صفر، یک، دو
بخش آخر اين پست رو الآن مينويسم. بيست و نه اسفند. ياد بيست و 9 افتادم. يادش به خير. بقيهي بخشها چيزايي هستند كه شروع كردم و نيمه كاره رها. همون نيمه كارشون رو مييارم. نميدونم چرا. شايد بعدن ادامهشون دادم شايدم نه. اگه بخشيش خوب به نظر ميومد، بگيد كه ادامهش بدم. 1 ماشين رو آتيش ميكنم و پامو آروم ميذارم روي گاز. پنج صبح، هوا تاريك و سرد و پر سوز. توي ماشين سرده، بخاري رو روشن ميكنم، ماشينم يه پيكان شيري مدل شصت و هشته. سيديپلِير، تازه گذاشتم روش، روشن ميكنم. پخش ميكنم. اسم اهنگ رو نميدونم، زيباست، ملايم، متناسب با موقعيت. دلم خيلي گرفته، مثل هوا كه نيمه ابريه، سرماي سوزناك لعنتي به مغزم نفوذ كرده، دلم يخ بسته. چشمم ميافته به گوشهي خيابون. گوشهي خيابون، كنار سطل آشغالي كه هنوز خالي نشده افتاده. سرش كچله. سياه و كثيف به نظر ميياد، پياده ميشم و ميرم نزديكتر، سرد، سرد، بيشتر از ناجوانمردانه. آب بينيش يخ زده، چشماش، آروم باز ميشن و لبهاش به سختي تكون ميخوردند. با آخرين توانش ميگه : «منو.... گذ.... رفت» و ميميره. باورم نميشه، يك سال پيش بود كه توي يه تصادف براي اولين بار يه مرده ديدم، اون موقع حالم بد شده بود. 2 باز رسيدم به همون لحظه، نفست رو روي دستهام حس كردم، گرم بود. آروم بود و متناوب، مثل حركت رفت و برگشت يه آونگ به صورت آهسته. الآن خستهام. خيلي خسته. يعني خوابم ميياد، اما دوست دارم بنويسم. دلم براي «تو» تنگ شده، خيلي. خيلي وقته كه نيومدم پيشت، دستاتو نگرفتم، نبوسيدمت، بغلت نكردم، الآن ميخوام بيام پيشت، لامپ رو خاموش ميكنم و دستهام رو روي كيبرد حركت ميدم. دست تو توي دستمه، لخت و شل، انگار بيحسي، انگار كنارم نيستي، انگار داري به چيزهاي ديگه فكر ميكني، چيزهايي كه خوب نيستند و چيزهايي كه آزارت ميدن. اما من كنارت هستم، گفتم هميشه هستم، هميشه خواهم بود، شكي نيست كه ما ادمها دنياهاي 3 ميگم بهت عزيزم از در اومدم تو، گرسنهام. خيلي گرسنه. بيست و چهار ساعته كه هيچي نخوردم. نشستم روي صندلي و گوشيم رو نگاه كردم. خبري نبود. توي يخچال رو نگاه كردم. هيچي نيست براي خوردن. خونه ساكته. مامان با م.خانوم رفته قم و بقيه هم مسافرت، غذايي در كار نيست. ساعت هشت شب بود، شمارهي تو رو گرفتم، سر راه دو تا پيتزا از همين پيتزاخان بگير بيار، سر بازار، واسه من سبزيجات. دوش گرفتم، منتظر تا تو بياي، روي مبلِ جلوي تلويزيون، بوي تو اومد، رفتم كنار پنجره. وسط كوچه، شالت داره از سرت ميافته، دست چپت يه كيسه و دست راستت رو ميياري بالا و شالت رو ميكشي جلو. يه هفته است كه نديدمت، از آخرين بار توي خونهي تو، دقيقن هفت روز گذشته، نميدوني عاشقتم، فكر ميكني منم يكي مثل بقيه. صداي زنگ ميياد. يك، دو، دو. ريتم توئه. دلم دوق ذوق ميكنه، قلبم تند تند ميزنه، لاي پام... خب دست خودم نيست، دوباره صداي زنگ، به خودم ميام. بدون حرف باز ميكنم، در ورودي خونه رو هم، خودم رفتم و پشت در ايستادم. اومدي توي خونه، با صداي قشنگت : سلام، كسي خونه نيست؟ اسمم رو صدا زدي، زانوهام سست شدن، داشتم ميافتادم، سخت ايستادم، اومدي تو. آروم مييام پشت سرت، دستام رو ميذارم روي چشمات، ميگي : نفست رو دوست دارم روي گردنم. آروم بغلت ميكنم، چشمات رو ميبندي، حركت پلكهات رو آروم، روي دستم حس ميكنم. مژههات كشيده ميشن روي انگشتهام، لذت، تمام بدنم، موهاش سيخ ميشه، لذت. اوج لذت. نفس ميكشي، عميق. كيسه رو ميذاري روي زمين. پشت گردنت رو آروم و طولاني ميبوسم. برميگردي و رودر رو ميشيم، دلم برات تنگ شده بود، چه قدر زياد، فقط توي يه هفته. لبهات آروم نزديك ميشن به صورتم، گونهم، گوشهي لبهام، لبهام، ميگم دهنم بوي گرسنگي ميده، ميگي دوستش دارم، توي دلم، توي دلت. پيتزا، ميگي گرم شد، الآن مييارم. نشتم پشت ميز، ميز رو چيده بودم. چاقو و چنگال و دستمال و كوكا. آوردي و گذاشتي روي ميز، بوش پيچيد اما من دستاتو ديدم فقط، كه از روي ميز بلند شدن و زير چونهت به هم رسيدن، پرسيدي : خوبي؟ گفتم، نه نگاهت كردم، با تو هميشه خوبم. گفتم : تو بهم غذا بده، فكر كن بچهتم. خنديدي، همون طور كه من دوست داشتم، گفتي چشم. گفتم نه، سر جات بشين. بلند ميشم و مييام كنار صندليت، سرم كنار پاي توئه، ميگم اين طوري، اين طوري دوست دارم. نگاهم ميكني، منو ميشناسي. دست ميكشي توي موهام، ادامه نميدي چون ميدوني ميرم توي خلسه. كم كم، تيكهي كوچيكي كه توي دستته، ميذاريش توي دهنم، نگاهت مي كنم، دست چپت رو با دست راستم ميگيرم، انگشت سبابهت رو آروم ميبرم توي دهنم، روي زبونم، زير زبونم، آروم گازش ميگيرم، اين بار من ادامه نميدم چون ميدون تو ميري تويل خلسه، روي پات رو ميبوسم و منتظر ميمونم تا تيكهي بعد رو بهم بدي، يكي خودت، دو تا من، اين عدالت توئه كه خودت بينمون وضع كردي، و من مطيع تو، فرمانبردار تو. وقتي همه چيز ميرسه به اتاق من. اتاقي كه بار اول گفتي دوستش داري. اتاق ساكت و بيروح من، يه تخت و ميزكامپيوتر و كلي فضاي خالي، براي تو، براي من. فضايي به اندازهي اندوه مشترك من و تو و فضايي به اندازهي شادي زودگذر با هم بودنمون. فضايي كه تنهايي من رو تصوير ميكنه، وقتي كه گوشهي تختم چمباتمه بزنم. دستت رو گرفتم و آروم اومدي توي اتاق، نشتي رو تختم. من هم كنار تو. سرم رو گذاشتم روي پات و گريه كردم، اشكامو پاك 4 خريد سال نو همه ريختند توي خيابون، عين گلهي گوسفند شده خيابونا. كثيف و پر از كثافت، آدمهاي كثافت. كثافتهايي كه وقتي با خيال آسوده قدم ميزنند و ميخرند و ميخرند، اصلن به فكر اين نيستند كه خيليها ندارند كه چيزي بخرند. پيرمزدي رد شد، خل وضع بود، خودش رو خيس كرده بود و بو ميداد. همه بد نگاهش كردند و يه پرادوي مشكي زد بهش. فكر كنم زنده موند. ميرن ميان، ميخرن. زندگي همينه ديگه، براي مردها، خوردن و ك.ردن و براي زنها... نميدونم چي. هيچ چيزي نميدونم. بچهاي نشسته با دستهاي كثيف نون بربري ميخوره و به خيابون نگاه ميكنه، كنار آجيلفروشي. يكي داره ميميره از گرسنگي : ماهي و ميگو. گل سوسن چهار هزار تومنه و يكي داره از گرسنگي جون ميده. يكي مريضه و خرج دواهاشو نداره، حاجي فيروز هشت هزار تومن، يكي ميوهي درجه سه هم نميتونه بخره جلو مهموناش بذاره، مهموني ندارن ديگه : بادوم يلزده هزار تومن. يكي خستهست از زندگي : به جهنم. يكي...... مرگ تا بعد .... گوش كن يه چيز بهت ميگم تا هميشه آويزهي گوشت كني توي زندگيت با يه عالمه آدم آشنا ميشي كليشون به درد نخورن يادت باشه كه خريته اگه با اونا دربيفتي نبايد به كارهايي كه ميكنن اهميت بدي چون هيچ چي بدتر از دشمني و انتقام نيست هميشه ارزش خودت رو نگه دار و با خودت رو راست باش چرا همه اميدوارن كه سال بعد خوب باشه؟ براي هم دعا ميكنن؟ سال خوبي داشته باشي، بهتر از همهي سالها. پر از شادي و خوبي و ...؟ چرا؟ اميد پوچ به چي؟ به اينكه پيشرفتي حاصل بشه؟ يه قرون بشه دو زار؟ يا بچهدار بشن؟ يا ماشين بخرن؟ يا ازدواج كنن؟ يا عاشق بشن؟ پسر هفدهسالهاي كه دنبال عشق ميگرده، بين صفحههاي دفتر شعرش، دنبال يه نفر كه عشقش رو به پاش بريزه. بين كتابا ميگرده و شعر يادداشت ميكنه، تمام اشعار زيبايي كه اميد داره يه روزي براي يه دختر بخونه، وقتي كنار هم نشسته باشن توي يه پارك يا كافيشاپ يا .... . گاهي شعر هم ميگه، در سطح خودش. مينويسه، ميگرده، مينويسه، تنهايي خستهش كرده، هفده سالشه و نميتونه هيچ كاري بكنه. خستهست از همه چيز. از همه كس. دلش عشق ميخواد، دلش پاك و سادهست. يه دفتر صدبرگ برداشته و اسمش رو گذاشته كشكول، روش با ماژيك نارنجي نوشته، دل پاك و معصومش عشق ميخواد، عشق. اول دفترش نوشته: دوستان شدح پريشاني من گوش كنيد داستان غم پنهاني من گوش كنيد قصهي بيسر و ساماني من گوش كنيد گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كي؟ سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا كي؟ دلش گرفته بوده، هفدهسالگي، سن حساسيه، يه جورايي سرنوشت آدم رقم ميخوره، مقدمهي 18 سالگي. يه جاي ديگه، با چه دلتنگياي نوشته: به چه مانند كنم سرخي لبهاي تو را بيچاره و بينوا پسر. عشق رو نميشناخته، نميدونسته. به ادبيات پناه آورده و غم و اندوه مينوازه، دلش تنگ بوده. خدايا، چهقدر معصوم بوده. دل من داره ميسوزه، همونطور كه بعدها دل پسر سوخت، همونطور كه دل پسر توي تنهاييش سرخ شد و سياه زبانم را نميفهمي، نگاهم را نميبيني ز اشكم بيخبر ماندي و آهم را نميبيني سخنها خفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد سيهچشما، مگر طرز نگاهم را نميبيني؟ پريشانم، دل حسرتنصيبم را نميجويي پشيمانم، نگاه عذرخواهم را نميبيني قدم ميزنه توي كوچههاي تاريك شب و ساكت و خلوت راه ميره، آه ميكشه. بي تو مهتابشبي باز از آن كوچه گذشتم صبح از خواب بلند ميشه، همهش تصور يه دختر داره، يه دختر بينظير و زيبا، دلبري كه دلدادهش شده. فضاي خالي رو نگاه ميكنه و زير لب ميخونه چو گلهاي سپيد صبحگاهي در آغوش سياهي شكوفا شو به پا برخيز و پيراهن رها كن گره از گيسوان خفته وا كن فريبا شو گريزا شو چو عطر نغمه كز چنگم تراود بتاب آرام و در ابر هوا شو به انگشتان سر گيسو نگه دار نگه در چشم من بگذار و بردار ........ و خيلي شعرهاي ديگه. اما اون پسر يك سال بعد، وقتي 18 سالش شد، ديگه ننوشت، ديگه نخوند. 18 سالش ميشه و با دختري آشنا ميشه كه فكر ميكنه پري و حوريهو .... سال 87، ساليه كه اون پسر توش از عاشق بودن نااميد شد و به پاي گل پرپرشدهاي كه واسهي دختر محبوبش خريده بود، گريه كرد و از همهچيز نه فقط عشق، بريد. خلاصه شد در صرفِ بودن. يكي ديگه هم دنبال جواب سوالهاي فلسفيش و ديگري دنبال هماهنگي دخل و خرج و لباس يكي و كفش يكي ديگه. به هم ميرسن و كلاهشون رو بر ميدارن و ميگن : سال نو مبارك، سال خوبي داشته باشيد. به قول دوست خوبم، خوب بودن دليل ميخواد، چه دليلي براي خوب بودن؟ خيابونا هم كه طبق معمول شلوغ، دلم نميخواد از خونه بيرون برم، توي خيابوناي تجريش به زحمت جايي براي راه رفتن پيدا ميشه، بشينم توي خونه بهتره. امروز چند دقيقه رفتم بيرون، حالم واقعن بد شد. از همهمه نفرت دارم، عصباني ميشم و دلم ميخواد همه چيز رو به هم بزنم. خودم رو هم. كاش يه اسلحه داشتم. اون وقت خيليها حسرت ميخوردند كه من مردم. يه عده دنياشون سياه ميشد و كلي گريه بعد از چند وقت يادشون ميرفت و ميگفتن مرگ حق است. يه عده فقط افسوس و يه عده هم تنها نگاهي به عكس من توي اعلاميه. يه عده هم كه اصلن من رو نميشناسن. تو؟ تو هم يه مدتي گريه ميكني و غذا نميخوري و خودت رو ميزني و .... بعدش يواش يواش يواش من كمرنگ ميشم تو ذهنت، يه آدم ديگه ميياد جاي من رو ميگيره و حتا بهتر از من، جاي من رو برات پر ميكنه. اون وقت تو هم همون كارهايي كه با هم كرديم، همون حرفايي كه با هم زديم، همون نگاههايي كه به من كردي، با اون هم همينطور. چون تو هيچ وقت نميتوني تنها بموني و مرگم كه حقه، حالا هم من رفتم و تو كه نميتوني تا ابد تنها بموني، بايد يكي باشه كه بهش تكيه كني، آرومت كنه، بگه دوستت داره و از اين حرفا، چيزاي خوب بهت بگه، بريد جاهاي خوب، بگيد، بخنديد، شاد باشيد و آروم و رنگي رنگي و .... چون تو به اين چيزها نياز داري و نياز هم خب، بايد ارضا بشه، مبادا غم و غصه و حسرت و عقده. حتا فكر من هم برات باقي نمونه چون يه آدم بدبخت بودم با يه دنياي سياه و كثيف و پر از غم، كه دنيام رو دوست داشتم و عاشق تو بودم و مردم و تموم شد ديگه. حالا بايد دوباره از اول بسازي، تمام چيزهايي كه ساخته بودي براي خودت يه مرتبه خراب شد و فرو ريخت و حالا بايد دوباره شروع كني، تو هم توانايي اين كار رو داري. بين اين همه گرگ، تو هم بايد يه گرگ باهات باشه تا خورده نشي، ديگه سگ گلهي بدبخت مرده و برنميگرده، هيچ وقت. دل آدم وقتي ميگيره، حرفاش اينطوري ميريزن بيرون، پريشون و تيكه تيكه. اصلن اين دل صابمرده نميدونه چي داره ميگه. هيچ چي نميدونه. يه لحظه پام ميلغزه، افتادم توي جوي آب، چه حس خوبي داره، دلم ميخواد همونجا بمونم، بوي گند ميده، كثيفه، اما دلم ميخواد توش بمونم. همه بهم نگاه ميكنن و رد ميشن، هيچ كس نميياد دستم رو بگيره، هيچ كس. چشمام رو ميبندم و ميخوابم. خيلي خستهام. بازشون كه ميكنم، نزديگ غروبه و شلوغتر از هميشه، دستم رو ميگيرم به گوشهي پل آهني، بلند ميشم، اما افتادهام. ميرسم به خونه، دوش ميگيرم. صورتم رو اصلاح ميكنم، قهوه درست ميكنم و از يخچال چند تا پاي سيب، پاي سيب لادن، برميدارم و مييام ميشينم جلوي كامپيوترم. سوئينيتاد رو ميذارم و ميبينم. از ديدنش لذت ميبرم و به آينده مطلقن فكر نميكنم. دلم ميخواد ويولن بزنم دلم ميخواد از يه ابسردكن، توي گرماي تابستون و يه خيابون داغ و خلوت آب بخورم، با دست. دلم ميخواد بشينم و به ريش خدا بخندم دلم ميخواد گوشهام رو بگيرم و هيچ چيزي نشنوم. دلم ميخواد برم بهشت زهرا و توي يه قبر بخوابم. دلم ميخواد تمام شيشههاي خونه رو بشكونم. دلم ميخواد موهاي سرم رو با تيغ بزنم. دلم ميخواد برم تو دستشويي و گريه كنم. دلم ميخواد داد بزنم، سرم رو بكوبم به ديوار. دلم ميخواد برم تيمارستان. دلم ميخواد بميرم. دلم ميخواد همه رو تيكهتيكه كنم. دلم ميخواد خودم رو منفجر كنم. دلم ميخواد بالا بيارم. دلم ميخواد خودكشي كنم. دلم ميخواد چشمام رو از حدقه در بيارم. دلم ميخواد خودم رو بندازم توي يه چاه عميق. دلم ميخواد تموم شه، چرا تموم نميشه؟ دلم ميخواد اينقدر گريه نكنم، نلرزم، دلم نگيره. دلم ميخواد تو دنياي كثافت لجن با خداي ..... بدبختي و فلاكت نباشه. دلم ميخواد سگ باشم. دلم ميخواد فراموشي بگيرم. دلم ميخواد اونقدر راه برم تا غش كنم. دلم ميخواد ديوونه باشم و هيچ چي نفهمم. دلم ميخواد، بسه ديگه. تموم شو، تموم شو، تموم شو لعنتي. ميخوام بميرم، بسه، ميخوام نابود بشم، ديگه نباشم. چي كار كنم؟ نميتونم خودكشي كنم، نميتونم، بدبختم، بيچارهام. مفلوك و ترسو و پست. بسسسسسسسسسه. هميشه بودش قرباني تنهايي توي دنيايي كه غم داري، همهش دنبال همتايي سنگاي ريزي كه با وزش باد حركت ميكنن و غلت ميخورن تو مسير و راش اون بود از اول مسير تنهاي تنها مثِ يه درختْ وسط كوير مست نسيمي كه ميگفت درد از تنهايي نيست اسيري چه فرقي داره با آزاديِ اين سنگاي ريز فردايي نيست اگه خودشو نكشه بيرون توي سرما وقتي قلب، هست تپشش بيجون سخته زنده بموني با يه بدن ضعيف مث يه زندوني كه گذاشتنش بغل مريض انتظار از زندگي، داشتنه چيزاي نداشته واسه ما هم كاشتن و كسي چيزي نذاشته سارقاي خودخواه زياد بود توي خيابون همينه ريخته شده زياد خون ما لاتا هميشه تنها بوديم زمين، خورديم چونكه اونور ترازوييم اونا، وقتي ميرن بالا كه ما بريم پايين جلومون بودن، پَ نوريَم رومون نميتابيد ما لاتا هميشه تنها بوديم زمين، خورديم چونكه اونور ترازوييم اونا، وقتي ميرن بالا كه ما بريم پايين جلومون بودن، پَ نوريَم رومون نميتابيد وقتي بابا زندانه مادرش حوصله بچه نداره هر روز تو كوچه منتظر كه شب شه خودشو قايم ميكرد كسي مسخرهش، نكنه خونه هم بره باز كتك حتمن ميخوره هر روز از دور بچههاي ديگه رو نگاه ميكرد يكي مياومد، رو چهره غمگينش نقاب ميزد از خوشحالي ميخواست پرواز كنه بابا آزاد شده ولي آلودهي مواد شده حركت ما مثِ تصادفه، با حركتت يكي ديگه هم ميكِشي بعد با خودت باباش از خماري انقدر ميزدش تا خسته بشه دار و ندارشونو ميفروخت، نئشه بشه يه كم بكشه و هر چي درده خفه بشه بسته بشه لب كه تشنهي درد و دله دست رو دلش نذار، اندازهي دريا پره مثِ همه لاتا خيلي وقته تنها شده خونه رو فروختن بابا قرضا رو بده زندگي واسش چي ميشد اگه بابا از حالا بره بايد برن خونه فاميل زندگي كنن هر روز جلو فاميل ميمردن و زنده ميشدن باباش از خماري به سرش ميزنه انگشتر داداشِشو بفروشه بهجا اينكه رگشو بزنه بعد چند وقت همهشون ترسيده بودن چون جريان دزديو كل فاميل فهميده بودن حالا پليس دنبالشه، زنش به پاشون افتاده دنياي اون مثِ يه مردابه كه توش فقط اين داداشو داره و اونم از اين خوشحاله كه يه بهونه هست بندازِش بيرون از خونه با چشاي پر اشك از خونه بيرون افتادن همهشون بغض كرده بودن از صبح تا شب صداي هيچكدومشون در نميياد هر كي ميدونست اشكاش اگه بيان، هيچوقت بند نميياد پس بايد جلو خودشو بگيره، بشينه دندوناشو به هم فشار بده و از درد بميره ولي نه، نميشه همينطوري آروم نشست ميزنه زير گريه، چون ديگه لب مرز رسيده صبر ما لاتا هميشه تنها بوديم زمين، خورديم چونكه اونور ترازوييم اونا، وقتي ميرن بالا كه ما بريم پايين جلومون بودن، پَ نوريَم رومون نميتابيد ما لاتا هميشه تنها بوديم زمين، خورديم چونكه اونور ترازوييم اونا، وقتي ميرن بالا كه ما بريم پايين جلومون بودن، پَ نوريَم رومون نميتابيد حالا اون بزرگ شده با هزار تا عقده مامان زندان زنان و بابا مرده همهي اينا حالا پشتِشه و نميذاره حركت بكنه، فقط ميتونه حسرت بخوره از بس كه دورش بود پُرِ آدماي كثيف ديگه نميتونست اعتماد كنه به كسي شده يه زنداني كه ولي از ترس سرماي بيرون ميمونه تو اين قفس ميگن هركي هست مسئول عملِ خودش اين عمل توئه، ولي عمل تو يه عكسالعمل رو عمل سرنوشته كه ميشه باعثِ حركت تو، حركت من و تو هم وصلْ به همه زندگيه ما يه زندگيه خطكشي شده سرنوشته، چون باس ديگري خطكشي كنه خطكشي شده و نيست دست خودت كجا بري چون يه زنجير وصلْ به توئه كه ميذاره ببيني، اما اجازه نداري دست بزني اينجا زندگي رو بايد بخري ما، وصليم به راه و مسير ما طبيب ما ميشه و مايه شده وسيله كار كسي به ما، چيزي نداد از همون اول تنها اميدش مادرش كه سالهاست خورده دستبند خودش تو خيابون و آواره شده و ده ميليون ميخواد تا بتونه آزادش كنه زندگي واسش بدون اون معنايي نداشت فقط بايد تلاش كنه اگه در وازه براش ديگه چيزي نداشت كه از دست بده يه بنز جلوشه و اين فرصت نبايد از دست بره ميره شيشه رو بشكونه، اول دودله اما ياد مادرش ميفته كه تو زندونه اگه اينو بفروشه به كجاا ميرسه پاشو ميذاره رو گاز، گرچه بيحسه پِدالو فشار، وقتي صداي آژير مياد، ميده ميبينه عقبش پليس با ماشين ويراژ ميده و وقتي بر ميگردونه روشو، ميبينه يه زن وسط خيابونه و... ما لاتا هميشه تنها بوديم زمين، خورديم چونكه اونور ترازوييم اونا، وقتي ميرن بالا كه ما بريم پايين جلومون بودن، پَ نوريَم رومون نميتابيد ما لاتا هميشه تنها بوديم زمين، خورديم چونكه اونور ترازوييم اونا، وقتي ميرن بالا كه ما بريم پايين جلومون بودن، پَ نوريَم رومون نميتابيد نه، نه، نوري نميتابيد، نميتابيد نه، نوري نميتابيد، نميتابيد نه، نوري نميتابيد، نميتابيد نه، نوري نميتابيد آره نوري رومون نميتابيد نه، آره نوري رومون نميتابيد نه، آره نوري رومون نميتابيد نه، آره، نوري نميتابيد ما انگار داريم توي خيابون ميرونيم كه اگه خودت درست بروني، امكان داره يكي ديگه بهت بزنه. اما باز معناش اين نيست كه ميتوني فرمونو ول كني. پس فرمونو سفت بگير و برو جلو، اين خيابون توئه. لينك دانلود: زنجير - سركش.عرفان اين بار يه سوال برام پيش اومده، يه سوال سخت: «ميتونم بنويسم؟». ميتونم از توهمات و شكها و ترديدها استفاده كنم؟ ميتونم از واقعيتم تخيل بسازم؟ هميشه از تخيلاتم واقعيت ساختهام. دستهايم لرزيدند، بسيار. خيلي وقت بود كه، شايد هم هيچوقت، آن طور نلرزيده بودند. به خود آمدم : «كاش ميتونستم». تو گفتي. گفتم «بايد ميگفتي كاش ميخواستم». اما نگفتم. گذشت، لرزش، كمكم كم شد و تمام. من از احساس و دلخواه و آرزو حرف ميزنم؟ نه، از مرگ و عشق محدود به وجود و لذت همخوابگي؟ يا برعكس؟ تو از چه حرف ميزني؟عوض كردن راه و اشكهايي كه با دست خود پاك ميشوند و تنهايي، از درد زبان نشدني، از چيزهايي كه «من ندانم»، و من از تو دورم چون حرفهايت را نگاه ميكنم، گمشان ميكنم. حرفها پنهان ميشوند، ميان جاذبهي گنگ در فاصلهي دست من و تو، پشت دستهاي تو پنهان ميشوند، نه پشت دستهاي پير من. دنبال مناسبتي ميگردم براي فكر كردن، از دنيا و مردم دور، در فكر خدايي كه بايد باشد و مرده، خدايي كه انگار من هستم، يا تو، يا شايد ديگري، خدايي با تعليق تمامنشدني و حيرت در پردهي آخر. چشمهايم را چه كسي به من داده و نگاهم را چه كسي رنگ زده؟ نقاش پير طبيعت؟ شگفت را كه آفريده و زبان را؟ حرص و روزمرگي را، لرزيدن و نلرزيدن را. ديوانهام ميان زمين و آسمان، آسمان گنگ آبي و گاه خاكستري و سياه. آرامبخشِ زمين سبز و تنها و بيحوصله، من ميان گنگي آسمان و بيحوصلگي زمين، مانده. سقوط در عمق بينهايت؟خواب بودم و نفهميدم، روحم ديگر لطيف خواهد شد؟ دستهايم را به سوي روحم ميبرم. يادم رفت بگويم. زبانم ميان كتاب و محاوره. انتخاب ميكند. برهنه، برهنه خودت را ببين، در آب، يا در آينه. لبهايت را به آينه بچسبان و ببوس. خودت را در آغوش بگير. راه ميروي، ميانديشي، ميخوري، مينوشي، هستي. و من شايد نباشم. تو يك معادله، با مجهول خودت و من عددي گنگ، من، افكار خودساختهاي كه هر روز گم ميشوند و شايد ديگر پيدا نشوند. آرامش هست؟ روبروي تو نشستهام، چشمهايت از شراب اشك، سرخ، بيحس و سرد و نامطمئن، دستهايت. ميترسم از همهچيز، از خودم بيش از هرچيز، آرامشِ بيحسيِ روي آب را ميخواهم، آرامش بدن زني چهلساله، آب گرم، در سرماي درونم بدنم را لمس كند، تمام اجزاي بدنم را، زن و آب و شراب. شايد پاك شوم. غصه دارد تو را ميخورد، ذره ذره. نه آرامي نه با آرامش، دنبال چه ميگردي در اين تاريكي مطلق، ميان اين همه هزارتو؟ نه گريه ميخواهم و نه خنده، نه خوب و بد، نه مستي، نه ديوانگي. دلم شراب سرخ ميخواهد، يا هيچ چيز نميخواهد. سرم گيج ميرود، تاريك است و تو نشستهاي روبرويم. روز تمام شده، چراغها خاموش ميشوند، به تدريج. همه چيز تمام شده و سكوت ميآيد. آخرين چراغ هم خاموش ميشود، روبرويت نشستهام. زندگي خوب، نه، هر جور زندگي، معمولي، ساده...، حوصله ميخواد. بهتر گفتنش ميشه : زندگي حوصله ميخواد. اين روزها، كه هميشه اين روزها بودهاند، بيش از حد بيحوصلهام. بيحال، شوت، منگ. صبحها حوصله ندارم از خواب بلند بشم، شبها حوصلهي خوابيدن ندارم. طول روز بدتر از شب و صبح. چند تا فيلم گذاشتم ببينم، ده دقيقه، پنج دقيقه، دو دقيقه، هيچ كدوم رو نتونستم ببينم، فيلمهايي كه دوستشون داشتم. خواستم كتاب بخونم، عقايد يك دلقك، يكي از دوستاي خوبم بهم هديه دادهش، نتونستم، تا حالا بيست بار دو صفحهي اولش رو خوندهم، دويست دفعه هم شعري رو كه دوستم اولش نوشته خوندم. حتا امروز خواستم بازي كنم، اينستال كردم، چند دقيقه بازي كردم، بعد پاكش كردم. رفتم عكسها رو ببينم، حوصلهم نكشيد، اتاق رو تميز كنم، نشد. برم بيرون، نشد. حتا نوشتن هم برام خيلي سخت شده. غذا هم ديگه دلم نميخواد بخورم، خيلي كم، وقتي كه خيلي گرسنه باشم. فكر هم نميتونم بكنم. مثل يه تيكه چوب تَرَم كه از شاخه جدا شده باشه، فقط هنوز خيسم، ترم. حوصله ميخواد ديگه، چي كار كنم؟ يكي ميره مشهد، يكي بابلسر، يكي دارآباد، يكي بهشتزهرا، همهي اين كارها حوصله ميخواد، خيلي زياد. منم مثل هميشه تو خونه، روي تخت، با يه ليوان چايي. تا دوازده كه خواب، بعدش علافي و علافي و علافي. تا بگذره، فقط براي اين كه بگذره. يكي عاشق ميشه، دلش خوشه. مثلن يه پسر عاشق يه دختر ميشه. هي ميگه عاشقتم، ديوونهتم، دوستت دارم، يه جوري خودش رو گول ميزنه كه خودشم باورش ميشه عاشق شده، نميدونه دختره يكي ديگه رو دوست داره، نميدونه دختره براي فرار از تنهايي چسبيده بهش، نميدونه دختره وقتي تو بغل هم هستند داره پيامك يه پسر ديگه رو ميخونه. خر بدبخت، چي كار كنم خب؟ آخرش دختره ميگه، آره ما هميشه دوست ميمونيم، ما تا ابد تو ذهن همديگهايم، قسمت بوده و .... پسره بنده خدا هم مثل خر عر عر ميكنه، خودكشي، گريه، چه ميدونم از اين كارها، دختره هم بالاخره اوني رو كه ميخواست از اول، به دست آورده و حالا راحت كنار هم ميخوابند و تو هم ميلولند. شايد هم يه دختر عاشق يه پسر بشه، پسري كه به ده نفر قول ازدواج داده، به ده نفر ديگه گفته ميگيرمت و .... خب همهشون حوصله دارن ديگه، زندگي ميكنند، عاشق ميشن، خر ميشن، خر ميكنند و از اين دست. حال دارن خدايي، خب بشين خودارضايي كن اين همه درد سر نكش، والله. حوصله داري ها، اين همه وسيله ساختند براي خودارضايي، برو استفاده كن، براي در و ديوار كه نساختند، براي تو ساخته شده. ازدواج. واقعن؟ يه عمره، يه عمر. عمري كه يه بار ميره و ديگه برنميگرده، شايد هم برگرده تا تو ضايع بشي. خواستگاري. آره پسر خوبيه، منم كه تنهام، چرا كه نه؟ با هم نامزد كنيم. مَهر، بيا چونه بزن، نه حرف شما نه حرف ما، هزار تا، نه دويست تا، هشتصد، سيصد. پونصد، خدا بده بركت، بزن پونصد. رضاي بدبخت خودم، سكه هشتاد بود زد صد تا، اونم بعد از كلي چونه، حالا شده دويست و پنجاه. بيست و پنج ميليون كه لابد چيزي نيست، يه آبنبات چوبيه. آخه كدوم مرغ گربهصفتي بيست و پنج ميليون ميارزه؟ ميشه حدودن هشتصد و چهل هزار تا نون لواش. حالا شد يه دفعه زنت بره يه نون لواش بگيره بياد؟ مهر ببند، بدبخت داغ بودي چسبوندن، ماليدن درت تموم شد رفت. شايدم به درك. مهر، بدو كه حراجه، دخترمون رو به بالاترين تعداد پيشنهادي ميفروشيم، نبود؟ يك، دو، سه. دو هزار تا سكه. بدو برو زندون آب خنك بخور، بدو، بدو، جا جا جا. اوف، حاج آقا تركوند، يه خونهي سيصد متري تو جمالآباد واسه مهر، حاجآقا برد. بفرماييد، نه صبر كنيد اول دخترمونو بسته بندي كنيم، دستنخورده، آكبند، با پردهي دو جداره و گارانتي دو ساله. بنداز پشت وانت. جهاز، از خود فلانشه برامون آوردن وسايل رو، اصل پاليش، شونه ليزه، همون دور و برها. غذاساز هم داره، سيوسه كاره، تضميني كمپاني. ك.ونِبچهشور هم داره به خدا، مشقاي بچه رو هم مينويسه، باهاش فوتبالم بازي ميكنه، پس هزار تا ديگه بزن رو مهر. اي آقا، چه تضميني هست كه نزنه ك.ون بچهي بدبخت رو داغون كنه؟ خونهي پسرتون كجاست؟ بدون خونه كه نميشه. نه، بفرماييد بيرون، بفرماييد، نفر بعدي. ماشينتون؟ كورنادو؟ كورنادو چيه؟ از پيكان گرونتره؟ به به، حله. درآمد؟ عاليه. سن؟ مهم نيست، دل بايد جوون باشه. زن چهارم؟ اي بابا، تو اين دور و زمونه همين كه يه سايهي بزرگتر بالا سر دختر باشه كافيه، درس؟ درس بخوره تو سرش، غلط ميكنه. خودم قلم پاش رو ميكنم، يعني پاش رو قلم ميكنم. وكي.رم؟ وكي.رم؟ عروس خانِم، بنده وكي.رم؟ عروس رفته بش.اشه. عجب، عجب، الله اچبر. وكي.رم؟ با اجازهي بزرگترها، آقامون و بقيه ..... دو دو دو دو دو. (du). بدو بريم تو تخت، حالا ميتوني منو ب.كني، (آه و نالهي خانوم) واي، باورم نميشه، تو منو كردي. واي خدا جونم، باورم نميشه. منم زن شدم. بچه، نوه. كوفت، زهر مار. چه حوصلهاي. چه حوصلهاي. چه حوصلهاي. از خيانتها و بدبختيها كه بگذريم، بازم چه حوصلهاي. بازم ميگم، اين همه وسيلهي مدرن و پستمدرن خودارضايي، برو استفاده كن از نِعَمِ الله. يا نكن. برو مهر رو جور كن، نفقه دير نشه، بوس يادت نره، سر راه ك.اندوم هم بخر بيار. مراسم، هفت، چهل، سال، يه شوهر ديگه، يه زن ديگه، يه عشق ديگه، آره يه زماني ميگفتي تنها عشقم، تنها مردَم، گذشت اون زمانها، مرغ كه بدون شوهر دووم نميياره ميون اين همه گرگ دله. همه چيز از اول شروع ميشه. بيخيال حوصله داري جدن. كار، كاش دنياي آدما دنياي وحش بود، جنگل، چنگ براي زندگي، جنگِ رو در رو، نه مخفي و زيركانه. بكُش، بخور، زندگي كن. اون طوري خيلي بهتر بود. آلودگي هم در كار نبود. مهر و نفقه و جهاز و ك.يربها و ... هم در كار نبود. درس، چي بگم والله. ميياد ميگه فقه گفته زنت رو اينطوري بكن، اون طوري نكن. چه ميدونم چند ميليمتر بكن توش و از اين دست، تو توالت اون وري بشين، اين وري نشين. اون يكي ميگه قاضي پشتش كدوم ور باشه و مردم چه طور، اون يكي در مورد همه چي نظر ميده، فكر ميكنه علامهي دهره ديگه، اينطوري زندگي كن، اون طوري راه برو، اونجوري بشين، بدو. اون يكي ديگه از پاي منقل پا ميشه ميياد تو كلاس چرت و پرت ميگه. يكي ديگه بلد نيست حرف بزنه، تو حرف زدنش، تو هر جملهش بيست تا غلط نگارشي داره، هي ولايت فقيه، ولايت مطلقهي فقيه، فقيه، فقيه، ول نميكنه. اون يكي ميياد شريعتي رو نفي ميكنه، مطهري رو توصيه. يكي هم ميگه بايد رفت تو دل جامعه، بايد زندگي كرد و همه ميكوبندش. ميگه بچهي بدبخت داره ميميره از مريضي، اون يكي د.يوث ميگه، بيمارستان حق داره، حق داره اول پول، يا بخشي از پول رو بگيره، ببرش بيمارستان دولتي. حق؟ ك.سكش، تو آدمي؟ بيشرف. كثافت. اون وقت يه عده حرص درس و نمره ميزنند، تو ماشين تا خوابگاه درس ميخونند، تو اتوبوس، تاكسي، چه ميدونم. مخشون رو با يه مشت خزعبلات پر ميكنند. اونوقت ادعاي علامه بودن هم دارند. نگفتم درس بده ها، اما چه درسي؟ جزوهي استاد رو حفظ كردن؟ كتاب حفظ كردن؟ منفعل بودن در مقابل نظريات؟ البته اينا هم واقعن حوصله ميخوان. كتاب خوندن، فكر كردن، نوشتن، نقد كردن. سوال كردن، جواب دادن. حوصله، حوصله. الآن كه فكر ميكنم، ميبينم حتا س.ك.س هم حوصله ميخواد. اين كه بتوني با يه نفر راحت بشي، باهاش احساس امنيت كني، حس يكي بودن داشته باشي، اوووه، درك متقابل داشته باشي و تحريك بشي و .... بيخيال، همون كه گفتم، اين همه وسايل.... همه چي ديگه، همه چي. الآن مثلن نشستي تو سايت دانشكدهي حقوق داري وبلاگ منو ميخوني. واقعن چرا؟ به خاطر خودم؟ نوشتههام؟ يا صرفن كسب اطلاعات؟ اگه اطلاعات ميخواي بيا بدون رو در واسي بهم بگو، به خدا هر چي بخواي بهت ميگم، از وبلاگم به چيزي نميرسي چون پر از تخيله، پر از تضاده. خجالت هم نكش، ديگه بزرگ شدي، قورتت كه نميدم، لولو كه نيستم، منم آدمم، مثل خودت. واقعن چرا؟ دوست دارم بدونم، يه نظر بذار بهم بگو، چرا وبلاگم رو ميخوني؟ واقعن حوصلهت بايد خيلي زياد باشه. اصلن خودت چرا وبلاگ نمينويسي؟ تو كه حوصلهت زياده، خب بنويس. از اون دو، سه تاي ديگه ياد بگير. اصلن پا شو با هم بريم بيرون من حوصلهام سر رفته، تو هم كه پر از حوصله، شايد يه مقدار به تعادل در حوصله برسيم. بازم خدا رو شكر كه يه كم حوصلهي نوشتن برام باقي مونده، همين ديگه. خيلي دلم گرفته بود، الآن يه اپسيلون بهترم.


