صفر، یک، دو
اكنون كه مينويسم، 18 سال و 4 ماه و 7 روز از زندگي من گذشته. زندگي پرفراز و نشيب و سخت و آسون من. توي اين مدت يه شخصيت واسه خودم ساختم. يه سري ارزشها رو در خودم نهادينه كردم. چند تا علاقهمندي پيدا كردم. به اندازهي خودم، يعني به اندازهي سنم تجربه كسب كردم و با آدمها رابطه برقرار كردم. خلاصه اين كه اين روزها و شبها گذشتند تا من شدم ايني كه الآن هستم، با تمام خوبيها و بديهام. الآن هم خدا رو شكر از زندگيم به طور نسبي راضي هستم. از داشتههام خوشحالم و به نداشتهها زياد فكر نميكنم. حالا چرا اينا رو نوشتم؟ خودم هم درست نميدونم. ميخوام يه كم در مورد خودم و 012 بنويسم. وبلاگ شخصيم كه حدود 2 ساله تنها همدم تنهاييهام و غم و غصههام بوده. مونس لحظات بد و خوبم. هر وقت بهش احتياج داشتهام حاضر بوده. هر چي هم بهش گفتم از گل بهم كمتر نگفته. هر وقت از همه دل بريدم و بهش رو آوردم، رومو ننداخته زمين. واسه همينه كه الآن، حداقل الآن، شده يه بخش مهم از زندگي من. هيچ چيزي هم برام جاي 012 رو نميگيره، هيچ چيزي. بعضي وقتا به خودم ميگم خوب به حرفم گوش داده و وارد زندگي واقعيم نشده، منو به دنياي خودش آورده. دنياي مجازي خودش. خيلي چيزا بهم ياد داده، خيلي زياد. بيشتر از زتدگي واقعيم برام آموزنده بوده. خيلي وقتا باهام حرف ميزنه و ازم انتقاد ميكنه، منم به حرفاش گوش ميكنم چون ردخور نداره. شايد دل بريدن از آدمها بود كه منو آورد سمت 012. بذار ماجرا رو تعريف كنم. البته دو، سه تا بخشش رو سربسته ميذارم بمونه. اون موقع كه وارد دبيرستان شده بودم خيلي به نوشتن علاقه داشتم. خيلي زياد. داستان مينوشتم، طنز، گاهي شعر و چيزاي ديگه. تا وقتي كه يه فيلمنامه نوشتم به نام «صفر، يك، دو». فيلمنامهي ضعيفي بود، خودم هم خيلي خوب ميدونستم. يكي از دوستهام يه نقد نوشت به فيلمنامهام. خوندن اون نقد زاه زندگي من رو عوض كرد. در واقع نقد فيلمنامه نبود، بيشتر نقد بر من بود. هنوز اون فيلمنامه رو دارم. و موقعي كه اومدم به بلاگفا اسم وبلاگم رو گذاشتم «صفر، يك، دو». شايد واسه خيليها بيمعني و خندهدار بوده و باشه، اما من اهميت نداده و نميدم. مفهومي كه پشت اين عدد ساده است واسه من خيلي اهميت داره. البته اين مفهوم حاصل كنش من و فيلمنامه بود و دليلي نداره كه كس ديگهاي دركش كنه. اين بود كه من شدم 012. توي اين چند وقت ديدم كه بعضيا ازم ميپرسند كه فلان چيز يا بهمان چيز كه نوشتي واقعي بود يا نه؟ و سوالهاي مشابه اين. همون طور كه گفتم، حالا من جزئي از زندگي وبلاگم هستم و خيلي وقتها اونه كه روي من تاثير ميذاره. منظورم اينه كه چه تضميني هست كه خودم واقعي باشم؟ يا خود تو (خودتون) واقعي باشي. آره، اگه كسي وارد من بشه، يعني بخشي از من بشه، مثل وبلاگم، ميفهمه كه واقعيت در درون من چيه. اما فعلن همچين اتفاقي نيفتاده و توي دنيا هم قرار نيست همه از تمام رازها سر در بيارن. اصلن رازها رو اگه همه ميدونستند كه راز ديگه معني ندشت. اگر هم بشينم همهي واقعيتهام رو واسه همه بگم كه ديگه چيزي از من باقي نميمونه. اتفاقن قانون هم اين حق رو به افراد داده كه رازهاشون رو نگه دارن. شنيدم توي دين اسلام اگه يه مرد با يه زن رابطهاي بيرون از چهارچوب شرع اسلام برقرار كرده باشه، بايد چهر بار قسم بخوره تا مجازات بشه. پس توي دين اسلام كه دين غالب كشور ايران هم هست، اين حق براي فرد هست كه رازهاش رو نگه داره. بگذريم. فقط اين رو هم اضافه كنم كه خارج از ارزشهاي خودم، اين حق رو به خودم ميدم كه هر چهقدر دلم ميخواد دروغ بگم. واقعن هم برام مهم نيست كه چه اتفاقايي بر اساس دروغهام بيفته، چون به ارزشهاي خودم ايمان دارم. قبل از اين دو سال كه 012 رو نداشتم، خيلي سردرگم بودم. با آدماي مختلف و گاهي عجيب و غريب رابطه برقرار كردم. دنبال يه دوست بودم. دوست نه، دنبال جفت بودم. در اوج 16 سالگي! جفت البته يه مفهموم جنسي شديد هم همراه خودش داره. جفت يه مفهموم طبيعي و فطريه كه از دوست و همسر و همخواب(ه) و ... خيلي خيلي بالاتره. و به نظر من به دليل تغييراتي كه در طبيعت انسان به وجود اومده ديگه همچين مفهومي در واقعيت مصداق نداره. البته اون موقعها اين نظر رو نداشتم. تازه به بلوغ رسيده بودم و زندگيم وارد يه مرحلهي جديد شده بود. يه جورايي گيج و گنگ بودم. بيشتر وقتم رو ميذاشتم رو مشاهدهي آدمها و كارهاشون. توي پاركها، رستورانها، كلوپها و ... . توصيف اون موقعها الآن هيچ فايدهاي نداره، پس اين كار رو نميكنم. خلاصه اينكه بعد از مدتها زندگي اجتماعي كه مطمئنن واسه سنم خيلي زود بود، به اين نتيجه رسيدم كه جفت ديگه هيچگونه وجود خارجي در نوع انسان نداره. و اين واقعيت برام خيلي زجرآور بود. واسه همين بود كه از يه آدم پرشور و پر انرژي تبديل شدم به يه موجود ضعيف و گوشهگير و منزوي. و انزواي من همراه با صفر،يك، دو، شد رويهي زندگيم. و حالا هم همينطوره. شايد بشه گفت 012 آينهاي در يك گوشهي وجود منه كه حالاتم رو منعكس ميكنه. حالات درونيم رو كه معمولن هم ربطي به حالات بيرونيم، مثلن حالاتي كه در طول يك روز در دانشگاه دارم، نداره. همهي اينها رو گفتم، حالا ميتونم با قاطعيت بگم كه من نه آدم متفاوتي هستم، نه آدم پيچيدهاي. يه آدم معمولي كه نيازهاي معمولي داره و زندگي معمولي، فقط مقداري منزويه، همين. يه آدم كه بيشتر وقتها ميترسه خودش رو انسان بنامه، چون ميدونه لياقتش رو نداره. فقط يه آدم، يه آدم عادي. من كه فولاد نيستم. فايبرگلاس نيستم. سرب هم نيستم. ديگه تحمل ندارم. تموم شده. نميتونم ببينم تو اين سرماي سوزناك يكي با يه پيراهن پاره ايستاده كنار خيابون و گدايي ميكنه. نميتونم ببينم يكي شكمش مثل بادكنكيه كه هي بادش ميكنه و هيچ وقت هم نميتركه و يكي پوستش داره به استخونش فشار ميياره كه خردش كنه. يكي صبح تا شب داره دنبال يه تيكه نون سگدو ميزنه و يكي لم داده تو خونهش و داره مفت مفت ميخوره و ميخوابه. توي اين آشغالدوني بزرگ كه اسمش رو گذاشتهاند دنيا و دل خوش كردهاند به آشغالاي توش، ديگه نفس كشيدن واسه من بيش از حد سخت شده. كنار آدماي دروغگو و دورو و بيشعور و خ.ا.ي.ه.مال و پست. آدماي خودخواه، عقدهاي، وحشي كه از در و ديوارهاي شهر ميريزند پايين و مثل سوسكهاي سرگردان دنبال يه تاريكي ميگردند. التبه همه كه اين طوري نيستند، اما خيليها هستند. خيليها هم نيستند، اما ميشن بعدها، دست خودشون هم نيست، اجباريه. هر نفسي كه بالا ميياد بوي گندي داره، حالم رو به هم ميزنه. بوي تعفن ميياد از ساختمونها و برجها و خيابونها. چهقدر عجيبه. ميخوام هر چي ميياد رو بدون ويرايش و فكر بنويسم. سنگين شدهام الآن. نميدونم از زندگي چي ميخوام. ميدونم تحصيلات و پول و زن و بچه و از اين دست نيست. شايد لذت باشه، اما تا كجا لذت؟ شعور حتمن هست، اما نه به تنهايي، انگار اون هم يه وسيله باشه. شايد آرامش، آرامش فهميدن راز هستي، راز سر به مهر هستي كه شايد خدا هم ندونه چيه و گيج و مبهوت مونده باشه. شايد خدا اين بازي رو طراحي كرده تا يه مدت سرش گرم باشه، تا زمان واسش يه جورايي اعصابخردكن نشه. شايد هم يكي اين بازي رو واسهي خدا طراحي كرده تا غرغر نكنه و باعث دردسر نشه. خدا، يا خيلي باهوش بوده كه اين بازي پيچيده رو واسش طراحي كردن تا حسابي سرگرم بشه و كار اضافي نكنه، يا خيلي پررو و نقنقو بوده و اين يه بازي سادهست كه دادن بهش تا غر نزنه، اونم گند زده به بازي. اين بازي ممكنه يه خدا داشته باشه كه مقتدرانه داره هر كاري دلش ميخواد ميكنه يا چند خدا داشته باشه كه دشمن همديگه هستند ولي نميتونن از قواعد طراح بازي سرپيچي كنند. خداي اولي يكي از آدماي بدبختشو كور و كر ميكنه و ميفرسته جلوي يكي از بهترين آدماي خداي دومي تا ناراحتش كنه. خداي اول ممكنه با خداي سوم و چهارم ضد خداي دوم و پنجم اتحاد كنن. واقعن هر چيزي ممكنه. فقط معلوم نيست شيطون اين وسط چي كاره است. احتمالن يكي از آدماي باهوش از بازي زده بيرون و يه چيزي درست كرده به اسم شيطون، اون وقت گفته شيطون گولم زد اومدم بيرون، خودم نميخواستم بيام كه. و اگه خداي باهوش بوده طرف رو نگه داشته تا بعدن يه جايي ازش استفاده كنه و اگه خداي نقنقو و خنگ بوده گول آدم باهوش رو خورده و حرفش رو باور كرده. به درك. هر چي شده، شده. حالا هميني كه هست، هست و هيچ كاري هم نميشه كرد. دنيا يعني پستتر و الله اكبر يعني خدا بزرگتر است. اين دو تا حتمن يه رابطهاي با هم دارند. رابطهاي كه طراح بازي در نظر گرفته و هيچ راهي هم واسه دور زدنش نيست. ممكنه تو دنياي خداها اصل بر تفضيلي بودن باشه. يعني بزرگتر همون بزرگه و پستتر همون پسته. شايد هم پستتر يعني پستترين و بزرگتر يعني بزرگترين كه اون وقت ديگه خيلي خر تو خر ميشه. شايد هم اشتباه لفظي بوده و بدغفلتي شده. يه خطاهايي بعضي جاها درز كرده كه نشده ماستماليش كنند يا نتونستند ماستماليش كنند، آخه خدا كه چندتا بشه آدم يا اسب ميشه يا قاطر. اصلن كي گفته خدا چند تا ميشه. خدا اگه خد بود كه خدا ميشد. اون وقت اگه نبود كه نميشد. پس تو رو از وسط نصف ميكنم تا سه تا بشي و بفهمي يعني چي وقتي خدا سه قسمتي باشه. نميدونم من كي هستم كه تو رو سه قسمت ميكنم، اما همين كه هستم، هستم وگرنه نبودم و اون وقت كه نميشد آخه. پس اگه ميشد هم نميشه. حالا حسابي مغزت قاطي كرد؟ حالا بشين صبح تا شب با خودت ور برو. هيچ گ.ه.ي هم نميشي آخرش، تقصير خودت هم نيست، نطفهات مشكل داشته و گرنه خدا دو تا نميشد. پس تا كي بايد از اين قبرستون بدويي تا بعديش؟ هوس نميكني اين وسط بكفي يه گوشه و يه پيك وسط خيابون بزني به سلامتي مردهها؟ دنبال كي ميگردي حالا؟ ننهات؟ بابات؟ خودت؟ مگه تو روحي؟ الكل خالص بخور بهتره، نرفته پايين داغ ميشي ميتركي حال ميكني. چند تا زيتون قلنبه هم باهاش بزن خيلي حال ميده. اگه پول نداري اما، همبرگر هم بهت نميدم. بايد بري پسرت رو از دست دزدها آزاد كني تا توردوفرانس رو ببره و پولش رو بده به تو. تو كه مادرشي بايد نجاتش بدي نه من كه همبرگر ميفروشم با قفس به شما. شايد هم بايد بري دنبال معشوقت بگردي كه از وقتي رفت سربازي ديگه نديديش. كشتي رو هم تا يه ساعت ديگه منفجر ميكنند و بعدش نوبت سينماست، ديگه دير شده. شير گاو هم درآمدش خوب نيست ولش كن و اصلن فكر دوچرخه رو از سرت بيرون كن، همون برو دنبال پسرت بگرد، بيا اين همبرگر رو هم بگير بده به سگت خيلي گشنشه. دلت نميسوزه واسش؟ خاك تو سرت. شب هم كه قورباغهها رديفه و مشكلي نداري، پس تا فردا دهنت رو ببند. دهن بسته، اما ذهن هم بسته؟ نميشه خب. افكار مييان و ميرن و به اندازهي تهي هم باقي نميمونن. اون، كه گفتهاند باقي ميمونه هم چرت و پرت محضه. دوست دارم ذهنم رو بدم به بچههاي روانشناسي كه قشنگ تجزيهاش كنند و علم روانشناسي رو در دنيا متحول كنند و نام ايران و احمدينژاد رو در عرصههاي مختلف بين كهكشاني و در صفحات تاريخ مشترك بشر و موجودات فضايي و در نهايت قرمزي، بدرخشانند. نميدونم چرا، اما ميدونم آره. آدم نبايد دهن رو بسته بذاره كه، اوني كه بايد درش رو گل گرفت ذهنه. ذهن. ذهن خطرناكه. نه روحه و نه جسم. معلوم نيست چيه. بين خودمون بمونه، هيچ كدوم از خداها و رييسهاشون هم چيزي نميدونند. نميدونند ذهن به جسم وابسته است يا به روح. اگه به جسم وابسته باشه بايد يه مفهوم مادي باشه، پس هيچ تضميني نيست كه در زماني كه در قالب جسم نيست بتونه مثل قبل وجود داشته باشه يا نه. در واقع اگه جسمي باشه پس از مرگ ديگه نميتونه از مغز اطلاعات رو دريافت و بازخواني كنه يا اطلاعات وارد كنه. اما اگه غير مادي باشه و به روح وابسته باشه ديگه مفهوم ذخيرهي اطلاعات در نواحي خاكستري مغز و علم و دانش و اينا كلن به گند كشيده ميشه. اما اينكه من ديوونه باشم خيلي بهتره. اين طوري نه به خداها بر ميخوره نه به دانشمندان. پس من يه سر ميرم تا بيمارستان طالقاني طبقهي پنجم. سمت چپش و به نگهبان اونقدر دهنكجي ميكنم تا به يكي خبر بده كه انگار يكيشون فرار كرده بيايد بگيريدش. شايدم بندازنم بيرون و اون وقت يخ ميزنم تو اين سرماي شديد، اون هم تو ولنجك. پس بهتره كه گند بخوره به خداها و دانشمندان، چون من حال سرما خوردن و منجمد شدن و اين حرفا رو ندارم، عصر يخبندان كه نيست. اگر هم باشه فقط چهار سال بايد باشه، وگرنه مرگ بر ديكتاتور. اما ديكتاتور كه بد نيست. مخصوصن اگه از جنس بزرگش باشه. مثلن همين خداها. خداييش خيلي گندهاند، خودم تو خواب ديدم. مثل ابر هم ميمونند. البته ابرهاي تو نقاشي بچهها، نه ابر واقعي. خيلي هم خوشگل و ترگل ورگل و خوشمزه و ماماني هستند. پس وقتي ميگم ديگه تحملم تموم شده، تموم شده و جبره نه اختيار كه تو بتوني خدايناكرده بگي نشده. اين هم سير آفاق و انفس بود كه همه ميدونند چه چرت و پرتيه. نميدونم چرا از درد و بيچارگي مردم رسيدم به خدايي خداهاي بيانگيزه و خوابآلودگي و خماري خودم. نميدونم. من كه هميشه گفتم نميدونم پس ديگه چي ميگي؟ ول كن ديگه بسه. گاهي وقتها دلم ميخواد بشينم و غمآورترين آهنگي رو كه دارم گوش بده و همراهش چند قطرهي ناقابل اشك بريزم. كف دستهام رو بذارم رو پيشونيم و آروم ماساژ بدم. فكر كنم به غمهام، به همهشون. فكر كنم به اونايي كه تنهام گذاشتن، به اونايي كه خيلي دوستشون داشتم. به نامهها و تلفنهاي بيجواب. به تمام لحظات دردناك زندگيم كه هيچ وقت تموم نشدند و فقط كم و زياد شدند. و عمق غم آهنگ هم هي بيشتر بشه و اشكهام يواش يواش اتاق رو پر كنند. شايد خودم هم ندونم كه چرا غمگينم و چرا گريه ميكنم، اما اين طوري هست ديگه. گاهي وقتها دوست دارم از تجريش، خيابون مقصود بيك، راه بيفتم پياده برم پايين. چهاراه حسابي و الهيه و دولت. اصلن نميفهمم زمان چه طوري گذشت. فكر ميكنم و فكر ميكنم. وجود، خدا، خودم، دوستهام، خانوادهام، غمهاي بزرگم، آرزوهاي قديم و جديد و .... . و وقتي برميگردم خونه اون قدر خستهام كه فقط ميتونم دراز بكشم رو تختم و يه چيزي گوش بدم و بخوابم. گاهي وقتها هوس ميكنم تنها برم سينما. طوري كه هيچ كس هم نميفهمه. مثلن همين هفته تنهايي رفتم چهار انگشتي رو ديدم.(به جز پرداخت فيلم و بعضي بازيهاش بقيهاش خوب بود) خوب هوسه ديگه. لذت تنهايي فيلم ديدن واقعن از لذتهاي خاص زندگي منه. وقتي كسي باهام باشه احساس ميكنم بايد به اون هم توجه كنم. يعني در واقع وجود دوست يا دوستهايي كنارم، باعث ميشه كه نتونم تمام توجهم رو به فيلم بدم. البته با دوستان به سينما رفتن هم خيلي لذتبخشه ولي به نظرم فيلم ديدن نميشه و ميشه سينما رفتن. در واقع يه سرگرمي پس از كلاس درس يا كار و .... . البته اين مربوط به دوستانيه كه اهل سينما به اون صورت نيستند. بعضي از دوستان هستند كه از خدامه باهاشون فيلم ببينم چه تو سينما و چه تو خونه يا جاهاي ديگه. گاهي وقتها دوست دارم فيلمهاي محبوب زندگيم رو باز هم ببينم. مثلن سفيد كيشلوفسكي، يا بيل را بكش 1 تارانتينو، يا افسانهي 1900 تورناتوره و .... . ديدنشون از دو جهت واسم خيلي لذت داره. يكي زيبايي خود فيلمهاست و يكي هم خاطراتي كه از ديدنشون دارم، حرفهايي كه با دوستانم دربارشون زديم و .... . گاهي وقتها هم فقط دوست دارم بميرم و نوشتن يه پست مزخرف رو ادامه ندم، مثل الآن! قلبش تالاپ تالاپ ميزد. دستهاش ميلرزيدند. تصميمش رو گرفت. رفت جلو و نشست كنار دختري كه مدتها بود دنبالش ميكرد. نگاهي به دختر انداخت و بالاخره گفت : « ببخشد، سلام... من، من احساس ميكنم كه عاشق شما شدهام. » دختر نگاه معناداري بهش كرد و گفت : « يعني حالا ميخواي چي كار كني؟» ۲. اين تبليغ تونل توحيد رو ديديد از تلويزيون پخش ميشه. من نميدونم طراحش كي بوده ولي خداييش ايدهي خوبي زده. آخرش اگه دقت كنيد ميگه : « رسالتي ديگر در راه است » كه بزرگان ميدونند رسالت در اينجا معني خيلي خاصي ميده. پ.ن : براي اونايي كه نگرفتند : تونل رسالت. اينها قسمتهايي از رمان پرندهي من نوشتهي فريبا وفي هستند. از اين رمان خيلي خوشم اومد در كل. حدود دو ماه پيش خوندمش. فكر كنم نهايتن خوندنش دو ساعت طول بكشه. خوبه ديگه!! از نشر مركز هستش و چاپ اولش هشتاد و يكه. اين جايزهها رو هم برده : 1. بهترين رمان سال 1381 بنياد هوشنگ گلشيري 2. بهترين رمان سال 1381 جايزه ادبي يلدا 3. تقدير شده به وسيلهي داوران جايزه مهرگان ادب سال 1381 4. تقدير شده به وسيلهي داوران جايزه ادبي اصفهان سال 1381 ...« اميرعقيده دارد عشق آدمها را نجات ميدهد ولي اينجا هيچكس نميتواند كسي را نجات دهد. آدمهاي گرفتار و فلكزده با هم رابطه برقرار ميكنند و اسمش را ميگذارندعشق. ولي اين بيشتر، هرزگي است تا عشق». روي تخت بيمارستان تصميم ميگيري كه همين يكي بس است. و نميداني كه تصميم و عمل زن و مردي هستند كه با يك دنيا بيعلاقگي، نزديك هم ايستادهاند و تظاهر به همبستگي ميكنند. چند سال ميگذرد. فكر مرگ تنها بچه، مثل بادبادك سرگرداني توي هوا است و مادري كه روزها برايش ملالآور است زودتر از هركس آن را ميبيند. آن وقت گوش ميدهد به صداي زني كه به سن و سال دنياست و مدام زير گوشش پچپچ ميكند «اگر بچهات بميرد چه؟» علاوه بر آن طفلي هميشه تنهاست و آوردن يك همبازي كوچولو به جايي بر نميخورد و بهد از مرگ پدر و مادر براي يكديگر نعمتي هستند و تازه حالا كه كار تو شده شستن شاش و گه و براي اين كار هم استعداد فراواني از خودت نشان دادهاي چرا اين توانايي را در خدمت بچههاي بيشتري به كار نگيري و هزار و يك دليل ديگر. بعد بچهي دوم را حامله ميشوي و اينجوري است كه ميشوي يك مادر كامل. شانههاي مامان را تكان دادم. پشتش را به من كرد و زاريد. از بيدار كردن شهلا ميترسيدم. اگر بدخواب ميشد اخلاقش تا چند روز گهمرغي ميماند. توي رختخوابم نشستم. ميداني مهين، به تلافي آن شب، سالهاست كه هر شب در خيال بالش را پرت ميكنم. خودم تنها به زيرزمين ميروم. چراغ را روشن ميكنم و پيش آقاجان مينشينم. هنوز هم كه هنوز است نتوانستهام خودم را در حالت درازكش در حالي كه سرم زير بالش پنهان است قبول كنم. اين يك تصوير از دهها تصويري است كه هيچ جوري نميتوانم خودم را در آن دوست داشته باشم و انگار نميشود بدون دوست داشتن از چيزي عبور كرد. من آن طرف تصويرها ماندهام. آن طرف سايهها و مالك همهشان هستم. چطور ميشود با اين همه سنگيني به جايي رفت آقاجان همان شب مرد. تنها و مثل يك بچه بيپناه. نميتوانم نوشتن را ادامه دهم. نامه را تا ميكنم و زير تختم ميگذارم. ............................................................. پ.ن : 1. امروز تو سالن دانشكده فيلم آقاي كيميايي كه امير قادري پارسال ساختتش پخش شد. خداييش خوب ساخته بود. كلن اگه امير قادري نبود يه جورايي (حالا به استثناي نيما حسنينشب) بايد در نقد سينما رو تو ايران گل ميگرفتن. خودشم امروز اومد ولي پنج، شيش دقيقه بيشتر نموند. دارم يه جورايي به جامعهي فرهنگي اميدوار ميشم. 2. ميخواستم بگم به ..... . حيف كه نميخوام تو اين پست لفظ ركيكي بيارم. روي صحبتم با فرديه كه با نام سحر واسه من كامنت ميذاره. من توي اين پست ، همين چند روز پيش ميخواستم خيلي مستقيم بهت بگم، اما با مشورت با يكي از بهترين دوستانم صبر كردم ببينم تا كجا پيش ميري. و حالا ميبينم كه داري يكي از معدود دوستان (دوست به معني واقعي كلمه) من رو ناراحت ميكني و براش مزاحمت ايجاد ميكني. اول متن كامل بخش سوم پست پنجه رو اينجا ميذارم و بعدشم آخرين حرفامو در اين مورد ميزنم. «««« سومي سهشنبه اتفاق افتاد. همين جا پشت ميز كامپيوترم، روي همين صندلي. شخصي كه فكر ميكردم ميتونه يكي از بهترين دوستام باشه، فكر ميكردم از باشعورترين آدمهاي دانشكدهي حقوق باشه، فكر ميكردم ساده و پاك باشه برام يه چيزي نوشته بود. نوشته بود، نوشته بود، نوشته بود نميدونم چرا اين قدر ازت بدم ميياد. يخ زدم. پشت كامپيوتر وا رفتم. من روي اون آدم حساب جداگانهاي باز كرده بودم. و رفتارش در دنياي واقعي طور ديگهاي بود. يعني طور ديگهاي هست. باورم نميشه. آخه دردمو به كي بگم؟ فكر نميكردم اينقدر بچه باشه كه بخواد اين حرفا رو بگه. آخه از اينجا ميسوزم كه تو دنياي واقعي اصلن اون روش رو نشون نميده. من از كامنتهاش اصلن ناراحت نميشدم تا وقتي كه فهميدم كيه. چي رو پشت اسم سحر پنهان كردي؟ آخه مگه من با تو چي كار كردم؟ خداييش كاري نكردم كه اين طوري جوابم رو بدي.آره اين بچهي كوچولو شايد اصلن فكرشم نميكرده كه راههاي جالبي براي رديابي اينترنتي وجود داشته باشه.واقعن مخم نميكشه. آخه مگه من چي كارت كردم؟ نه خداييش من چي كار به تو داشتم؟ ارزش فحش دادن هم نداري. فقط واست دعا ميكنم كه بزرگ شي تا بتوني تو اين جامعه دووم بياري. هميشه بابا ننه بالا سرت نيستن كه. پسفردا ميخواي يه گهي بشي تو اين جامعه. مطمئن باش هركي ديگه جاي من بود به طور خاصي حالتو ميگرفت. ولي من رو حساب دوستي خيلي كوچيك و احمقانهمون، بهت ميگم از اين به بعد بيشتر دقت كن در روابطت. منم تو دنياي واقعي اصلن اين موضوع رو به روت نمييارم، ولي ديگه هيچ انتظاري از من نداشته باش. بيشتر از اين هم كشش نميدم چون خودم اذيت ميشم. به قول حسام استپس: ديگه رفاقتا ميده بوي فاضلاب. »»»»»» بله. اينا رو اون روز نوشتم كه ماجرا فقط مربوط به خودم بود. امروز به هادي هم مربوط شده، ميخوام اينو بهت بگم كه هادي يكي از چهار دوست واقعي زنگي منه. چهار نفري كه حاضرم جونم رو به خاطرشون خيلي راحت بدم(آرمان هادي كيان حسن ). جون كه سهله، تو بگو آبرو و حيثيتمو. اون وقت تو از راه رسيدي و داري چي ميگي؟ ميخواي از ذهنت بندازي بيرون؟ به درک. ................................................................ ................................................... ......................................... .......................................................... .............................................. ديگه نميخوام اين موضوع رو ادامه بدم. .................. ............................................................................ .............................. ........................... ......................................... ............... فقط حال اون لحظهام رو نميدوني كه فهميدم پشت سحر كيه، واقعن بين گريه و ناراحتي و سرما و سردرد بودم.ديگه هم، تحت هيچ شرايطي اين ماجرا از طرف من و هادي ادامه پيدا نميكنه، تا اين جاش هم كه اومد فقط به خاطر اين بود كه ببينيم تا كجا پيش ميري و .............................. ............... .................. (الفاظ ركيك =» آزادي مطلق در 012) ... (خیلی از الفاظ رکیک رو چون هادی گفت پاک کردم) (قسمتهای نقطه دار به پیشنهاد هادی حذف شدند چون می دونم که بعضیا هنوز تفاوت دنیای مجازی و واقعی براشون خوب ج نیفتاده و ممکنه بدجوری افسرده بشن) 3. I Wish I Had An Angel ديگه بريدم. بسمه. نميتونم ديگه. ول كردي رفتي تو گور خودت، معلوم نيست كدوم جهنمي قايم شدي. ميخوام شلنگ گاز رو در بيارم و خودم رو خفه كنم. همين روزها اين كار رو ميكنم، مطمئن باش. مرگ بيدردي هم هست. مثلن گذاشتي رفتي كه چه غلطي بكني. چه قدر ميخواي باهام بازي كني؟ كي منو ميخوري راحت بشم؟ اصلنمعلوم نيست چي هستي كي هستي. خستهام كردي ديگه طاقتم تموم شده. يه چيزي ميدي و صد تا چيز به جاش ميگيري. چرا دست از سرم بر نميداري؟ ولم كن. راحتم بذار. نميتونم يه روز مثل آدم باشم. صبح ميخندم و ظهر گريه ميكنم. شبا ديگه نميتونم بخوابم. از روزا هيچي نميفهمم. چرا ولم نميكني؟ برو يكي ديگه رو خر كن. برو با يكي ديگه بازي كن. دارم ميسوزم ديگه. داغ كردم، خاموشم كن لعنتي. منو به زور كردي تو اين لجنزار كه چه گهي بخورم؟ ميخواي الاغ راهروت باشم؟ ميخواي اذيتم كني و لذت ببري؟ من شدم موش آزمايشگاهيت؟ اين همه توهم و خيال كه چي؟ چه قدر زور زدي كه اين گندو بالا بياري؟ چرا همون موقع نتركيدي بميري؟ اصلن غلط كردي نميميري. گ.ا.ي.ي.د.ي منو دِ ولم كن. ميخوام صدسال آخرش خوب نشه. افتادي به جون من كه چي بشه؟ چه سودي برات داره؟ دِ بنال بگو چه سودي ميبري اين وسط. خ.ا.ي.همال ميخواستي؟ مگه به اندازهي كافي نداشتي؟ مگه من سگ توام؟ چي كار كنم آخه؟ يه جوابي بده ديگه لعنتي. هي بايد دور اين دايرهي ك.ي.ر.ي راه برم كه چي بشه؟ سرگيجه گرفتم، دارم ميفتم. اي تف به اون ذاتت. خب اگه راست ميگي بيا پايين بهم بگو چه غلطي داري ميكني. اين همه ك.س.ش.ر گفتي كه چي بشه؟ تازه اگه خودت گفته باشي. خودتم ميدوني ك.س.ش.ره دِ لامصّب. پر شدم ديگه، دارم ميتركم. مطمئن باش همين روزا خودمو ميكشم ببينم چه گهي ميخواي بخوري.ميخواي بدبختم كني؟ زجرم بدي؟ شكنجهام بدي؟ به درك. ديگه نميخوام بازيم بدي. مگه چهقدر جون دارم سگمصّب؟ كاش يه راهي واسه كشتنت بود. مغزمو به گ.ا دادي ديگه نميدونم چه غلطي بكنم. ول كن. ول كن. ول كن. ول كن. ول كن. ولم كن، ولم كن لعنتي. چرا؟ واقعن چرا دنياي زيباي كودكي بايد به اين زودي بگذره؟ حتا چهار سالش رو اصلن بهياد نميياريم. ساده و صادقانه است و پاك پاك. خيلي وقتها، مثل كتابهاي گلي ترق، حسرت تك تك لحظاتش رو ميخورم و كاري از دستم برنميياد جز يه آه از ته دل. اين بار با چي خودمو سرگرم كنم؟ قدم زدن؟ فرياد زدن؟ تخدير؟ الكل؟ صداي گيتار باس؟ من نميدونم چرا آدم انعطافپذير ساخته شده. دلم ميخواست انعطافپذير نبودم و ميشكستم. خرد ميشدم. و همه چيز تمام ميشد. جارو ميشدم و تمام. اما اين طوري هر بار يكي ميياد و من رو خرد ميكنه و ميره. اما نميشكنم. نميدونم چرا. من يه موجود كوچولو و نحيف و بدبخت بين افكار متضاد آدمهاي مترسكي دارم تكهتكه ميشم. باز هم زهر زبونها كه سر شمشير زبون نشستند و مستقيم ميرن تو قلبم. قلبم ديگه عادت كرده. پر شده از زخم زبون. از زخم حرفها. انگار تمومي هم ندارند. مگه تحمل من چه قدره؟ من نميتونم بدبختي ديگران رو ببينم و اين بار اين شده گناه بزرگم. شايد اين يه مرض باشه تو وجودم كه نتونم بيتفاوت از كنار مشكلات ديگران بگذرم، ديگراني كه بعضن هيچ ربطي هم به من ندارند. اين روزها تمام كارهاي تفريحياي كه كردم جدي شده. الفاظ و صداها سنگين شدهاند و ميزنند توي سرم. افكار در مغزم نميگنجند. شايد سالهاي ديگر بخندم به احوال اين روزها، اما حالا دارم زجر ميكشم. آخزين تير تركشم شكسته از آب درآمد. و چه قدر روي اون حساب باز كرده بودم. خيلي زياد. كف دستم رو بو نكرده بودم كه شكسته است. باورم هم نميشود. چرا اين طور شد؟ خدا كرد يا خودم؟ يا بندهاي ديگر؟ من بچهام. بچهاي گم شده در بزرگترين فروشگاه شكلات دنيا. از هول شكلاتها نميدانم چه كار كنم. مادرم نيست كه غرولند كند. همه را ميخورم. اين است تصميم من. بعضيها را نيمه خورده رها ميكنم و بعضيها را با ذوق تمام ميكنم. بعضيها را هم همان اول دور مياندازم. درسته. اين است عاقبت بچهي فقير شكلات نديده. و بعدش دلدرد شديد، شايد زنده بمانم و شايد بميرم. هيچ كس هم فكر نميكند كه من اصلن شكلات دوست دارم يا نه. نميپرسد چه شد كه مردي؟ چرا كارت به بيمارستان كشيد. و خودم ميدانم كه چهقدر از شكلات نفرت دارم. من از سگ هم پستترم. به خاطر اين كه دلم براي كسي سوخت و اين جرم بزرگي است. مجازاتش فرو كردن يك شمشير دو متري آغشته به زخم زبان است در عميقترين نقاط وجود من. لحظهاي گفتم چرا بايد اينگونه باشد و همان لحظه مجازاتم كردند و گفتند به تو مربوط نيست. تو غلط ميكني دلت به حال كسي بسوزد. بايد ولش ميكردي تا ميمرد، تا خودكشي ميكرد. بايد لگد ميزدي توي صورتش. و من گفتم هرگز. من خيانتكارم چون نگذاشتم خنجر را تا دسته در قلبم فرو كني. و تو ميگفتي قانون بازي اين استكه هر كس خنجر را در قلب كنارياش فرو كند و چون تو نكردي، خيانتكاري. و بايد طرد شوي. بايد بروي گورت را گم كني. بيشرفي، بيناموسي. و من از تو پرسيدم آزادم؟ گفتي آزادي. و هزاران منت بر سرم نهادي كه آزادي به من دادي و وقتي خواستم انتخاب كنم گفتي همان كه من ميگويم. و باز پرسيدم آزادم؟ گفتي آزادي ولي من ميگويم بايد از راه سوم بروي و چرا هم ندارد. با خود گفتم آزادم؟ و از راه دوم رفتم و تو مرا كشتي. كشتي. كشتي. و بدنامم كردي در تمام دورههاي تاريخ. و گفتي بچه بود و غيرمميز، چه توجيه خوبي. ولي من تا آخرين نفس در كنار تو بودم. باور كن. خودت نخواستي ببيني. و هيچكس براي من تو نميشد. اما حالا ديگر وجود ندارم. پ.ن : واقعن دارم ميتركم. هفتهاي كه گذشت بيشك يكي از عجيبترين هفتههاي زندگيم بود. پنج اتفاقي كه افتاد رو هيچ وقت فراموش نميكنم. هيچ وقت. گفته بودم لحظاتي هست كه هميشه تو ذهن آدم ميمونه. حالا پنج لحظه، كه ممكن بود طي پنجاه سال پيش بياد، توي يك هفته. هنوز هم گيجم. از زندگي روزمره كاملن زدم بيرون. اصلن حس نميكنم كه درس ميخونم و كلاس و دانشگاهي هم هست. يه جاي ديگهام. يه جايي كه نميدونم كجاست. نميدونم چه طوريه. نه زندگي روزمره است، نه زندگي خصوصي، نه زندگي دوم، نه حاشيهي زندگي. مثل يه جايي كه تا حالا نرفته باشم. شايد مردهام، نميدونم. ديشب تب شديدي داشتم. نميتونستم از زير پتو بيام بيرون. تو ماشين كه از كرج مياومدم تهران حالم خوب بود. يعني بد نبود. راننده هم خوش سر و زبون بود و كلي با هم حرف زديم. آدم خيلي خوبي بود. ميگفت به هيچ چيزي اعتياد نداره، حتا چايي رو هم ترك كرده. از پسرش گفت و دخترش و زندگيش و مسافراش و ... . ولي وقتي اومدم خونه نتونستم وايسم رو پاهام. ولو شدم كنار بخاري و ميلرزيدم. چند دقيقه بعد به زور خودمو رسوندم به تختم. احساس كردم تب دارم. به خواهرم گفتم درجه آورد گذاشت. 39 بود. خواهر بزرگم يه داروي گياهي برام آورد و اون يكي خواهرم غذا و قرص. همون طور روي تخت بودم تا ساعت 11 كه خوابم برد. مامانم ميگفت سرما خوردي اما خودم ميدونستم دليلش چيزاي ديگهايه. در واقع همون پنج اتفاق عجيب. چون اين پنج اتفاق به حريم خصوصي افراد ديگهاي هم مربوط ميشه نميتونم دقيق بنويسمشون. اما سعي ميكنم حدودن تعريفشون كنم. چون نوشتنشون يه كم راحتم ميكنه. اوليش مربوط به روز شنبه است. لحظهاي كه توي كتابخونهي دانشكده اتفاق افتاد. رفته بودم درس بخونم. حالم خيلي خوب بود. خيلي زياد. صبح نيم ساعت پينگ پونگ بازي كرده بودم. بعدشم اتفاقهاي خوبي برام افتاده بود. ميتونست از بهنرين روزهاي امسال باشه كه خيلي كم روز خوب داشته تا اينجا. اما اون اتفاقي كه افتاد و ميدونم مربوط به خطاي درك من بود، حالم رو خراب كرد. من يه لحظه يكي رو در يه حالت خندهي خاص ديدم. چهرهاش كاملن به هم ريخته بود. چشم راستش با يه حالت عجيب مشكي رنگ شده بود. چهرهاش كلن به هم ريخته بود. يادم نميره. لعنتي. و از اونجايي كه چهرهي اون آدم در حالت عادي خيلي زيبا و مهربونه اون لحظه براي من خيلي دردناك بود. نتونستم درس بخونم و بلند شدم رفتم خونه. اون امتحان رو هم گند زدم. همين الآن هم اون لحظهي لعنتي اومده جلو چشمام و اذيتم ميكنه. لعنتي. دوميش مربوط به روز يكشنبه است. اون روز خيلي خرد شدم. يعني له شدم. نميتونم بنويسمش. من اون روز دو نفر رو ناراحت كردم و خدا ميدونه من چه طوري ميشم وقتي ميفهمم كسي رو ناراحت كردم. سر امتحان اصلن حاليم نبود چي دارم مينويسم. بيشتر دوست داشتم سرم رو بكوبم به ديوار، به جاي قلم روي كاغذ. كم مونده بود همون جا گريه كنم. احساس تنهايي عجيبي بود. مثل احساس روز كنكور. همه به كنكور فكر ميكردند و اينكه رتبهشون چند ميشه. من به اين فكر ميكردم كهاز علم و صنعت فقط تا رسالت پياده برم يا بيشتر. توي اون امتحان هم شايد همه دوست داشتند به نحوي نشون بدن كه اتفاق نسبتن مهمي براشون روي داده. به خوب يا بد دادن امتحان و اينكه كي چه طوري نوشته و جواب درست چي بوده و .... . من اما در حال بيشتر له شده بودم. هر چند ظاهرم رو حفظ كردم، مثل هميشه. بعد امتحان نيم ساعتي نشستم و فكر كردم. فكر كردم. حالم خيلي بد بود. نميتونستم تكون بخورم. شايد بعدش دل يكي رو شكوندم. شايد خودم رو گول زدم. شايد خودم رو تحقير كردم، كوچيك كردم. بعدش هم يادم نيست چي شد. سومي سهشنبه اتفاق افتاد. همين جا پشت ميز كامپيوترم، روي همين صندلي. شخصي كه فكر ميكردم ميتونه يكي از بهترين دوستام باشه، فكر ميكردم از باشعورترين آدمهاي ................. باشه، فكر ميكردم ساده و پاك باشه برام يه چيزي نوشته بود. نوشته بود، نوشته بود، نوشته بود ................................................... يخ زدم. پشت كامپيوتر وا رفتم. من روي اون آدم حساب جداگانهاي باز كرده بودم. و رفتارش ............ طور ديگهاي بود. يعني طور ديگهاي هست. باورم نميشه. آخه دردمو به كي بگم؟ فكر نميكردم اينقدر بچه باشه كه ........................... بگه... . شايد اصلن فكرشم نميكرده كه راههاي جالبي براي ........................ باشه. مخم نميكشه. آخه مگه من چي كارت كردم؟ نه خداييش من چي كار به تو داشتم؟ ارزش فحش دادن هم نداري. فقط واست دعا ميكنم كه بزرگ شي تا بتوني تو اين جامعه دووم بياري. هميشه بابا ننه بالا سرت نيستن كه. پسفردا ميخواي يه گ.هي بشي تو اين جامعه. مطمئن باش هركي ديگه جاي من بود به طور خاصي حالتو ميگرفت. ولي من رو ................................................ بهت ميگم از اين به بعد بيشتر دقت كن در روابطت. منم ........................... ولي ديگه هيچ انتظاري از من نداشته باش. بيشتر از اين هم كشش نميدم چون خودم اذيت ميشم. به قول حسام استپس: ديگه رفاقتا ميده بوي فاضلاب. (اون بخشهايي كه حذف كرديم واسه اينه كه اون آدم بازم پاشو زياد از گليمش گذاشته بيرون و قصد دارم بهش نشون بدم كه وقتي يه آدم رو اذيت ميكنه چه قدر بده. اميدوارم زودتر از كارهات توبه كني. من واقعن هيچ بدياي به تو نكرده بودم. منتظر باش.دعا ميكنم از خر شيطون بياي پايين) چهارمي ماله چهارشنبه است. يكشنبه به يه نفر اعتماد كرده بودم و يه ماجرايي رو براش گفته بودم. و رفتار يكشنبهش خيلي به من كمك كرده بود. ولي چهارشنبه نهايت سوء استفاده رو كرد و هر چي هم خواست به من گفت. من تو اينجور موارد از لمس بودن خودم استفاده ميكنم. اون موقع نميخواستم بدون فكر چيزي بگم. الآن هم هيچي نميگم. فقط يه سوالي برام پيش اومده : چه طور يه آدم ميتونه يه خودش اين حق رو بده كه به حق يكي ديگه تجاوز كنه؟ به جسم ديگري زيان وارد كنه. با چه منبعي؟ با چه مبنايي؟ من حتا در مورد خود قانون هم كلي حرف دارم، چه برسه به يه آدم عادي. ديگه هيچي نميگم در اين مورد. پنجمي مربوط به پنجشنبه است كه رفتم كرج. اين رو هم بهتره در حالت كلي بگم. شخصن انتظار دارم در يك رابطهي متقابل هر شخص به اون يكي اهميت بده. ولي خيلي راحت ميبينم كه وقتي خر يكي از پل ميگذره كلن فراموش ميكنه كس ديگهاي هم بوده. فرض كنيد توي يه زندان هستيد و دست شما بسته است و يك نفر ديگه هم هست كه دست اون هم بسته است به نحوي كه هر كدوم ميتونيد دست اون يكي رو باز كنيد. پنجشنبه يه همچين حالتي واسه من پيش اومد. دست طرف رو باز كردم و گذاشت رفت. حتا در زندان رو هم كه قفل نبود، رو من قفل كرد. بعد از اين پنج اتفاق بود كه حالم خيلي بد شد و تب كردم. البته شايدم مال اين بود كه زياد ويسكي خوردم!! ميبينيد، اينم از زندگي يه دانشجوي ترم اول حقوق. نميدونم چرا حاشيهها دست از سرم برنميدارند. من تو زندگيم توقعات زيادي نداشتم و ندارم. از دوستي فقط يه دوست خوب برام كافيه، از مالكيت اون قدر كه زندگي معمولي داشته باشم و تفريحات در حد معمول. همين كه بتونم كتابهاي مورد علاقهام رو بخونم و فيلمهاي مورد علاقهام رو ببينم. بتونم با يه آدم كه دوستم باشه بدون ترس از عدم اعتماد حرف بزنم. همين.


