم ميبنديم كه كسي نبينمون، خدا هم روشو اونور ميكنه، ميدونم پسر خوبيه شيطوني نميكنه، تو راحت باش، بيا تو بغلم، بخوابيم كنار هم تا صبح با دستامون تو دست همديگه، كه زبونمون خفه بشه، بگم عاشقتم خندهت بگيره من ضايع بشم. نفهميدم چي شد اصلن. برگشتم ديدم برگهتو پر كردي، برگهي من خاليه، سرمو گذاشتم باز، روي دستات و گفتم بذار بخوابم، نه دنيا ميخوام نه آخرت، فقط بذار رو دستات آروم بشم، گفتي... نشنيدم خوابم برده بود. از اون روز كه رفتي، همهش لبامو گاز ميگيرم، ميگم ديدي گازت گرفتم جيغ زدي؟ ديدي نزدي رو دستم كه نكشم رو پوستت، ديدي دعوام نكردي هميشه خوب بودي، ديدي زدم شيشههاي خونه رو آوردم پايين؟ ديدي جا شدم زير اون ميز چوبيه؟ ديدي از اون چيز ترشا انقدر خوردم كه بالا آوردم؟ ديدي رفتم خونه دلم تنگ شده بود گريه ميكردم، تو خوابيده بودي ناز، دلمو انداختي تو سطل آشغال آخرش. منم دادمش به اونا كه بازيافت ميكنن، خبر ندارم ازش. جاي دلم تو دلم خاليه خدايي، هوسم نميكنم گازت بگيرم بيدل، آب ميريزم جاش يخ بزنه آب شه بگذره تا جواب بياد. ولش كن برو جزا بخون، مدني، اساسي، اداري، منم ميرم ميخوابم پيش مامانم، صبحم صدام ميكنه، ببينم چي رو ميشه عوض كرد، تو يه روز طولاني بيخود ديگه. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 1:26 توسط 012 |
عكساي اين پست تقديم به هادي جون و رفاقتمون و كلن انسانيگريمون و اون دورهي طلايي. پاييز هشتاد و سه، يزد. عكس اول براي تشديد نوستالژي، باقي عكسا تو ادامهي مطلب. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 23:27 توسط 012 |
اینجا هم كه خبری نیست. باز شد موقع امتحانا، درس نخوندنا پررنگ شد دوباره. روزا خواب و علافی، شبا فوتبال، معنا گم شده بین گذر ثانیهها. منم واقعن افسرده شدم، در اولین فرصت به روانشناس مراجعه كنم؟ حالا فردا با مشاور حرف بزنم ببینم چی میشه، امروز كه دانشگاه بودم، دوست داشتمش، الآن كه فكر میكنم نه. دلم میخواد امتحانا بگذره فقط، برم یه جایی، یه جایی كه نیست، باید میبود ولی نیست. دلم میخواد سه ماه خاموش باشم، فقط استراحت كنم، تمام انرژی امسالم تموم شده، دو سه برابر سال كنكور خستهم كرد امسال، سال كنكور كه سال عشق و حال بود خدایی، میترسم این افسردگیه كار دستم بده آخر سر. جانبازا و معلولین هستن توی آسایشگاه، كه میری پیششون دلشون نمیخواد بری، بنده خداها یه بند حرف میزنن، مثل اونا شدم. تا یكی رو میبینم میخوام بچسبم بهش ولش نكنم، از یه طرف دارم دیوونه میشم از فكر تابستون، از یه طرف دوست دارم زودتر بیاد، گرایش-اجتناب. قبلنا امتحانا كه تموم میشد روز آخر رو با آرمان میرفتیم بیرون، عكس میگرفتیم، تا شب خوش بودیم، حالا كه هیچی. هیچ فرقی احساس نمیشه اصلن. آرمانم كه جوابم رو نمیده، فكر كنم دلش خیلی پر باشه ازم، دلم براش خیلی تنگ شده. دلم میخواد زار بزنم برم یه گوشه خودمو جمع كنم، له بشم بمیرم، نباید این طوری میشد، نباید میذاشتم این طوری بشه. حالا كه شده نمیدونم چی كار كنم، هم جسمی ضعیفم هم روحی. نه میتونم مثل چند وقت پیش بنویسم، نه حوصلهی كتاب خوندن و فیلم دیدن دارم، همهش میشینم تو اتاقم كسل و ناراحت، تا زمان بگذره، تا یه راهی پیدا بشه برم توش، اما پیداشدنی نیست كه، خودمم توان ندارم كه پیداش كنم، تشنه و گرسنه و خسته، تو یه هزارتوی وحشتناك، امیدم از زندگیم داری میره انگار، انگیزه هم پشت سرش. صبح پا میشم خوبم، ظهرش بد، شبش افتضاح، نمیدونم مشكل از كجاست، نمیدونم چرا این طوریم، اه، تف بهش، نه از اون مردونگیا چیزی موند، نه از اون راستیا، ته تهش هیچی نموند، منم كه «از رگ خشك من معلومه خونی نیست تو بدنم». تنها حسی كه دارم اینه كه یه چیزی اشتباهه، یه جای كار لنگه، همین. خواهرم میگه برو سلمونی ریشاتو بزن حالت خوب میشه، با تعجب نگاهش می كنم. مامانم میگه نماز بخون، برو رو به خدا، با شگفتی نگاهش میكنم، اون یكی خواهرم حرفای خوبی میزنه، ولی من هیجده سالمه و اون سی و شش سالش، یعنی دو برابر، میدونم درسته حرفاش اما عمل بهشون واسه من؟ جلو آینه دست میكشم به سر و صورتم و از خودم میپرسم : این منم؟ نه معلومه كه نیستم، اما كاری هم نمیتونم بكنم، دو تا ناخون بلند كردم دلم میخواد با دندون بكنمشون بندازمشون اون طرف، اصلن چرا باید بلند باشن؟ چه سوال احمقانهای، چرا هوا اینقدر گرمه؟ گور بابای تابستون و تعطیلاتش، بره گم شه، زمستون هم روش، فقط بهار باشه، اون اردیبهشت و فروردین، با پاییز. از هر چی سرما و گرمائه حالم به هم میخوره، از این اتاق و این كامپیوتر هم حالم به هم میخوره، كلن از این روزهام و خودم هم حالم به هم میخوره. اگه تموم كنی بریم اون دنیا ببینیم چه خبره كه خوشحال میشم، به قول قائل من ازت ممنون میشم، بس باشه دیگه، لبریز شدم الآن، بیا جمعم كن، یه كاری كن، خط بكش رو همهی بدبختیای دنیا، نجات بده، نمیدونم، یه چیزی بگو. پ.ن : خط ممتد بیپایان + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 1:32 توسط 012 |
پ.ن : دوستش دارم. خیلی. + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 2:23 توسط 012 |
. . . اما تو كوه درد باش + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 1:37 توسط 012 |
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 17:0 توسط 012 |
نه، نه تو كه عیبی نداری، تازگیا فهمیدم، فهمیدم كه هر كجا ایرادی باشه، عیبی باشه، نقصی یا كمبودی یا ناراحتی یا هر بدی دیگه تقصیر منه، هركی ناراحت بشه حتمن من اشتباهی یا تقصیری داشتم كه ناراحت شده، وگرنه خودش كه صحیح و سالم بود، تا همون چند دقیقه پیشم داشت میخندید. لابد من اومدم یه گندی زدم دیگه، اصلن كی گفته من خودم رو بچسبونم به همه؟ آخرشم هر كی هر چی دلش خواست بگه و منم هیچی. تو فرشتهای، گلی ملی، ماهی، من لجنم، روانیم، مشكل دارم، از این دست. آش نخورده و دهن سوخته میگن همین جاست واقعن، والله آشم نیست كه بخورم بعدش بگم ببین تو دهنم آشه كه سوختم، بیخودی نبوده. جالبه اگه به من هیچ ربطی نداشته باشه هم از یه جایی یه گوشهای یه ربطی پیدا میكنه، خداوكیلی حكایت جالبی شده، دیشب خواستم با شماره دونه دونه بگم، نشد، حسش رفت، حالا نمیدونم از كجا شروع كنم، اول گفتم بگم همه چی تقصیره منه در نهایت، كه فردا دیگه كسی نخواد زحمت بكشه بهم بقبولونه كه من مقصرم، منم آدمم، منم به خدا دوست دارم موقع امتحانا دست كم درس بخونم، مریض نیستم كه بخوام معدلم پایین باشه. اصلنم بدم نمییاد شبا ده یازده بخوابم، صبح هفت و هشت بلند بشم، بدم نمییاد صبحونه بخورم، بعدش بشینم درسمو بخونم، بدم نمییاد آخر هفتهها دست یكی رو بگیرم برم بیرون، بزنم بیرون از چهاردیواری تخ.می اتاقم، گل بگیم گل بشنویم، عكس بگیریم حال بده، چند بار شد؟ هادی یادته دیگه؟ یه بار تو زمستون بود كه عكس گرفتیم پارك ملت برف اومده بود، یه بارم همین دوشنبه بود كه بازم پارك ملت بود، كه شد تقریبن یه روز، اونم زیر زوركی و از این و اون ور زدنی شد، وگرنه عین آدم یه بار نشد بریم یه قبرستونی، همهش این طوری بوده كه از یه جا بزنم دیگه. اه، خب خسته شدم دیگه. خسته شدم از این قایمباشك بازیا، از موش و گربه بازی، از اینكه همه دو رو باشن، آخه تو كه به من میگی دو رو، خودتو ببین، دور و برت رو ببین، پشت سر هم، روی كاغذ، با حرف، با ادا و اطوار، چرت و پرت میگین، زیر آب میزنی، بد میگی، جلو رو كه میشه قربون صدقه میری. حالا كی دو روئه؟ تو كه راه افتادی زرت و زرت به همه انگ دو رویی میزنی، خودتم همینی دیگه. حالا تو پاراگراف اول نمیخواستم وارد جزییات بشم مثلن. آخه خداوكیلی من تو خونه هیشكیو آدم حساب نمیكنم، برادر و خواهرام رو اینطوری باهاشون رفتار نمیكنم، حالا نمیدونم با بقیه چرا باید این طوری باشم؟ توی خونه كسی بهم بد بگه، ناراحتم كنه، یا برمیگردم تو روش میر.ینم بهش یا میرم تو اتاقم تحصن میكنم، محل نمیذارم بهشون، نه این كه فكر كنی لوس بازی باشه ها، نه، در مقابل تو خونه از گل پایینتر به كسی نمیگم، با هر كسی مطابق رفتار خودش رفتار میكنم. حالا نمیدونم چی شد كه بیرون از خونه.... شاید از این ضعف شخصیتی باشه كه .... بماند، هنوز نمیدونم باید عوضش كرد یا نه، یعنی مطمئن نیستم. آقا هادی، دیشب كه چت میكردیم، بعدش تو رفتی، پیامك دادی، فكر كنم خودتم فهمیدی كه ناراحت شدم. عزیز من، رفیق، تو كه میدونی ما با همیم، من با تو كه رودرواسی ندارم، بهت گفتم من چیزی نگفتم، بعد لحن پیامكت برام تداعی شد وقتی میخوندمش، یعنی باور كنمهات یه لحن خاص داره، بیخیال تهش هم كه دیگه... اصلن حالم به یه جهت دیگه برگشت، گفتم تو رو واضح بگم، بدونی ارزشت خیلی برام زیاده، قاطی بقیه نمیكنمت اینجا. بندهی خدا، بندهی ناخلف خدا، تو رو خدا اول برو تكلیفت رو با خودت روشن كن، بعد بیا سراغ من، سرویس كردی این دهن بدبخت منو، یه جا رو بچسب تكلیفت رو معلوم كن دیگه، خودت و منو از این معلق بودن در بیار، من والله، بالله حوصله ندارم، از من گذشته، یه وقت مییای یه چیزی میگی، فرداش یه چیز دیگه عمل میكنی، گند میزنی به روان من میره، تو زندگی همینه، شنیدی میگن از اینجا مونده از اونجا رونده؟ حالا بیا با بچهبازی سر و تهو هم بیار، بنداز گردن این و اون، نمیشه كه. این ترس موهوم رو بذار كنار،بشین فكر كن، تكلیف خودت رو روشن كن، این زمیان لعنتی كه میبینیش، میگذره زودتر از حد تصور من و تو، این تعلیق آخرش معلق بودنه دیگه، به هیچ جا نرسیدنه، دندون طمع داری؟ بكش بنداز دور تا عفونت نكرده بزنه به مغزت، بچه بازی رو هم بذار كنار، از ما گفتن بود. آخه مؤمن مسجدندیده، هر گهی میخوای میخوری بعد میری نماز میخونی؟ ر.یدی برادر من، حالا اون لطف كرد تعارف كرد، باید اون طوری آبروریزی كنی؟ بعد میشینی استدلال میكنی كه خب تعارف نمیكرد؟ یه بار با طناب تو رفتم تو چاه، بسه دیگه. گفتی برو بگو، از خداشونه، گفتم، ضایع شدم، ك.یر شدم رفت، تو دستكم هفتهای دو بار برو حموم قیافهت حال به هم نزنه، چی بگم آخه؟ میخوای نیا دانشگاه دیگه، واسه چی مییای؟ برو وایسا عملگیتو بكن، تو كه حد خودت رو نمیدونی، ارزش خودت رو هم نمیدونی، حقت همون كاراییه كه ازشون حرف میزنی. با اون كارت كه دیگه آبرو نذاشتی رسمن، من گه بخورم دیگه با تو بپلكم، این خط این نشون، خورجینی مثلن؟ نماز خوندنت منو كشته، برو شعور داشته باش یه كم، نماز بخوره تو سرت، شیش تا سطل آشغال رو واسه تو گذاشتن اونجا، حالم به هم میخوره ازت. گفتنم نداره، اون بنده خدا هم كه اومد آشغالات رو برداشت مگه چی گفتی؟ مسخرهش كردی دیگه، آدمی واقعن؟ من یه اشتباه كردم تو رو واسه دوستی انتخاب كردم، گه خوردم با ماست. همه حرفاتو میزنی، همه كاراتو میكنی، نه منتظر میمونی آدم چیزی بگه، نه وقتی دارم حرف میزنم حرفم رو گوش میكنی. از این دومی خیلی اعصابم خورد میشه، تو تمام حرفای من فقط همون بخشی رو میگیری كه دلت میخواد، بعدم میكنیش تو بوق و هوار میزنی، حرف آدم رو هم گوش نمیدی بعدش. انتظار داری همیشه باشم، تمام درداتو حس كنم، سعی كنم كه حالت بهتر بشه، هواتو داشته باشم، دور و برت بچرخم همیشه، هر وقت نیاز داشتی باشم، نیاز كه نداشتی بهم نباشم، خب منم خیلی وقتا به خلی چیزا نیاز دارم، نمیتونم ترك كنم تمام نیازهام رو، سركوب هم نمیكنم، نه نیازهام رو نه احساساتم رو، چون معتقدم به آزادی انسان. تمام حرفاتو میزنی خودت رو میریزی بیرون، منو پر میكنی، بعدشم میگی، خب، منم.... وقتی من پر شدم چی كار كنم؟ آدم با آدم فرق میكنه خب، تو بدبختیات ممكنه یه نوع باشه، من یه نوع دیگه، من اگه با دردات بسازم با دردام نسازی، بت میشه دیگه، میشه جاهلیت، ببخشید رك میگما البته. یادت كه نرفته گفتی : «حسین نگو، دیگه هیچی بهم نگو. همه رو بریز تو خودت....» آره خب، خیلی وقتا به آدم فشار مییاد یه چیزایی از دهنش در میره، كه شاید در نمیرفت بهتر بود، ولی مگه ندیدی، وقتی ماشین میسازن، اگه زیرفشار نذارنش امتحانش نكنن، بیرون كه مییاد یه دفعه وسط اتوبان به صد كه برسه سرعتش منفجر میشه. منتها نمیدونم چرا همیشه از جایگاه انفعال حرف میزنی. خودت رو میذاری كنار و شروع میكنی به متهم كردن، اگه داری با منطق متهم میكنی، دادگاه كه یه طرفه حكم نمیده، منم كه غایب نیستم، با منطق جوابها رو هم ببین. تو كه عروسك نیستی، كالا و شیئ نیستی، واسه چی از جایگاه انفعال حرف میزنی؟ واسه چی از بالا میبینی؟ خوبه منم برم از بالا ببینم؟ بیا وارد بازی شو، همه چی فرق میكنه. من گل بزنم تو كیف كنی برام كف بزنی؟ اگه به عنوان بازیكن پول میگرفتم عادلانه بود، ولی این طوری نیست، كسی بهم چیزی نمیده به خدا. از اون طرف وقتی میگی باش، خوب خودتم باش. هر كی هر دفعه یه جا دیر برسه، نباشه ازش خبر میگیری، تازه اونایی كه دوستای معمولین، ولی من.... اگه از مشكل بگی، به خدا منم كم ندارم، از همه جا، خونه، زندگی، خواهر، مادر، دوست، آشنا، چی كار كنم؟ بیام از اونا بگم؟ از دردای عمیقم كه بگم میگی خفه شو، نگی، میگیش غیر مستقیم، خب یه چیزایی واسه تو درده واسه من یه چیزای دیگه، نمیدونم اصلن. خلاصه این كه باش تا باشم. من از تو لاشخورتر ندیدم به عمرم، دو سه دفعه كار داشتی با من، تحویل گرفتی، خبر گرفتی، قبل و بعدش هیچی. این همه رفتی اینور اونور، این همه كار كردی، یه دفعه یادت از ما نیامد، یه تعارف خشك و خالی هم نزدی، برو بمیر كلن. دو دفعه واست كار انجام دادم، بار سومی نخواهد داشت، خیلی پر رویی به خدا، دعا كن، فقط دعا كن كاریت لنگ من نیفته، بیوجدان خودخواه خود پرست. شعور هم كه نداری، نمیدونی وقتی كسی چیزی بهت میگه كه مهر حریم خصوصی داره، چون مجبوره، نری به همه بگی طرف رو مضحكه كنی بدبخت، مردی مثلن؟ تو روحت... تو از یه جهاتی برام خیلی قابل دركتری، با اینكه خیلی ازت متنفرم، ازت خوشم مییاد، یعنی از یه مدت به بعد ازت خوشم اومد، ولی همچنان ازت نفر دارم. امروز هم این طوری، به جای درس خوندن، شد حرص و سر درد، راستی هادی، ترم بعدو بگو، مسعود مییاد اونجا، آخ جون، از در كه اومد تو اول یه كتك حسابی میزنمش آدم بشه، بعدشم تجربیات این سال احمقانه رو میكنم تو اون مغز ت.خمیش، فكر كنم تك رقمی بشه، مثل اینكه وضعیتش خوبه، نور امیدیه تو اون دانشگاه خدایی. یه چند نفر دیگه هم مونده بودن كه دیگه حسش نبود، مهم نیست. خسته شدم، خیلی وقته نشستم پای نوشتن، حوصله ندارم غلطاس املایی رو هم بگیرم، خودتون زحمتشو بكشید. چند تا عكس انتخاب كردم برای پستای بعدی، اینم از این. نتیجه : با خواهرم كه حرف میزنم، حرفاش به دلم میشینه، مهربونه، كلی به آدم انرژی میده رفتارش، حرفاش، من كه رتبهم بد نبود، 38، خیلی هم عالی بود، اومدم دانشگاه زدم تو یه فازایی كه نباید میزدم، اون موقع تو كه نبودی باهات حرف بزنم، سرت شلوغ بود، نگفتی این داداش كوچولوت چه میكنه، چه طوری بهش میگذره، حالا حرفات خیلی بهم كمك میكنه، همین امروز سر ناهار اگه نبودی، این پستمو فحش خالی مینوشتم، گفتم میتونم منتها...... همه چی رو بهت گفتم دیگه، تو كه همیشه كمكم كردی، این یه بار هم كمكم كن، همیشه هم كه دیدی، تونستم، موفق شدم، این بار بد افتادم، نمیدونم، دستمو بگیر بلندم كن، نری دوبار سه ماه دیگه بیای بگی چه خبر؟ هیشكی كه نبود بهش قول بدم، بذار این دفعه هم خودت باشی به خودت قول بدم، اینم قول، قول قول، از دو هفته بعد از امتحانا. مممموچ. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 16:1 توسط 012 |
|