تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

امروز خدا رو دیدم. زیر پل سید‌خندان. وایساده بود و به بنده‌هاش نگاه می‌کرد. با لذت. گمونم داشت به خودش تبریک می‌گفت برای خلقت انسان. رفتم جلو و بهش گفتم : سلام خدا. خیلی باحالی. ممنون ا این همه بلایی که سر آدما می‌یاری. گفت : تقصیر خودشونه.

-         هر چه قدر خوب. هرچه قدر بد. خودت آفریدی. کسی بهت نگفته بود انسان رو خلق کنی که. چرا بعضیا بدبخت بعضیا خوشبخت؟ به امید قیامت؟ به امید بهشت؟ مسیحیا و یهودیا و لائیکا و بقیه چی؟ خدای اونا هم که خودتی یا اصلن خدا رو قبول ندارن.

-         عجله نکن. زندگیتو بکن. آخرش می‌فهمی.

-         من نمی‌خوام آخرش بفهمم. حوصله‌م سر رفته.

-         خیلی لذت می‌بری که آدما رو می‌بینی نه؟

-         آره. بذا یه چیزی رو شخصن بهت بگم. تو اگه تلاش کنی موفق می‌شی. اگه نکنی هم خیلی بدبخت نمی‌شی.

-         خب تو که می‌دونی من چی می‌شم. الآن بهم بگو.

-         اگه الآن بگم که بی‌مزه می‌شه. تلاشتو بکن.

-         من تلاش می‌کنم. اما نمی‌خوام دین داشته باشم.

رفت و جوابمو نداد.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 20:15 توسط 012| |

دل‌خوشی اینه که یه روزی یه شغل پیدا کنی که خرج زن و بچه‌ت رو بدی و آینده‌ی خوبی برای بچه‌هات مهیا کنی یا منتظر یکی هستی که بیاد و بگیرتت و همسر و مادر خوبی بشی. وقتی ازدواج کردی یا سنت که یه ذره رفت بالا می‌شینی کنار بخاری روی صندلی و به رابطه‌هایی که در دوران نوجوونیت داشتی می‌خندی. یاد دوست‌پسر یا دوست‌دخترات می‌افتی و یه لبخند محو رو لبت می‌شینه به نشونه‌ی گذشته‌ها گذشته. چه خوب بود اگه رویاهای قدیمیت به واقعیت می‌پیوستن. تمام خیالبافیات می‌یاد تو سرت. خودتو می‌بینی که داری جایزه‌ی نوبل می‌گیری یا رییس جمهور شدی یا روی یه اسب سفید بالدار سواری.

این شده عادت. راه‌های زندگی همه شبیه هم‌اند. نهایت مدرنیستی اینه که یه سری لباس فشن بپوشی و با جنس مخالفت راحت حرف بزنی، منطق اجتماعی رو بپذیری به جای منطق دینی و وبلاگ بنویسی متفاوت، بری خانه‌ی هنرمندان سخنرانی پیام یزدانجو رو گوش بدی در مورد روشنفکرای قرن 20 فرانسه و....... . که همه واسه اینه که شبیه بقیه باشی، نه این که متفاوت باشی! متفاوت بودنا هم که اصلن بی‌خیالش.

من نمی‌دونم چرا این طوریه. راستش از دست 90 درصد آدما در شرف بزرگترین استفراغ جهانم. نگاه همه یه طوریه انگار یه تیکه گه جلوشون وایساده. از آدرس پرسیدن بگیر تا مشاوره و .... . همه فکر می‌کنن که خیلی واسه خودشون کسی هستن. اگه یه دفعه و دو دفعه و سه دفعه بود اشکال نداشت اما هرروز و هرهفته.

یه نمونه‌شو بذا بگم. دیروز زنگ زدم به مو‌بایل دوستم. دیدم یه آقاییه. گفتم :

-         سلام.

-         بفرمایید.

-         با .... کار دارم.

-         با ک؟

-         با .... .

-         واسه چی زنگ می‌زنی؟ با کی کار داری؟

-         به .... بگید خودش می دونه.

-         می‌کم با کی کار داری؟ واسه چی زنگ زدی؟

-         آقا می‌گم با .... کار دارم.

-         خفه شو.

-         اِ... این چه طرز حرف زدنه؟

-         خفه شو بیشعور. واسه چی زنگ می‌زنی؟ بذا شمارتو بگیرم می‌دونم چی کارت کنم

-         اِ... عزیزم به .... بگو خودش می‌دونه.

و قطع کرد. منم بهت زده فقط نشسته بودم و نگاه می‌کردم. از خشم سرخ شده بودم. تا این که تلفن زنگ زد. شماره‌ی .... بود. فکر کردم یاروئه. آماده‌ی فحش دادن بودم. دوستم بود. گفت:

-         تو بودی 10 دقیقه پیش؟

-         آره. بابات بود؟

-         آره. خوب شد نفهمید با من کار داری.

-         ببین .... عزیز اگه یه دفه دیگه صدای تو یا اون بابای احمقت رو بشنوم در دهن هر دوتان رو گِل می‌گیرم.

و قطع کردم. تا الآن هم علت رفتار بابای .... رو نفهمیدم. این هم از حماقت آدما. تازه اونم یه دانشجوی عمران با پدر مهندسش.

نمونه زیاده. اصلن ولش کن. به قول راوی قصه‌های عامه‌پسند ولش کن بذا همین‌طوری که هستیم ( منظورش در آنجا شاد بود ) ادامه بدیم. البته این اصلن به عرفان مردم سطحی‌نگر عصر مغولا هیچ ربطی نداره.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 22:44 توسط 012| |
 امروز حالم خیلی بد بود. می‌خواستم یه پست غم‌ناک بنویسم ولی بی‌خیال شدم. حالا هم حالم زیاد خوب نیست اما حوصله‌ی غم‌ناک نوشتن رو ندارم. پس آموزش کارگردانی :

- اولین و یکی از مهمترین اصول برای کارگردان شدن اینه که همشهری مین باید بهترین فیلم‌تون باشه. نکنه یه وقت جایی بگید بهترین فیامتون یه چسز به غیر از همشهری کینه که همه یه جوری نگاهتون می‌کنن انگار دارن به ایرج قادری نگاه می‌کنن.

- دوم این که فردریکو فلینی یا اورسن ولز باید کارگردان محبوبتون باشه و گرنه شما تو عمرنوت دو تا فیلمم ندیدید و هیچی از سینما بارتون نیست.

- اصل سوم اینه که باید یه پاتوق و یه سیگار خوب پیدا کنین. سیگارتون باید برگ باشه، حالا نوعش باخودتون. پیپ هم می‌تونید بکشید. پاتوق هم حداقل در سطح کافی‌شاپ‌های ونک باشه.

- چهارم این که یه نوع لباس خاص بپوشین مثلن کلاه شاپو بذارین یا شال بلند سفید یا تی‌شرت مشکی یا مانتوی مشکی تنگ با کلاه توریستی مشکی.

- پنج این که همیشه سر کار عصبانی باشید حتا اگه بزنید تو گوش بازیگر نقش اول زنتون که چه بهتر.

- اصل ششم مخصوص خانوما : همیشه دستتون توی جیب مانتوتون باشه. آدامس هم توصیه می‌شه.

- اصل هفتم این که یا سینما نرید یا سانس آخر شب برید. آخه شما باید ساعت 3 بعد از ظهر از خواب بیدار شید و 4 یا 6 صبح بخوابید.

     حالا که این 7 اصل رو یاد گرفتید می‌تونید برید دانشگاه یا کتاب بخونید یا کلاس برید که با آموزشای فرعی دیگه آشنا بشین.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:35 توسط 012| |

یوشیکاتسو پیکاسو

 

وقتی کریستف کلمب به آمریکا رسید، دید که خاک آنجا برق می‌زند

 

دِ لامسّب ........ بد موقعی ضامنت گیر کرد......

 

من سئئئئئگ کی‌باشم.

تو سئئئئئگ کی‌باشی.

او سئئئئئگ کی‌باشد.

ما سئئئئئگ کی‌ باشیم.

شما سئئئئئگ کی‌ باشید.

آنها سئئئئئگ کی‌ باشند.

 

هر کی ریاضیش افتضاح باشه حتمن هنرمند می‌شه ( از : م.م )

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 19:31 توسط 012| |

اینم حاصل دو ساعت ولگردی تو خیابونای تجریش. بیچاره دکتر حسابی ( البته مجسمه‌ش ). برای دیدن اندازه‌ی بزرگ عکسا فقط کافیه روی حرف (ب) کنار هر عکس کلیک کنید. بزگش با کيفيت‌تره‌ها!

 

                   

 

 

 ب

 

 

 

 

  

 

 

ب

 

 

 

 

 

 

 

ب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ب

 

 

 

 

 

 

 

ب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 21:24 توسط 012| |

امروز داشتم توی اتاقم راه می‌رفتم و چایی می‌خوردم. چشمم خورد به صفحه‌ی بیایید به یاد هم باشیم ایران پیام روزنامه‌ی ایران. گفتم یه نگاهی بندازم ببینم چیه. احساسات جالبی بود. بعضیا کم بعضیا زیاد. تصمیم گرفتم یه آمار گیری بکنم ببینم چه خبره. فقط توضیح بدم که این صفحه، صفحه‌ی ابراز احساست شاده. حالا یه نگاه بندازیم به آمار: قبلش توضیح بدم که اگه احساس بدی نسبت به این آمار داری، واسه اینه که بعضی‌ پیام‌ها به چند نفر تقدیم شده و بعضی رو چند نفر فرستادن :

کل پیام‌ها : 28

تعداد مردهایی که پیام دادن : 19

تعداد زن‌هایی که پیام دادن : 22

تعداد مردهایی که پیام دریافت کردن : 10

تعداد زن‌هایی که پیام دریافت کردن : 18

پیام از مرد به مرد : 1

پیام از مرد به زن : 18

پیام از زن به مرد : 10

پیام از زن به زن : 13

 

خب بعضی از پیام‌ها رو می‌نویسم؛ قضاوت همه چی با خودت :

سفیدک

تولدت مبارک

سمیه

 

بهانه‌ی زندگیم احمد جان

تقدیم به تو که یادت در فکرمن، عشقت در قلب من و نگاهت همیشه در ذهنم ماندگار است

تولدت مبارک

همسرت رویا

 

بهترین دلیل بودنم المیرا جان

حضورت تکیه‌گاهی امن است برای بودنم

تولدت مبارک

همسرت حمیدرضا

 

محمد جان

تنها امیدم به ادامه‌ی زندگی از محبتی است که خالصانه ارزانی داشتی، چه زیباست به خاطر تو زیستن. قشنگ‌ترین گلهای دنیا را تقدیمت می‌کنم به خاطر قشنگ‌ترین روز دنیاهفتم دی که روز تولد توست

نامزدت اعظم ... ( این کلمه‌ی نامزد مشکوک نیست؟ )

 

نازنین عزیزم

تولدت مبارک

دوستت دارم

نامزدت سعید

 

علیرضای عزیزم

شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد زیرا که تا همیشه، تو در نگفته‌هایی. دیوانگی‌ست آری، اما چه می‌توان خواست جز ماجراپسندی؟ وقتی تو ماجرایی با تو بودن تاهمیشه آرزوی من است. عشق من نهم دی ماه یادآور خاطره تولد توست

(این چه عاشقانه‌ایه؟)

تولدت ایدول باد (!!!!!! )

همسرت مهشید

 

پژمان عزیزم

چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی. پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم.

تولدت مبارک

نامزدت الهه

 

راستی خوندن این متنا هم چشم و هم چشمی میره‌ها. این ئسط اونی بدبخته که متنش کم‌تر بوده یا غیرعاشقانه‌تر.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 23:35 توسط 012| |

اکسپکتورانتيزم

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:28 توسط 012| |

امشب خواهرزاده‌م خونمون بود. ۵ سالشه. وقتی می‌خواست بخوابه گير داد که واسم قصه بگو. هر چی هم گفتم بی‌خيال فايده نداشت که نداشت. حالا همه می‌گن خب بگو ديگه واسه بچه. بالاخره گفتم بذا يه چيزی از خودم بسازم بگم. گفتم :

يه پسری بود به نام امير .......... اين امير يه شب خوابيد و صيح بلند شد و ديد شده اسپايدرمن و رفته توی يه کارتن ....... از هر کی‌ می‌خواد که بهش کمک کنه برگرده بهش می‌گه : تو از اول اينجا بودی. پدر مادرم نداری. حالا هم برو آماده شو. بايد برای صحنه‌ی جنگ با آدم بده آماده باشی......... بعد از کلی بازی اين امير آقای ما خوابش می‌گيرهو بعد خوابش می‌بره......

اينجا که رسيد از خواهرزاده‌م پرسيده : می‌دونی بعد که بيذار می‌شه چی‌ می‌بينه؟ گفت : اومده خونه‌شون؟

       - نه

       - برگشته تو اتاقش؟

       - نه

       - يکی اومده نجاتش داده؟

       - نه

       - پس چی شده؟

       - بعد که بيدار می‌شه می‌بينه مامان و باباشم اومدن توی دنيای کارتن. اونا هم  کارتونی شدن. تموم شد..... فهميدی؟

نگاه معنی داری بهم کرد و روشو کرد اون‌ طرف و چشماش رو بست. يعنی فهميد؟

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:25 توسط 012| |

تا حالا تو عمرم این قدر دروغ نگفته بودم که امروز توی امتحان جامعه‌شناسی گفتم.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 21:50 توسط 012| |