تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

امروز پس از ده‌دوازدهمین شکست عشقیم فهمیدم که من عاشق‌بشو نیستم، پس بهتره این‌قدر وقتمو صرف حاشیه‌ی زندگیم نکنم و بیشتر به متن زندگیم برسم. رفتن به بلاگ‌فا یک بهانه است برای بهتر نوشتنم. از این به بعر من رو اینجا بخونید:

 

صفر، يک، دو

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:51 توسط 012| |

حتمن شعرهای زیادی خوندن. غزل و قصیده و .... . اما چندتا هجویه خوندین؟ این هجویه از وحشی بافقیه در هجو کیدی ( یاری ) که نمی‌دونم کیه و اصلن هم مهم نیست. از اونجایی که فکر می‌کنم از این شعرها کم‌تر گیر می‌یاد اینو می‌ذارم. و خب بی‌ادبی هم در هجو طبیعیه پس داشتن لغات ضداخلاق هم طبیعیه. اینم یه ژانره به هر حال.

 

السلام ای سیاه ساز و نیاز

به اجازت که که هجو کردم ساز

خامه کردم به فکر هجو تو تیز

ای سیاه گریزپا بگریز

هله کیدی غلام ناقابل

فکر خود کن که کار شد مشکل

قلمم باز در سیاهی شد

تو دگر جون سفید خواهی شد

هجوت ای دزد پربها کردم

دیگرت بر چراغ پا کردم

خویش را زنده می‌گذاری تو

رگ مردی مگر نداری تو

ای سکندر بسی به‌اندامی

خرک لوله‌ی سیه کامی

 بچه‌ی موش خسته‌ای آقا

گربه‌ی پاشکسته‌ای آقا

هسمت چشمت که باد فرسوده

ک.ی.ر میمون ولی گه‌آلوده (+18)

گه سگ چیست؟ جسم ناپاکت (+15)

پشم آن موی روی ناپاکت (+18)

ریش بز بسته‌ای، برو آقا

بد اگر گفته‌ام بگو آقا

چون گه گربه است پیکر تو (+15)

ای گه گربه خاک بر سر تو (+15)

گ.و.ز ک.و.ن پلید شیطانی (+18)

جعل مبرز جهودانی (+15)                جعل : فضله/ مبرز : مستراح

پخ سقل بد عمل، جعل سیما (+15)   سقل : آلوده‌ریش

زشت‌گو، یاوه‌گو، کریه‌لقا

ک.و.ن دهن، خ.ا.ی.ه‌سر، ذکرقامت (+18)

بی‌حیا، بدلقا، نجس‌خلقت

کیسه‌بر، دزد کاسه هرجا بر

مهره‌ی خرفروش بد گوهر

روبه حیله‌ساز پرتزویر

گربه‌ی اسود کبوترگیر

ک.ی.ر گهناک دلق کناسان (+15)

کنه‌ی ک.و.ن گاو خرآسان (+18)

هیچ دندان نمانده در دهنت

که کسی بشکند گه سخنت

آن‌که پرورده‌ای به نعمت او

می‌کنی صبح و شام غیبت او

وانکه آدم شدی ز اقبالش

چون سگ افتاده‌ای به دنبالش

از تو بد بیند آن‌که با تو نکوست

این‌همه جرم آن رگ هندوست

انتقام فلک نمی‌دانی

حق نان و نمک نمی‌دانی

عاقبت کار خود فلک بکند

نکند گر فلک، نمک بکند

تف به روی تو بی‌حقیقت، تف

تف بر آن طبع و آن طبیعت، تف

تف بر آن طبع بی‌تمیزانه

تف بر آن روی و ریش هیزانه

کشتنت را که کام مرد و زن است

کار موقوف نیم‌ گز رسن است

اینک از بافق می‌رسد اسباب

دو سه گز ریسمان ولی پرتاب

روزها گرد بافق گردیدم

تحفه‌ی لایقت همین دیدم

تحفه‌ی من که یک دو گز رسن است

گر پسندی به جای خویشتن است

زود از این سرفراز خواهی شد

وز سر خلق باز خواهی شد

تا نمیری نمی‌شوی آزاد

این غل هجو تو مبارک باد

                                               راستی دارم می‌رم بلاگ‌فا از آخر هفته

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 22:58 توسط 012| |