تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

            1

خوشحالم. خيلي خوشحالم. همان ده دقيقه برايم كافيست. از پارك‌وي تا ميدان تجريش.با دختري كه كنارم نشسته.

            عتاش (با تشديد روي ت) كه پياده شد، حرف‌هاي ما شروع شد. قطعن آن دختر زيبا نمي‌دانست كه من چه قدر خوشحالم.از اين كه با او حرف مي‌زدم، از اين‌كه او را نگاه مي‌كردم. نمي‌دانست مرا از دنياي كوچك پيرامونم بيرون آورده. چه خوب حرف‌هايم را مي‌فهميد و چه خوب حرف‌هايش را مي‌فهميدم. واحد تهران مركز دانشگاه آزاد درس خوانده بود. ليسانس طراحي صنعتي. فقط ده دقيقه با هم حرف زديم. بعد او رفت پي زندگي خودش و من هم پي زندگي خودم.

            2

مي‌تونستم حدس بزنم كه چي مي‌خواد بگه و شرط مي‌بندم او هم مي‌تونست. راستش بهش حسوديم شد كه : اون يه بوتيك داره و درآمدش از اونه و هم‌زمان به درس هم ادامه مي‌ده. من هم اگه بوتيك داشتم كنكور هنر مي‌دادم و سينما مي‌خوندم... . وقتي نگاهش مي‌كنم نمي‌دونه چه قدر نگاهم عميقه. نمي‌دونه كه واقعن دوستش دارم. نمي‌دونه من رو از دنياي وحشتناك دخترهاي دانشكده‌ي حقوق آورده بيرون. شايد هم از دنياي تمام آدم‌هاي آنجا. از دنياي كوچك و بي‌ارزششون. از دنياي تاريخ‌مصرف گذشته و چرك و خشك و كثيفشون. از دنياي منطقي و مربعي و .... . لبخندش چه‌قدر زيباست. و چه‌قدر با شعور است. بر خلاف بيشتر آدم‌هايي كه در اين دو ماه ديده‌ام. چيزهايي را كه گفتم فهميد و درك كرد، شايد درد خودش هم بود. من هم دردهاي او را مي‌فهميدم، درد خودم هم بود. جاي او در دانشگاه تهران خاليست. من رو دوباره وارد دنياي بزرگ كرد، دنياي دوست‌داشتني. داشت يادم مي‌رفت كه آدم‌هاي اين‌گونه هم وجود دارند و دنياي بزرگ هم هست.

خداحافظ. و آرام قدم برداشت و رفت. خداحافظ. چند ثانيه نگاهش كردم. هوا لذت‌بخش بود. با نم بارون و خنك. خيلي وقته كه هواي تهران اين‌ طوري نشده. چه‌قدر خوشحالم. خنكم. سبكم. راحتم. حيف. صد حيف كه ديگر او را نمي‌بينم. طرح چهره‌اش يادم مي‌ماند. تقصير خودم است كه زيادي وارد دنيايي ديگر شدم. تقصير خودم است و جبر نيست. جبر نيست. از خيابان وليعصر رد شد و رفت. از تو سپاسگزارم، براي من فرشته بودي. خداحافظ.

 

پ.ن : 1. دخترهاي دانشكده = تمام دخترهاي دانشكده منهاي دو يا سه تاشون، به اضافه‌ي بيشتر پسرهاي دانشكده.

         2. من عاشق نامجو هستم و به هيچ كسي هم ربطي نداره. به من هم هيچ ربطي نداره كه كي استعداد داره و كي نداره. من كه مسئول پرورش استعدادهاي درخشان نيستم. تازه وقتي نامجو تونسته از روستا به اينجا برسه، اگه كس ديگه‌اي هم واقعن استعداد داشته باشه مي‌تونه. حالا اگه شما از نامجو خوشتون نمي‌ياد به ... . هه هه. اينم از اون روي سكه. هه هه هه (با لحن شرورانه!!)

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:31 توسط 012| |

            چند ماه پيش آلبوم ترنج محسن نامجو بعد از حدود 2 سال و نيم مجوز گرفت و وارد بازار شد. اين خبر خيلي خوبي بود. خودم وقتي پوستر نامجو رو پشت شيشه‌ي مغازه‌ها مي‌ديدم خيلي خوشحال مي‌شدم. خب خيلي‌ها اين آلبوم رو از قبل داشتند. يعني تقريبن تمام آدمايي كه نامجو رو مي‌شناختند اين آلبوم رو داشتند. خود من هم همين طور. مي‌خوام بگم حالا كه اين آلبوم پخش شده ديگه mp3 اش رو پخش نكنيد تو رو خدا. اگه واقعن به نامجو علاقه داريد اورجينال اين آلبوم رو بخريد تا هم آمار فروشش بالا بره هم حمايت بشه از محسن نامجو. آخه درد اينجاست كه يه سري علاوه بر اين‌كه حاضر نيستند اين كار رو بكنند، ديگران رو هم باز مي‌دارند: « چرا مي‌خواي بخري؟ بيا خودم بهت بدم، دارمش. مگه حالت خوب نيست كه بري پول بيخود بدي.» والله آدم مي‌مونه چي بگه. اون وقت همين آدم مي‌شينه 20 ساعت از دلايل عقب‌موندگي ايران مي‌گه. از دلايل نبودن دانشگاه‌هاي ايران بين 200 دانشگاه دنيا مي‌گه. مي‌گه حيفه منه كه تو ايران بمونم، بايد برم. به روي خودش هم نمي‌ياره. آدم نمي‌دونه بايد بخنده يا گريه كنه. آخه دست بردار آدم (حيوان) ناحسابي.

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:27 توسط 012| |

            1

تقصير خودم بود. بهش دروغ گفتم. بي‌چاره وايساده بود كنار خيابون. مي‌تونستم بهش بگم نمي‌خوام، برو. مي‌تونستم بگم گورت رو گم كن؛ اينا دروغ نبود. اما دروغ گفتم. ناراحت نشد. كاش ناراحت مي‌شد و بهش دروغ نمي‌گفتم. كار كثيفي بود. لعنت بر من. حالا هم تاوانش رو پس دادم و حقم همينه.

            2

            امروز يك سانس از جشنواره‌ي فيلم كوتاه تهران رو به لطف دوست عزيزم مجتبا ديدم. مسابقه‌ي فيلم‌هاي بين‌الملل بود. با اين‌كه جشنواره‌ي تهران رو اصلن قبول ندارم، بايد بگم دو سه تا فيلم كوتاه خوب بين هفت، هشتايي كه ديدم بودند. بعد از مدت‌ها دوري از سينما و فيلم ديدن فكر كنم امروز شروع خوبي بود. آخرين فيلمي كه ديده بودم برمي‌گشت به يك ماه و نيم پيش. The hawks and the sparrows بود. به كارگرداني پير پائولو پازوليني. پس از اين مدت احساس خوبي بود فيلم ديدن. شايد سينما بتونه حال و هواي بد اين روزهام رو عوض كنه. حال و هوايي كه خيلي زياد سراغم مي‌ياد.

            چه قدر دلم مي‌خواد مثل گذشته بشينم تا نيمه‌شب بنويسم و پاكش كنم و دوباره بنويسم. دلم مي‌خواد ايده‌هام رو بيارم رو كاغذ، ولي همه‌شون رو به باد مي دم. دلم مي‌خواد ساده باشم، نه مثل الآن پيچيده. دلم مي‌خواد مثل اون روز دوست‌داشتني گرسنه باشم و مجبور بشم با دست غذا بخورم. دلم مي‌خواد بت خودم رو بشكنم و رها بشم. نمي‌خوام محكم باشم، مغرور باشم، باادب باشم و كتابي حرف بزنم. مي‌خوام همون حسين شل و ول گذشته باشم. دلم مي‌خواد گل‌كوچيك بازي كنم، رمان بخونم، مقاله بخونم. دلم مي‌خواد با همه دوست باشم، مردم رو دوست داشته باشم و خيلي چيزاي ديگه.

            مگر بزرگ شدن يعني بي‌روح شدن؟ يعني خشك شدن؟ يعني مغرور بودن؟ يعني س.ك.س داشتن؟ يعني فراموش كردن گذشته؟ گذشته‌ي ساده. يعني حقه‌باز شدن؟ پول‌پرست شدن؟ دروغگو شدن؟ بي‌‌وجدان شدن؟ جديت دروغي؟ سگ‌پرست شدن براي منافع؟ پايمال كردن حق؟ سياه و كثيف شدن؟ متشخص و متكبر شدن؟ ببخشيد ولي به نظر من همه‌ي اين‌ها يعني ك.ر سگ شدن.

            قصدم اين نبود كه اين‌ها رو بنويسم ولي نمي‌دونم چرا باز هم دلم گرفت. مي‌دونم باز هم پراكنده شد، به بزرگي خودتون ببخشيد.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:25 توسط 012| |

            هرچند خيلي كوچكم و هرچند اينجا خيلي سوت و كور است، اما حيفم آمد كه ننويسم. اميدوارم همين تعداد اندكي كه دور و بر خودم هستند تأثيري، هرچند كوچك بپذيرند.

 

            اينجا ايران است. جمهوري اسلامي ايران، نامش است. البته قبل از آن خاورميانه‌ است و آسيا. اينجا همه تاخته‌اند و غارت كرده‌اند و رفته‌اند. آدم‌ها را كشته‌اند و در عوض نفت مكيده‌اند. نفت سياه و باارزش. جان آدم‌ها؟ چه ارزشي دارد در مقابل نفت؟

            اكنون در ايران عده‌ي زيادي حرف از عدالت مي‌زنند. نماز مي‌خوانند، روزه مي‌گيرند، صلوات مي‌فرستند و از اين دست كارها براي آخرتشان. حرف از برادري مي‌زنند و برابري. حرف از حقوق برابر، سهم برابر، همه چيز برابر. مي‌گويند كه آزاديد. بگوييد، انتقاد كنيد، بنويسيد، نقد كنيد. مي‌گويند حقوق بشر خوب است. حقوق زنان خوب است. حقوق كودك خوب است. و خيلي چيزهاي ديگر. همه‌ي اين‌ها را مي‌گويند، اما اين براي كساني است كه تمام عمر خود را در خانه بگذرانند و به خيابان نيايند!

            همه چيز تا آن جايي است كه به آقايان از گل نازك‌تر گفته نشود. آقاياني كه قدرت در دست دارند. مي‌زنند. زنداني مي‌كنند. مفقودالاثر مي‌كنند. مي‌كشند و هيچ ابايي هم ندارند. خوش دارند كه مخالف را كشته‌اند و افتخار هم مي‌كنند. مخالفان، هر كسي كه حقيقت را بگويد. هر كسي كه بي‌گناه باشد. آقايان با محافظان دو متري در خيابان‌ها مي‌رانند، با ماشين مدل بالايشان و كودك فقير قدم مي‌زند با پاهاي خسته‌اش كنار سرماي زمستان. راه را باز كنيد، بزنيد كنار، آقايان مي‌خواهند رد شوند. اگر بچه‌تان در آمبولانس در حال مرگ است به درك. گم شويد كنار، مگس‌هاي كثيف. آقايان مي‌روند دانشگاه، دانشگاه بايد با نيروي ويژه كنترل شود. درها را ببنديد كه آقايان مي‌خواهند بيايند. دانشجوها را بگذاريد پشت در بمانند. كلاس بخورد تو سرشان. بروند بميرند. مگر بسيجي‌هاي گل ما نيستند؟ همان‌ها سگشان مي‌ارزد به اين دانشجوهاي نفهم. و آقايان هزار جاي ديگر مي‌روند با نوچه‌هايشان.

            او كه كنار خيابان نشسته كيست؟ او كه در زندان است. او كه مرده ميان آشغال‌ها. او كه خسته است. او كه حقش پايمال شده، پايمال‌تر شود؟ او كه بر سرش زده‌اند. او كه خانه‌نشينش كردند آقايان، براي اين كه خود در راحتي كامل باشند. او كه دهانش را دوختند. او كه با سنگ زدند تا بميرد. او كه گرسنگي دادندش تا به رياست برسند. او چه كند؟ حرف نزند؟ حقوقش را نداند؟ حقش را نگيرد؟ تحقير شود؟ زندان؟ اعدام؟ شلاق؟ سنگ‌سار؟ عدالت؟

            عدالت : آشنايان آقايان، دوستان آقايان و پابوسان آقايان. عدالت براي اين‌هاست. دوربين فقط روي بسيجي‌ها. ميكروفون براي برادران رهروي ولايت. خانه براي كارمندان آقايان. پول، احترام، قدرت، دنيا، آخرت. اختيار، لذت، سلامت. بايد اعدام كرد تمام موجودات ضعيف را. قانون آن است كه آقايان بگويند و بخواهند. كتاب‌فروشي‌هاي را مي‌بندند، نويسندگان را خانه‌نشين مي‌كنند و انديشمندان را اعدام، چون قانون، قانون آن‌هاست.

            هنوز هم موش‌ها كتاب‌ها را مي‌جوند. موش‌هاي صحرايي. تا كي؟ تا كجا؟ بايد از اينجا دل كند؟ بايد بنشينيم گوشه اي و تنها گريه كنيم؟ در فكر فرو برويم مدت‌ها روي صندلي؟

            مبارزه كنيم؟ آدم‌هاي ترسوي پست. اول خودم. ترسو. ترسو. پست. ضعيف. بيچاره. نادان. منتظر معجزه. بايد بتوانيم، اما چرا نمي‌توانيم؟ چراهاي بسياري است. چون كودكيم. چون به شعور نمي‌رسيم. كودك معصوم، ما كودكان سياهيم و آلوده. مي‌ترسيم از زندان و شلاق و اعدام. پيش از آن از حرف مردم مي‌نرسيم. حرف مردم يعني حرف خودمان. از خودمان مي‌ترسيم، چه برسد به زندان و شلاق و آقايان بالاي سرمان.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:2 توسط 012| |

            قصه شروع شد. از متروي هفت تير اومدم بيرون. باز، گشت ارشاد. يه ون پر از دختراي جوون و يه مادر كه ناراحت بود و با يه پليس آشغال حرف مي‌زد. صداي موسيقي رو زياد كردم. سرم درد مي‌كرد. گرمم بود، داشتم يخ مي‌زدم.

            هدفون مرتب از گوشم مي‌افته. اعصابم خرده. ناراحتم. عصباني نمي‌شم، فقط ناراحت. نور خيلي زياده. ساختمونا هوا رو تنگ كرده‌اند. نامه توي دستمه. فشارش مي‌دم. سيگار رو لبمه. عميق‌ترين پكي كه مي‌تونم. بعد مي‌اندازمش دور. دود رو مي‌خورم. تلخه. سرفه‌ام مي‌گيره. ديوونه‌ام. چند نفر بهم چپ چپ نگاه مي‌كنند، بي‌تفاوت رد مي‌شم. ميدون هفت‌تيرم. كنار مسجدش. همون جا كه ازش زياد خاطره دارم. خيلي شلوغه. اون روز كه با هم رفتيم بيرون خلوت بود. سرفه‌ام گرفته دوباره. سرم گيج مي‌ره. دوباره حيرت. حيرت.

            هر وقت مي‌ياد سراغم روح و جسم نمي‌شناسه. هر دو رو نابود مي‌كنه. ضعف مي‌كنم. سرگيجه. حالت تهوع. ريش در مي‌يارم. زانوهام خم مي‌شن. فرياد مي‌زنم، هيچ كس نمي‌شنوه. همه خوابيدن. هوا تاريكه. چشمام به زور باز مي‌مونند. نمي‌دونم كجا هستم. خنده‌ام مي‌گيره بي‌اختيار. دارم له مي‌شم. بازم بالا مي‌يارم. طعم دهن تو اومده سراغم. گس. همين. نه تلخ، نه شيرين، نه هيچ چيز ديگه. فقط گس. دهنم جمع مي‌شه. باز هم بالا مي‌يارم. چيزي كه نخوردم، همه‌اش خونه. همه‌جا ساكت و وحشتناك شده. صداي گرگ مي‌ياد وسط شهر. باز مي‌خندم. اينجا خرس پيدا نمي‌شه كه. مغزم داره كوچيك مي‌شه. پلك راستم بازم مي‌زنه. تيك پيدا كردم. كثافت لعنتي هي مي‌زنه. دلم مي‌خواد يه مشت بكوبم روش. احمقم. مي‌دونم كه فايده نداره. همه اومدن بيرون. رفته بودن تو سوراخ موش. به من مي‌خندند. با دست نشونم مي‌دند. همه‌شون آشغالند. گه‌اند. كثافتند. لجنند. من كه خنده ندارم.

            هدفون رو بر مي‌دارم. اذيتم مي‌كنه. خوب رو گوشم نمي‌مونه. مي‌افته يه سره. مي‌ذارمش تو كيفم. گوشيم رو هم همين طور و بعد يه لگد به دكمه‌ي پله‌برقي مي‌زنم. خاموش مي‌شه. خلوته و كسي نمي‌بينه. آدماي بعدي فحش مي‌دند. من بهشون مي‌خوندم. مادرج... ها. تا شما باسيد ديگه به من نخنديد. تا خونه خيلي راهه. يه دوچرخه دزديدم. بعدن برش مي‌گردونم. زنجيرش صدا مي‌ده. ناراحتم مي‌كنه. هوا تنگه. رفتم تو ديوار. حالا ديگه زنجيرش صدا نمي‌ده. به دوچرخه هم مي‌خندم. يه لگد مي‌زنم تو سرش. سر خودم درد مي‌گيره. لعنت به اين شانس. چه جوري برم خونه؟ سرم رو مي‌كوبك به تير چراغ برق. خون مي‌ياد. حالا هوا گرم شد.

            نشستم تو اتوبوس. رياليه. ولي من پول ندارم. راننده چپ چپ نگاهم مي‌كنه. تو اتوبوس يه پرده‌ي بزرگ نقره‌اي هست. روش يه فيلم داره پخش مي‌شه. نگاه مي‌كنم. Salo داره پخش مي‌شه. مي‌پرسم انقلاب شده؟ همه مي‌زنند زير خنده. برام دست مي‌زنند. ماچم مي‌كنند. مي‌گن تو پدر طنزي. مور مورم مي‌شه. از هواپيما مي‌پرم پايين. چترم باز نمي‌شه. ك.. تو اين شانس لعنتي من.

            رسيدم تجريش. بوي گه مي‌ياد. مربوط به ...... . هميشه بوي گه مي‌ده. نمي‌دونم چرا برش نمي‌دارن. هر روز هم بزرگ‌تر مي‌شه. درب تنديس اومده وسط ميدون تجريش. به جاي علف اينجا آهن كاشتند. يه درخت آهني بزرگ هم هست. مي‌پيچم توي كوچه. پر از آشغال و كثافته. يكي بچه‌اش رو گرفته رو دستش تا يه گوشه گندش رو بزنه و هي نگه بابا دستشويي دارم. گرمه. لباس‌هام رو در مي‌يارم. گرم‌تر مي‌شه. مي‌پوشمشون، سرد مي‌شه. چشمام درد مي‌كنند. درد تا ت...هام هم مي‌رسه. مي‌پيچم به خودم. مادرم مي‌ياد و مي‌ره. من رو نمي‌بينه. اشتباه اومدم. بايد مي‌رفتم خونه‌ي خودم. يه موتور سوار رد مي‌شه. با كيفم مي‌زنم تو سرش و موتورش رو بر مي‌دارم. مي‌رم سمت خونه‌ي خودم.

            در رو باز مي‌كنم. بوي اسفناج مي‌ياد. همون جلوي در بالا مي‌يارم. خون. آشغالاي مادرج.. مي‌خوان اذيتم كنند. مي‌دونند كه متنفرم از اسفناج. خوش‌بو كننده مي‌زنم. بوي گهش جاي بوي اسفناج رو مي‌گيره. يه نفس عميق مي‌كشم و لباسام رو در مي‌يارم و مي‌رم تو حموم. بدنم چه‌قدر مو داره. ديروز كم‌تر داشت. با دندون موهاي دستم رو مي‌كنم. ترجيح مي‌دم‌شون، به فالوده. دوش خون مي‌گيرم و مي‌رم كه بخوابم. سه روزه كه نخوابيدم. مگس‌ها نمي‌ذارن. فحش‌شان مي‌دم. بدتر مي‌كنند. سرم را مي‌كنم زير پتو.

            صداي عربده مي‌ياد. صبح شده. زنگ ساعت رو مي‌بندم. شهر خلوته. سياه و سنگينه. گرمه و خشك. مي‌رم روي پشت‌بام و تنها مي‌شينم و گريه مي‌كنم. فرياد مي‌زنم. گردن‌بندم رو مي‌بينم. نوشته : peace . باز مي‌خندم. گردن‌بندم را باز مي‌كنم. بايد. بايد. آويزونش مي‌كنم به ميله‌ي كنار دستم و خودم پرواز مي كنم. سكوت محض. از آخر تا اول. سفت. سبك. حالا مي‌روم تا درباره‌ي هستي بينديشم. اگر باقي بماند، در آرامش.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:41 توسط 012| |
باز اينجا نشسته‌ام.
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:31 توسط 012| |

            نشسته بود پشت فرمون ماشينش. فكر مي‌كرد. به حرفايي كه زده بود. به دروغ‌هايي كه گفته بود. به بي‌شرفي خودش. كلي فحش به خودش داد. كمر بندش رو باز كرد. گرمش شده بود. سختش بود. مي‌خواست لباس‌هاش رو هم در بياره. اما خب نمي‌شد. روسري‌اش رو برداشت. چه دروغ‌هاي شاخ‌داري كه نگفته بود. جلوي چشمش بود. از خودش واقعن بدش اومده بود. دنيا دور سرش مي‌چرخيد. نمي‌دونست در آينده بايد چه كار كنه. اگه دروغاش معلوم مي‌شد، پيش محبوبش. همه‌ي اين‌ها دلايلي بودند كه باعث شدند سر پيچ زحمت چرخوندن فرمون رو به خودش نده.

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:38 توسط 012| |

            نشسته بود پشت فرمون ماشينش. فكر مي‌كرد. به حرفايي كه زده بود. به دروغ‌هايي كه گفته بود. به بي‌شرفي خودش. كلي فحش به خودش داد. كمر بندش رو باز كرد. گرمش شده بود. سختش بود. مي‌خواست لباس‌هاش رو هم در بياره. اما خب نمي‌شد. روسري‌اش رو برداشت. چه دروغ‌هاي شاخ‌داري كه نگفته بود. جلوي چشمش بود. از خودش واقعن بدش اومده بود. دنيا دور سرش مي‌چرخيد. نمي‌دونست در آينده بايد چه كار كنه. اگه دروغاش معلوم مي‌شد، پيش محبوبش. همه‌ي اين‌ها دلايلي بودند كه باعث شدند سر پيچ زحمت چرخوندن فرمون رو به خودش نده.

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:37 توسط 012| |

            مانند هميشه چه زود گذشت. فردا مي‌شود يك سال. يك سال از آن روزي كه از پيش‌دانشگاهي برگشتم خونه. هر روز دلهره داشتم. مي‌دونستم پدر حالش خوب نيست. اصلن خوب نيست. رسيدم سر كوچه. كوچه سياه بود. همه جا. ديوارها هم. خانه‌ي ما. درخت‌ها و آسمان. شايد خدا هم. دلم ريخت پايين. سست شدم. در خونه باز بود. قرآن پخش مي‌شد. سلام – سلام. با ماشين مي‌برئندش بيمارستان كه توي راه سكته كرد. پدر رفت و رفت. رسيدم توي خونه. واضح يادمه. ليلا توي آشپزخونه بود و چايي مي‌ريخت. سلام كردم. پيرهن مشكي برادرهام. چشماي قرمز خواهرام. و مادرم .... . من اصلن گريه نكردم. نشستم روي تختم. مدت‌ها نشستم.

            نمي‌دونم ساعن چند بود. لباسام رو عوض كردم. مشكي پوشيدم. پدر هيچ وقت نپوشيده بود. نه حتا يك بار در تمام عمرش. عمو آمد و بغلم كرد. گريه كرد. نرگس پشت سرش بود. بعدها نرگش بهم گفت كه تا حالا نديده بود كه عمو گريه كنه. زن‌عمو و زهرا و امير و رضا و مجتبا و دايي‌ها و خيلي‌هاي ديگه. فردا تشييع جنازه. ورق‌هاي مرگ. همان‌هايي كه همه‌جا هستند در خيابان و كوچه. پارچه‌هاي سياه و چشم‌هاي قرمز. وقتي پدر زنده بود كجا بودند؟

            پدر. پدر. چه قدر براي من پدر بود؟ براي برادر و خواهر بزرگم بسيار. چه حكايت‌‌ها كه بعدها درباره‌ي پدرم نشنيده بودم. خاطرات مرتضا و فاطمه. و يادمه. شب‌ها كه درو از چشم مادر مي‌رفتم كنار پدر بخوابم و قصه‌ي گرگي كه برام تعريف مي‌كرد و غرق شدن من تو رويا. كنار پدر. حسين جان، تكيه كلامش. وقتي از در وارد مي‌شد و مي‌ديد من دارم بازي مي‌كنم. حسين جان. از وجود پدر براي من زياد نماند، ولي آن‌چه ماند، باقي ماند. چه داستان‌هاي نغزي بلد بود. چه قدرتي داشت. پهلواني بود و فيلسوفي، با اين‌كه سواد نداشت. چه شعرهايي كه زمزمه مي‌كرد، خيلي شعر بلد بود. خيلي زياد.

            حالا خاطرات نزديك‌تر هم به ذهنم مي‌ياد. چه‌قدر با هم مي‌رفتيم خونه‌ي عمو. چه‌قدر نرگس و نجمه رو دوست داشت. من حسودي‌ام مي‌شد. و چه‌قدر خونه‌ي عمو رو دوست داشت. راه خيلي طولاني بود. سفري داشتيم با هم. از تجريش تا شهرري. هميشه هم يك روز بيشتر مي‌مانديم. حالا ما بايد دست پدر را مي‌گرفتيم و مي‌برديم بيرون. حتا در خانه راهش مي‌برديم. نمي‌توانست. درد داشت. خيلي درد داشت. اما به روي خودش نمي‌آورد. از چهره‌اش معلوم بود. پدر سرطان داشت. پوستش چسبيده بود به استخوانش. نحيف و لاغر شده بود كه روزي پهلواني بود. قبل‌ها قدر 4 نفر غذا مي‌خورد و حالا گنجشك. و چشمانش. چشمانش چرا اين‌قدر متعجب شده بودند؟ از دنيا؟ از آخرت؟ از ما؟ از خودش؟ ساعت‌‌ها جلوي آيينه در چهره‌ش دنبال چي مي‌گشت؟ همه گذشتند و رفتند و يك سال گذشت. پدر آن روز رفته بود و تنها رختخواب خالي‌اش مانده بود گوشه‌ي اتاق جدا از يار قديمي‌اش. تنهاي تنها، خاليه خالي .....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:27 توسط 012| |