تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

            بحث راجع به عشق رو مي‌خواستم به طور كلي موكول كنم به وبلاگ جديد، بله اينجاست كه خبر قراره پخش بشه، وبلاگي كه با چند تا از دوستان عزيز ان‌شاالله قراره به بهره‌برداري برسه، اما.... چند وقت پيش توي دانشگاه، شايت دانشكده، يكي از دوستانم داشت وبلاگ يكي از دوستانش رو مي‌خوند، اينجا من هيچ ادرس و اسمي نمي‌يارم چون تبليغ مي‌شه و مي‌شه و منم مفتكي از اين خبرا نيست. آره داداش، ايشون شروع كرده بود از ماجراي عشقي‌شون گفتن و شكست و چند تا نتيجه‌ي آموزنده هم گرفته بود. حالا من يه كم مي‌خوام نقد كنم، زبونم تنده، ولي باعث ناراحتي نشه يه وقت، اينم يه نقده، نقد نوشته‌ست البته، نه نويسنده يا هر كس ديگه‌اي.

            اكثر پسرايي كه مي‌شناسم دست كم يه شكست عشقي، طبق اون چيزي كه خودشون ناميده‌اند، نزديكاي رسيدن به بلوغ داشتند، اون موقعي كه خارش‌هاي ج.نسي شروع مي‌شه و يواش يواش به بلوغ مي‌رسنده و يكي هم توي هيجده، نوزده‌سالگي. بعد از شكستشون هم همه كلي عبرت گرفتند و ... . جالب اينجاست كه همه‌شون فكر مي‌كنند ديگه هيچ كس تو دنيا اون‌طوري نيست و واي چه‌قدر زمونه به من سيلي زد و چه‌قدر من تركيدم و ك.ونم پاره شد و .... در صورتي كه اين شكست‌ها طبيعيه و واسه خيلي‌ها پيش اومده و مي‌ياد. بريم بعدي.

            ايشون نوشته بودند كه توي حدود سيزده‌سالگيشون عاشق شده‌اند، يعني اون موقع‌ها فكر مي‌كردند كه عاشق شدند و خودشون رو به آب و آتش زدند كه به عشقشون برسند. و حالا هم كه شكست خوردند به اين نتيجه رسيدند كه آره اون عشق نبوده و از اين حرفا. هزار در صد، اگه اون موقع به نتيجه‌ي مطلوبشون مي‌رسيدند، حالا مي‌گفتند كه عشق بوده و عشق همينه و .... صرفن چون ايشون شكست خوردند الآن مي‌گن كه اون ماجرا عشق نبوده، اگه شكستي نبود، حالا هم مي‌گفتند كه عشقه و اگه تا آخر عمر باقي مي‌موند كه ديگه... بريم بعدي.

            اينجا مهمه كه ايشون نوشته‌اند : هر دوست داشتنی عشق نیست،و هر عشقی با سرانجام نیست. اين سوال برام پيش اومده كه سرانجام يعني چي؟ توي عضق سرانجامي نيست. و فوري به اين نتيجه رسيدم كه ايشون دارن تظاهر مي‌كنن كه معني عشق رو فهميدن، ولي نكته اينجاست كه عشق نه تعريفي داره و نه معنايي و نه سرانجامي. شايد منظور ايشون وصال ج.نسي بوده. البته خالي كردن حرص ج.نسي مي‌تونه صرفن يه بخش از عشق باشه، ولي اين طوري نيست كه بگيم هر كي به وصال جن.سي نرسيد، هر عشقي كه به وصال جن.سي نرسيد، ديگه عشق نيست و .... . يه كم تامل آدم رو به اين نتيجه مي‌رسونه كه در عشق، هيچ سرانجامي نيست، يا بهتر بگم، هيچ عشقي سرانجام مشخصي نداره. يه برداشت غلط ايشون از عشق اين بوده كه عشق رو با مالكيت، وصال ج.نسي و از اين دست مفاهيم در يك رديف قرار داده‌اند و اين اشتباه محضه. جمله‌ي اول ايشون هم بسيار مشكوكه، اگه بخوايم بگيم كه هر دوست داشتني عشق نيست، اين از بديهيات قبل از اوليه است، به نظر من منظور ايشون دقيقن اين بوده كه : اگه يكي رو دوست داري كه حرص ج.نسي هم توي دوست داشتن هست، اگه بهش نرسيدي، بايد فكر كني كه اون دوست داشتن عشق نيست، چون اگه اين طوري فكر نكني اذيت مي‌شي و واسه قلبت ضرر داره. بريم بعدي.

            خيلي‌ها مي‌گن عشق و نفرت دو روي يه سكه هستند. اونايي كه نمي‌دونن عشق چيه اين حرف رو مي‌زنن. من يه نسبي‌گراي متعصب هستم اما اين برام واضحه كه عشق نسبي نيست. در واقع بسيار مبرهنه كه عشق با نفرت تعريف نمي‌شه. خوبي با بدي، بالا با پايين و ... با هم تعريف مي‌شن. اما عشق اين طوري نيست. عشق نيستي و نابودي و سياهي و بدبختي داره، خوشي هم هست، خيلي، اما اين‌كه يه رابطه‌ي زناشويي رو اسمش رو بذاريم عشق، گول زدن خودمونه، رابطه‌ي زناشويي رو اگه س.ك.س ر. از توش برداري هيچ چيزي ته‌ش نمي‌مونه، اما عشق رو اگه حرص ج.نسي رو از توش برداري، هزار تا خوبي ديگه توش هست. نويسنده‌ي اون متن احتمالن همين الآن، اگه با دختري در ارتباط باشن، فكر مي‌كنه كه عاشقه و چه دنياي قشنگي، اما.... منظورم از اين پاراگراف اين بود : عشق خيلي خوبه، اما روي زمين؟؟؟؟ حرص ج.نسي تنها يه بخش از عشق مي‌تونه باشه. بريم بعدي.

            مفهوم دوست داشتن رو غلط فهميده بودند. من مي‌گم از كجا مي‌دوني كه غلط فهميده بودي؟ شايد كاملن هم درست فهميده بودي اما چون توان دوست داشتن نداشتي، چون خسته شده بودي، قيدش رو زدي، گفتي بي‌خيال داداش، چرا اذيت شم؟ صرفن يه فرضه‌ها. يه طوري نوشته بود كه دوست داشتن رو غلط فهميدم، يعني كه الآن مي‌دونم دوست داشتن چيه، يا عشق چيه. از كجا اين‌قدر مطمئن حرف مي‌زني داداش؟ چهل سال ديگه مي‌شيني رو صندلي چلوي شومينه و به خودت مي‌گي : آره، در تمام دوره‌هاي زندگيم نفهميده بودم دوست داشتن يعني چي. اتفقن خيلي‌ها مي‌يان تو مرحله‌ي عاشقي، خيلي‌ها عاشق مي‌شن، اما بيشترشون خسته مي‌شن، دلزده مي‌شن، يا اصولن حوصله‌ش رو ندارن. شما اگه حوصله نداري، پسته‌ت رو بخور و از زندگي لذت ببر، عشق مي‌خواي چي كار؟ بريم بعدي.

            توي پرانتز : به نظر من، عشق عنصر بيروني نيست. يعني اين‌كه تو بايد بخواي و عاشق بشي، نه اين‌كه يكي رو ببيني و در يك نگاه عاشقش بشي، يه نفر رو براي اولين بار مي‌بيني، توي چشماش، صورتش، همه چيزش، اين رو مي‌بيني كه ت بايد عشقت رو در اختيار اون قرار بدي. اين تويي كه تصميم مي‌گيري عشقت رو در اختيار كي قرار بدي، يا براي چه مدت در اختيار يكي قرار بدي. با توجه به زمان حال مي‌گم ها، ممكنه سه هزار سال پيش همه چيز فرق مي‌كرده، حالا اين‌كه عشقت رو چه‌قدر، در اختيار چند نفر و .. قرار بدي، به خودت بستگي داره. بهترين گزينه به نظر من كسيه كه بفهمي قدر عشقت رو مي‌دونه. اصلن به اين اعتقاد ندارم كه عشق اون حسي باشه كه مطلقن از ديدن يه نفر توي وجودت به وجود بياد. عشق قائم به معشوق نيست، مي‌فهمي منظورم رو؟ بذار مثال بزنم : گفته شده بنده‌ي عشقم و .... نگفتن بنده‌ي معشوق/ فكر كنم منظورم واضح‌تر شد. بريم بعدي.

            از جملات قصاري كه آوردند : « عشق یعنی دیگرخواهی ». اي بابا ديگه، ديگر خواهي يعني جنون. اين جمله كاملن فاقد معناست، حتا توي واژه‌نامه كه معاني واژه‌ها رو مي‌نويسنده هم كلي معني واسه يه واژه مي‌ياد. ايشون ماشاالله نه گذاشتند و نه برداشتند، ديگر خواهي؟ چه طوري تونستي واقعن به همين سادگي گند بزني به معناي عشق؟ ديگرخواهي، چند درصد توي عشق لازمه، مثل يه ادويه براي غذا، اما اگه بخواي عشق ديگرخواهي كني و بگي عشقه، بازم بايد بگم كه، ببخشيد، خود خر كنيه. ايشون با گفتن اين حرف، بخش اول نوشته‌شون رو كاملن نقض كرده‌اند.توي بخش اول به طور ضمني گفتند كه عشق با همراهي معشوق معني مي‌ده، بعد گفتند كه عشق يعني ديگرخواهي، چي بگم والله؟ كلن نتايج اخلاقي كه در انتهاي نوشته‌شون گرفتند بيشتر خنده‌دار به نظر مي‌ياد تا جدي باشه، يعني با احساسات كنترل‌نشده گفته شده. كلن نمي‌دونم چرا همه فكر مي‌كنند كه نتيجه‌گيري به نوشته كمكي مي‌كنه، اون هم به طور آشكار. بريم بعدي

            نوشته‌اند : « عاشق ديگران شدن هنر نيست ». اول اين‌كه بحث هنر توي عشق مطرح نيست، نه رقابتي هست و نه مسابقه‌اي. دوم اين كه مي‌گن عروس بلد نيست... و گربه دستش به گوشت نمي‌رسيد.... چون نتونستي عاشق بشي، چون حس كمبود عشق داري، نبايد بگي عاشق شدن هنر نيست، عاشق كردن هنره. اگه اين طوري باشه كه همه‌ي دخترا هنرمندن. در ضمن، اومديم و رفتارهاي تو باعث شد يكي عاشقت بشه، تو هم از اون بدت بياد اصلن، اون وقت اون طرف بدبخت مي‌شه و تو مسئولشي، چون رفتارهايي كردي كه بقيه عاشقت بشن، پس نبايد بگي اگه ديگران رو عاشق خودت كردي هنرمندي. بريم بعدي.

            و نوشتند كه براي دوستي با كسي بايد روش اون نفر رو بلد بود. فكر كنم تاثير م.حورايي باشه. براي روابط اجتماعي سطحي، آره، بايد روش بلد بود. اما براي دوستي يا عشق، نهايت پليديه كه يه سري كارها رو انجام بدي تا يكي عاشقت بشه، يا باهات دوست بشه. در واقع يه سوء استفاده‌ي كثيف از احساسات آدم‌هاستف گول زدنشونه. كار پستيه. اگه دوستي بخواد دوست باشه صرفن، خيلي از رفتار‌هاي بد رو هم تحمل مي‌كنه، به خاطر دوستي، نه به خاطر طرف ديگر دوستي. به خاطر دوستي‌اي كه با اون طرف داره، نه صرفن اون طرف. بريم بعدي.

            در انتها : خيلي حوصله نداشتم منظم و دقيق بنويسم، چون ارزشش رو هم نداشت اصلن. اينا صرفن يه سري نظرات پراكنده بود. منظم‌ترو دقيق‌تر و بهترش رو مي‌خوام توي وبلاگ جديد بنويسم. البته مجرد از نظرات ديگران. چند تا بيت از حافظ انتخاب كردم، با بعضي حرفام تو اين نوشته متناسبه، خيلي وقتا ادبيات و ابيات بهتر معاني رو منتقل مي‌كنند. ببخشيد كه پراكنده و ناموزون شد اين نوشته.

 

دلا طمع مبر از لطف بي‌نهايت دوست

چو لاف عشق زدي سر بباز چابک و چست

 

حافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست

احرام طوف کعبه دل بي وضو ببست

 

اي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي

ترسم اين نکته به تحقيق نداني دانست

 

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است

کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد

 

اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد

 

در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز

هر کسي بر حسب فکر گماني دارد

 

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد

 

بشوي اوراق اگر همدرس مايي

که علم عشق در دفتر نباشد

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي

عشق داند که در اين دايره سرگردانند

 

طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل

بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط 012| |

            دوباره ظرف شستن آغاز گرديد. اي بابا، مامان گلم و داداش جون رفتن مسافرت و من خونه تنهام، از بعد از ظهر به بعد رو. خونه ساكته و دبش، اما نه غذايي در كار هست و نه قوتي براي كوفت كردن كه هيچ، همه‌ش طرف جمع مي‌شه و من بدخت فلك‌زده بايد بيفتم به ظرف شستن، داداش ديگه‌م هم هست منتها اون بيشتر تو اتاق خودش تو طبقه‌ي بالاست و در نمي‌ياد. خدايي داشتم وسوسه مي‌شدم به دختر همسايه‌ي اونوري پاسخ مثبت بدم و يه صيغه‌اي بخونيم و ديگه اي بابا، اما گفتم پس‌فردا مامانم مي‌ياد بي‌خبر خوب نيست، البته دختر همسايه‌ي اونري هم بد نبود اما بنده‌خدا درب و داغون شد، از بس هي هر وقت من رد مي‌شدم با تاپ و دامن پرت مي‌شد تو كوچه و مي‌خورد به ديوار، بنده خدا چيزي ته‌ش نموند. اه كتري لندهور جوش اومده رو گاز، حال ندارم برم خاموشش كنم، خدايي الآن مي‌رم در همسايه رو مي‌زنم دخترشونو مي‌گيرم، بياد يه چايي دم كنه آخه، قهوه بخوره تو سرش، قهوه فقط خودم بايد درست كنم. حالا اونم بر فرض بياد، اون ظرف بشوره كه من نمي‌تونم تحمل كنم، اينو ديگه همه مي‌دونن كه تو ظرف شستن من تكم تو فاميل، چون نفرت دارم از اين‌كه حتا يه اثر كوچيك از بقاياي يه لكه‌ي كوچيك رو ظرفا مونده باشه، ظرف شستن رو هم واقعن دوست دارم، كلن خانه‌داري رو. ولي ظرف شستن يه لذت خاص داره، مخصوصن با موسيقي. الآن كه خيلي ساده، مي‌رم كتريو و خواموش مي‌كنم و ظرفا رو حواله‌ي ماشين ظرف‌شويي، كي حال شستن داره آخه. هر چند خيلي وقتا دلم خواسته اين ماشين بي‌شرف بي‌وجدان رو خرد كنم، چون مايه‌ي گشاديه، اما واسه اين جور موقع‌ها خيلي خوبه. بگذريم.

            داداش جون اين روزا داره ايده‌ي شركت رو اجرايي مي‌كنه، يعني من و اون با هم قراره راش بندازيم، هر چند من براش توضيح دادم كه اين كار در واقع يه نوع دلاليه و به اقتصاد جامعه ضربه مي‌زنه، اونم از اين گفت كه براي تفريحاتمون كه ماشاالله مخارجش سر به فلك مي‌كشه بايد يه فكر اساسي بكنيم و من يه جورايي راضي شدم. من و داداش جونم تنها يه ويژگي مشابه داريم و اونم اينه كه، نه دوتا. اوليش اينه كه مرض پياده‌روي داريم، دوم اين‌كه مرض ولخرجي داريم، خداييش حال مي‌ده آخه. مخصوصن اون دفعه كه كل فاميل رو پيچونديم و رفتيم قايق‌سواري خدا بود، يادش به خير. من توي پياده‌روي يه كم شاخ‌ترم و داداشم تو ولخرجي، البته يه اصل رو رعايت مي‌كنيم و اونم اينه كه براي خودمون خرج مي‌كنيم فقط، بقيه زياد نصيبي نمي‌برن، واي اگه شركت اون طوري كه داداش پيش‌بيني كرده سوددهي كنه تابستون سال ديگه يه دور تمام بهشت‌هاي ايران رو مي‌تركونيم، من عقده‌ي مسافرت شدم به خدا، اين داداش جون كه ديروز از يزد و شيراز برگشت و امروز رفت مشهد، من بدبخت شدم اسير اين دانشگاه ك.يري. اه اه. داداش جون پاسپورتم كه گرفت، منم مي‌خوام، من عقده‌اي شدم به خدا، مي‌خوام مي‌خوام مي‌خوام. اين دسته من وايسم غذا درست كردن، اون وقت داداشم در ارتفاع چه مي‌دونم پايي لم بده و نوشيدني بخوره؟ اي بابا، شدم عين اين دختراي نق‌نقو، بي‌خيال. كار شركت ولي خيلي خوب مي‌شه اگه رو روال بيفته. البته من كلن به كار ديگه تو ذهنمه. به هر حال من همه رو به يه اندازه دوست دارم اما خواهرم رو به همون اندازه‌تر، خواهرم داره كارش رو گسترش مي‌ده و قراره حدود يك سال ديگه كارگاه برقرار كنه، منم از قبل پست مدير تبليغات و برنامه‌ريز رو رزرو كردم براي خودم، چون اين كار رو خيلي دوست دارم، چند تا طرح تبليغاتي براش دارم، ممماه، يكي‌شم مولتي‌مدياست، اگه بتونه كارش رو گسترش بده، با تبليغاتي كه براش در نظر گرفتم مثل بمب مي‌تركونه، خيلي كار جذابيه، عاشق اين چور كارام كلن، تو تابستون فقط بايد مخ خواهرم رو بزنم كه مشاوراي ديگه‌ش رو بي‌خيال شه و به حرف من گوش كنه، سه ساله كارش به تعويق افتاده، از بس هي به اين و اون گوش داد. ولي كلن كار يدي يه چيز ديگه‌ست، خدايي مي‌گم، وقتي آدم عرق بكنه اصلن يه حس رهايي بهش دست مي‌ده، مخصوصن وقتي لباس‌هات رو در بياري و تن خسته‌ت رو به آب گرم بسپاري، يا به آغوش همسرت. بگذريم، عجب چاي خوش‌رنگي شد، بفرماييد، گوجه‌سبز و آلبالو خشك هم خريدم، واي امشب چه حالي مي‌ده تنهايي.

            دو ماه گرماي هوا به يه بخش‌هايي از بدن من حمله آورده و باعث گشادي بيش از حد شده، نرفتم بانك، يه قرون برام نمونده، جيبام پر از شپش شده، هر روز مي‌خوام برم دانشگاه فقط كرايه ماشين رو از يكي مي‌گيرم، بدبختي تا كجا آخه؟ واقعن خجالت مي‌كشم از مادر پول بگيرم، خيلي زشته، همين طور اعضاي خانواده، پدر هم كه نيست، باز دختر بودن فرق داره. يه وقتايي لجم مي‌گيره از دخترا كه هي پول مفت از باباشون يا مامانشون مي‌گيرن، تازه كلي هم قر قر كه پولم، پول‌هام... انگار يادشون رفته پول دست‌رنج پدر يا مادره، يه روزم پول تو جيبشون عقب بيفته طلبكارن، توي ايران آشغال نمي‌دونم چه وضعيه به خدا. يه سره از همون اول پول مفت تو جيبشونه، نمي‌دونن چه خبره كه، بعدشم شوهر و پول مفت شوهر، بره پاي طلا و جواهر و لباس و ... البته خيلي از پسرا هم دست كمي ندارن، نمي‌دونم اين كه پول ماهيانه به فرزند داده بشه، اون هم با اين همه توقع فرزند... مفته و نمي‌فهمن كه واقعن پول در آوردن سخته، واقعن سخته، بگذريم. اگه سوال پيش اومده بگم كه من در آمد خودم رو دارم، حتا به اعضاي خانواده‌م هم اجازه ندادم توي كارم دخالت كنند، اونا نه مي‌دونن كار من چيه و نه مي‌دونن چه‌قدر درآمد دارم، فقط خودم مي‌دونم و اوني كه كار رو برام درست كرده، دليلي هم نداره كسي بدونه، چون فقط و فقط مربوط به خودمه. تا الآنم، از يه ماه قبل از هجده سالگيم (دقيقن بعد از كنكور) هر پولي كه از مادر و اعضاي خانواده‌ گرفتم پس دادم، به درك، به من چه اصلن كه ك.س‌شر مي‌گم؟ بقيه شايد دلشون بخواد سرشون رو بچسبونن به ته‌شون، به من چه مربوط؟

            مامان كه رفته مسافرت، دلم براش تنگ شده، اين دو سه روز آخر خيلي باهاش درد و دل كردم و خوب گوش داد، بر خلاف هميشه. دلم هواي ايستگاه پنج رو كرده، آبشار دوقلو، دره ازگيل، اسكيت چمران و استخر باغ‌شاطر، فشم و لويزان، هتل توچال و خيلي جاهاي ديگه. داداشي كه بياد قراره با هم بريم مريوان، پوسيدم تو اين اتاق و خونه و اين شهر پر از لجن، دلم هواي تازه تازه مي‌خواد، خونم كثيف شده، وجودم ناپاك شده، هواي دامنه‌‌هاي سبلان رو مي‌خوام، ميدون راه‌آهن تبريز رو مي‌خوام و اون كره‌عسل‌هاي محشرش، باغاي انگور ملاير و مزرعه‌ي حاج‌عباس، بوي نم دريا و صداي آرامش‌بخشش، خنكي عار علي‌صدر و صفاي باغ‌سنگي كرمان، دلم بيچاره آرامش مي‌خواد. دلم خسته شده، از بزرگي شهر و خشن بودنش، از روح فاسد آدماي شهرنشين، از حرص ج.نسي و وجود وحشي آدما. خدا كنه داداشي زودتر بياد و با هم بريم، بريم تا شايد يه كم آروم شم، يه كم پاك بشم و تا آخر ترم در آرامش باشم. باز هم... بگذريم.

پ.ن : دل من گرفته زين

پ.ن :  سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

          دل ز تنهایـــی به جـــان آمــد خــدا را همدمـــی

          اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

          رهروی باید، جهان سوزی، نه خامی، بی غمی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:51 توسط 012| |

دختري خوابيده در مهتاب

چون گل نيلوفري بر آب

خواب مي‌بيند

خواب مي‌بيند كه بيمارست دلدارش

واين سيه رويا، شكيب از چشم بيمارش

باز مي‌چيند.

مي‌نشيند خسته‌دل در دامن مهتاب،

چون شكسته بادبان زورقي بر آب

مي‌كند انديشه با خود

- از چه كوشيدم به آزارش؟

وز پشيماني سرشگي گرم

مي‌درخشد در نگاه چشم بيدارش.

روز ديگر، باز چون دلداده مي‌ماند به راه او

روي مي‌تابد ز ديدارش

مي‌گريزد از نگاه او

باز مي‌كوشد به آزارش...

                        از هوشنگ جون ابتهاج (سايه).

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:0 توسط 012| |

بدون آدرس وبلاگم. حالشو ببر آقا...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:49 توسط 012| |

            صرفن سعي مي‌كنم بخوابم، وقتايي كه دانشگاه نيستم. امروز خيلي روز بديه، خوب مي‌دونم كه ادامه‌ش هم همين خواهد بود، چون دلايلي داره. بيدار شدم الآن، صداي رعد مي‌اومد، حس خوبي بهم دست داد كه طبيغت داشت به جاي من فرياد مي‌زد، فريادهايي كه تو گلوم شكسته بود رو، بلندتر از حدي كه من بتونم. آره دلم مي‌خواد داد بزنم اما خفه شدم، خسته شدم از زندگي و دنيا و همه چيزش، شاكي از خدا، از بنده‌هاش. انگار بختك افتاده باشه روم، زوال و فنايي در برم گرفته كه آزارم مي‌ده، ذره ذره انگار داره روحم رو مي‌خوره و نابود مي‌كنه. شدم مثل يه پيرمرد هفتاد ساله‌ي مريض. مامانم بدجور نگرانم شده و همه‌ش چشمش دنبالمه كه ببينه چي كار مي‌كنم، گاهي آروم در اتاق رو باز مي‌كنه و از لاي در نگاهم مي‌كنه، دلم براي خودم مي‌سوزه، تا حالا شده حس كني خودت داري پرپر مي‌شي؟ هر روز لاغرتر و داغون‌تر از روز قبل،  يكي از دوستام مي‌گفت، خودمم باور كردم ديگه، منم ماهي يه بار پر.يود مي‌شم، بين 4 تا 10 روز در بدترين حالات روحي و جسمي به سر مي‌برم، اين نوع خاص پر.يود شدن منه. اما اين بار فرق مي‌كنه، همون طور كه گفتم همه چيز عجيب شده، انگار يه لايه‌ي ضخيم كشيده شده باشه روي همه چيز، همه‌ي چيزها. حتا مفاهيم و ذهنيات، چه روزگاري شد يه دفعه، سياه و تاريك و سرد.

            يه حجم خالي توي قلبم حس مي‌كنم، مثل يه سوراخ توي روح درك مي‌شه، مي‌ترسم، از بودن و ندونستن مي‌ترسم، از اين زندگي، كه اين شكلي شده، كاش مي‌شد برم پيش خدا. شايد مي‌شد يه طور ديگه ديد، اين دنياي سفت و سخت و تغييرناپذير رو شايد مي‌شد تغيير داد، كاش، كاش، كاش، خدا بياد پايين و به دادم بسه.

پ.ن : پوچ بود. پوچ هست.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:22 توسط 012| |

            نمي‌دونم، فقط همه چيز به طرز احمقانه‌اي عجيب و غريب شده، شگفت‌انگيز و غيرقابل درك، نمي‌دونم بايد عين ديوونه‌ها خنديد بلند بلند يا تو خود فرو رفت و دم نزد، چه دنياي ت.خمي مزخرفي. واقعن عجيبه و دركش نمي‌كنم، هيچ چيز رو درك نمي‌كنم ديگه، احتمالن ديوونه شدم، پس بايد مواظب باشيد كه يه دفعه چنگال رو تو چشمتون فرو نكنم، يا چايي داغ رو نريزم رو سرتون، دم پنجره‌ها هم نبايد برم. تف به اين دنياي بيش از حد غير قابل درك، رسمن خل شدم، همين روزا خانواده‌م دست و پام رو مي‌بندن و مي‌برنم طبقه‌ي پنجم بيمارستان طالقاني، خداييش مي‌رم اونجا، اونجا خوبه، همه مثل خودمن، دلم از اين شهر ك.يري خسته شده، تيمارستان خيلي بهتره، اينم براي اطمينان :

            يه يه يه يه ي ه، دو دود ود و دو ، هين هني هينك، گگگگگ گو گو گو ينيتص ،،،، هصع شششع ششششع عشععش عع حعي حخث خخخخح پپپشششش پييشش پيش پيش پيش، جح جا جا جا قد قد قدا، قد قد قدا، واق هاپ واق، هائوووو. لئلئل لولولولا. گن گن گن گن گن.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:11 توسط 012| |

            حس عجيبيه، زمان ايستاده. قطره‌ي آب معلق مانده بين زمين و آسمان، سكوت محض. انگار چرخ‌دنده‌ها گير كرده باشند، نه رفت و برگشتي هست و نه انعكاسي، عروسكي در دست دختربچه‌اي زيبا... مهيب‌ترين انفجار تاريخ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط 012| |

            خميازه مي‌كشم، روي تمام دنيا. روزي دراز و تمام نشدني، آفتاب داغ مي‌تابد و روز كش مي‌آيد، به درازاي دوري خدا. نفسي از ته ريه برمي‌آيد خسته و خشك و خشن، رهگذر هميشه خسته است و پر از درد، رهگذر مريض شده. كمرش خم شده و پي سايه‌اي مي‌گردد و جرعه‌اي  آب، دوران خوبي نيست، قديم‌ها بهتر بوده، زندگي پر از حزن و اندوه شده و محبت خشكيده، دريچه‌اي از ازدحام بيش از حد آدم‌ها پر شده و قلبي شكسته كنار خيابان افتاده. دلي گرفته و عشقي تمام شده، مردي گله مي‌كند از بي‌پولي و زني شيون مي‌زند از مرگ همسرش، و همه چيز در تكراري‌ترين حالت ممكن ادامه دارد، و تنها يك موجود كه تكراري نمي‌شود...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:9 توسط 012| |

فقط من مي‌دونم و خدا، خدا مي‌دونه اگه نباشه مي‌خوام دنيام نباشه. مي‌شينم كنارش، هم بي‌قرارم و هم آروم. وقتي دستش رو مي‌گيرم همه‌ي دنيا مال منه، انگار همه‌ي دنيا تو دستشه، نگاهش كه مي‌كنم، واي، خدا توي چشماشه، ققلبش جريان زندگي و دلش درياي مهربوني، موهاش بوي بهشت مي‌دن و تنش بوي خوش‌بختي، شايد خود خدا باشه. هر انگشتش يه فرشته است و دستاش گهواره‌ي اميد و آرزو. وقتي راه مي‌ره زمين مي‌لرزه زير قلبم و تنم بي‌حس مي‌شه، نمي‌تونم حركت كنم. وقتي مي‌ياد تو بغلم انگار روي زمين نيستم، آغوشش مقدسه، دلم مي‌خواد تا ابد تو بغلم بمونه. زيباترين و مهربون‌ترين موجود تمام هستيه، اصلن دليل وجود هستيه. وقتي چشماش برق مي‌زنن اون‌قدر مقدس مي‌شه كه دلم مي‌خواد بپرستمش، وقتي دست مي‌كشه روي لبام روحم توي بدنم نمي‌گنجه. وقتي مي‌گه دوستم داره مي‌ميرم... زنده مي‌شم، يه مدت طول مي‌كشه تا بدنم از سستي در بياد. همه‌ش فكر مي‌كنم چي كار براش مي‌تونم بكنم توي اين دنياي بي‌معرفت، كاش يه چيزايي داشتم كه مي‌تونست خوشحالش كنه، فقط مي‌نويسم و از خدا مي‌خوام كه نياد اون روزي كه از نوشته‌هام خسته بشه.

دوست دارم جلوش راه برم و گل بريزم جلوي پاهاش، پاهاش رو بذاره روي گل‌ها و راه بره، تا شايد گل‌ها هم از عطر بدنش يه كم رايحه‌ي بهشتي بگيرن. دلم مي‌خواد براش يه قصر بسازم، خودم طراحيش كنم، با دستاي خودم بسازمش. يه قصر كه فقط مال اون باشه، هر چند كل دنيا و هستي هم براش كمه. يه قصر كه اون خداش باشه و منم يه گوشه‌ي كوچيك اونجا، بنده‌ي حقيرش باشم. قصري كه يه در چوبي بزرگ داشته باشه، دري كه هر وقت اون رو ببينه باز بشه و بهش خوش‌آمد بگه. قصر اون قدر بايد بزرگ باشه كه هيچ وقت دلش نگيره، يه باغ بزرگ داشته باشه با همه‌ي ميوه‌هايي كه اون دوست داره، با يه ساحل و دريا و جنگل و كوه و هرچي كه اون بخواد. قصري كه اون‌قدر خوب باشه كه بتونه كوچك‌ترين هديه از كوچكترين انسان روي زمين باشه، آخه اون اون‌قدر بزرگه كه كل دنيا و هستي هم براش كوچيكه. منم فقط اونجا بمونم و بپرستمش، روزي پنج‌بار؟ نه روزي پنج‌هزار بار. باهاش حرف بزنم و آروم بشم، بخونمش و بپرستمش و دوستش داشته باشم. صبح كه از خواب بيدار مي‌شه، كفش‌هاش رو جفت كنم جلوي پاش و صورتش رو با آب گرم نوازش بدم و موهاش رو شونه كنم و وقتي صبحونه مي‌خوره نگاهش كنم. شبا كه مي‌خواد بخوابه، دستاش زميني نيست اما، با گليسيرين ماساژشون بدم و روي پوست صورتش ليمو و خيار بكشم و براش قصه بگم تا خوابش ببره، خودم كنارش بشينم و تا صبح مواظب باشم كه راحت و ناز بخوابه. يه وقتايي هم دستم رو بگيره و باهام راه بره و بهم حرفاي خوب بزنه و منو در آغوش بگيره، شايد منم مثل اون ملكوتي بشم و اگر نه، دست كم با بوي بهشت و وجود خدا آشنا بشم تا هميشه سير باشم از هستي و عشق و به اين افتخار كنم كه خدا دست روي سرم كشيده.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:53 توسط 012| |