صفر، یک، دو
1 امروز فهميدم كه استاد متون فقه 4 چه آدم مهربونيه. بيچاره كلي دلش واسم سوخت كه صبحونه نخورده بودم! فقط اميدوارم اين ترم نندازتم. 2 بدتر از اين هم ميشه؟ همه چي پوچ و بيمعني و احمقانه شده. درس، زندگي، لذت، خوردن، خوابيدن، دوست، همكلاس، استاد. يه سري حرف از دهانها ميياد بيرون و محو ميشه و ميره. كلن هيچي نيست. يكي با اون يكي قهر ميكنه، يكي آشتي، يكي عشق. نميدونم، همين دانشگاه ت.خمي ما. از اون ته، يه عده نشستن تو سايت يا نمره ميبينن يا دانلود ميكنن يا اخبار ميخونن يا تحقيق تايپ ميكنن يا وبلاگ مينويسن و ... خب كه چي مثلن؟ اگه اين كارها رو نميكردن هم هيچ فرقي نميكرد. حالا چه گلي به سرشون زدن؟ يه دستهبيل ك.سكشم وايساده اونجا مسئول سايت شده. بعدش توي سالن جديد، يه دختر و پسر وايسادن كنار هم و دارن به هم ديگه عاشقانه نگاه ميكنن و به هم حرفاي خوب خوب ميزنن. يكي هم نشته اون ور سيگار ميكشه. بعدش توي آموزش، از اونجايي كه اصل بر مشكلدار بودنه، همه بايد يه سره بدوئن دنبال اون آقاي آموزش. بوفه، يه خروار دختر و يه مشت پسر نشستن ميلمبونن و ك.سشر ميگن واسه هم. صداي ور ورشون هم تا دو كيلومتر اونورتر ميره. توي سالن اصلي، يه سري اطلاعيه به در و ديوار و يه عده مشغول حرف زدن و سيگار كشيدن و راه رفتن. كتابخونه، درسخونها كه خوب از وقتشون استفاده ميكنن و درس ميخونن و اونايي كه اهل مطالعه هستن. بالا هم كه كلاسها و حرفها و سوالا و جوابها و به خصوص خ.ايهماليها. تنها جايي كه واقعن ارزش بودن رو داره توالته، اونجاس كه همه خودشون ميشن و ميرن سراغ رفع نيازشون، ديگه اونجا كسي نيست كه واسش ژست بيان يا زر بزنن و ... . اونجاست كه همه لباس زيرشون رو هم ميبينن و يادشون ميافته كه چهقدر با خود توي خونهشون فرق دارن اينجا، چه نقابهايي كه نزدن. كلن كه چي؟ چي بشه؟ اصلن نميدوني كه چي بايد بشه و حتا چي دلت ميخواد بشه. درس بخوني كه دانشمند بشي يا استاد يا وكيل يا قاشي يا سردفتر يا مشاور، شايدم هيچ گ.هي نشي، از كجا معلوم؟ كه البته هر چي هم كه بشي آخرش هيچ گ.هي نيستي. يا چه ميدونم بشي علامهي دهر، بعدش چي؟ بهشت؟ خدا؟ برو بابا دلت خوشه. يا مثلن كل اينترنتو دانلود كني، چه ميدونم اينقدر بخوري كه بميري، معدلت بيست بشه، ثروتمند بشي، واقعن كه چي. يا مخ تمام دختراي دانشگاهو بزني يا با تمام پسراي خوشگل رابطه برقرار كني، آخرش تخته ديگه، مگه چيز ديگهاي هم هست؟ يه تختخواب و يه ارضاي نياز ج.نسي، خارشت رفع ميشه؟ اصلن همهي دختراي دنيا مال تو، همهي پسراي دنيا مال تو، با خيال راحت باهاشون بخواب و لذت ببر؛ كه چي بشه؟ چه قدر مگه ميتوني رابطهي ج.نسي داشته باشي؟ يه جا حالت به هم ميخوره ديگه. اصلن دوستپسرت شاخ پسراي ايران، دافت شاخ دافاي ايران، اصلن بيارش بكنش تو چشم همه، بعدش چي؟ خنك ميشي؟ ارضا ميشي؟ يه تختخوابه و دو تا آلت ج.نسي ديگه، تموم ميشه ميره ه درك. يا چه ميدون صبح تا شب ميشيني درس ميخوني، جزوهها رو حفظ ميكني، كتاباي درسي رو، آخرش، نه نه نه، آخر آخر آخرش چي؟ چه قدر پول ميخواي مگه؟ۀ اصلن با پولات ميخواي چه غلطي بكني؟ واقعن شهرت چه فايدهاي برات داره؟ يا اون دختره، كه مطمئن باش بهت خيانت ميكنه، يا اون پسره، كه مطمئن باش گولت زده. همينه ديگه، همه چي ك.سشر محضه. چرا از همون اول نميگي س.ك.س ميخواي؟ چرا نميگي هدفت پوله؟ هدفت ك.ير خره؟ اه، اصلن چرا خفه نميشي بري بشيني يه گوشه به خودت فكر كني؟ چه بي معني و پوچ. كلن ميگم. بعضيا ميميرن و بعضيا متولد ميشن. پ.ن : ميخواستم يه پست دپ بنويسم، ولي الآن يكي ديويدي فيلم سنتوري رو آورد. به نظرتون ببينم؟ خب ميبينم بعدش سه تا بليط موقع اكرانش ميخرم، قبول؟ قول ميدم ديويدي ارجينالش هم كه اومد بخرم. آخ جون، سنتوري، با صداي چاوشي ، نسخهي اصلي. البته مهرجويي حرومش كرده(رجوع كنيد به اعتماد ملي امرزو شنبه 27 بهمن) ولي اون مربوط به مسلموناست، خدايي هم سه تا بليط ميخرم هم ارجينالش رو ديگه. واااااي، با كيفيت ديويدي. پيشنوشت : افراد كمجنبه و بيجنبه خواهش دارم كه نخونن چون: به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست زحمتي ميکشم از مردم نادان که مپرس و گفتوگوهاست در اين راه که جان بگدازد هر کسي عربدهاي اين که مبين آن که مپرس هميشه وقتي ناراحت ميشي به اين فكر ميكنم كه چرا نميتونم يه دوست خوب برات باشم. چرا ناراحتت ميكنم؟ بعدشم خودم ناراحت ميشم كه تو رو ناراحت كردم. الآن كه مينويسم قلبم گرفته، كلي گريه رو دلم مونده. سر شام داشت ميريخت كه به زور جلوش رو گرفتم، آخه دوست دارم تو تنهايي گريه كنم. اصلن نميدونم كه چه طور به خودم اجازه ميدم ناراحتت كنم، هميشه دوست داشتم بهت كمك كنم تا از ناراحتي و غصه در بياي ولي خودم رو نميبينم كه ناراحتي بزرگي شدم. ميخوام فكر كنم كه هيجكدومتون نيستيد و راحت حرف دلم رو بنويسم. شما كه نبايد باعث بشيد حرفم رو دلم بمونم، حالا هر طوري ميخوايد فكر كنيد، بريد به درك اصلن. سنگين شدم، گيج شدم، وايسادم جلوي آينه تا خودم رو نگاه كنم، صورتم غمگين بود، شل شده بود. همهش حرف تو مياومد توي ذهنم كه «نميخوام... برو». اشكام ريختند پايين. دستام رو گذاشتم روي ميز و گذاشتم راحت بيان پايين، حتا توي آينه رو نگاه نكردم كه خجالت نكشن، سرم رو هم انداختم پايين. بيحوصله و بيحال شدم. شونه رو برداشتم و شروع كردم به پياده كردن مدلهاي مختلف روي موهام. چهقدر دلم ميخواست تو بودي و موهام رو شونه ميكردي، بعد هم سرم رو ميذاشتم روي شونهت و ساعتها گريه ميكردم. اينقدر دلسردم كه نميتونم بنويسم حتا. دستم ناي حركت روي كيبرد رو نداره. اتاقم مثل آشغالدوني شده ولي حوصلهي جمع كردنش رو ندارم. نميتونم نفس عميق بكشم، قلبم اجازه نميده. خستهام. خسته شدم از آدمهاي مربعي. دلم دايره ميخواد، منحني ميخواد، ديگه حوصلهي خط راست رو ندارم. دوستام هم دارن تركم ميكنند، كسايي كه اميد داشتم بهتر از اين باشند، حداقل كمي مهربانتر. خب منم بچهام، يه بچهي دوساله كه هنوز هيچي از دنيا نميدونه، هيچي از آدما نميدونه. وقتي جلوي آينه بودم دلم ميخواست بياي و دستت رو بذاريروي چشمام، منم دستاتو لمس كنم تا ببينم كي هستي، ولي ديگه دستاتو ول نكنم، اصله چشمام رو هم باز نميكنم، حتا بر هم نميگردم، فقط كاش بودي و دستاتو لمس ميكردم. دلم ميخواد الآن بياي كنارم تا خواب از سرم بپره و فقط با تو حرف بزنم و نگاهت كنم. كاش ميشد با صدات برم به خواب ابدي، كاش ابديتي وجود داشت و كاش اينقدر ضعيف و ناتوان نبودم. كاش رنگ دنيا سياه نبو و حرفهام اينقدر تكراري و كسلكننده نبودن. آه... از تنهايي مطلق انسانها. حتا وقتي كنار عشقت توي تخت و زير يك پوشش خوابيدي و همديگه رو بغل كرديد هم باز تو، تو هستي و او، اوست. كاش ميتونستم بهت تلفن بزنم و صدات رو بشنوم. نميدونم. سنگيني قلبم داره زمينگيرم ميكنه. كاش اينجا بودي و با صداي خندهت دلم رو آروم ميكردي. من مردهم، اين روزا يه جورايي تو اون دنيام، كاش مياومدي و برم ميگردوندي، كاش زندهم ميكردي. كاش و كاش و كاش. مثل گوسفند شدم، چرا نميتونم؟ چرا همهش ناراحتت ميكنم؟ اگه الآن اينجا بودي غمم رو تو چشمام ميديدي، خيلي داره اذيتم ميكنه. اميدوارم الآن در خواب باشي تا حداقل ناراحتيت يادت نباشه، كاش ميتونستم بيام توي خوابت و اونجا با هم حرف بزنيم، دنيايي كه فقط در ذهن توست و وجود ديگهاي نداره. نميدونم چرا همه ميگن خدا مهربونه، به نظرم همه دارن اشتباه ميكنن، چون تو مهربوني. پ.ن : ياد يه بيت از حافظ افتادم نميدونم چرا : عتاب يار پري چهره عاشقانه بکش 1 بچه به دنيا اومد، توي يه بيمارستان كثيف در جنوب تهران. مادر سر زا رفت و پدري در كار نبود از اول. مادر هفدهساله بود و خيلي زود رفت. بچه رفت بهزيستي. پرستار شناخت به جاي پدر و مادر. محيط بسته و پر از بچههاي مختلف. منتظر تا يه خانواده بيان و به فرزندي قبولش كنند. نه معني خانواده رو فهميد نه كانون گرم. از نوجووني كار كرد و بعد تخممرغ دزدي شروع شد و بعدش يه مرد به ظاهر مهربون بهش تجاوز كرد و اون احساس كرد كه دنيا چهقدر عوض شده. از بهزيستي فرار كرده بود. نه سواد خوندن و نوشتن داشت و نه طي اين همه سال حرفهاي ياد گرفته بود. خودش رو سپرد به مسير آب و رفت. 2 بچه به دنيا اومد، توي يه معبد مجلل و پرشكوه، پر از دودهاي معنوي و انسانهاي آرام و از ماديات گريخته. از كودكي آموزش ديد و در نوجواني به مقام بالايي رسيد. همه بهش احترام ميذاشتن و آيندهاي نوراني براش تصور ميكردند. ازدواج هم كرد و صاحب مقام و منصب شد و اسمش توي دنيا پيچيد، چيزهاي عجيبي كشف كرده بود و دنيا در حال تحول بود. 3 بچه اصلن به دنيا نيومد، در آخرين لحظات تصميم گرفتند كه مادر بچه زنده بمونه، مادر موند و شكست. 4 اين بار توي بيمارستان طالقاني تهران به دنيا اومد. بچهي پنجم خانواده. خانوادهي فقير و در حال انقراض. آوردنش خونه و تمام فاميل اومدن تا ببيننش، هر كي نظري ميداد و همه خوشحال بودند. بزرگتر شد. دبستان و راهنمايي و دبيرستان. طعم فقر رو با غليظترين جرعهها حس كرد. بغض و اشك و سرافكندگي. ديپلم گرفت و رفت سر كار چون پول نداشت، هزينههاي دانشگاه، هر چهقدر هم كم، نداشت. نداري بود كه در تمام لحظهها به جاي سايه باهاش بود. دستهاش به زودي پينه بست و كمرش محكم شد و بدنش تكهتكه. مادرش مريض و پدرش مرده، اينقدر شكسته بود كه ديگه شكستن رو حس نميكرد. بيست و چهار ساله با ساك لباسهاش و يه سيگار مگنا روي لبش، توي خيابون وليعصر قدم ميزد. 5 توي بيمارستان خصوصي ... . توي راهرو پر بود از دستههاي گل كه همكاران پدرش فرستاده بودند، بچه رو همراه با دو تا پرستار اختصاصي فرستادن خونه. مادرش هم در استراحت كامل دوران نقاهت. تنها كارش اين بود كه به بچه شير بده. براي تمام كارهاي ديگر خدمتكارها حاضر بودند. اتاق بچه آماده بود، مثل اتاق يه شاهزاده. بچه بزرگ شد و بزرگتر. هميشه هر چيزي كه ميخواست رو داشت، يعني بهش ميدادند. «نه» اصلن تو زندگيش معني نداشت، خودش هم وقتي اولين بار در ده سالگي فقر رو درك كرده بود توي مدرسه، از ته دل خدا رو شكر كرده بود. معني خوشبختي رو فهميده بود. عاشق شد و ازدواج كرد، در بيست سالگي با همكلاس دانشگاهش. حالا واقعن خوشبخت بود اما سه هفته پس از ازدواجشون همكلاسش خودكشي كرد. 6 يه قاچاقچي عاشق دختر همكارش شد. بيست سال اختلاف سني داشتند ولي خود دختر هم راضي بود، بين پاهاش يه چيزايي احساس كرده بود. دو سال بعد بچهشون به دنيا اومد. پدر تمام سعيش رو كرد. بچه در خوند و خوند و خوند. توي كنكور رتبهي تكرقمي آورد و رفت دانشگاه تهران، رشتهي حقوق. هم درسخوندن رو دوست داشت هم تهران رو، با يكي هم آشنا شده بود كه خب، دوستش داشت. قبل از امتحان كارشناسي ارشد براش خبر آوردن كه خانوادهش توي يه حملهي مسلحانه كشته شدهاند. 13 لازم نيست از سياهي گفت، خودش مشخصه. از در و ديوار ميباره. هر جايي كه باشي. اگه بخواي كلي ببيني ميتوني بري بام تهران و ببيني چه كثافتي زدند آدما به زمين. با كوه حرف بزن تا بهت بگه، از تحولات بگه، كوه خوب يادشه كه قرار بوده چي بشه و چي شده. به حرف طبيعت خوب گوش كن. طبيعتي كه نيممرده است، به دست آدمها. انقلاب صنعتي و پيشرفت تكنولوژي و تباهي انسانها. انسانهاي كه انگار افتادند توي چرخ گوشت و كاملن عوض شدند. مثل خوره افتادن به جون زمين و هيچي ازش باقي نذاشتن، حالا ميخوان به سيارات ديگه هم نفوذ كنند. شايد حس كنجكاوي بود، شايد غريزهي جنسي. كنجكاوي تمومنشدني، ماه.ارههاي جاسوسي و فضولي توي همه چيز. كاش هيچ كدوم از اين آشغالا نبودن. اين همه لجن و كثافت. شعور، كاش وجود داشت. دلم ميخواد بذارم برم يه جاي در، خيلي دور. پياده برم تا هر كجا كه زنده موندم، جاده و بيابون و جنگل و شهرهاي ديگه و آدمهاي ديگه. كارهاي ساده، زندگي ساده. كار توي مزرعه، توي جنگل، نميدونم يه كاري كه آدما توش نباشن فقط طبيعت باشه. دلم ميخواد بعد از يه روز كاري سنگين برم توي يه خونه و اندازهي شيش تا آدم غذا بخورم و بعدش خسته بيفتم روي تخت و فكر كنم و فردا دوباره برگردم سر كار توي طبيعت. دلم ميخواد ديگه غريزهي جنسي نداشته باشم و تنهاي تنها به زندگي ادامه بدم تا بميرم. اين طوري بيشتر هم ميشه به هستي فكر كرد و ميشه به آرامش زودتر رسيد، اگه رسيدني وجود داشته باشه. و پس از مرگ بالاخره همهچيز معلوم ميشه. پس چرا نميميرم؟ همه جا تاريكه، يه خيابون بدون حتا يه دونه لامپ. فقط كورسوي مهتاب نيممرده از پشت ساختموناي بلند و تهديد كننده پيداست. دو طرف خيابون پر از درخته با يه جوي آب در هر طرف. درختاي فرسودهي خشك و جويهاي آب پر از لجن و كثاقت. صداي بال خفاشها ميياد و ويز ويز مگسهاي كثيف، جويها پر از خوكند. هيچ چيزي نيست، هيچ چيزي. من با پاهاي برهنه و كف خيابون پر از شيشهخوردهي وجود آدمهاي پيشين. من با لبهاي تركيده و صورت چروك، خسته از ناتمامي راه و دلزده از بيمفهومي هدف و با بدني كرخ، ناتوان، ناتوانم. نه آهي درميياد و نه ضجهاي و نه عقب پيداست و نه جلو. سقفي هم نيست، آسماني نيست كه ستاره و ماهش باشه. شكست به استخوانهام نفوذ كرده. ميخواد خردم كنه، دائم در حال لرزيدنم. تمام راه رو براي تو اومدم، لجنها و كثافتها رو تحمل نميكردم اگه تو نبودي، قدم گذاشتم تا شايد روزي به تو برسم. خيالت هم گرمابخشه توي سرماي اين خيابون. قدم ديگري برميدارم. پ.ن : 1. اينم هديهاي كه گفته بودي. 2. نظرات اين پست رو ميبندم چون دلم ميخواد. هه هه هه. در ضمن اگه هر حرفي دربارهي تو، تويي كه پس از چندين روز دوباره به كار بردمش، بشنوم يا به گوشم برسه واقعن ناراحت ميشم 3. گور باباي همهتون. هه هه. رابطههاي عشقي هم جالبن، وقتي به هم بخورن. اول اين نكته رو بگم كه تعريف عشق تو ذهن من اون چرت و پرتهاي ليلي و مجنون و... نيست، عشق همون چيزيه كه داريم ميبينم، علاقهمندي دو نفر به هم، كه «تا» هم داره و چيز خيلي دوري نيست، عشق عشقه ديگه. همين، آهان، اگه دستت رو دراز كني ميشه گرفتش. وفاداري و يگانگي و ... هم به نظرم همهش چرته. حالا وقتي يه همچين رابطهاي به هم ميخوره: 1. بعضيا عشقشون نفرت ميشه. ميگن تو از اول منو دوست نداشتي، دنبال هوس خودت بودي و فقط نميخواستي تنها باشي و ... برو ديگه نبينمت و آشغالي و پستي دلم ميخواد بدبخت شي. 2. بعضيا هم نه، ميگن شايد تو منو دوست نداشتي، اما من دوستت داشتم و دارم، حالا هم كه ميخواي بري، برو اميدوارم خوب باشي و .... منم خيالم راحته كه به تو وفادار بودم و باهات روراست بودم و .... يه چيز ديگه هم همين جوري اومد : اين عشقي كه يه رابطهي جن.سيه كوتاهه، مثلن بين يه فاحشه و يه مرد، يا بين يه زن و مثلن دوست شوهرش، ارزشش خيلي بيشتر از عشقهاي احمقانهي خودساختهي بيست و چهار ساعتهي افراطي پر از ترسه. اون دو تا دقيقن ميدونن كه مي خوان ارضا بشن و اين ارضا شدن واسهي دوتاشون ارزش داره، خب ساده است ديگه، لازم نيست به زور پيچيدهش كرد. عشق ساده است، خيلي ساده. پ.ن : معلوم بود به نظر من كدوم بهتره، نه؟ (يعني كدوم منصفانهتر و معقوله) 1 امروز يه ترم لعنتي ديگه شروع شد. اه اه. بازم دانشگاه و دانشجوها و استادها و شلوغي ميدون انقلاب. اصلن حس خوبي نيست. الآن فقط دلم يه شيشه شراب سرخ ميخواد با يه وان آب داغ و آهنگ closing time تام ويتس با يه افق دور و خورشيد در حال غروب و يكي كه موهامو نوازش كنه با يه سكوت طولاني. خب ميخوام ديگه، يعني من نه، ولي دلم ميخواد. خوبه اين هفته دوشنبهش تعطيله وگرنه ديگه هيچي تهم نميموند تا آخر هفته. فيلم خوب ميخوام پولم ندارم بخرم. همهي پولام تموم شد، تازه هنوز قبض دورهي پيشم هم نيومده. حوصلهي كتاب خوندن هم ندارم، فقط شصت تا كتاب خريدم انداختم زير ميز. تا مييام شروع كنم حوصلهم سر ميره. دلم هواي يه گل كوچيك خفن كرده. دو سالي هست كه بازي نكردم. تو دبيرستان هر روز گلكوچيك كيزديم خيلي حال ميداد. دوستان ميدونند كه تيم من و مجيد و سياوش رو دست نداشت. از وقتي اومدم دانشگاه نه يه بار درست و حسابي بيرون رفتم نه تونستم دست فيلم ببينم نه تونست عين آدم چند تا كتاب بخونم. فقط عين بز رفتم و اومدم و خوابيدم و وبلاگ نوشتم. اون چند باري هم كه رفتيم بيرون به پاي بيرون رفتناي قبلنم اصلن نميرسن. اصلن همه چيز داره به طرز ت.خمناكي عوض ميشه. عوض شدنش اشكال نداره ها، اون يكي بخشش خوب نيست. مثل خرمگسي شدهم كه تو يه پلاستيك گير افتاده باشه. 2 آقا چند وقت پيش داشتم مييومدم خونه، توي محوطهي دانشگاه پشت سر چند تا از دختراي كلاس قرار گرفتم. داشتم واسه آرمان (آرمان ا نه آرمان د) پيامك ميفرستادم و سرم به كار خودم بود. اونا هم چند تا بودند و راهي نبود كه ازشون برم جلوتر. كارم كه تموم شد اسم يكي از پسراي كلاس به گوشم خورد. آقا جون تو چه حرفايي بود و چه غيبتايي!! اصلن از اون گروه خانوماي كلاس انتظار نداشتم. يه مقدار خودم رو نشون دادم ديدم اصلن انگار نه انگار. خب اون خانوماي محترم(؟)، پشت سر اون آقاي محترم و يه آقاي محترم ديگه. واقعن عجيب بود. اينجاست كه استاد ميفرمايد : چون از قضا همهتون عين همين// از قصد عذاب ميدين و .... (بقيهش يه مقدار بي حرمتي ميشه!!) 3 امروز استاد حقوق اداري سر حضور غياب، سر تلفظ اسم يكي از دخترا يه حركت دستي اومد كه از حق نگذريم دستكمي از رقاصههاي اين فيلمفارسيا نداشت. خيلي خوفنگ بود. 4 خونه كه مييومدم يه گنجيشك كوچولو افتاده بود تو كوچه، دم در خونهمون. خشك شده بود، بالهاش باز مونده بودن و سرش به سمت بالا بود. مرده بود. كلي دلم سوخت واسش. قيافهم هم يه وري شد، غمگين شدم. دلم ميخواست بشينم همون جا گريه كنم. 5 امروز نميدونم كجا تو اينترنت ديدم بهترين كادوي ولنتاين و چه ميدونم از اين حرفا. اي بابا، اينم يكي از اون چيزاست ها. يه چيزي تو مايههاي سالگرد ازدواج. (خانوم سالگرد ازدواجمون مبارك. بيا عزيزم اين كادوي سالگرد ازدواجمون. واي يعني تو بادت مونده بود كه امروز سالگرد ازدواجمونه، واي چه قدر دوستت دارم. ماچ و بوسه و از اين حرفا. بچههام كه خونه نيستن و اي بابا. اينجا همون جاست كه واسهي اولين بار همديگه رو ديديم، يادت ميياد؟) هوع. هووووووع. هووووووووووووووع. از همه بدتر اين جمله است : ولنتاين مبارك عزيزم. هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووع. آخه چي مبارك؟ انگار دو نفر دنبال يه بهونه ميگردن كه به هم ابراز محبت بكنن. اه اه. بدم ميياد. اصلن تو ميدوني ولنتاين مقدس كي بود؟ مال كدوم فرهنگ بود؟ مثل قضيهي بورژامبون و پرتقالياست. از اون طرفم اينا اومدن هر واقعهي مذهبي رو نشونهي يه روز كردند. خب ايران چي شد اين وسط؟ حالا از اين گذشته كلن از مناسبتهاي سالانه، مخصوصن اونايي كه قراردادين، مثل همين ولنتاين و سالگرد ازدواج و روز مادر و پدر و ...، خوشم نميياد. باز تولد يه رويداد تقريبن طبيعيه، ميشه تحملش كرد. راستي از واژهي دوستدختر هم نفرت دارم، ايي. 6 من جدن دارم از گرسنگي تلف ميشم اينجا. هيشكيم نيست به دادم برسه. هيچيم تو يخچال پيدا نميشه. چه خوب!! 7 اريكسون لامصب نميدونم چه طوري اين قدر خوب آدما رو تحليل كرده. از همون تقسيمبنديش تو كتاب روانشناسي انساني باهاش آشنا شدم، بعد با يكي از دوستان صحبتهايي كردم دربارهش. خيلي خيلي عالي. اصلن هر وقت يادم ميياد تو كفش ميمونم. به اين ايمان دارم كه تمامي حرفهاش و بحرانهاش درسته، فقط تقسيمبندي سنيش در مورد آدمهاي مختلف فرق ميكنه. يعني ردخور نداره ها. الآن هم يادم افتاد. نميدونم چرا. خيلي لذتبخشه وقتي آدما رو با توجه به حرفاي اريكسون ببيني. نيازها، احساس، نميدونم، همه چيز. جالبترين بخش برام بحرانهاست، و جالبتر از اون آدمها وقتي توي اون بحرانها هستند. البته اين مشكل مردم ايرانه كه به روانشناسي اعتقادي ندارن. خب وقتي حتا قشر تحصيلكرده هم همچين نظري داشته باشن ديگه واي به حال بقيه. افسوس. كاش طبيعت آدما هيچ وقت به هم نميخورد. 8 بعضي وقتا توي زندگي آدم يه موقعيتايي پيش ميياد، يه حرفايي، يه رفتارهايي.... من واقعن از زبان بيزارم. زبان نبايد به وجود مييومد. 9 چند روز پيش خونهي يكي از داييام بوديم، همراه با خانواده. بحث داغي راه افتاده بود راجع به اعتياد. همه هم داشتند حرف هم رو تصديق ميكردند كه چه بلاييه و چرا آدم بايد اينقدر احمق باشه كه مواد بزنه. چه طوري نميفهمند كه بدبخت ميشن. به خدا خودشون رو بدبخت ميكنند و گوشهي اتوبانا مصرف ميكنند. چه مهندسا و دكترايي كه مصرف ميكنند و..... خب منم هي هيچي نگفتم، هي هيچي نگفت، هي هيچي نگفتم، آخر سر عصباني شدم تقريبن داد زدم، اي بابا آقا دلش ميخواد مصرف كنه شماها چي كار داريد؟ 10 بازم امروز سر كلاس اساسي. نميدونم چي شد كه استاد عوض شده بود، حالا نشستيم و كلاسم برگزار شد، فكر كنم حدود ده نفر سر كلاس بوديم. فقط هم سه تا پسر. من ميز دوم نشسته بودم مستقيم با استاد چشم تو چشم بودم. خلاصه كلاس تموم شد و دوست عزيزم گفت، استاد خودتونو معرفي نكرديد. استادم برگشت گفت : پروين هستم از گروه حقوق عمومي، من از خنده داشتم ميتركيدم، بازم نميدونم چرا. بد جوري هم ضايع شد اوضاع، فكر كنم فهميد بنده خدا. 11 اين فيلمايي كه هر سال نشون ميدن هم جالب شدهها. چند ساله فيلماي جديد از انقلاب پخش ميكنند. البته چه ربطي به حرف من داشت؟ ميخواستم بگم اين فيلمي كه از موزهي عبرت پخش كردند جالب بود. فقط كسي اون وسط نپرسيد كه وزارت اطلاعات تا سال 76 با شكنجهگاه ساواك چه غلطي ميكرده. 12 يكي واسه پست قبلي نظر گذاشته بود كه : چرا مريم؟ يا همچين چيزي. ياد دوتا چيز افتادم : الف) يه سوالي كه تو دبستان يكي از دوستام با چهرهاي غمگين و افسرده ازم پرسيد، چرا آسمون آبيه؟ ب) اين تكست رپ : چرا چشا قرمزه صبح تا شب پسر؟/ چرا هركي نسخ ميشه ميياد پيشم يه سر؟ / چرا كجه برج پيزا؟ / چرا عراق جنگ شد؟ / يه سره هر ماجرايي وصله به من چون 13 و در آخر هم باز امروز. يكي از دوستاي گلم تو دانشگاه حالش خيلي بد بود، منم نميدونستم چه طوري ميتونستم بهش كمك كنم. فقط سعي كردم يه مقدار فكرش رو منحرف كنم. كاملن هم بهش حق ميدادم كه حالش بد باشه، به هر حال اميدوارم حالش خوب بشه زودتر. خودم رو گم كردم. اين آخرين جملهاي كه يادم مونده. كجا؟ چه طوري؟ نميدونم. فقط ميدونم كه خودم رو گم كردم. شلوغ بود، گرم و كثيف. همون موقعي گم شدم كه دستمون از هم جدا شد. دستهامون از هم جدا شد. جدا. جدا. ديگه نتونستم خودم رو پيدا كنم. هر روز سردرد و سرگيجه و استفراغ. ديگه حتا آدم هم نشدم. شدم يه موجود چهل كيلويي زرد چروك. فقط بيست و يك سالم بود. از بيست و يك تا هشتاد انگار بريده شد. مثل پيرزنهاي توي پارك شدم. اونايي كه هر روز با هم از كنارشون رد ميشديم. نميدونم، دست تو جدا شد؟ يا دستت رو جدا كردي؟ سيزده. سيزده سالم بود. من بودم و يه باغ سه هزارمتري پر درخت. با جوي آبي كه از گوشهي ديوار باغ ميگذشت. روزا تنهايي ميگشتم توي باغ. خونهي شما ته باغ بود، يعني سقف خونتون. اصلن نميدونستم توي محلهمون بچهي ديگهاي هم هست. بچه كه نه، يه مرد رويايي و افسانهاي مثل تو، با بالهاي سفيد خوشگل. محكم و ساده و زيبا. تنهايي توي باغ بازي ميكردم، آواز ميخوندم، كتاب ميخوندم. ميدويدم. بچه بودم، دنيام اتاقم بود، دوستهام عروسكهام. كلي اسباببازي داشتم، سيزده سالم بود اما هنوز توي دنياي پنج، شش سالگيم مونده بودم. بعضي وقتا دلم خيلي ميگرفت، مثلن وقتي مامان و بابا دعواشون ميشد، يا وقتي بابا دعوام ميكرد. اون موقع بود كه ويولونم رو بر ميداشتم و اشكريزان ميرفتم ته باغ و واسه خودم ميزدم. درست هم بلد نبودم كه، تازه ميرفتم كلاس پيش دوست بابا. دنيام همين بود. همين. همه چيز جمع شد توي اون روز. اون روز كه قلبم وايساد، دلم سنگين شد و احساس كردم بين پاهام داره قلقل ميكنه. يه اتفاق بود؟ حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود. بيست و سه مرداد. هنوز دقيق يادمه. يه دودكشي روي پشتبوم شما بود كه من خيلي ازش ميترسيدم. خيلي زياد. داشتم راه ميفتم و شعر ميخوندم. ميخواستم برم بشينم يه گوشه و كتاب بخونم. ديدم از اون دودكشه بخار داره مياد بيرون. ميترسيدم، ولي خيلي كنجكاو شده بودم. پشتبوم خونهتون فقط نيم متر بالاتر از سطح كف باغ ما بود. رفتم روي پشتبوم و آروم اومدم نزديك دودكش. خيلي ميترسيدم. آروم آروم اومدم جلو. واي خداي من. تو رو يدم كه كف حموم خوابيده بودي. فقط محوت شده بودم و اونجا غش كردم. وقتي بلند شدم نزديكاي غروب بود. ديگه بخاري هم در كار نبود. منگ و گيج بلند شدم و خودم رو رسوندم به خونه. احساس سبكي ميكردم. اندازهي يه گاو غذا خوردم و بعدش مثل خرس خوابيدم. از فرداش هر روز مييومدم واي ميستادم تا دودكش، همون هواكش حموم خونهتون، بخار ازش در بياد. يه بار در اومد، تو نبودي. راستش خجالت كشيدم. مامانت بود كه خواهرت رو برده بود حموم. سه روز طول كشيد و اون سه روز سه سال براي من گذشت. باز ديدم كه هواكشتون داره بخار ميكنه. خيلي كم بود. گفتم شايد توهمه، ولي اومدم جلو. دوباره خشك شدم. شير آب يه كم باز بودي و تو داشتي اون گوشه لباسهاتو در ميياوردي. درست معلوم نبود. قلبم خيلي تند ميزد، صداش رو ميشنيدم. داشت از جاش كنده ميشد. اومدي كنار شير آب. يه كم ديگه بازش كردي و خودت خوابيدي كف حموم. بين پاهام خيس شد، دست خودم نبود. خوابيدي و ... خب اسم اون كارت رو بعدن فهميدم. داشتي يه كاري ميكردي ديگه... من فقط محو تماشاي بدنت شده بودم. قلبم واقعن داشت از جاش ميزد بيرون. دفعهيي بعد دست من هم بي اختيار رفت سمت بين پاهام، اصلن دست خودم نبود. واقعن يادش به خير، من ديوونه اصلن فكر نميكردم خب ممكنه يكي بياد تو باغ. فقط محو تو بودم. اون دفعه يادته؟ همون دفعهاي كه دو بار اون كار رو كردي؟ خيلي طولاني شد. مامانت اومد و داد زد : چه غلطي ميكني اون تو ذليلمرده؟ تو هم كارتو ادامه دادي و بعد سريع يه آب به سرت زدي و رفتي بيرون. مامانم بهم گفته بود چيزي رو كه ميخواي برو و به دستش بيار، بدون كه وقتي خواستيش يعني داريش، فقط بايد واقعن بخوايش. خب منم تو رو ميخواستم. رفتم كنار ديوار سمت كوچهي شما. گل سرم رو انداختم پايين. همونجا موندم تا شايد تو بري بيرون. خيلي طول كشيد. تا بالاخره اومدي بيرون. با يه بسته توي دستت. صدا زدم، ببخشيد. دنبال صدا گشتي. باز گفتم ببخشيد. نگاهمرو پيدا كردي. مظلومانه گفتم : گل سرم افتاد اين پايين. و تو اصلن نپرسيدي كه لب ديوار چي كار ميكنم و چه طوري افتاده پايين. گفتي : «شما رو ميشناسم؟ در خونتون توي كوچهي بالاييه؟ ميارمش واستون» - نه صبر كن. ميتوني بياي بالاي پشتبومتون؟ - خب. آره. اونجا واسه چي؟ - منم ميام اونجا ازت ميگيرم باشه؟ - خب. باشه. ولي آخه. آخه مامانم ميياد بد ميشه. - خب يه وقتي بيا كه مامانت نباشه. - هميشه هست. - يعني نميياي. - ام، ام،.... آخه مامانم - يواشكي بيا زود بپر توي باغ ما. - مامانم بفهمه... - نميفهمه. - خب ميام ميندازمش تو باغتون زود ميرم باشه؟ - نه. آخه... ميتوني بياي برام گوجه سبز بچيني؟ من بلد نيستم از درختش برم بالا. بعدش با هم بخوريم؟ 2 تا همون جا كافيه. بعدش عشق و عاشقيمون شروع شد. با گوجه سبز، گردو، توت، خرمالو. با دستهاي سياه تو و دستهاي سفيد من. وقتي گردوهاي تازه رو پوست ميكندي سياه ميشد. خودت ميذاشتي تو دهنم يادته؟ همهشو توي فيلما ديده بودي. فيلم خيلي دوست داشتي، هنوزم داري؟چه قدر با هم رفتم سينما. تو فيلم ميديدي و من تو رو. من اصلن فيلم دوست نداشتم. هشت سال گذشت. هشت سال. يك، دو، سه، چهار، پنچ، شش، هفت، هشت، مثل هشت ثانيه گذشت و بعد همونجا متوقف شد. وقتي تو مريم رو ديدي. اون روز مثل هميشه با هم رفتيم بيرون. واسم بستني خريدي با يه شكلات. واست يه كادو خريده بودم. يه دستبند نقره كه اسم من و تو روش حك شده بود. كلي طول كشيد تا حاضر بشه. دو ماه. دو بار حاضر شد و نپسنديدم. بار سوم چرا، خيلي زيبا بود. دلم ميخواست تو دستت ببينمش. دلم ميخواست خودم ببندم به دستت، دست چپت. همون دستي كه هميشه ميگرفتمش، ميبوسيدمش. متوجه حرفات نبودم، اصلن گوش نميكردم. فقط دستت رو ميديدم و دستبند رو روش تصور ميكردم، تا رسيدي به جملهي «من و مريم داريم ازدواج ميكنيم» و سريع دستت رو از توي دستم كشيدي بيرون و رفتي. و من گم شدم. چروك شدم، پوسيدم. دستبند شد ياد تو توي قاب خالي روي ديوار اتاقم و من شدم دختر بيستويك سالهي هشتادسالهي خمودهي پژمرده. توهمگراييم اين روزها خيلي عود كرده. هر لحظه هم داره بيشتر و بيشتر ميشه. هي مييام ميشينم جلو كامپيوترم زل ميزنم به مانيتور و هيچ كاري نميكنم. نه حوصلهي فيلم دارم، نه كتاب نه آهنگ نه بازي. نميدونم چه مرگم شده. خب اينكه همه چيز توهمه داره اذيتم ميكنه. خب من به وجود خارج از ذهن هم اعتقاد ندارم، ديگه بدتر. رسمن پ.ريود شدم. خب نميدونم ديگه. همين كه نميدونم هم خيلي عذابم ميده. الآن بيمقدمه تصميم گرفتم برم ناخنهام رو بگيرم. خيلي بلند شدن، يعني دوست داشم بلند بشن. دلم الآن شصت هفتاد تا پيك شراب ميخواد، كه خب اي بابا، شتر و خواب و پنبهدانه و ... . حال و روز عجيبي دارم، دلم خواب ميخواد، خواب ابدي. فكر ميكنم تمام ارزشها و احساساتم رو دارم از دست ميدم. فكر نميكنم تا چند وقت ديگه چيزي ته من بمونه. حوصله دانشگاهم ندارم اصلن، چت چتم. فردا شايد برم همين آستارا چند تا فيلم ببينم، ولي حوصلهش رو ندارم اصلن. آقا اصلن ميدوني چيه؟ دلم يه دنياي بدون خير و شر ميخواد. ميخوام ميخوام ميخوام. نميخوام آدم باشم. حيوون بهتره. ميخوام غريزي باشن رفتارام، عقل نداشته باشم، شعور نداشته باشم. از ماشين و خونه و همهي ا.ن و گ.هاي ديگه حالم به هم خورده، نميخوام ديگه. ميخوام مثل انسانهاي اوليه باشم. يا اصلن خر باشم، ميمون، سگ، چه ميدونم. فقط نميخوام انسان باشم، ديگه نميخوام. كاش جرأت خودكشي داشتم، يا جرأت رفتن به يه جاي دور، روستايي دورافتاده يا يه قبرستون ديگه. اه، خب خسته شدم ديگه. پ.ن : اين سخن محفوظ باشه كه : امروز توي پارك كاشف خيلي دنياي خوبي بود، اصلن يه چيز ديگه بود. اما فعلن نميخوام بنويسم. شايد بعدن اينجا نوشتم شايدم نه. ولي خيلي خيلي خوب بود، شايد عجيب. توهم رويايي خوبي بود. چي گفتم!! احتمال زياد اينجا خواهم نوشت چيزهايي.
که يک کرشمه تلافي صد جفا بکند


