تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

تنها به نگاهم اعتماد كن، تنها نگاهم، نه حتا چشم‌هام. بهم قول بده.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:50 توسط 012| |

            دوباره از خواب بلند شدم. مثل هميشه، همون طوري كه هميشه بود. و هست. اول سقف سفيد اتاق و بعد لامپ و بعد تابلو و ساعت و ميز كامپيوتر و در و ..... چرخيدم روي پهلوي چپم. تو بودي؟ نه، تو نبودي. صداي زنگ تو با بقيه فرق داره. صدا؟ نه. زنگ تلفنم هميشه قطعه. فقط مي‌لرزه. دلم نمي‌خواست بلند بشم. دلم نمي‌خواست چيزي بخورم با بنوشم، هيچ، هيچ كاري دلم نمي‌خواست بكنم. تلفنم رو گذاشتم روي قلبم و منتظر بودم تا باز برام بنويسي

 salam, bidari? Sobhet bekheyr …… . Khubi? Dishab khub khabidi? .

يا بنويسي

 h.....? Lalaii? Bidar sho dige? H.....?

            بلند نشدم تا اينا رو بفرستي برام. نمي‌دونم چرا. چند روز بود كه ديده بودمت؟ دقيقن سه روز بود. توي اين سه روز چي شد؟ چه اتفاقي افتاد كه من اين‌طور ديوونه‌ي تو شدم؟ خودت مي‌دوني؟ با خودم فكر كردم شايد من عاشقت نشدم، تو منو عاشق خودت كردي. بعدش فكر كردم كه خب اين دو تا يكي‌اند و بعد گفتم نه، خيلي فرق دارند با هم. ولي من ديگه نمي‌تونم فكر كنم، نمي‌تونم. الآن شبه يا روز؟ خوابم يا بيدار؟ زنده يا مرده؟ نمي‌دونم. تا مي‌يام شروع كنم به فكر كردن تو مي‌ياي، اول دستم رو مي‌گيري، بعد مي‌شيني كنارم و نگاهم مي‌كني. راستي راستي من عاشق شدم؟ عشق چه طوريه؟ از كي بايد بپرسم؟ چي كار بايد بكنم؟ نمي‌دونم، واقعن نمي‌دونم. بعد از اين كه صبحم با تو شروع شد، بلند شدم كه صبحونه بخورم. اشتها نداشتم. يه ليوان چاي و يه ليوان شير، با سه تا دونه خرما. اومدم توي اتاقم و در رو بستم. كسي خونه نبود. همه رفته بودن عزاداري. سه روز. فقط سه روز. خدا! اگه هستي يه كاري برام بكن، يه راه بهم نشون بده. بهم بگو چي كار بايد بكنم. نيستي؟ واقعن نمي‌دونم. بزرگترين نمي‌دونم هستي. خسته‌ام. خيلي خسته. مثل يه آدم هشتاد ساله، بي‌توجه به دنيا و منتظر مرگ. مرگ، شايد هم خودكشي. يه روز مي‌رسه بالاخره. تلفنم چند بار لرزيد اما تو نبودي، چون قلبم نلرزيد. هر وقت بخواي مي‌ياي تو ذهنم. از پنجره‌ي باز يا لاي پنجره، زير در، لوله‌ي بخاري. اگر هيچ راهي هم نباشه؟ خيلي ساده، از توي فلبم مي‌ياي. شايد واقعن ديوونه شدم، از اون‌هايي كه بايد بستري بشن. باز خوابيدم روي تخت و پتو رو كشيدم روي سرم. گريه كردم، دستم رو فشار دادي. فكر كردك هم دردي و هم درمان، چه قدر خوب گفته، ششصد سال پيش. چه قدر درست و زيبا. با خودم گفتم اين تضاد وجود داره، پس باز هم ممكنه تضادهايي وجود داشته باشند. تضاد چه قدر زيباست. درد، درمان. باز گريه كردم، بلند بلند. دستم رو گرفتي. دست چپم رو، با دست راستت، دست سرد و خشكت. از كجا فهميده بودي كه دست سرد و خشك رو اين‌قدر دوست دارم. به مغزم هم نفوذ كردي؟ مركز احساس و حافظه و خاطرات؟ دستم رو فشار دادي. من باز هم محو شدم، محو انگشت‌هاي باريك و ناز تو. چه قدر خوب بود وقتي آروم بلندشون مي‌كردم و دوباره مي‌افتادن روي دستم. دلم مي‌خواست تا اخر عمرم همين كار رو بكنم فقط. دلم مي‌خواست زمان روي ما اثر نمي‌كرد، هميشه در همون حالت، هميشه جوون و هميشه با هم. دلم چه آرزوهايي داره بي‌نوا. دائم با عقلم در جنگ و دعواست و هميشه هم پيروز مي‌شه. يعني عقلم زورش مي‌چربه اما آخر سر من مي‌زنم تو سرش و نمي‌تونه دلم رو مغلوب كنه. دلم. دل. دل من. خواستم درس بخونم، خيلي خنده‌داره، معلومه كه نتونستم. باز تو اومدي و نشستي بين خط‌هاي كتاب. نمي‌تونستم ورق بزنم، خب تو مي‌موندي اونجا، تنها، دلم نيومد. روي چه واژه‌اي نشسته بودي؟ روي «درون». نشسته بودي روي واو و پات رو گذاشته بودي روي ر. پاي راستت روي پاي چپت و دست‌هات حلقه دور پاي راستت. زل زده بودي به من. من هم نگاهت كردم. مي‌دوني كه هيچ وقت سيذ نمي‌شم. شدم مثل بچه‌هاي دو، سه روزه. نمي‌تونم از تو جدا بشم. همه‌اش دوست دارم گريه كنم، تو هم حتمن منظورم رو مي‌فهمي مگه نه؟ دقيقن سه روز، سه روزه كه يه اين دنيا پا گذاشتم و تو بايد كمكم كني تا نميرم. كمكم كن، صداي گريه‌هامه كه مي‌ياد، خوب دقت كن. بدون تو تو اين دنياي بزرگ، خيلي بزرگ، واضحه كه دووم نمي‌يارم. دوست دارم بغلم كني و فقط نگاهم كني. نگاهم كني و لبخند بزني. گاهي وقت‌ها هم انگشت سبابه‌ي دست راستت رو بذاري روي لب پايينم و آروم باهاش بازي كني، اون وقت منم بخندم و دستام رو از ذوق تكون بدم. منو ندي دست كس ديگه‌اي، نمي‌تونم. باور كن نمي‌تونم، دووم نمي‌يارم. پرپر مي‌شم از غصه. مگه من فقط مال تو نيستم؟

            فكر كنم هنوز روز بود. خونه خيلي شلوغ شده بود. من هم‌چنان زير پتو بودم. خوابم برده بود، نمي‌دونم چه‌قدر. خواب تو رو ديدم. داشتي مي‌رفتي و من بهت التماس مي‌كردم. مي‌گفتم نه، نرو، من بدون تو، اصلن قابل تصور هم نيست. گفتي وقت تمومه، وقت رفتنه و من خوابيدم روي زمين و گريه كردم. اشك‌هام تموم نمي‌شدن. چشمام خيس شد. گريه كردم، زياد. خيلي زياد. مامانم اومد و گفت : «حسين حالت خوبه؟ بلند شو يه چاي بخور. بلند شو» نذاشتم پتو رو از روي سرم برداره. گفتمش «مامان حالم خيلي بده. خيلي. فقط بذار چند ساعت تنها باشم» در رو بست و رفت. برام چاي آورد با شكلات، گذاشت و رفت. نفهميده بودم كي اومده بود خونه. نمي‌دونم. تو برگشتي. اين من بودم؟ نه. من ديگه وجود ندارم. ناقص‌الوجود، يا ممكن‌الوجود. ديگه خودم رو حس نمي‌كنم. نيستم، احساس سنگينيه. نيستي. شايد از بي احساسي اين قدر سنگين شده. من بودم كه زندگي مي‌كردم؟ من بودم؟ من بودم كه صيح‌ها از خواب بلند مي‌شدم و شب‌ها مي‌خوابيدم؟ من بودم كه كتاب مي‌خوندم و فيلم مي‌ديدم؟ من بودم كه آهنگ گوش مي‌دادم؟ با دوستان يا تنهايي مي‌رفتم بيرون؟ بازي مي‌كردم؟ اگر من بودم پس چرا ديگه نيستم؟ اگر من نبودم، پس چي بود؟ كي بود؟ خيال و توهم بود؟ خدا! اگه وجود داري همين الآن يه كاري برام بكن، وگرنه ديگه از دست رفتم. خميده شده‌ام، درد دارم، خسته‌ام. روحم رو ببر و صيقلش بده و بيارش، بهم آرامش بده، آرامش. گم شده‌ام. اگه بازيه تمومش كن ديگه، طاقت ندارم. زجرم نده. يا شايد، شايد تو خدايي. پس بدا به حال من. من؟ مني كه ديگه نيست، شده يه وجود نصفه و نيمه و تو خالي. همين چند ساعت پيش نزديك بود همه چيز رو تموم كنه. با گاز شهري. اون وقت ديگه مني وجود نداشت. هر چي بود، ديگه من نبودم. دست‌كم نصفه و نيمه نبودم، يا بودم يا نبودم. ذهنم به بازسازي اساسي نياز داره. نيمه، نيمي از وجودم در اختيار توست. همه‌ش رو بگير و خلاصم كن. بذار تموم بشم و چيزي از من باقي نمونه. پريشانم. پريشان.

            نشسته‌ام تا بنويسم. تو الآن بين شكم و قلب و مغزم در رفت و آمدي. احساست مي‌كنم. چرا درونم؟ بيا بيرون تا بهم كمك كني. آرومم كني. تا بدنت رو حس كنم. بدن واقعيت رو، نه بدن حقيقيت. به وجود ماديت نياز دارم. چرا فقط درونم موندي؟ رفتم غذا بخورم، از گلوم پايين نرفت. دو، سه قاشق به زور خوردم. بعدشم يه ليوان آب. هيچ مزه‌اي رو حس نمي‌كنم. غذا فقط براي نمردن. غذا همون غذاي مورد علاقه‌م بود ولي اين بار هيچ طعمي و هيچ لذتي نداشت. حتا داشتم بالا مي‌آوردم موقع خوردنش، اما نبايد بميرم تا تو رو دوباره ببينم. يا شايد بهتر باشه كه بميرم تا ذهنم رو آزاد كنم، تا تو رو درك كنم. بدنم؟ بدنم فقط ضعف داره. سخت راه مي‌رم و سخت‌تر مي‌نشينم. بدنم يه سعت داره فرسوده مي‌شه زير فشار وجود تو. من همونم كه هر روز دست‌كم يك ساعت سر عباس‌آباد مي‌ايستاد و اراجيف مي‌بافت و مي‌خنديد و شاد بود؟ من همونم كه درس مي‌خوند و كنكور داد؟ هموني كه رفت رشته‌ي حقوق، به هنر علاقه داشت و دلش مي‌خواست فيلم‌ساز بشه؟ هموني كه فيلم ساخت؟ هموني كه فيلم‌نامه مي‌نوشت؟ همه چيز ارزشش رو برام از دست داده، زندگي و كار و درس و پول و حتا لذت، عجيب نيست؟ فقط تو موندي. نمي‌دونم چرا. نمي‌دونم اين حالتي زودگذره يا پاي‌دار. نمي‌دونم تو هم مثل من هستي يا نه. نمي‌دونم.

            الآن فقط مي‌خوام بخوابم روي تختم و تلفنم رو بذارم روي قلبم و منتظر بمونم تا تو دوباره برام بفرستي :

Biam komaket? Panjerato ye kuchulu baz kon sari miam tu, faghat sari bebandesh ke sarma naiad tu…

يا :

Merc azizam toam hamintor, yani kheyli kheyli kheyli movazebe khodet bash.

مي‌رم بخوابم. زودتر برام بفرست چون مي‌خوام قلبم بريزه تو دلم. دير نكني ها، غصه‌م مي‌گيره.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:36 توسط 012| |

            اين واژه‌ها كه به نظرم خيلي خيلي خوب كنار هم اومده‌اند متن آهنگ بستست لبهامه از علي ساتراپ، صامت ركوردز. خود آهنگ رو مي‌تونيد از اين لينك دانلود كنيد. يا از اين لينك فورشيرد. خيلي ازش خوشم مي‌ياد. اون جاهايي كه (؟) گذاشته‌م رو مطمئن نبودم، اگه اشتباهه بگيد تا درست كنم. ضمنن اون جمله‌هايي رو كه بزرگ كرده‌م خيلي دوست دارم.

 

            مي‌دوني چيه؟ يه چيزي، واقعن ناراحتم مي‌كنه، چون‌كه برخورد ما با اونا كه غريبن، ضعيفن، اينجا، درست نيست. ما ادعامونه كه مهمون‌نوازيم. هر كاريشونم مي‌كني كه مي‌بيني، صداشون در نمي‌ياد. مشكل از جاي ديگه‌ايه. اگه اينا نبايد اينجا باشن، پس چرا الآن هستن؟ كي مسئول اين قضايا‌س؟ تو بايد اذيتشون كني؟ ازت خواهش مي‌كنم اين كارو نكن، خواهش مي‌كنم. ما ايرانيم‌ايم. مهمون‌نوازيم. كجا رفته؟ چي شد؟

                        (پاسارگاد، پاسارگاد، صامت، آهنگ....)

 

يه عمله، يه افغاني، هيچ حقي نداره

خب عمله‌س و عملن دخلي نداشته

تو گرفتن حقش از يه سرمايه‌دار

زيادي حرف بزنه منتظرش طناب دار

بهتر از ايراني كار مي‌كنه و كم‌تره حقش

بايد بيست گذاشت تو دفتر مشقش

يه جمله تو زندگي شعارشه كه من

هيچ كاري براش عار نيست، اين شعارشه پسر

با دشمناي كشورشون مبارزه كردن

تو جنگ ايران و عراق افغانا هم مبارزه كردن

مقصد (؟) شهادتشون بود واسه خاك ايران

تا نياد به(؟) شير و خورشيد و تاج شيران

چون تاريخو خوندن مي‌دونن برادريم

سابق‌ترا جزو ايران بودن بنابراين

تو پيشرفت ايران مهم‌ترين سهمو داشتن

گذرونديم ما بدترين فصلو با هم

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس بستست لب‌هام

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس بستست لب‌هام

تو مدرسه‌ي ابتدايي، اول دبستان

يه ايراني افغاني رو از همون اولش دست انداخت

عمله‌هام (عمله ها هم (؟)) تا الآن فحش و ناسزا و تهديد

هر كي ضعيفو مسخره كرد سزاشو بد ديد

كودك افغان هميشه اشك تو چشاش جمعه

مي‌گه مامان دوستام مي‌گن چرا چشمات تنگه؟

هم‌بازي ندارم، هر كس مي‌بينم باهام سر جنگه

كاش نمي‌گفتم بيايم ايران كه بابام نره جنگ هي

                                    بابام نره جنگ هي

مامان تو كه مي‌گفتي اينا برادرن با ما

من دست دوستي مي‌دم و منو زدن بارها

بابا براي تو كاري بهتر از حمالي نيستش

بهتر از ايرانيم واسه‌ي درمالي كيستش؟

چند سال آزگار براش كار كني و

حقتو كه بخواي بگه شبيه كارتوني تو

بعد بخنده و بگه هيس برده‌ي من

مثل اين‌كه دلت هواي كابُلو كرده به سر

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس بستست لب‌هام

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس بستست لب‌هام

اينا درد و دل يه بچه‌ي افغاني بود

همه‌ش دنبال سوژه‌اي مي‌گي افغاني كوش؟

خدا رو خوش نمي‌ياد دست بندازي هم نوعتو

اين كار باعث ناراحتي و بعد عقده شد

دوست عزيز من و تو افغان، هم نژاديم

بايد دستامونو تو دستاي هم بذاريم

افغانا فارسي‌زبونن و عاشق ايران

كاش از تهران تا كابل مثه قافله شيم باز

اما تو سرمايه‌دار مفت‌خور گردن‌كلفت

حق كارگرات سرمايه‌دار كرد بد(؟) تو رو

از دستمزد كارگرات برج بساز هي

خدا كاري مي‌كنه، با يه تف بپاشه

اون الآن غريبه و ضعيفه و معترض نيست

ولي علي ساتراپ از (؟) كينه، پس منتظر شي(؟)

تا انقلاب جهانيشو بر پا كنه

واسه همين مي‌كنه قلمو در جا پرش

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس بستست لب‌هام

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس بستست لب‌هام

            منو برادر بدون و دستم ننداز

            تو سختيا بودم و هستم من باز(؟)

            زندگيم هر لحظه عشق كم داشت(؟)

            هر چي دلت مي‌خواد بگو، نترس. بستست لب‌هام

                                                بستست لب‌هام، بستست لب‌هام.....

 

پ.ن : دلم نمی‌ياد اینو نگم : هوی. هوی. آره با توام. سرمایه‌دار مفت‌خور گردن‌کلفت بی‌شرف ک... ک....

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:51 توسط 012| |

            خيلي وقت بود. خيلي وقت بود كه نرفته بودم سراغ ديوان حافظ. روي ميز بود و من چشمم افتاد بهش. نيت كردم. من؟ نه، تو. براي تو. من ديگه وجود ندارم. من ديگه تو شدم. البته جزيي از تو، چون تو خيلي بزرگي. به هر حال به عنوان جزيي از تو نيت كردم و اين شعر اومد :

پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود

ياد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پيش از اين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود

سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

حسن مه رويان مجلس گر چه دل مي‌برد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود

بر در شاهم گدايي نکته‌اي در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود

در شب قدر ار صبوحي کرده‌ام عيبم مکن
سرخوش آمد يار و جامي بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود


            من خودم رو در حدي نمي‌بينم كه درباره‌ي اين شعر چيزي بگم، تو بهم بگو. نظرت چيه؟ شعر خوبي بود؟ برداشتي داشتي ازش؟ با نيتت چه رابطه‌اي داشت؟

 

            پ.ن : اين روزا وبلاگم همه‌ش شده «تو»، مي‌خوام بگم همينيه كه هست!!! وبلاگه خودمه مي‌خوام «تو»ش كنم!! هه هه. ببخشيد.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 16:43 توسط 012| |

            مي‌نويسم تا بمونه، هميشه بمونه. فقط به اميد نوشتنش زنده‌ام. به اميد ماندن و يادي خوش، دست كم. باز از خودم مي‌پرسم كه از كجا شروع شد؟ از چهار صبح كه خوابيدم؟ يا هشت صبح كه بيدار شدم؟ يا قبل‌تر، از حرف‌هايي كه با هم زده بوديم؟ نمي‌دونم. فقط مي‌دونم يه چيزي بود و همه چيز پوچ نبود اين بار.

            ديدمت، وقتي بلند شدي كه از اتوبوس پياده بشي، تو من رو نديده بودي هنوز. چهره‌ت عبوس بود يا من فكر كردم هست؟ نمي‌دونم. سلام. نه و ده دقيقه بود. هوا خنك و سوزدار بود و تو گفتي خيلي سرده. اما من گرم بودم. گرم گرم. چون تو كنارم ايستاده بودي. وقتي واقعيت پاش رو بذاره تو رويا همه چيز از ذهن آدم مي‌ره، نمي‌دونم چرا. برعكسش كه باشه خيلي خوبه، ولي خودش نه. راه رفتيم و حرف زديم و گفتيم و شنيديم. چه‌قدر زيبا شده بودي، داشتم دنبال واژه مي‌گشتم. واژه‌هاي لعنتي از دستم در مي‌رفتند و پشت درخت‌ها و توي جوي‌ها قايم مي‌شدند. چرا واژه‌ها اين قدر از من بدشون مي‌ياد؟ شايد چون من از اون‌ها بدم مي‌ياد. اگه واژه‌ها نبودند سوء تفاهم‌ها هم نبودند. شايد خيلي از ناراحتي‌ها و دلخوري‌ها هم نبودند. همه چيز گذشت و گذشت تا وقتي كه كنار هم نشستيم.

            اون موقع دوست داشتم پرتقال باشم. يه پرتقال بزرگ و شيرين، كه پوستم بكني و آروم آروم بخوريم و من مزه‌ي دهانت رو حس كنم، با تمام وجودم. وقتي زير دندون‌هات له مي‌شم. وقتي من قورت مي‌دي... دوست داشتم نگاهت كنم. چشمات رو. دستات. لب‌هات. ابروهات و پيشونيت. دوست داشتم همون طور دستم رو بذارم زير چونه‌م و تا آخر زندگي فقط نگاهت كنم. دوست داشتم سرم رو بذارم روي شونه‌ت و موهام رو نوازش كني. دوست داشتم همه‌ي غم‌هات رو از ياد ببري و فقط به من فكر كني. من رو نگاه كني و ... كي بود كه گفتي؟ قلبم ريخت تو دلم. دست من رو بگيري؟ چپ يا راست؟ كاش من دست چپم بودم و هميشه تو دست تو مي‌موندم و من رو فشار مي‌دادي. همون لحظه بود كه وارد بدنم شد. روحم رو قلقلك داد و از خواب بيدار كرد. فوت كرد توي روحم تا سبك بشم. سبك شدم، خيلي. مي‌خواستم پرواز كنم. كاش زمان هميشه همون‌جا مي‌موند. زمان چه قدر بي رحم و سنگدله. همه‌ش تق‌تقش رو مي‌كوبه تو سر آدم. مي‌گه نه نه نه نه نه نه ..... من مي‌خواستم همون‌جا بمونم. توي همون لحظه. نمي‌خواستم زمان بگذره. نمي‌خواستم دستم رو ول كني. كاش دستات هميشه مال من بودند. هميشه‌ي هميشه. دست‌هاي سردت. خب يكي بايد سرد باشه و يكي گرم، مگه نه؟ اگه هر دو سرد يا هر دو گرم باشند اون وقت احساسي منتقل مي‌شه؟ وقتي گفتي دستت چه‌قدر گرمه، چه حسي بود؟ خيلي عجيب بود. واژه‌اي نيست. من مست دست‌ تو شده بودم و هنوز هم هستم. هنوز صداي قلبم رو مي‌شنوم. گفتي؟ يا تو دلت گفتي؟ يا من خيال كردم گفتي؟ يا قبلن گفتي؟ اگر زودگذر باشه چي؟ گفتم؟ يا تو دلم گفتم؟ گفتم همين قدر برام كافيه. حتا همون چند دقيقه‌اي كه دست من رو گرفتي، همون كافيه. هيچ وقت يادم نمي‌ره. گفتم اين لحظه‌ها عمر منه. جاي دستت اينجا مونده، همين جا روي دست چپم. دست چپم ديوونه شده. مي‌خواد پرواز كنه. كاش من دست چپم بودم.

            دوست دارم، بنويسم. تا صبح. اما اون لحظات و احساس‌ها توصيف شدني نيستند. توانايي توصيفشون رو ندارم. خيلي عجيبه. يا من عجيبم؟ نمي‌دونم. ذهنم ديگه ياري نمي‌كنه. خوب، زيبا، عالي، فوق‌العاده، شگفت انگيز. هيچ كدوم واژه‌هاي مناسبي نيستند. شايد تو واژه‌اي بدوني، بهم بگو اگه چيزي به ذهنت رسيد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:29 توسط 012| |

            الآن دارم مي‌خورم. باور كردني نيست. توي خونه دريغ از يه دونه‌ي ناقابل شكر. روي گاز و توي يخچال هم كه بله. طبيعيه، چيز عجيبي نيست. تمر هندي رو مي‌مالي روي نون سنگك و نوش جان مي‌كني و جرعه‌اي هم آب همراهش مي‌نوشي. نسكافه؟ قبلن اونو خوردي. آي دندونم، بايد مواظب هسته‌ها هم بود. اين پست رو دي چند بخش مي‌خوام بنويسم. دوتاش مربوط به امروزه و دوتاش گذشته. به اضافه‌ي يه مطلب كوچولو در باب روشنفكري كه اگه حس الآنم پايدار بمونه بايد ليبل 18+ بهش بخوره. اول دو تا مطلبي كه چند شب پيش نوشتم و كاملشون نكردم، بدون هيچ ويرايشي.

 

1.

            مي‌خوام گوشه كناري تو سوفي نبينمت...

           

            خيلي پستي. بي‌شرف. روت هم كه خيلي زياده. بي‌ادب هم هستي. شعور هم كه نداري. چي بگم بهت. ولي خودت مي‌دوني همين چيزاتو دوست دارم. مثل خودم ديوونه‌اي، آخ، لعنتي دلم خيلي برات تنگ شده. دفعه‌ي آخر چه‌قدر خوش گذشت. قشنگ يادمه. ريز به ريز، زير ميز، يادت اومد. خيلي هيجان داشت. داشتم مي‌مردم از ترس. از كي اين طوري شد؟ از اون روزي كه با لگد زدي تو شيكم من؟ توي پارك كاشف ديگه. روسريت از سرت افتاد و مامانت. چه جنجالي شد. ولي هرچي گفت من جواب ندادم و عين بز نگاهش كردم. چرا؟ خب مي‌رفت باباتو مي‌آورد و ديگه واويلا. يعني مي‌دوني همين كه زدي تو شيكمم ازت خوشم اومد. گفتم زن يعني اين!! البته موهاتم خيلي خوشگل بودن و بي‌تأثير نبودن. آره ديگه. تو شيكم كه نه البته، يه كم پايين‌تر. بي‌معرفت خيلي درد داشت. الآن دوباره دردش يادم اومد. شايد هم از اون موقع كه اومدي معذرت‌خواهي. اميرحسين اومد گفت اون دختره كارت داره و تو رو با دست نشون داد. گفتم اي بابا ول نمي‌كنه حالا. گفتم بگو بي‌خيال شه، من غلط كردم به خدا. اين بار خودت اومدي. دستت رو گذاشتي رو شونه‌م. گفتم اه نكن. صدات عوض شده بود.

            شايد نه. اون روزي كه از روي پله‌ها افتادم. فقط موندم كه من بين هوا و زمين معلق، تو چه طور به ذهنت رسيد كه احوال پرسي كني. البته دستمال و چسب زخم هم بي‌تأثير نبود.

 

 

2.

            ساختمون خلوت شده، سوت و كور. از وقتي تو رفتي. شايد از وقتي كه تو نيومدي. اون قدر گيجم كه نمي‌دونم كي اومدي و كي رفتي. شايد هم نيومدي. شايد من خواب بودم. گفته بودم برام مهم نيستي، گفته بودم دوستت ندارم، گفته بودم فقط مي‌خوام تنها نباشم، اما مي‌دونستي كه دروغ مي‌گم. چند بار دستت رو گذاشتي روي لب‌هام كه حرف نزنم؟ دستت بود يا لب‌هات؟ نمي‌دونم. گفتم بايد غذا درست كني و ظرف‌ها رو بشوري و خونه رو تميز كني، گفتم بايد اجاره هم بدي. خنديدي و زل زده بهم. پشتم رو كردم بهت و گريه كردم. آخه من نمي‌تونستم، نمي‌خواستم. آروم گفتي باشه، ديگه چي؟ رفتم تو اتاق و در رو بستم و هق هق گريه كردم. اومدي پشت در و سرت رو چسبوندي بهش و آروم اشك ريختي. اون روز گذشت. روز بعدش گفتم تو هفت سال از من بزرگتري، زشتي، شعور نداري. چي گفتي؟ نمي‌دونم. شايد گفتي نه، هفت سال از تو كوچكترم. گفتي زشتم؟ گفتم آره خيلي، نه خيلي، خيلي زيبايي . باز گريه كردم. راستي، تو رفتي يا بردنت؟

            ديگه به بازي ادامه ندادم، مي‌دونستي چه قدر دوستت دارم. بهت گفتم. شب اولي كه كنار هم خوابيديم. توي دستات بودم، ديگه خودم نبودم. تو بودم. چه قدر گرم بودي. هنوز حسش مي‌كنم عطر تنت رو. عطر روحت رو. احساس كردم بهشت درون توئه. پس صبر نكردم و خودم رو رها كردم. يكي شديم. از اون شب و اون لحظه روزهاي خوشيمون شروع شد. شراب و رقص و س.ك.س و آرامش ابدي وجودت. من ؟ من ديگه نبودم، ففط بخشي از تو بودم. روزها يادته مي‌رفتيم بيرون؟ اسكيت و كوهنوردي و تيراندازي و بعدش يه ناهار يا شام مفصل تو هات‌دل، كه نمي‌دونم چرا خيلي دوستش داشتي. واي، كافه‌ها يادتن؟ كاره، كلبه، سوفي، كوپه، هفتاد و هشت. هنوز نمي‌دونم اون سيگارهاي لعنتي رو از كجا مي‌خريدي. حرف نداشتند. دست‌ساز بود آره؟ تا مي‌شستيم يكي مي‌ذاشتي رو لبم و روشن مي‌كردي، مي‌گفتي مرده و سيگارش. خودت چي؟ مي‌دونم هيچ وقت يه پك هم نكشيدي

 

 

// خب اين دو تا هيچ ربطي هم به هم نداشتند. هه هه، يه پرتقال پيدا كردم تو خونه. هورا. حالا مي‌رم سراغ امروز//

 

 

3.

كنار پنجره بودم، صبح. زل زده بودم به ديوار. به ايرانيتي كه همسايه‌ي روبرويي داشت مي‌كشيد جلوي خونه‌ي ما. خونه‌ي ما. با مادر گفته بود كه سايه‌هايي پشت پنجره و روي پشت‌بوم مي‌بينه، گفته بود پسرهاي شما... صداي تق تق مي‌اومد. وايساده بودم پشت پنجره، فكر مي‌كردم دنيا چيه. آخر كوچيكه يا بزرگ؟ ساده است يا پيچيده؟ فكر مي‌كردم خدا هست؟ بين خط‌هاي كج و معوج جزوه‌ي توي دستم، يا پشت ايرانيت سفيد روبروم؟ حس كردم چه قدر كوچكم. چه قدر قلبم درد مي‌كرد. حس كردم بچه‌ام، ساده‌ام، پستم، كثافتم. ترسيدم از وجود داشتن، نفس كشيدن. همه خواب بودند؟ صبح شده بود يا توهم صبح بود؟ مثل توهم وجود، وجودي كه نيست، اما حس مي‌كنيم هست. حتا شايد همه خواب نبودند و داشتند من رو مي‌ديدند از پشت پلك‌هاي بسته.  خواهرم، مادرم، برادرم. چرا بايد باشند و من؟ هوس كردم پنجره رو باز كنم، اما ياد سرماي اردبيل و اروميه و جاهاي ديگه افتادم، باز نكردم. دلم گرفته بود، مثل هميشه، استاد گفته بود اصل بر گرفتن دل است مگر اين‌كه خلافش ثابت شود، توي خواب يا رويا يا واقعيت. راستي هيچ فرقي با هم ندارند.چسبيده بودم به پنجره و هيچ حسي براي جدا شدن ازش نداشتم. پوچي، احساس پوچي، سراسر وجودم پوچ و بي‌معناست، سراسر زندگي پوچ و بي‌معناست.حاصل جمع لحظه‌هايي كه بعد و اندازه ندارند. هيچ. هيچ چيزي وجود ندارد بي شك. طغيان؟ نه نمي‌كنم. خسته‌ام. خسته و دل‌مرده، با شادابي سال‌هاي سال فاصله دارم، با خودم بيشتر.

            برگشتم به اتاق خودم. حسرت و تنهايي خودم. واژه‌هاي بي‌معني كه از تمام جهات ممكن به سمتم هجوم مي‌آوردند. اسم‌ها، بيشتر بي‌معني. مرور كردم، كيان، الهام، هادي، آرمان، سهيل، مريم، سارا، محمود، حسين، محمدعلي، محسن، شيما، مرجان، زهره، مجتبا، مهدي، رضا، نرگس، زهرا، سپهر. و هر چه‌قدر جلوتر، بي‌معناتر. بي‌هويت. اسم‌ها معناي خودشون رو از دست داده‌اند. نه، از اول معنايي نداشته‌اند. هستي دچار تناقض است نه نظم. آن‌چه اسمش را نظم نهاده‌ايم تنها انتظاري است كه در وجودمان نهادينه شده و ما تصميم به نهادنش گرفته‌ايم. زمان ايستاده بود، در گوشم گفته بود تا تو فكر مي‌كني من هم يه چرت مي‌زنم. زمان لعنتي هيچ چيزي به من نمي‌گه، با اين‌كه دوست شديم اما هميشه من رو مي‌پيچونه. زمان اصلن چه اهميتي داره؟ مگه غير از اينه كه تا چشم به هم زدم ديدم نشستم كنار تو و بچه‌مون رو گذاشتم رو پاهام و دارم واسش لالايي مي‌خونم؟ چه احمقانه بود نه؟ لا لا لا لا گل پونه.... چه طور زمان اين كار رو با من كرد؟ و توي بي‌شرف كه گذاشتي رفتي امارات، آخه چه غلطي مي‌خواستي بكني اونجا؟ من ديگه مرده‌ام، تو گفتي برو حقوق، يادته؟ من كه نمي‌خواستم. مي‌بيني؟ سرنوشت؟ چرته همه‌اش. اگه زده بودم جامعه‌شناسي الآن هيچ كدوم از اين اتفاقا نمي‌افتادن، عقده‌ام رو اينم طوري خالي نمي‌كردم. هيچ كدوم از اين بچه‌ها رو نمي‌شناختم و حتا بعيد بود تا آخر عمر ببينمشون. به همين مسخرگي، با جبري كه مي‌گي نيست، چرت مي‌گي، خودتم اعتقاد نداري. اصلن دوست داشتم اون دفعه لختم مي‌كردي و سيگارت رو رو تنم خاموش مي‌كردي، كتكم مي‌زدي اما مي‌رفتم فلسفه مي‌خوندم، نه حقوق. بدم مي‌ياد ديگه از هر چي درس و دانشگاهه. دنبال هيچي دويدنه، از صبح تا عصر، سر كلاس‌ها خوابيدن و پيچوندن و گفتن با افتخار دانشجو يعني اين. بدم مي‌ياد از دانشگاه تهران و خصوصن دانشكده‌ي حقوق، از همه چيزش بدم مي‌ياد. ساختمونش، كلاس‌هاش، شلوغيش، بي‌نظميش و خصوصن آدم‌هاش. آدم‌هايي كه نه من تونستم اون‌ها رو درك كنم نه اون‌ها من رو. همين بود كه از يك روز تصميم گرفتم ديگه به هيچ كدومشون اهميت ندم. هيچ كدوم. قبلن هم گفته بود كه گور باباي همه‌تون. همه‌تون. همه. ه.م.ه.

            جزوه رو كه آوردم جلوي صورتم زمان با سرعت چهار ثانيه بر ثانيه شروع كرد به جلو رفتن. زود گذشت و امتجان هم تموم شد. دلم گرفته بود خيلي زياد، غصه داشتم. دلم مي‌خواست بميرم. دلم مي‌خواد بميرم. خسته شدم از باخت‌هاي متوالي، سقوط مي‌كنم، قطعي است. الآن يا يك يا دو يا سه يا چهار يا ... ثانيه يا دقيقه يا ساعت يا سال يا قرن يا هزاره. احتمالن ماهف كه نگفتمش. لحظه‌ي مرگ نزديك‌تر و تر و تر و تر مي‌شه. شايد همين الآن تا صبح. واقعن حسش مي‌كنم. وقت رفتن؟ بايد كمي فكر كنم تا صبح. كاش قبل از مرگم يك بار ديگه با هم مي‌خوابيديم. آرزوي س.ك.س دوباره با تو هيچ وقت از سرم بيرون نرفت، هيچ وقت. كاش مي‌شد.

            لحظه‌ها گذشتند و هيچ كس نفهميد من بيمار رواني هستم، هيچ كس نفهميده بود من چه قدر دروغگو هستم و چه قدر خائن. تا اين‌كه امروز، هادي....

            صيح نزديكه، سه ساعت مونده، مي‌خوام برم. نوشتن رو ادامه نمي‌دم. دو بخش  ديگه تو ذهنم هست اما توان نوشتن ندارم. درمانده‌ام. چاقو همين جاست، كنار دستم. روي ميز. تشنه‌ي خون. خون كثيف من. كمي مي‌ترسم از بعد. ولي بايد رفت، دير يا زود. پس چه بهتر كه زود.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:9 توسط 012| |

 

1.

چشمام رو باز كردم و سرم رو برداشتم از بين دستام. چشمام سياهي رفتند. سرم گيج رفت. كلاس 315، طبقه‌ي دوم دانشكده‌ي حقوق و علوم سياسي. مراقب مي‌گفت جمعشون كنيد، اما جمع نمي‌شدند. ورق مي‌خوردند. جزوه‌ها. جزوه‌هاي ماليه عمومي. بعضي‌ها هاي‌لايت قرمز و سبز و نارنجي و بعضي‌ها خودكار آبي و بعضي هم مداد و مداد نوكي. اشتراكشون اين بود كه همه ورق مي‌خوردند. مراقب مي‌رفت و مي‌اومد و جمله‌ش رو تكرار مي‌كرد. حالم بد بود؟ ساعتم رو نگاه كردم، حالت تهوع داشتم. داشتم خفه مي‌شدم. پيراهن يقه اسكي پوشيده بودم كه يخ نكنم اما حالا داشتم خفه مي‌شدم. مرتب با يقه‌ش ور مي‌رفتم كه بتونم يه كم نفس بكشم. صداي ورق خوردن‌ها پيچيده بود تو سرم و ول هم نمي‌كرد. دلم مي‌خواست بلند بشم و برم بيرون، هواي خنك مي‌خواستم. كلافه بودم و گيج. خوابم مي‌اومد. خيلي زياد. برگه‌ها پخش شد و جزوه‌ها جمع. خودكارها آماده، سه، دو، يك، صفر، حمله. سوال‌ها رو نگاه كردم. تو رو نگاه كردم كه جزوي از وجود برگه شده بودي. چه با دقت و جديت. كمي حريص و به ظاهر آروم و منطقي. بهت خنديدم، توي دلم. بقيه رو نگاه كردم و در آخر سوال‌ها رو. سوال‌هاي تهديد كننده، با نيزه‌ي آماده‌ي پرتاب به مركز دلهره‌ي آدم و خط در حال فرار از وزن سوال‌ها. ده دقيقه فقط نگاه كردم و سعي كردم چيزي يادم بياد، نيومد. به كلي پاك شده بودم. به حال خودم خنديدم. باز چشم‌هام رو بستم و شروعي دوباره.

خوابيدم كف اتوبان، اتوبان حكيم. برف مي‌اومد، با پرسپكتيو خاص هاليوودي. احساس خوبي بود، رد شدن ماشين‌ها از روي بدنم. مثل كاغذ سبك شده بودم. داشتم مي‌خنديدم. دهانم باز بود و برف مي‌رفت توش. خنك بود و شيرين. سكوت محض بود و ماشين‌ها صدا نداشتند. چه خوب بود. نگاه تو اومد. چند صدم ثانيه و من محو شدم.

درست نگاه تو بود، از پشت پلك‌هاي بسته‌م اومد توي وجودم. خنك بود و لذت‌بخش. چه حس غريبي بود. پلك‌هام رو با ترس باز كردم، نگاه تو رفت و خنكيش موند. سوال‌ها رو نگاه كردم. دو تا رو تقربين كامل بلد بودم و همين كافي بود براي قبولي. نوشتم. هر چه قدر كه مي‌شد. با كمال صداقت و بدون دورويي و دروغ. بلند شدم و رفتم بيرون. خسته بودم و خواب‌آلود. تو بودي يا نبودي؟ نمي‌دونم. يا بودي و عوض شده بودي؟ دلم سنگين بود، از غم و غصه و شايد شادي. نه تو نبودي.

            تجريش برف مي‌اومد. اما پرسپكتيوي در كار نبود. خوابيدم. تخت‌خواب گرم و نرم و دوست‌داشتني. توي خواب و بيداري بودم كه باز اومدي. گونه‌ت رو حس كردم روي گونه‌ام. گرم بود. بوي عطر خودت بود. عطر وجودت. گفتي : آرامش. رفتي و در رو هم آروم بستي كه بيدار نشم و زير لب گفتي : موفق باشي.

2.

            بعضي‌ها مي‌گن «ارت بدم مي‌ياد» تو مي‌گي «تو شاهكاري» قلبم مي‌تپه وقتي اين رو مي‌گي. بعضي‌هاي ديگه مي‌گن «چرا چرت مي‌گي» بعضي‌ها مي‌گن «نبايد اين كار و اون كار رو بكني» و عده‌اي «بي‌كاري؟» و عده‌اي ديگر «فكر مي‌كني به كار بردن الفاظ ركيك چه كمكي بهت مي‌كنه؟» عده‌اي ديگر «چرا جوابم رو نمي‌دي؟» و گروهي «برات متاسفم» و گروهي «نمازمي‌خوني؟ سيگار مي‌كشي؟ مشروب مي‌خوري؟» و گورهي ديگر «اين دوستت كه گفتي دختر بود؟» و دسته‌اي «خيلي علاف و بي‌خيالي» و .......... الي ماشاالله.

            من؟ هر چي هستم و هر كي، خوب و بود و زشت و زيبا و احمق و باهوش و .... . من به همه احترام مي‌ذارم. نظر هيچ كدومتون رو واقعن رد نمي‌كنم. حرفاتون رو گوش مي‌كنم و بهشون فكر مي‌كنم. من براي تك تك آدم‌ها ارزش انسان بودن رو قائلم و اين ارزش رو خيلي بالا مي‌دونم. اما.... اما....

            بعضي وقتا افراد در تعامل با من كارهايي مي‌كنند و چيزهايي مي‌گن كه من شك مي‌كنم، كه براي خودشون ارزش قائلند يا نه؟ و البته براي ديگران. و صد البته براي من. من همون طور كه براي ديگران احتران قائلم، دوست دارم بقيه هم براي من قائل باشند. مي‌خوام بگم خودم اصلن مهم نيستم، اما براي خودتون ارزش قائل باشيد. نه در مقام نصيحتم و نه ارشاد فقط درد دلمه. بعضي وقتا مي‌گم خب، هنوز بچه‌ است، چون رفتارهاي بچه‌گانه مي‌بينم و دروغ‌هاي بچه‌گانه. زياد با بچه‌ها بودم، با يه بچه‌ي سه ساله كه قايم‌باشك بازي كني، سرش رو مي‌كنه زير پتوش و نمي‌دونه كه بدنش بيرونه. اين يه حقيقت فطري در وجود بچه است. خب منم مي‌گم لابد برخي رفتارها براي دوستاي خودم و اطرافيانم هنوز نهادينه نشده و تقصير خودشون هم نيست، هنوز با خيلي چيزا روبرو نشدند. دلم نمي‌خواد اين طوري باشند. من نمي‌خوام بگم خودم مثلن چيم، من همون طور كه بارها گفتم معتقدم كه هيچ گهي نيستم. اينا رو دارم به عنوان يه وجود خارجي مي‌گم. نمي‌دونم بايد به رفتار بچه‌گونه خنديد يا با ديدنش گريه كرد. باور كن دقيقن اين طوريه. نمونه‌ي بارزش هم كه همين جا پيش اومد و..... . حداقل اگه دروغ و دغلي هم هست يه كم حرفه‌اي باشه كه از در بياد تو آخه. باور كن فقط داري فكر مي‌كني كه مخفي شدي، نه، نه. نمي‌گم مخفي نشدي، اما قالبي كه تنت كردي معلومه مال خودت نيست. خيلي راحت قالب رو بكن و خودت رو نشون بده. از چي مي‌ترسي؟ تمسخر؟ حرف مردم؟ يا چيز ديگه‌اي. مي‌ترسي بگي داداشت معتاده و بابات كارگره و مامانت بي‌سواد و خواهرت ولگرد تو خيابونا؟ مي‌ترسي مسخره‌ات كنند دوستات؟ تا كجا ژست؟ تا كجا واقعن؟ كبك واست عبرت نشده؟ به خدا نمي‌تونم بخندم، آخه بچه نيستي. نمي‌تونم هم گريه كنم، آخه اون قدر تكرار شده كه ديگه داره عادت مي‌شه. الفظ الآن نمي‌تونند كمكم كنند. مي‌بيني؟ اين طوري مي‌شه كه مي‌گم فراموشي مايه‌ي ورم كردن غده است. غصه‌ام گرفته. نمي‌گم لعنت به اين زندگي، نمي‌گم..... مي‌بيني؟ منم خوب بلدم اشك بريزم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:21 توسط 012| |

            منتظري. منتظر دوستت. وايسادي كنار در و مدام سرك مي‌كشي تا از بين ميله‌هاي در بزرگ دوستت رو ببيني. تماس مي‌گيري، نگاه مي‌كني، مي‌ري روي پنجه‌ي پاهات، خم مي‌شي. ملتهبي. مسئوليت داري بموني؟ نمي‌دونم. فقط مي‌خواستم بگم صد و هشتاد درجه برگرد، ببين بارش برف چه‌قدر قشنگه. آروم وايسا و از ديدنش لذت ببر، مي‌ياد بالاخره. اين طوري انتظارت هم قشنگ مي‌شه. دوستت مي‌ياد و آروم دستش رو مي‌ذاره روي شونه‌ت و مي‌گه تو فكري. تو هم يه لبخند كوچولو مي‌زني و انتظار همين جا تموم مي‌شه. ولي خب، نگفتم. هرگز نمي‌گفتم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:0 توسط 012| |

Krismas                        christmass            

            « كريسمس مبارك. اگه بابانوئل بودي زير بالشم چي مي‌ذاشتي؟ اول جواب منو بده بعد واسه بقيه سند كن جواب‌هاي جالبي مي‌گيري» migam, xubi, hosele dari? Migi na

Migam xub nisti? Migi hosele nadaram. Nemixam. Nemixam.                    

مي‌بيني؟ هيچ تعادلي وجود نداره. همه با هم در تضادند. نه تضاد Delam mixast, DELAM MIXAST

تعادل برانگيز، تضاد اختلاف‌برانگيز، دافع. من؟ من اينجا پشت ميز. دنبال تعادل مي‌گردم بين اين خط‌هاي سفيد و فضاي آبي. يا برعكس.

شايد بايد كج كج بنويسم. يا عمودي. كي مي‌دونه؟ تو؟ من؟ ما. هيچ‌كس. كاش مي‌شد مثلن نبودم. يا نيست بودم. نمي‌دونم. نون نيست تا ت نيست؟ ////// دلهره دارم؟ ترس؟ نه. فقط گيجم. منگ. كاش مست بودم. كاش مست بودم.

تو چه‌قدر خوبي! مثب انار. تو اناري. حالا فهميدم. دونه‌ي انار. شيرين شيرين. آبدار و نرم. تو مثل گنجشكي. ريز و كوچولو. بامزه و ناز و شيرين. كمي هم بانمك. اي كاش نبودي، مغرور. اي كاش ْينه‌ها نبودن تا خودت رو توي اون‌ها ببيني.

من؟ من؟ من كه وجود ندارم. من از نيستي سرچشمه گرفته‌ام. باور كن. همه‌اش خيال و توهم است. آخرش مي‌فهمي.

            اگر خيال نيست، گذشته كو؟ اگر گذشته هست، دستت را دراز كن و بگيرش. زير فشار امتحانات بود؟  يا فشار زمانه. كاش آن شب تو را نمي‌ديدم. تو را با يك زن ديگر. كاش كور بودم، تو اندازه‌ي چشمانم ارزش داري؟ شايد هم نداري، پس كاش تو كور بودي.

            دلهره ندارم. فقط دوست دارم زودتر بگذرد. خواب و خيال تمام شود. خسته‌ام. درمانده. لغت خوبي است درمانده.

مداد چه‌قدر خوب است، چه خوب مي‌نويسد. چه خوب خيال دارد. چه خوب زنده است. فضا آلوده است.

كتاب هم؟ دلش كرده. تنهاست. سرش گيج رفته. به من مي‌خندد كه دوستش دارم. گفتي : اگر از من متنفر بودي، عاشقت مي‌شدم ولي نيستي پس نيستم. ايست يا نيست؟ بايست پس نيست؟ ي؟ نيستي؟ آرام، ساكن، صبور، گاوآهن؟

روستاي خشك و بي آب و علف، چشم كور و چشم كم‌بينا. پاهايي خسته و دلي پردرد، درد جسمي. عصا و چروك پوست. راه آرام.

قدم سخت. دل تشنه، تشنه‌ي آب شور. كوير پرنمك و آسمان بزرگ، آسمان سبز و درياي خاكستري و پرلجن، آب تلخ.

            يك ليوان چاي و كمي نبات به جاي قند و قاشق به جاي دست. سرد و خنك تا راه گلو و معده. ديوانه‌بخشي. تفاله‌ي چاي و. نا آرام.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:14 توسط 012| |