تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

            آقا من نيم ساعته مثل خرس لم دادم روي صندلي و به زور مي‌خوام يه چيزي بنويسم. يكي نيست بگه .... . چند بار نوشتم و پاك كردم. نشد آخر. آخه يه چيزايي رو مي‌يام بنويسم، يا روم نمي‌شه يا مي‌ترسم به كسي توهين بشه. تا وسطش كه مي‌رسم، مي‌بينم ننوشتنش بهتره. كسي هم مجبورم نكرده كه. نمي‌دونم. اصلن قاطي كردم. فكر مي‌كنم اين از اثرات كار آخري بود كه با كمك دوستان فيلمبرداري كرديم و من تدوينش كردم. اصولن سفارشي بودنش مايه‌ي عذاب من بود. امروز تحويلش دادم و راحت شدم. البته اين كار هم تجربه‌هاي بسيار خوبي برام داشت ولي سفارشي سفارشيه ديگه. به هر حال گذشت و اميدوارم سفارش‌دهنده راضي بشه. و چه‌قدر تكرار كلمه‌ي سفارش تو اين بند مزخرفه.

            اينجا همه‌چيز داره مي‌چرخه. من برعكسم و نمي‌دونم چرا نمي‌افتم. جاروبرقي داره مي‌ياد طرفم. خورد تو سرم. درد داشت. چشام سياه شده. هرچي سعي مي‌كنم آدم بشم نمي‌شه. صورتم داره كشيده مي‌شه. كف دستم مو درآورده. هيچ خوابي هم در كار نيست. سعي مي‌كنم آدم بشم. بيشتر و بهتر بنويسم و شرايط 012 رو بهتر كنم. خواب نيست. از سرم اومده بيرون و به واقعيت تبديل شده. لعنت.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:37 توسط 012| |

            يه زماني كنار هم بوديم. كم نبود. 9 سال. يادته تو حيات خونه‌تون بازي مي‌كرديم؟ من و تو، فرزاد و پريسا و زهره. و اون اتاق تاريك ته حيات، كه من ازش مي‌ترسيدم. پاييز كه مي‌شد چه‌قدر حيات قشنگ مي‌شد. صداي خش‌خش برگ‌ها زير حركت آروم توپ پلاستيكي، زير پاي ما. بازي‌هاي توي كوچه و بسكتبال، با سبد پشت در. بستني ميوه‌اي كه مامانت مي‌آورد. لذت بزرگي بود، پرتاب توپ و صدا زدن اسم‌ها. آروم و يكنواخت از تارهاي صوتي گلو. دلهره‌ي شنيدن اسمي كه هنوز توي هوا بود تا برسه به گوش‌ها. صداي تور سبد بسكتبال. و صداي شلپ آب استخر، وقتي توپ مي‌افتاد توش. برف‌بازي تو راه مدرسه. زنگ ورزش. چه‌قدر با ادب بودي. با همه‌ي شيطوني‌هات.

            دوست‌هاي جديد من. دوست‌ها جديد تو، دوست‌هاي جديد تو، دوست‌هاي جديد تو. دوره‌ي درسي بعد. من يه طرف و تو طرف ديگه. ولي هنوز هم بوديم. كم‌تر، اما به هر حال بوديم. يادته وقتي امتحان داشتي؟ صد دفعه زنگ مي‌زدي خونه‌ي ما تا پيدام كني. خيلي دوست داشتم كه بهت درس بدم. خيلي رياد. هنوز يادمه بهت گفتم چه طوري يه بيت شعر رو معني كني. آخرش يادم رفت بپرسم نمره‌ات چند شد. كم‌تر، خيلي كم‌تر، ولي بوديم.

            دوره‌ي بعدي. دوره‌ي سياه. نوجواني. همه‌چيز هم‌چنان خوب بود. تا اون شب. اون شب كه واقعن سياه بود. داشتيم مثل هميشه پينگ‌پونگ بازي مي‌كرديم. من و سارا بازي مي‌كرديم و تو و محسن بيرون بوديد. همون موقع اون اتفاق افتاد. يادته محسن كاپشنم رو پرت كرد طرفم؟ اون موقع كه روي زمين افتاده بودم. و تو گقتي نزنش. من شكستم و پودر شدم و نابود. علي هم بود. اون بلندم كرد. من خودم رو تكوندم و با علي رفتيم. كاش تنها بودم. در بزرگ حيات رو باز كردم، همون دري كه دروازه‌ي خيالي‌مون بود. همون دري كه وقتي توپ بهش مي‌خورد صداش محل رو پر مي‌كرد. همون دري كه بهش تكيه داديم و من بهت گفتم كه فعل‌ها رو بيار آخر جمله‌ها. فقط شونزده سالم بود، ولي شكسته خرد شده بودم.يادم نمي‌ياد تا خونه چه‌طور رفتم. فقط يادمه پشت سرم رو نگاه نكردم. ديگه هيچ وقت سرم رو نچرخوندم سمت خونه‌ي تو. چند ماهي گذشت. دوباره با هم حرف زديم. دوباره وانمود كرديم كه دوستيم. اما من و تو خدا مي‌دونيم كه ديگه دوستي‌مون، رفاقتمون تموم شده بود. اما شايد ندوني من چه‌قدر دوستت داشتم و چه قدر خرد شدم. ديگه اون روزها برنمي‌گردن. هيچ‌وقت مثل قديما نمي‌شيم و تو اين رو خوب مي‌دوني. حالا بعد از اين همه مدت، واقعن من گناه‌كار بودم؟ تقصر من بود يا تو؟ يا كس ديگه؟

            نمي‌دونم چرا امشب ياد اون اتفاق افتادم و ياد تو. من راهم عوض شد و تغيير بزرگي كردم. سر دوراهي بود كه از هم جدا شديم؟ تو با بقيه دوستات و من تنها. تنها. واقعن تنها.

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:13 توسط 012| |

          اين تابلويي كه مشاهده مي‌كنيد، يك هفته‌ي پيش هنوز بوي رنگ مي‌داد. خيلي مرتب و تميز در جاي خودش مي‌درخشيد. و اما ماجرا اينه كه....

 

            اول بيانيه‌اي از طرف بسيج دانشجويي عليه يكي از استادان تازه‌وارد به دانشكده صادر شد. توي اين بيانيه نوشته بودن كه به خاطر پولايي كه جناب استاد خرج دانشكده كرده (حدود 100 ميليون) به ايشون دكتراي افتخاري دادن و .... . البته من به اين چيزا كاري ندارم. قصد اصلي من اينه كه در مورد اين حركت شبه انقلابي و به قول خودمون بچه‌باحالي حرف بزنم.

            در دهه‌ي هفتاد تصوري كه خيلي از مردم نسبت به بسيجي داشتند، مشت و لگد و .... بود. اين رو از بچه‌گيم يادم مونده. ولي الآن تا حدي اين تصور تعديل شده. حالا توي دانشگاه تهران بعد از بيانيه‌ي بسيج يه نفر، چه بسيجي يا غير بسيجي، مي‌ياد يه حركتي مي‌كنه كه خيلي ساده نشون مي‌ده كه بسيج اينه. اگه گوش نكني، به گوشت فرو مي‌كنيم. البته من به هيچ وقت قصد دفاع از بسيج رو ندارم و دوستان مي‌دونند كه اصلن اهل اين حرفا نيستم. منظورم اينه كه راه بهتري هم هست. مثلن مي‌شه در مورد استاد فوق تحقيق كرد. اگه توي تحقيق معلوم شد كه كاسه‌اي زير نيم‌كاسه‌ست اون‌وقت با مدرك صحبت كرد.

            نمي‌دونم چرا اين‌قدر پيچيده شد. به هر حال اسم اين بنياد فرهنگي هم مصلي نژاده (اون جايي كه پررنگ اسپري خورده).

 

پ.ن : 1. هدف : دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران خيلي جاي مزخرف و افتضاحيه.

                2. خيلي ناراحتم كه نثرم دچار مشكلات اساسي شده.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:18 توسط 012| |

            داستان از كي شروع شد؟ از اون روزي كه يه آدم، كه خيلي هم شبيه آدم‌ها نبود تصميم گرفت روي پاهاي خودش وايسه. بزرگ باشه، طوري كه همه بهش احترام بزارن و ازش بترسن. از همون جا بود كه ايده‌هاش رو جمع‌آوري كرد. هر چيزي كه در مدت كوتاه حياتش بهش فكر كرده بود. تمام اختراعاتش رو هم جمع كرد گوشه‌ي اتاق كوچكش. آره، از همين اتاق كوچك بود كه شروع شد.

            الآن مدت‌ها از مرگ اون آدم، كه خيلي هم شبيه آدم‌ها نبود، گذشته. و هيچكس به ياد نمي‌ياره كه اون روز چه اتفاقي افتاد. فقط اين مشخصه كه از اون به بعد مردم عقلشون رو از دست دادن. خيلي‌ها مغزشون ديگه كار نكرد و مردند. خيلي‌ها هم تبديل به درخت، پرنده، سنگ و .... شدند. نسل انسان در خطر بود. اما اتفاقات بد پايدار نموند و بعد از مرگ آدم قصه‌، چيزهاي خوبي هم اتفاق افتاد. مثلن يك نوزاد به دنيا اومد. بعد همه چيز خوب شد. تمدن شكل گرفت و ..... .

            از اين جا به بعد رو همه مي‌دونيد. فقط چيزي كه نه من مي‌دانم و نه شما، اينه كه اون آدم، كه خيلي هم شبيه آدم‌ها نبود چه بلايي سرش اومد. يا بهتره بگيم بعد از اون اتفاق چه بلايي سرش اومد. در اين مورد نظراتي وجود داره. عده‌اي مي‌گن اون آدم اصلن وجود نداشته و اينا همه‌ش كشكه. عده‌اي مي‌گن اون آدم خودكشي كرد. يه عده مي‌گن هنوز زنده‌ست. برخي ديگه مي‌گن به نون و نوايي رسيد و خوشبخت شد. و برخي مي‌گن مردم ريختند سرش و زنده زنده كردنش تو گور و وقتي اون آدم از مردم پرسيده بود چرا؟ گفته بودند چون تو اصلن شبيه يه آدم نيستي. بيشتر شبيه يه شن‌كش نوك تيز هستي كه مي‌خواي ما رو اذيت كني.

 

            پ.ن : اصلن منظورم طنز يا بامزه‌بازي نبود.

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:38 توسط 012| |

            اين روزها سرم خيلي بيشتر از اوني كه بايد، شلوغه. هفته‌ي پيش تمركز كرده بودم براي شروع كلاس‌هاي دانشگاه و آماده بودم تا يك شروع خوب داشته باشم. اما درست يك روز قبل از شروع ترم تلفني بهم شد كه به قول خودمون رفت رو اعصاب. يك كار جديد پيش اومد كه علاوه بر استرس انجام دادنش و وقت زيادي كه خواهد گرفت و مقدار زيادي كه وقتم رو مي‌گيره، ضرر مالي هم براي شخص من داشته و خواهد داشت. البته براي صاحبان كار حتا در بدترين شرايطي كه من كار رو تحويل بدم، هيچ ضرري نخواهد داشت. اگه دو هفته پيش بود اينا رو نمي‌نوشتم، چون مي‌دونم ممكنه باعث ناراحتي زياد برخي دوستان بشه، اما الآن از خيلي چيزا بريدم.

            البته اين شرايط يه خوبي هم برام داشته. بايد بگم كه از بيخ و بن قيد دانشگاه و نمره و درس رو زدم و قصد دارم بچسبم به علايقم. يه حالتي مثل اول دبيرستان كه بودم. اون موقع هم شبيه الآن بود. فقط اون موقع خيلي شرايط راحت‌تر بود.

            اونجا توي اون دانشكده‌ي لعنتي، يه عده استاد با حرف‌هاي تكراري هميشگي و ژس‌هاي قديمي و شيوه‌هاي قرون وسطايي با اضافه‌ي تعداد زيادي دانشجوي بي‌روح و خشك و عده‌اي نمره‌بگير توي زنداني به نام كلاس، كه البته زندان خيلي تميز تره. هنوز هم نمي‌دونم چرا غلط به اين بزرگي كردم. چرا جرأتم رو از دست دادم. چرا نمي‌زنم زير ظاهر اين زندگي جنگلي؟ چرا خودم رو گم كردم و به خودم باختم؟ اگه دو ماه پيش خود الآنم رو مي‌ديدم مي‌گفتم take it easy. اما الآن مي‌دونم كه به همين سادگي هم نيست. هرچند خواهد گذشت و تمام خواهد شد، اما اين خيلي مهمه كه به خودم باختم. يه مثال ساده در آخر بزنم. مثل اين مي‌مونه كه بادنجان! بخورم. در حالي كه خانواده مي‌دونن واقعن حاضرم بميرم و نخورمش. حالا شما فرض كنيد كه من بادنجان بخورم. باورم نمي‌شه. باورم نمي‌شه كه من خودم هستم.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:12 توسط 012| |

            امروز، روز اول دانشگاه براي من خيلي بدتر از بدترن تصوراتم بود. نمي‌دونم اشكال از من بود يا ديگران. شايد به اين دليل بود كه استاد زنگ دوم هرچي دلش خواست گفت و هيچ كس هم حرفي نزد. تمام درس وزين استاد، با احترام، همون چيزايي بود كه من چند هفته پيش براي ورودي‌هاي جديد دبيرستان (دبيرستان خودمون) گفته بودم. فقط شكل ادبي خوب‌تري داشت، با توجه به اين‌كه من در اون زمان فقط يك روز مهلت داشتم. به هر حال شايد انتظار من خيلي بالا بود. نمي‌دونم بقيه چه فكري داشتند. اصلن جو طوري نبود كه بشه با كسي صحبت كرد. حتا فكر نمي‌كنم من و هم‌كلاس‌هام بتونيم دوست‌هاي خوبي براي هم باشيم. فكر مي‌كنم دنيا‌هاي مختلفي داشته باشيم. متفاوت نه بسيار متفاوت. و اين هم شايد به خاطر اين باشه كه من كاملن بدون علاقه و به دلايل خاصي رشته‌م رو انتخاب كردم. و خيلي‌هاي ديگه هم تصور خاصي نسبت به رشته نداشتند و واردش شدند. براي همين يه جو با بعدهاي بسيار متفاوت شكل گرفته.

            بگذريم. اميدوارم حداقلش عادت كنم. حالا 4 سال يا بيشتر. ولي واقعن احساس مي‌كنم كله‌م داره لوزي شكل مي‌شه. نمي‌دونم چرا. غرض اصلي‌ از نوشتن اين پست ثبت شدن روز اول دانشگاهم بود، قبل از اين‌كه ساعت 12 بشه. الآن حدود 11.30 دقيقه‌ست. شاد تنها راه اين باشه كه منتظر بمونم تا ببينم چي پيش مياد. به هر حال، كاريش نمي‌شه كرد فعلن.

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:35 توسط 012| |