صفر، یک، دو
دستام ميلرزيد و قلبم با صداي بلند ميتپيد.... بلند شدم، هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم. بعدش هم نشستم يه گوشه،تنها، و زار زار گريه كردم. اين چندوقته خيلي دلم ميخواست بنويسم، يعني خودم رو خالي كنم. اما نوشتن حرفام در اون زمان اصلن به نظرم خوشايند نيومد. ميدونستم چيا ممكنه بشه. به هر حال. وضع روحي خوبي نداشتم، يه بخشيش به خاطر ح هستش. يعني قرار گرفتن در مسير ح. دوستان نزديك منظورم رو ميفهمند. غير نزديكها هم شرمنده. اين پست رو هم مينويسم به خاطر حرفهايي كه امروز با يكي از دوستان بسيار عزيز (به نظرم آدم دوستداشتنياي هستش) زديم. و بخشي از اون حرفها كه هيچ ربطي به موضوع بحثمون نداشت جالب بودن. تا حالا از نزديك گيوه ديديد؟ من يادمه كه پدرم قبلنها ميپوشيد. عموم همچنان ميپوشه(پاش ميكنه). بخشي در جلوي گيوه قرار داره كه حالتش لاستيكيه. درست در جلو و وسط گيوه. امروز فهميدم اين بخش چه طوري درست ميشه. در واقع گيوهي نو اين جسم لاستيكي رو نداره. دهها سال پيش بعد از پاره شدن جلوي گيوه كه مقاوم نبوده، مردم روستاهاي ايران از پسماندهي گوسفند قرباني براي استحكام جلوي گيوه استفاده ميكردهاند. يعني تنها بخشي از گوسفند كه قابل استفاده نبوده. و اون در واقع آلت گوسفنده كه به هيچوجه استفادهاي نداشته. قرار دادن اون در جلوي گيوه بسيار به استحكامش كمك ميكرده و از طرف ديگه جلوي آسيب ديدن ناشي از ضربه رو ميگيره. و اين واقعن مبتكرانه بوده. و خيلي عجيب و البته درس دهنده. شيوهي تعمير گيوه فقط يكي از ابتكارات قديمي بود كه امروز فهميدم. و فقط همين رو نوشتم چون كافيه و ميتونه آدم رو به فكر واداره. مطمئنن اگه غربيها اندكي از ابتكارات اين نوعي رو داشتند الآن كل دنيا ميدونستند. اما اينجا كي اهميت ميده؟ همهش بايد زير خاك دفن بشه. خيليها هم موقع خوندن اين پست ممكنه خنديده باشن يا حالشون به هم خورده باشه، چون اينجا رسمش اينه. واقعن اينجا چه خبره. كارگر زحمتكش را ميبيني؟ نشسته در اتاقك همراه با دوستانش و شعري ميخواند. از ته دل. شايد نگاهي كند به ستارهها، اگر هوا ابري نباشد، و نيست. با دستهاي زبرش نوازش ميكند پا را. فكر ميكند شايد به زني زيبا و فرزندي شيرين، شايد به بوسه و شايد ستم. فارغ از همه عالم و آدم. خستگياش را مينوشد و هضم ميكند و دفع. حالا قلبي زلال و آرام دارد. هفتهزار تومان، دستمزد امروزش. زير بالشت. ساعت شايد بخرد. لباس و كفش. اگر جمع كند و زياد شود ميرود به افغانستان. هر چه بادا باد. گلي خوشبو ببرد براي گل باغ. «گل باغ» معشوقهي قديمي. آن روزها. روزها پيش از سختي. و صدايش كند. گلي دوستت دارم. آسمان جرأت نميكند ابري شود. هرچند دلش ميخواهد گريه كند براي كارگز. شايد وقتي خوابيد و ستارهها را نخواست ببيند، آسمان گوشهاي بگريد. و من ميپرسم كه اين گريهي خداست يا آسمان؟ من عشق را ديدهام در چشمان كارگر و برايش گريه كردم. و بعد لبخندي زدم و گفتم خسته نباشي و چه مهربان پاسخ داد سلامت باشي. و من عاشقش شدم چون پاك بود. خدايا اگر او به بهشت نرود، كه رود؟ يك ساعت پيش كه داشتم مياومدم خونه، يعني قدمزنان به سمت منزل ميآمدم، با صحنهي عجيبي روبرو شدم. مطمئن هستم كه تا حالا اين همه آدم رو توي ميدون قدس(در تجريش) نديده بودم. شايد هزار نفر ميشدند. منتظر ماشيني بودند كه هيچوقت هم نميآمد. دو اتوبوس كه ته ماندهي امروز شركت واحد بودند لبريز از مسافر، مثل جعبهي كرم يك ماهيگير، حركت كردند و خيابان و بقيهي مردم رو تنها گذاشتند. تاكسيها هم تك نفر سوار ميكردند. قطعن اوني كه بالاترين پيشنهاد رو بده. نميدونم چه خبر شده بود. اصلن هم كنجكاو نبودم. حوصلهي خودم رو هم به زور دارم. فقط دلم به حال اونا ميسوخت. اونايي كه خونهشون بسيار دور بود، توپخونه، بازار، مولوي، شوش، شهرري. اونايي كه فرزندشون خوابيده بود و سر گذاشته بود روي شانهي پدر يا مادر. خيابون شلوغه و بيرحم، وحشي و ناكس، اما آغوش پدر و مادر گرم، مثل راحتترين تختخواب دنيا. حتا براي اوني كه داشت به رئيسجمهور و رهبر ناسزا ميگفت هم دلم سوخت. همه سردرگم و گیج، خسته و كوفته و در انتظار مبلي راحت با چاي داغ و غذاي خوشمزه. عدهاي هم در انتظار گوشهاي لعنتي براي استراحتي كوفتي. اونجا همه خوب بودند. نه اينكه نخوام بنويسم. چرا خيلي دلم ميخواد كه هر روز مطلبي، هرچند كوتاه، بنويسم. اما اين روزها سرم يه مقدار شلوغه. يعني چن تا كار رو با هم دارم انجام ميدم. البته وقت براي نوشتن زياد دارم اما انگيزه و حوصله كم. اوايل كه توي پرشينبلاگ مينوشتم خيلي دوست داشتم زياد بنويسم و زياد وبلاگ بخونم، اما اين اواخر خوندن پستهاي كوتاه هم برام سخت شده. نميدونم. حالت خوبي نيست. وبلاگنويسي رو به اين علت شروع كرده بودم كه مطالب روزانهام رو بنويسم. يعني همون چيزايي كه توي سررسيد مينوشتم. اما بعدش ديدم 70 درصدش رو نميشه اينجا نوشت. يه مقدار سبك و لحنم عوض شد. ولي الآن اصلن نميدونم چي ميخوام. بگذريم. گفتنش سودي برام نداره. راستي ديروز با آرمان داشتيم توي شقايق غذا ميخورديم(نميگم كجاست، دوستان ميدونن)، من توي ساندويچم يه حشره پيدا كردم. نميدونستم چيكار كنم. كپ كرده بودم. شايد تجربهي خوبي بود كه ديگه جاهاي كثيف رو براي غذا خودن انتخاب نكنم. هرچند خيلي برام لذتبخش بود كه توي اونها غذا بخورم. باز هم بگذريم. فعلن نميدونم چي بايد بگم.



