صفر، یک، دو
بهمن. مرد 28 سالهي همدانی. پرکار و تلاش و قوي و خوشهيكل. مردی كه امروز هیچ نشانهاي از يك ماه پیش خودش نداشت. همهچي از يك دلدرد شروع شد. اولش كم درد ميكرد و یواش یواش بیشتر شد. تا اينكه آوردنش تهران. دکتر گفت كه مشکل از كيسهي صفراست و باید عمل بشه. عمل رو كه شروع کردند، فهمیدند. سه تا عمل در 10 روز، كه ديگه هيچي از بهمن نموند. پوست بر استخوان چسبیده. مناسبترين واژه. روي يك تخت چوبی با يك سون. تنها و خسته. ميگفتند خودش نميدونسته كه سرطان داره وقتي تو بيمارستان بوده، ولي همهي فاميلش نگرانش بودند. دكترها هم گفتهاند كه خوشخيم هستش تا خيال همه يك كمي راحت بشه. اما بقيه هم هستند. تمام اونايي كه توي جمع بودند و تمام آدماي ديگه كه فكرش رو هم نميكنند كه شايد يك روز اونا هم.... . مثل شهر طاعون زده كه افراد سالم هنوز فكر زندگي روزمرهشون هستند. مثل اين دنيا كه همه يادشون رفته يه روز قراره تموم بشه..... . نميدونم. ساعت الآن يك و بيست دقيقهست. اينجا تاريكه و فقط نور مانيتور روشنش كرده. نميدونم چرا نصفشبي وير نوشتن گرفتم. چندتا مطلب تو ذهنم قاطي شده كه گيجم كرده. يكي دربارهي اشخاص فيلمهاي كيميايي، يكي آدامس و فال فروختن، يكي عكسبرداري مخفي توي خيابون، يكي گردندرد عجيب اين روزهام و .... . نميدونم اثرات همون كمخوابيه يا نه. اون اولي رو بعدن مينويسم و ميذارم اينجا. حالا اينم گير داده و كپي نميشه. الآن دوباره كازابلانكا رو ديدم. آدم دقت كه ميكنه ميبينه بازياش چهقدر بد بوده. شايد هم الآن خيلي پيشرفت در اين زمينه اتفاق افتاده. ولي مردانگي همفري بوگارت توي اون فيلم الگوي خيلي از مردهاي ايراني دههي پنجاه و شصت بوده. شرط ميبندم. جزو اون مطالب تبليغات هم بود راستي. يادم رفت چي ميخواستم بگم. حالا فردا يه چيزي ميگم. ** براي اينكه يه چيزي يادم بمونه.** راستي بلاگرولينگ هم كه باز شد. پ.ن : اگه شبا كم بخوابيد اينطوري ميشيد، پس بچههاي خوبي باشيد. و سر به زير. كنار سفره كه ميشستيم همه چي فراموش ميشد. چند دقيقه قبلترش همه، دو به دو، سه به سه با هم حرف ميزدن. از كارشون و مشكلاتشون و مملكت و بچههاشون و گذشتهها و .... . منم با بچههاي ديگه، با نرگس و رضا و نجمه و هادي و اميرحسين و بقيه، يا توپبازي يا خاليبندي يا قايمباشك. سفره پهن ميشد، دستهاي مادرم كه بالا و پايين ميرفت و وسايلي كه خيلي زود روش ظاهر ميشدن. سبزي و ماست و ترشي و دوغ و نون و بعدش خود غذا. بعد ميشنيدي كه : بفرماييد جلو، بيا بشين سر سفره و .... ، كنار جويبار كوچولوي نزديك خونه، روي آجراي قديمي بزرگ. من سريع ميشستم كنار رضا، چهقدر دوستش داشتم. گلكوچيك كه بازي ميكرديم عشق اين بودم كه با رضا باشم. رضا كه درس رو ول كرد و بعد معافي گرفت و بعد سر كار و ازدواج كرد توي يزد و چند روز پيش اومد خداحافظي كرد و رفت يزد، شايد براي هميشه. سر غذا يواشكي باهاش حرف ميزدم. ميخورديم و ميخنديديم و يكي از داييها كه شوخي ميكرد و يكي كه خدا رو شگر ميكرد و يكي كه سيگار ميكشيد و يكي كه ميرفت بخوابه. من و بقيهي بچهها هم ميرفتيم براي بقيهي بازيمون. سفره رو هم دخترها جمع ميكردن. اونايي كه چاييخور بودن بعد نوبتشون بود. بعضيها كوچيك و كمر باريك، بعضيها ليواني، بعضيها كمرنگ و بعضيها هم يكرنگ. خونه كه ساكت ميشد و همه مشغول چرت ميشدن، ورق بازي ميكرديم. حكم كه بازي ميكرديم هميشه دوست داشتم با نرگس باشم، نرگس كه دبيرستان علوم انساني خوند و دانشگاه قبول و نشد و الآن آرايشگر شده، واسه خودش خانومي شده. عصرها كه خنكتر ميشد ميرفتيم تو باغ. يادمه هادي بيشتر بسكتبال دوست داشت. يه توپ برميداشت و هي ميزد زمين. بعد هم پرت ميكرد به طرف يه سبد خيالي، هادي كه دوست داشت هوافضا بخونه ولي رفت تجربي و يه مدت دانشگاه نميدونم چه رشتهاي و بعدش گلدكوئست و الآن هم هيچي. امير حسين هم بيشتر اذيت ميكرد. در كل آدم عجيبي بود و هنوز هم هست. الآن آدم مذهبياي شده و بيشتر در زمينهي دين و مذهب فعاليت ميكنه. تاريك كه ميشد حتمن قايمباشك. من چون ميترسيدم بيشتر با نجمه قايم ميشدم. ته باغ. توي انباري، نجمه كه رياضيفيزيك خوند و دانشگاه قبول نشد و ازدواج كرد و الآن توي مشهد زندگي ميكنه. تازگيها هم حامله شده (تبريك!). تا اينكه شب ميشد و همه ميرفتن و من ميموندم و مامانم كه ميگفتم : دستم رو ميگيري؟ ميترسم. وقتي داشتم از سينما برميگشتم به این فكر ميكردم كه يه چيزي توي فيلم كم بود. مثل اينكه غذا نمك نداشته باشه، اون طوري. كم كم داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه فيلم با تمام رنگ و روي زيباش و تركيب خوب، درست جا نيفتاده. درگير اين افكار پراكنده بودم كه يك ديالوگ يادم اومد و نوري درخشيدن گرفت. خلاصه مسئلهي فيلم يرام حل شد. چه لذتي هم بردم وقتي فهميدم! خلاصه بگم ميشه اينكه رئيس در كل بد نبود و از اين فسلم ميشد فهميد كه كيميايي آدم باهوشيه. مثل تقليدگران شبك بازگشت در ادبيات ايران كه بعضيهاشون آدماي باهوش و بااستعدادي بودن. پ.ن : اونايي كه دنبال شخصيت زن در آثار كيميايي هستند به فرشته و جايگاهش توجه خاص بكنند. ستارهها گفته بودن خوب ميشي. گفته بودن با هم ميريم به بهشت. نگفته بودن كه ميميري. نگفته بودن ميريم جهنم. اون خوشگلاي چشمكزن تو جهنم چيزيشون نميشه. تازه نورانيتر هم ميشن. اون وقت من چي؟ منو ول كردن به حال خودم. اينجا هفتصد تا در داره با كلي نگهبان. خندق و قلعه و نيزه و سيمخاردار. مين ضدنفر هم داره.هيشكي نميتونه از اينجا فرار كنه. حتا ستارهها. اونا كه اصلن جاشون خوبه. فقط بلدن چشمك بزنن و بخندن. كوكشون هم هيچ وقت تموم نميشه. اينجا آسانسور هم داره. آخه هفتصد طبقهست. وقت بيكاري ميرم آسانسورسواري. فقط بوي بدي داره و خيلي داغه.خيابوناي اينجا هم همهش تاريكه. لامپاش رو با سنگ شكستن. پاركا هم همهشون مثل بيابون ميمونن. يه اسباب بازي هم پيدا نميشه. آخه همه اينجا بزرگن. همه سرشون شلوغه. كار ميكنن. درس ميخونن. من نميدونم چي كار كنم. فقط ستارهها رو نگاه ميكنم. همين. همين.


