صفر، یک، دو
گاهي وقتها در پيچ و خم اين زندگي پيچ در پيچ گم ميشويم. خسته و درمانده فرياد ميزنيم. از خدا ميخواهيم كه كمكمان كند. التماسش ميكنيم. نذر ميكنيم. بازخواستش ميكنيم. گاهي وقتها آنقدر خوشحال ميشويم كه فراموش ميكنيم همه چيز را. خودمان را دوست داريم. از صبح تا شب در مسيرهاي مختلف قدم ميگذاريم. صداقت، دروغ، طمع، حرص، نيكوكاري، ريا. غافل از اسرار فلك و بيتوجه به بزرگي دنيا. فراموش ميكنيم چه موجودي هستيم. تكرار ميكنيم. تكرار ميكنيم. تكرار ميكنيم تا بميريم. اگر كسي مرد، برايش گريه ميكنيم. ناراحت ميشويم. تازه يادمان ميآيد كه ما هم بايد برويم. چند لحظهاي در فكر و سپس تكرار زندگي. تولد، تحصيلات، شغل، ازدواج، فرزند و مرگ. در آن لحظهاي كه فكرش را نميكنيم. وقتي تدارك يك تعطيلات عاشقانه را ريختهايم يا وقتي ديگر. نپرسيم. نينديشيم. آخر و عاقبت خوشي ندارد. همه ديوانه ميشوند. مرا نبريد نميخواهم بميرم. اگر نميمرديم و جاودان بوديم، باز هم سؤال نميكرديم؟ اگر شكممان سير بود، اگر همه چيز بر وفق مراد بود، باز هم نميپرسيديم؟ وقتي گرفتار ميشويم، چه اتفاقي افتاده؟ خدا ميخواهد عذاب دهد؟ امتحان؟ خدا وجود ندارد؟ قسمت؟ خدايا كمكم كن؟ وقتي خوشحاليم، خدايا شكر؟ خدا هست؟ خدا مهربان است؟ بزرگ؟ راز كشف نشده كجاست؟ دنياي بيرون از جنگل؟ كرهي ماه؟ آسمان هفتم؟ خدا؟ انسان؟ مجهول كدام يكي است؟ همهشان؟ آه! تو هم افسرده شدهاي. برويم نزد روانشناس. قبلها اين طوري حرف نميزدي. خطرناك شدي. از تو ميترسم. از تو كه عاشقت بودم ميترسم. ممكن است به پسرمان صدمهاي بزني. بايد با من بيايي. چند ماه كه در بيمارستان رواني باشي، حالت خوب ميشود. بيا. وگرنه تلفن ميزنم بياين و به زور متوسل شوند. نگران نباش. حالت خوب ميشود. آن موقع، دوباره عاشقت ميشوم. با پسرمان ميرويم مسافرت. ميبوسمت. ديگر من را اين طور نترسان. حالا كه بهتر شدهاي چرا حرف نميزني؟ چرا گريه ميكني؟ برويم مسافرت؟ فيلم ببينيم؟ با من حرف بزن. مهم نيست، همين كه حالت خوب شده خدا را شكر. نذرم را ادا ميكنم و ميرويم مسافرت. تو هم حرف خواهي زد. دوباره زندگي را شروع ميكنيم. گريه نكن. گريه نكن. گريه نكن.... ساعت حدود پنج بود. با يكي از دوستان پيادهروي وليعصر رو مياومديم به سمت تجريش. دقيقن جلوي شيريني لادن. كمي شلوغ بود. از بين جمعيت اومد سمت من. يه دسته فال حافظ دستش بود. شايد كمتر از يك ثانيه نگاهش افتاد توي نگاهم. چشمهاي سبز. موهاي بلند، فردار و بور. شش يا هفت سالش بود. من تو حل و هواي خودم بودم. رفت سراغ يكي ديگه. يه دختر كوچولوي زيبا. بينهايت زيبا و معصوم. همسنهاش امروز ميرن مدرسه. كلاس اول. شايد اونم بره مدرسه. درساش رو كنار خيابون بخونه. كتاب در دست فال بفروشه. كمي غذا بخوره. استراحت كنه شبها. صبح دوباره بره مدرسه و ظهر تو خيابون. شايد اصلن مدرسه نره. چهارده پونزده ساله كه شد بفرستنش خونه شوهر. شوهرت كار ميكنه. زحمت ميكشه. باهاش بساز. هر چي نباشه تو خونهش شبا راحت ميخوابي. غذاي خوب ميخوري. اگرم يه وقتايي زذت اشكال نداره. مرده عصباني ميشه. تو نبايد جيكت در بياد. سرتو بلند نكن. هر چي گفت بگو چشم. هر چي زن اولش هم گفت بگو چشم. ناسلامتي پنج ساله زنشه.... درس؟ درس ميخواي چي كار؟ دختر كه نبايد درس بخونه. باسواد بشي نامه بنويسي به پسرا؟ بايد كار كني. اگه ميخواي گشنه نخوابي بايد كار كني. اصلن چشماي سبز و موهاي بلند ميخواي چي كار؟ كاش كور بودي اما چشسفيد نبودي. كاش كچل بودي. برو فالهاتو بفروش. برو ريختتو نبينم. دعا كن به جونم كه به بابات نميگم. گم شو از جلو چشمام. توي اين دنيا نبودم. وقتي رسيديم ميدون تجريش، فضاي سبز جنوب ميدون. همون دختر بود؟ گوشي موبايل مامانش دست بود و داشت با خالهش حرف ميزد. همون دختر بود فقط يه كم لاغرتر و كوتاهتر. چشماش هم مشكي بود، لباسهاش نو بودن. فردا ميخواست بره مدرسه. قطعن آرزو و اميد پدر و مادرش بود. من چي بگم آخه؟ فقط نگاه اون دختره كه دست از سرم بر نميداره. همهاش چشمهاشو ميبينم. همون يك فريم. همون يك لحظه. زندگي اون دختر قراره چهطور پيش بره؟ الان به چي فكر ميكنه؟ ميره مدرسه؟ سالم ميمونه؟ چي خوشحالش ميكنه؟ كي ميخنده؟ دلش چي ميخواد؟ دنيا رو چه طوري ميبينه؟ ازدواج ميكنه؟ آرامش پيدا ميكنه؟ ميتونه عاشق يه آدم بشه و باهاش ازدواج كنه؟ مسافرت ميره؟ تفريح داره؟ چند تا دوست داره؟ دغدغههاش چين؟ و خيلي چيزاي ديگه. فقط نگاهش هميشه براي من مي مونه. فكر نمي كنم به راحتي يادم بره. شايد اصلن يادم نره. قلب آدم ميلرزه. واقعن ميلرزه. بعد فشرده ميشه. و نميدونم چي كار كنم. اصلن نميدونم چي كار كنم. مسلمه كه آدماي زيادي هر روز از كنار اون دختر ميگذرن. بعضيها دلشون ميسوزه و ابراز ميكنند احساسشون رو. بعضيها هم براشون مهم نيست. من فقط ميدونم كه يه تيكه از من اونجا موند. شايد هم يه تيكه از اون دختر چسبيد به من. نميدونم چي شد. نميدونم. چي كار ميخواستم بكنم؟ يادم رفت. ديگه هم يادم نيومد. همه چيز با سرعت نور تغيير كرد. و من تن دادم به هر چيزي كه اونها بهم گفتند. شدم ابزار دستشون. من سرگيجهي ابدي گرفته بودم و اونها همين رو ميخواستند. من رو بردن به سمتي كه من نميفهميدم كجاست. من توي زندگيم باختم. درست اول دورهي جووني. خودم رو از بين بردم. فراموش كردم. وجودم رو پر كردم از كثافت. روحم بوي گند ميده. سوراخ شده. پاره پاره شده. تقصير خودم بود؟ نفهميدم با خودم چي كار كردم. سرم گرم بود و حاليم نميشد. ميترسيدم. همهي اونها. اونهايي كه مردم رو خرد كرده بودند. اونهايي كه روح آدمها رو اسير كرده بودند. من كه خودم ميدونستم. اما تسليم شدم. توي باتلاق فرو رفتم و خودم هم كاملن حسش كردم. آره. جادهي اصلي رو ول كردم و زدم به بيراهه. عاقبتش هم همين بود. باتلاق. همون جا وايسادم. حركت نكردم. واقعن ميتونستم يا نه؟ خودم رو كشتم. اما سرم هيچ وقت فرو نرفت. اونها ميدونستند. عمق باتلاق همون قدر بود. تا گردن من. نفس بكشم و زنده بمونم. فراموش كنم انسانم. بجنگم. بكشم. وحشي باشم. مثل بقيه بيرحم. فقط نبايد يادم بياد كه انسانم. بايد غرق بشم توي دنيا. توي كثيفيهاي دنيا. چي بگم آخه؟ نميدونم. پ.ن : اميدوارم حداقل سبك نوشتنم رو از دست ندم و محيط دانشگاه و كار و جامعه و زندگي نتونن عقايدم رو ازم بگيرن.


