صفر، یک، دو
این پست (به اندازهی کافی گویاست. نه؟!) خانم احمدنیا رو دو سه روز پیش خوندم. خب در این زمینهای که نوشته بودن اطلاعاتی داشتم که بیشتر از صحبتهای خانمها به دست آورده بودم. یه مقدار هم گشتم و چند تا مقاله پیدا کردم. چند علت اصلی این مسائل رو میخواستم ینویسم و اسنکه چهطوری تا حد زیادی میشه حل کردشون. میخواستم از مشاورانی که هیچ کس بهشون اهمیت نمیده بگم و از ترسهای بیمورد خانمها. اما برقی درخشید که چرا؟ مشکل خانمها به من چه ربطی داره؟ خودشون برن بگردن دنبال راه حل. از طرف دیگه نمیخواستم یه سری مسائل بچهگانه که همیشه پیش مییاد ایندفعه هم ، در صورتی که ضرورتی نیست، پیش بیاد. به هر جال از نوشتنش منصرف شدم. علاوه بر این تصمیم گرفتم تا 11 تیر ننویسم. یه مقدار به درسهام برسم و دو سه روز هم بعد از کنکور استراحت کنم. چیز زیادی هم نمونده تا کنکور آدمخوار. پس تا 11 تیر. پ.ن: / چون بینی ز آشنا عیبی / گر به بیگانگان نگویی به / / زانکه در کیش آخراندیشان / عیبپوشی ز عیبجویی به / (بهارستان) - البته در تمامی علوم بشری استثنائاتی هست. مثل: موقع انتخابات الآن یه کشف کردم که نمیدونم چرا اینقدر بهم حال داد. اونم این بود که یه بازیکن فوتبال ایرانی توی تیم هانزاروستوک بازی میکنه به اسم امیر شاپورزاده متولد 19 سپتامبر 1982. خب شما هم اگه وقتی کنکور دارین بشینین فیفا 2007 بازی کنین از این کشفا میکنین! حس بسیار عجیبی داره: پری پیکر نگار پرنیان پوش بت سنگین دل سیمین بناگوش ++ مرتبط : من چرا اینقدر شعر دوست شدم؟ دیروز توی کوچه یکی از یاران دبستانی رو دیدم. چه قدر بزرگ شده بود! بدبختی اسمش هم یادم نبود. خلاصه گذشت. امروز که داشتم تاریخ میخوندم وقتی رسیدم به نخستوزیر امینی،یادم افتاد که اسمش امینی بود. یعنی اسم خانوادگیش. یاد یه خاطره هم افتادم. یه بار سر صف صبحگاه میگفت که :«من دیروز امام زمان رو دیدم. به خدا. توی دستشویی بودم، دماغم داشت خون میاومد. اومد دست کشید روی دماغم. خون دماغم بند اومد.» دیروز که دیدمش این اصلن یادم نبود. بگذریم. چه دورانی بود. آهنگ فقر و فحشا از خوانندهای به اسم حسام استپس. با مطلع : یه عده هستن شیکماشون مثه بشکه یه عده غذاشون نون خشکه گوش بدین برای مزاجتون خوبه. البته کیفیتش پایینه. فایل رر و پسورد 0-1-2.blogfa Download faghr o fahsha – hesam steps Pass: 0-1-2.blogfa از این بند از سهراب سپهری خیلی خوشم اومد: پدرم پشت دو بار آمدن چلچلهها، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی پدرم پشت زمانها مردهست. پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود مادرم بیخبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد. پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند. مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟ من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟ پ.ن : داشتم کتاب ادبیات پیشدانشگاهی رو میخوندم. هوس کردم ببینم چه بخشهایی رو حذف کردن. فکر میکنیم مرتبطترین بخشهایی که حذف شده بود اینها بودند: 1. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه 2. اهل کاشانم. نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، یه سفالینهای از خاک سیلک نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد ((اولی رو نمیدونم چرا))


