تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

منتظر يه نفر باشي. و بعد باشي و باشي و باشي. بعد هم خب نااميد مي‌شي ديگه. مي‌گي كاش از اول اين قرارو نمي‌ذاشتي. آخه چه‌قدر بدشانسي تو. كلي كلاس مي‌ذاري تو قيافه‌ات و باهاش ور مي‌ري تا شايد يه ذره شبيه آدم بشي. فيلمنامه‌ات رو هم پرينت مي‌گيري مي‌ذاري تو كيفت كه ببري. مي‌ري سر قرار. بعد مي‌موني و مي‌موني و مي‌موني تا اين كه نااميد مي‌شي. بعد دلت مي‌خواد يه سيگار بكشي اما مي‌بيني هيچ‌چي پول نداري. برمي‌گردي خونه و مي‌افتي رو تختت و ناراحت مي‌شي. شايدم يه ذره گريه كني. 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 20:27 توسط 012| |

امروز توي اتوبوس وقتي داشتم مي‌رفتم خونه خيلي ذهنم مشغول بود. همه‌ش تو فكر اين بودم كه بر فرضم كه ما مرديم و بعدش آخرتي‌ هم بود، حالا چي كار كنيم؟ يه عده مي‌رن بهشت و يه سري مي‌رن جهنم و يه سري هم مي‌شن اصحاب اعراف. حالا بشين و حال كن يا رنج بكش. يه سال، دو سال، سه سال... صد سال.. هزار سال. بعدش چي؟ اصلن نمي‌تونم بهش فكر كنم. همه‌ش فكرم اينه كه آفريننده‌ي آفريننده‌ي....... آفريننده‌ي خدا كيه؟ مي‌گم نكنه همه‌ش يه بازيه. نكنه آخرش .... چيه؟ خيلي اعصابم داغونه اين چند وقت. چرا اين خداي مهربون زودتر منو نمي‌كشه كه رازش رو بفهمم. به خدا طاقتم تموم شده. حسابي ديوونه شدم. يه بار نزديك بود سرمو بكوبم به ديوار. و هزار تا كثافت‌كاري ديگه كه اگه بخوام بگم حكم اعدامم صادره. ديگه واقعن نمي‌دونم بايد زنده باشم يا مرده. دزد بشم يا نشم. اصلن چرا خودمو نكشم؟ مثل صادق هدايت : سرمايه نهايي انسان؟ چرا بايد از بعضي چيزا لذت ببرم و از بعضي ديگه نفرت داشته باشم؟ چرا نبايد خدامو ببينم و بفهممش و باهاش حرف بزنم؟ چرا نبايد حداقل احساسش كنم؟ چرا نبايد ازش بپرسم كه خداش كيه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟..................

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 17:21 توسط 012| |

اين شعر رو تازه خوندم. توي كتاب آسياي هفت سنگ دكتر باستاني پاريزي. اينو قائم مقام فراهاني در جنگ ايران و روسيه وقتي آصف‌الدوله خيانت مي‌كنه براش مي‌نويسه. يك كم بي‌ادبي داره اما به اصل موضوعش فكر كنيد. روحيه‌ي ايراني رو مي‌تونيد توش پيدا كنيد:


بگريز به هنگام كه هنگام گريز است
رو در پي جان باش كه جان سخت عزيز است
جان است، نه آن است كه آسان بتوان داد
بشناس كه آسان چه و دشوار چه چيز است
آن صلح به هم بر زن و از جنگ به در زن
نه مرد نبرد است، زني قحبه و هيز است
از رود ارس بگذر و بشتاب كه اينك
روس است كه دنبال تو برداشته ايز است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 21:13 توسط 012| |

گفتنش خيلي سخته. فرق بين عرف و سنّت رو مي‌گم. خيلي به هم نزديكن اما يكي نيستن. بداريد با يه مثال شروع كنم. مثلن يه مرد مي‌ره خواستگاري يه زن و توي خواستگاري زنه واسه مرده چايي مي‌ياره. خب كدوم عرفه كدوم سنّت؟ اولي عرف و دومي سنت. شايد بشه گفت يه تفاوتشون اينه كه بعضي عرف‌ها  در جهاني شدن از بين مي‌رن ولي سنت‌ها به عنوان يه رفتار بومي كه اتفاقن براي ديگران هم جالبن باقي مي‌مونن.مثل لباس‌هاي سنتي و لباس هاي رسمي. اگه دقت كرده باشين لباس‌هاي رسمي با عوض شدن حكومت‌ها عوض مي‌شن ولي لباس‌هاي سنتي از بين نمي‌رن. خب اين تفاوت اساسي سنت و عرفه. از اونجايي كه نمي‌خوام حوصله‌ات را سر ببرم فقط بگم كه به نظرم بهتره عرف‌هاي نامناسب رو از بين ببريم و سنت‌هاي مناسب رو احيا كنيم. چرا كه نقض اين دو فقط باعث عدم رشد فكري و يا بر عكسش غربي ‌شدن مي‌شه.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 21:3 توسط 012| |
 

اين پست رو مي‌خواستم درباره‌ي تفاوت بين سنت و عرف بنويسم اما ديدم كه بايد بيشتر بهش فكر كنم. پس تصمصيم گرفتم تا داغه درباره‌ي حكم بنويسم.

نيم ساعت منتظر دوست عزيزم مي‌مونم اما پيدايش نمي‌شود. البته ارزشش بيشتر از اين حرفاست. وقتي مي‌نشينم سر جام، وسط تبليغ‌هاي قبل از فيلمه. آنونس فيلم هشت پا پخش مي‌شه و بعد نوبت حكم مي شه. تيتراژش كه قطعن تقليديه. يائم نمي‌ياد كدوم فيلم اما مشابهش رو در يه فيلم سياه و سفيد هاليوودي ديده‌ام. بگذريم. تيم بازيگي و بازي‌ها منهاي پولاد كيميايي ( آن هم در بعضي موارد ) خوب است. نماها به جز دو سه تا در سطح عادي سينماي ايران است. داستان هم مخلوطي از ذهن كيميايي و فيلمنامه‌ي پدرخوانده است.فقط چند ايده‌ي جالب مثل ايده‌هاي عروسي است كه توجه‌ام را جلب مي‌كند. چه‌قدر خوب كه همين‌ها را هم فهميدم. چون اصلن حواسم به فيلم نبود. كل مدت فيلم داشتم به تفاوت سنت و عرف فكر مي‌كردم. بعدش هم كه تا خونه پياده رفتم همين طور. خب پست بعديم حتمن همينه.   

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 15:18 توسط 012| |

ساعت هشت و نيم هتل هما قرار داريم. آماده مي‌شم و مي‌گم خبراي شهرك توحيد رو شب دنبال مي‌كنم. مهماني كوچكي است به مناسبت اولين فيلمم. ايرج قادري هم آنجا است با زن و بچه‌اش گويا. خوش مي‌گذرد. پس از كلي انتظار و معطلي و خنده و شوخي و نصيحت و ..... تمام مي‌شود. اما دو فكر ولم نمي‌كند. يكي‌اش خبر شهرك توحيد است و ديگري اين كه از ته دل احساس مي‌كنم مي‌خواهم با يك نفر حرف بزنم. باهاش     در دو دل كنم و به حرفاش گوش بدم. ازش كمك بخوام و بهش كمك كنم. چون احساس مي‌كنم باهاش راحتم. يعني حرف دلم رو مي‌فهمه. اونم كسيه كه همين چند وقت پيش دعوتم كرد باغ هنر. وقتي مي‌رسم خونه سردرد دارم. الآن هم دارم. bbc  و persianbbc  و irna  رو ميبينم. چي بگم؟ فقط مي‌تونم بگم چرا؟ و فقط مي‌تونم يه قطره اشك بريزم. ...... چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد........... 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:29 توسط 012| |

نمي‌دونم شب‌هاي روشن رو ديدي يا نه. داستانش خيلي زيباست. تعريفش نمي‌كنم بايد خودت ببيني. فقط بگم عشق رو به اوج مي‌رسونه. عشق كه مي‌ياد تو بايد همه‌چيت رو بذاري كنار. حتا بهترين دوستا و بهترين علاقه‌هاتو. مهم نيست كه به معشوقت مي‌رسي يا نه. مهم اينه كه عشقو درك كني كه كار خيلي سختيه. ببين چي بود كه آخرش اشك منو درآورد. به نظرم اگه پرداختش قوي بود، مي‌شد از بهتريناي ايران. چي بگم آخه، خودت بايد ببينيش.

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:23 توسط 012| |

ساعت پنج و پانزده دقيقه‌ست و هنوز ميدان انقلابم. هر چي از دهنم در مي‌ياد تودلم به نويد مي‌گم كه منو كشوند اينجا. ساعت شش برنامه قرار است شروع شود. خانه‌ي هنرمندان در خيابان ايرانشهر. با عجله سوار اتوبوس مي‌شوم ( چرا نه تاكسي؟ به صدها دليل ). تا خرخره پره. وقتي مي‌رسم دروازه دولت ساعت ده دقيقه به شيشه. با عجله مي‌پرم سوار مترو مي‌شم. ساعت شيشه و من هفت‌تيرم. از يه يارو مي‌پرسم ايرانشهر كدوم وره؟ مي‌گه : «اوه. چندتا خيابون اونورتر. مي‌خواي برسونمت؟» آخه يارو با موتور مسافر كشي مي‌كنه. با عجله راهم را مي گيرم و مي‌روم. تو راه يه يارو رو مي‌بينم كه دم تلفن عمومي وايساده و زاغ‌سياه يه دختره‌رو چوب مي‌زنه. مي‌رم و مي‌رم و مي‌رم تا بالاخره مي‌رسم به باغ هنر. طبق معمول چندين و چند زوج مشغول لاس زدنند، عده‌اي منتظرند، عده‌اي با بچه‌هايشان آمده‌اند و ...... . ياد سينا و عماد و آقاي ثمري مي‌افتم كه اولين بار با بچه‌هاي ديگه منو آوردن اينجا. فيلم‌هاي كوتاه بود. ساعت حدود شش و بيست دقيقه‌ست. مستقيم مي‌رم تو و به هيچ‌ چي نگاه نمي‌كنم. از يكي از خدمه مي‌پرسم. برنامه نمايش‌نامه خواني‌ نابينايان كجاست؟ مي‌گه طبقه بالا سالن ناصري. مي‌رم بالا. اولين چيزي كه مي‌بينم طرح كيميايي است مه اون وسط به صورت درخت علم شده. دومين چيز ليست برنامه‌هاي روز خانه هنرمندان. برنامه از 17:30 است تا 19:30 . حالم كمي گرفته است. چون دوست ندارم هيچ چيز رو از وسطش ببينم. و همين جا هم بايد به ثريا بگم كه دفعه‌ي بعد اطلاعات رو درست بده. البته با تشكر فراوان از اطلاع رساني‌اش. من يك سال بود اينجا نيومده بودم. در حين ورود به سالن دختري از طيف ( خودش مي‌گويد) معلولان را مي‌بينم كه وارد سالن مي‌شود. لبخند بر لبش است و چهره‌اي مظلوم دارد. منم مي‌روم تو. جا نيست. مي‌ايستم. 3 مرد ، 2 بچه و 2 زن نمايش‌نامه را مي‌خوانند. اول چيزي سر در نمي‌آورم. اما كم كم مي‌فهمم يوسف، شكوفه، شهريار، سياوش، سهراب و پدر و مادر شخصيت‌هاي قصه‌اند. راستش چيز زيادي نفهميدم. فقط اين كه يوسف معلول شده و تحمل اين براي زنش، شكوفه سخت است و از طرفي او نمي خواهد شوهرش را ترك كند. شهريار هم برادر شكوفه است كه ظاهرن شخصيت منفي است. در سالن بازه و صداها رو درست نمي‌شنوم. بالاخره يه جاي خالي گيرم مي‌آيد و مي‌نشينم. آخي‌ي‌ي‌ي. صداهاي گذاشته شده اضافي به نظرم جالب مي‌ياد. حركت‌ها، باز و بسته شدن در و ..... . اين دوربين لعنتي رو هم كه يادم رفت بيارم. اه. يهو يه ديالوگ يوسف من را به خودم مي‌آورد. در مورد تولدهايش در زندگي مي‌گويد : ازدواج، بازيابي همسرش پس از معلوليت، تولد دو پسرش و بعد مي‌گه كه يه بار مرگ در ازاي 4 تولد، ناعادلانه‌است؟ يا هم‌چين چيزايي. كه الآن دقيقن يادم نيست. به نظرم خيلي كليشه‌اي مي‌آيد و نويسنده‌اش خلاقيت خاصي به كار نگرفته است. با خود مي‌گويم حالا كه اين حركت انجام شده چرا يه متن خيلي خوب رو جايگزين نكنيم. البته متن بد نيست ولي مي‌توانست پرداخت بهتري داشته باشد.يه چيز ديگه كه ازش واقعن لذت بردم حركت‌هاي بدني گويندگان بود : مثلن گريه‌ي سياوش و در كل حركت‌هاي شكوفه جالب و زيباست. تازه تو صندلي گرم شده‌ام كه گوينده سالن مي‌گويد بخش 2 پس از 10 دقيقه آن‌تراك(ت). ساعت بيست دقيقه به هفته. تصميم مي گيرم برم. چون از اول نديدم و از طرفي مهم اين بود كه اين كار را ببينم و از طرفي ديگر سردرد خفيفي در سرم آغاز شده بود. بيرون اومدني ليست برنامه‌هاي آذر را هم نگاهي مي‌اندازم. 2 تاشو نوشتم كه برم. اگه وقت كنم. جاتون خالي بعدش چندتا شكلات خوردم كه يك كمي حالم رو جا آورد. بعدشم سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه.          با تشكر ويژه از ثريا

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 21:51 توسط 012| |

عجب! عجب روزگاريه! همين يه ماه پيش بود كه با چوب زذن تو چشمش. هنوز چند تا از عملاش مونده. شايد هيچ وقت نبينه. حالا دعوا سر چي بود نمي‌دونم. يكي از همون دلايل احمقانه لابد. چه قدر تو گوشش خوندم كه قيد اونا رو بزن. يه بلايي سرت ميارنا. بيچاره ننه‌ش هر وقت منو مي‌ديد مي‌گفت يه كاري براش بكن. اما چي ازم بر مي‌اومد. مگه گوش مي‌كرد. صد بار باهاش قرار سينما و پارك و استخر و رستوران و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه گذاشتم. يه بارشم نيومد. به ننه‌ش ميگم بابا اين از من خوشش نمي‌ياد. مي‌گه نه مگه مي‌شه. منم گفتم باشه. چند بار زنگ زدم نبود. خواهرش برداشت. گفتم اگه اومد حتمن بگو زنگ بزنه. زنگ نزد. ديشب آخرين بار بود. تا يازده و نيم هنوز اميد داشتم كه زنگ بزنه اما نزد. با خودم گفتم به درك بذا بره بميره. ما كه هيچ وقت رفيق نداشتيم. اينم بذا بره گم شه. حالا ديگه پاك و خالص بدون رفيق. اين دوستاي مترسكي هم صد تا شون يه غاز نمي‌ارزه. هصلن حالت خوبي نيست كه آدم بي‌رفيق باشه. اما چه مي‌شه كرد. مي‌گن انسان تنها آفريده شده. راست مي‌گن. اما ائن در ذات انسانه. مربوط به جامعه كه نمي‌شه. حالا من موندم و اين ذهن لامروت. خودمونيما بدجوري دلم گرفته. چي مي‌شد يه رفيق داشتم كه حرفمو گوش مي‌داد؟

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 16:52 توسط 012| |