صفر، یک، دو
سرم خیلی وقته كه اینطوری درد نگرفته بود. ولی به حال بعدش میارزید. وقتی توپ رفت توی گل خونهی ما منفجر شد، من نشسته پریدم هوا و خوردم زمین، داداشم یه دور تو اتاق دوید و دست میزد، اون یكی داداشمم سقف رو شكافت و توی خونه نگنجید. خیلیا فوتبال دوست ندارن اما... .اسه من مثل سینماست، مثل فیلمه. همین امروز، دقیقهی 96، شاید هیشكی فكرش رو نمیكرد، یه بازی تخریبی از سپاهان و گم شدن پرسپولیس، اون گلم كه یه گل تاكتیكی نبود، كاملن اتفاقی بود، زندگی هم اتفاقیه، پر از اتفاق و تمام هیجانش هم به خاطر همین بود. حرفی كه فردوسیپور گفت، اگه راحت سپاهان رو میبرد قهرمانیش اینقدر لذتبخش نبود. حالا نمیدونم چرا فوتبال تو كت یه سری نمیره كلن، البته سینما هم تو كت خیلیا نمیره، سینما تركیبیه، صدا و تصویر، موسیقی و عكس، فوتبال هم. فوتبال مثل نقاشیه، مثل طراحی، مثل جنگ و مثل زندگی. واسه اینه كه همه یعنی خیلیا، دوستش دارن. مخصوصن اگه قشنگ باشه و هیجان هم داشته باشه. از اینا كه بگذریم بعد از پنج سال، اون سال رو هنوز یادمه كه اسدی گل زد، پرسپولیس قهرمان شد و این برام خیلی لذتبخش بود. این همه آدم، خیلی خوب بود، این شور و حرارتی كه توی استادیوم جریان داشت، پرسپولیس هم یه تیم كاكلن مردیمه، مثل بارسلونا (البته تو اسپانیا از رئال خوشم مییاد)، بر عكس استقلال و سپاهان، ریشهش رو كه ببینی، تاج و پرسپولیس، اونی كه مال مردم باشه قطعن محبوبتره، ایناس كه پرسپولیس رو ساخته، كه یه روز شنبه ، روز كاری، دویست هزار نفر برن آزادی، این واقعن قشنگ نیست؟ برات خیلی راحته كه بگی به درك، فوتبال كه زندگی نمیشه، چه میدونم از این حرفای مفت، اما این یه حركت میدمیه، نماد مردمه، آقایینیا میگه اوباش قرمز و آبی، همه میخندن، اینقدر هم تكرارش كرده دیگه خز شده، آره توی هر جمعی نخاله هست، ولی این اوباشگری نیست، این عشقه. دوست داشتنه كه طرف از شهرستان بیاد اینجا به خاطر یه بازی، دو شب نخوابه به عشق تیمش، تیمش كه داره میجنگه. آره خب هیچ سود مادی برای اون نداره، اما این حس افتخاره، حس تعلقه، نمیدونم چرا این استاد آقایینیای محبوب ما كه این همه با جذبه و جذاب حرف میزنه و ادعای به روز بودن و ... به یه جامعهشناس مراجعه نمیكنه؟ كه بتونه درست حرف بزنه، قضیهی همون شوخی شهرستانیه، كه توهین به شهرستانیاس، اینم توهین به طرفدارای قرمز و آبی. كه هر كی یه خط رو صورتش باشه و هیكلش گنده باشه، اوباشه، تو كه حقوقدانی، این تهمت نیست؟ بگذریم، از اون طرف زنها هم هستن كه فوتبال رو رقیب عاطفی خودشون میدونن، عجیبه واقعن. خلاصه اینكه پرسپولیس كاملن رویای قهرمان شد و خیلی لذتبخش بود، خیلی زیاد، حالا هر كی میخواد بره ك.سشر بگه، راه باز جاده دراز. پ.ن : من و هادی به زودی با یه پست جنجالی همه رو گل خواهیم گرفت. اسمش ما با همیم هست و برای توضیح كه یه دمویی هم باشه باید بگم : گور بابای همهتون، عوضیا. خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهام با يه كلمه، يه جمله، آدم سر تا پاش به هم ميريزه، ك.ير ميشه كلن. با يه جملهي ديگه كه انتظارش جور ديگهاي باشه، دهنش سرويس ميشه. نياي بگي نبايد انتظار داشت كه خودم دو سال پيش گفتم. امروزم مثل ديروز دير بلند شدم از خواب، طرفاي نه و نيم. ديروز با تاكسي رفتم چون جزا بود، امروز با اتوبوس، ده و نيم توي فرصت بودم كه بارون گرفت و تگرگ، خيلي چسبيد، حالم خيلي خوب بود. سر حال بودم كلن. اون تيشرت زرده رو پوشيده بودم، همون كه روز اول هم تنم بود و مهدي يادش مونده بود. يه ربع به يازده توي راهروي طبقهي سوم بودم، نگاه كردم توي كلاس رو، كيوان و محمدعلي رو ديدم فقط. رديف آخر خالي بود، يعني مجتبا و حسين و مهدي نبودن. نرفتم تو كلاس، زنگ زدم به خانم خسروي و يازده و نيم رو كردم يازده. رفتم پيشش، چهل و پنج دقيقه وقت بود و يه بند حرف زدم. راستش دو تا چيز هي ميزد تو چشمم، يكي كيف توي بوفه و يكي فنجون چاي نيمخوزده روي ميز. حرف زدم و تموم شد. تومدم بيرون. رفتم سلف، با اين غذاهاي ك.يريشون، كوفته كه نبود، رسمن كوفت بود. سفت و بدمزه هم بود. دلدرد گرفتم. مجتبا رو ديدم، برگشتيم دانشكده، حسين هم تو راه ديدم، با حسين برگشتم، مجتبا رفت، كار داشت. حسين رفت كتابخونه، اون يكي حسين و عطاش رو پلهها نشسته بودن، منم وايسادم پيششون، ول چرخيديم تا وقت بگذره. گذشت. كلاس امروز خيلي مزخرف بود. تموم شد، برگشتم خونه با تاكسي، آخه ميدوني؟ پرسپوليس بازي داشت. خيلي هيجان داشت، وقتي چهار يك تموم شد، رسمن خوشحال بودم. بعدش رفتم كلاس زبان، خوشبختانه استاد خودش نبود و يكي به جاش بود، اين استاد عزيز ما خيلي بيعرضهست و خوب هم درس نميده، بگذريم، تموم شد و برگشتم خونه. نميدونم چه لزومي داشت كه اون حرف رو بزنه، اصلن حالم گرفته شد بد، تمام انرژيم تخليه شد. خودش كه هيچ كاري نكرد آخه ...................... . بعدشم كه يكي زنگ زد و يكي از جملههاش بار منفي من رو چند برابر كرد. حوصله ندارم كلن. مهشيدم ميخواست كه برم بهش آمار درس بدم فكر كنم، از اون طرف دو سه تا كار ديگه هم دارم، الف هم دوباره شروع كرده مزاحمتاي احمقانهش رو. از اون طرف .................... نميدونم، به درك. واقعن مهم نيست، اما خب هست ديگه. كلي اعصاب آدم رو به هم ميزنه، لال نميتونستي بشي اون حرفو نزني؟ آخه به تو چه اصلن؟ رسمن گ.اييدي منو، بكش بيرون ديگه، تو خدت اون روز .................. من رفتم اونجا ................... اه. لعنتي نميشه نوشت آخه. يه سري جنبه ندارن خدايي. پدرم دراومده رسمن. خسته شدم به خدا. باز من خودمو جر ميدم كه چيزايي كه اينجا مينويسم...، همون ماجراي هميشگي. ولم كن تو رو خدا. يه چيزي رو همين الآن اينجا بگم كه از اين به بعد، هر كسي كه با من دوسته، توي دانشكده، دانشگاه و فاميل و هر كوفت زهرمار ديگهايه، هر اتفاقي كه بيفته رو با ذكر نام مينويسم اينجا. خسته شدم از اين قورت دادنا. ناراحتي؟ ميتوني با من دوست نباشي، چه ميدونم حرف نزني، چون هر چي بگي من ممكنه اينجا بنويسمش. البته معلومه كه اون قدر بيشعور نيستم كه همه چيز رو بنويسم، ولي اونايي كه جنبهي خيلي خصوصي نداشته باشن رو مينويسم. هر كي هم ناراحت ميشه ديگه به من مربوط نيست. گ.ه بگيرن اون دانشكده و آدماش رو، اينو همين طوري گفتم، ربطي به حرفاي قبلم نداشت. يكي از دوستاي من ميياد يه چيزايي ميگه، بعد ضدش رو عمل ميكنه، موندم خدايي، دو ساعت زر ميزنيم، آخرش ميره يه كار ديگه ميكنه، به من كلن ربطي نداره ديگه، اگه ميخواي، حرفاي منو گوش بده، نميخواي هم نده، به تخ.مم، ديگه چي كار كنم آخه؟ يكي از دوستام هم كه، براي من كامنت گذاشته كه وقتی وبت رو خوندم بند دومش رو احساس کردم که خطاب به من بود. آخه من نميدونم از كجا اين برداشت رو ميكني؟ بند دوي پستي كه من نوشتم با اسم بعضيا... معلومه مال چه شخصيتايي هست ديگه، نميدونم اين دوست من كلن توهم داره كه من از دستش ناراحتم، نميدونم چه غلطي بكنم كه اين توهمش از بين بره. آخه مثلن ما دو هفته هيچ تماسي نداشتيم، از كجا من از دست تو ناراحت بشم. ميگه زنگ و پيامك جواب نميدي. خب يه بار گفتم كه پيامك گرون شده، خطت هم كه ايرانسله بينشهري حساب ميشه، من نميتونم جواب تمام پيامكهات رو بدم، قبضم خيلي زياد شده، دو هزار تا پيامك ميدي خب نميتونم جواب بدم، فقط تو كه نيستي، دوستاي ديگه هستن، اعضاي خانواده و دوستاي فاميلي و دوستاي مدرسه و ..... نميتونم كه روزي بيست تا پيامك به همهشون بدم آخه. اي بابا. پيامكم كه ميدم شيش ساعت بعد ميرسه، خطت ايرانسله خب، چي كار كنم آخه؟ من واسه چي ناراحت باشم آخه. نه خداييش، وقتي يه هفته هيچ حرفي نزديم با هم، واسه چي بايد ناراحت باشم آخه؟ اين توهمت ديگه داره بيش از حد ميشه خب. نكن خواهر من. اينم بگم كه زنگ زدي ديروز من گوشيم تو كيفم بود، اصلن امكانش نبود كه ريجكت كنم، خودش بعد چهل ثانيه بوق اشغال ميخوره به خدا. هي نوشته علت ناراحتيت رو به من بگو. آقا من ناراحت نيستم، به پير به پيغمبر، به جان عمهم ناراحت نيستم. نوشته اگه نميخواي دوست باشيم به من بگو، آخه دختر خوب، يعني چي اين حرفت؟ من نميتونم، به خدا نميتونم واسهي همهي دوستام بخش بزرگي از وقت و انرژيم رو بذارم، ميخواي حرف بزنيم؟ كلاس كه تموم ميشه زنگ بزن به من بگو بيا فلان جا حرف بزنيم. منم ميگم مثلن فلان دقيقه، فلان جا. آخه الآن وقتم كمه به خدا، كارام زيادن، هي ميگي منو درك كن، تو هم منو درك كن. توي اين خونهي سگمصب كلي كار دارم آخه، كلي بدبختي ريخته سرم. تو رو خدا تو هم منو درك كن. ميدونم نميكني ديگه، فردا ميياي دو هزار تا نكته ميگي، ميگي توي اين پستت اين طوري، اون حرفت اون طوري، از دست من ناراحت شدي. آقا من به جون كي قسم بخورم كه ناراحت نيستم از دست تو؟ يكي از دوستاي من خيلي ك.سكشه. يه دفعه من دهن تو رو به گ.ا ميدم. مرتيكه دي.وث كوننديده، برو گمشو تو گور خودت، كثافت هرزهي لجن. حالم ازت به هم ميخوره، حيف اين مدتي كه فكر ميكردم آدمي، دوستمي. عوضي گ.ه. عقدهاي ك.وننديدهي مادرج.ندهي بيشرف. اصلن نميخوام ريخت ك.يريتو ببينم، حيف كه مجبورم و نميشه وگرنه تا آخر عمرم ديگه تو اون صورت تخ.ميت نگاه نميكردم. ح.رملهي تخ.م سگ. يكي از دوستام كلن عجيبه، دركش نميكنم. يكي از دوستام ........... واسه من رفته بود بالا منبر، ك.سشر بلغور ميكرد، حالا خودش مثل ا.ن مونده تو گ.ه. برگرد منبراي خودتو گوش بده، ك.سشراتت رو مرور كن، ميبيني؟ خيلي آدم احمقي بودي و هستي، به همين سادگي. واقعن احمقي. پ.ن : ديس : كلن من نفهميدم آخر، ك.س ننهت ايراد داشته يا ك.ير اون باباي دي.وثت كه توي گ.ه اين شكلي شدي، شايدم ننهي ح.رملهت با بقال سر كوچه، يا سوپور محل، يا يكي از دوستاي باباي ك.سكشت ريخته روي هم و نطفهي تو به وجود اومده. شايدم ننهت زير الاغي، سگي، ميموني چيزي رفته بود كه تو ازش به دنيا اومدي، متعفني، بوي گندت كل تهران رو برداشته، تقصير خودتم نيست حيوونكي، ننهت ايراد داشته يا بابات، شايدم بابات ك.يرشو نشسته بوده، يا چرك و گندشو نگرفته بوده، با اسپرم مقداري ا.ن و گ.هم وارد ك.س كيري ننهت شده و در نتيجه تو شدي، تو. شايدم كرماي ك.س ننهت عامل اصلي بودن. به هر جال كاريت نميشه كرد، خجالت نميكشي از وجود خودت؟ برو گم و گور شو يه قبرستوني ك.سكش. اه، حال ادمو به هم ميزني. برو همون توي فاضلاب زندگي كن ما رو نجات بده تو رو خدا. حالا نگاه كنا! یه چیزایی رو خب نمیتونم بگم، نه نه، نه اینكه نتونم بنویسم، نه، اصلن نمیتونم به كسی غیر از خودم بگم. چون اون تهای ذهنم هستن. دورافتادهترین نقاط وجود من هستند، چه میدونم انتهای جنگل، قلب بیابون من. ولی خیال و توهم نیست، واقعیتا اونجا زندگی میكنن، و فقط خودم بلدم چه طوری برم اونجا. یه چیز مهم اینه كه..... آخه....... چیزایی هست در مورد بعضی آدما كه من میدونم و خودشون نمیدونن كه من میدونم. آخه نمیشه هم گفت هیچ كدومو. مثلن .............. فكر میكرد من نمیدونم................................... هنوزم فكر میكنه كه نمیدونم. دلیلی هم نداره كه بدونه من میدونم. چون اون وقت خیلی چیزا به هم میریزه. تلفنم زنگ میخوره، طرفای ظهر بود، یكی یه چیزایی میگه. من كشیدم كنار كلن، اما اون نمیدونه، لازم هم نیست بدونه، شاید به موقعش بهش گفتم. یكی میگفت شاید داری اشتباه میكنی، .......................................، اما اینطوری نیست. میدونم. مهم هم نیست دیگه. كاش همه چیز دروغ بود، اما یه چیزایی حقیقت داشت و خیلی تلخ بود. آره یه روزی تموم میشه، خیلی هم تلخ تموم میشه، مثل زهر مار، فرقی هم نمیكنه كی تموم كنه، ولی تموم میشه، موضوع اینه كه من نخواستم دیگه اون طرف ترازو باشم كه ......................، دیگه نخواستم اون ساختمون خرابهی متروك باشم، بس بود برام آخه، رفتم اون بالا، روی سقف خراب ساختمون . فریاد زدم : من دیگه نیستم. یه موقعی برام مهم بود كه ندونه من میدونم، حالا از این نظر اصلن مهم نیست. خودم رفتم....................... ......................... ..................... ..................... بعد .............زنگ زد ............... ................... .............. منم خیلی ناراحت شده بودم، خیلی، رفتم كه برم، اما پشیمون شدم. گفتم بذار بسازمش دوباره این ساختمون لعنتی رو. این جوری بود كه به خودم گفتم، از این به بعد اگه یكی زنگ زد و گفت ......................... .................... ...................... دیگه نه دیگه، نه ناراحت بشم، نه عصبانی نه متعجب. یه زیر زمین ساختهم، سه طبقه، همه چی اون توئه، خودم هم، چند طبقه هم روش واسه حفظ ظاهر، واسه اینكه صرفن باشه، البته خیلی قشنگ و شیك. 9 ریشتری هم كه بیاد، محكم وایساده و ككش نمیگزه. باید اینطور بود. آخه هر چی طور بزنی و نذاری آب تو دل یكی تكون بخوره، باور كن نمیفهمه، نه قدر تو رو میدونه نه آرامش رو. تو رو تكون میده تا آرامشش نره، یادش میره كه آرامش از تو بوده. ساختی خودتو، هیچی، نساختی بیفت پشتش، تركید هم به درك، یه دفعه میگیره دیگه لامصب. حرفام داره فیس فیس از سوپاپ دلم میزنه بیرون، هر چند فقط یه خورده بازش گذاشتم. حالا سبیل بتابون و وایسا سر محل و داد بزن كه «نیومدی بیمعرفت»، ........................... ....................... ........................................................ ....................... بگو «دوست میخواستم، رفیق میخواستم». پول به رخ كشیدی یادته اون روز؟ منم دلت گرفت ازت، میدونسیت خودت كه ازت بالاترم، خودم رو آورده بودم زیرت كه راحت باشی، بدرخشی و منم بنازنم كه مال منی، اخه چرا تحقیرم كردی؟ حالا خودتو بكشی هم فایده نداره. وقتی هوس كرده بودی اومدی دنبالم و گذاشتیم اونجا و گفتی تاكسی بگیر برو ونك. شاید بگی اینا به تو چه ربطی داره، خیلی هم داره، رك ننوشتم خب، نمیشد، ولی كاش یه كم از اون سلولای خاكستری مغزت استفاده میكردی. دربست گرفتم و چپیدم تو ماشین و سیگار روشن كردم، آركرویال. بعدشم اتاقم و پاهامو جمع كردم و زار زدم تا صبح، كجا بودی اون موقع؟ میدونم برات فرقی نداشت، حالا واسهی منم هیچ فرقی نمیكنه. شاید تو از همون اول لیاقتش رو نداشتی و من نفهمیده بودم. دیگه منو نداشتی نه؟ دیگه نداری. فكر كن كه داری، من كه میدونم، سوار پراید بشو و بیا تو محل ما و داد بزن، گریه كن، زار بزن، من دیگه نیستم. داری حسابی زیپ دهنم رو باز میكنی. آخه اگه بگم كه له میشی زیر حرفام، آخرشم میگی «تقصیر تو بوده» تقصیر من بود؟ خیلی پر روی به خدا، یادته اون روز .................. .......................... .................................. ........................... ............................. .............................. ........................ .......................... ........................... .......................... ........................ ........................... ....................... .......................... ............................ ............................. ......................... ....................... جای .............. كنار ................. توی یه تاكسی كه ..................... تا ................ . كاری ندارم دیگه. بگم به زبون خودم كه كشیدم بیرون، كرده بودم تو و درم نمیآوردم اما یه دفعه دلم زده شد. كردم تو خودم، آخه حرصم میگیره، با اون ..................... بیشعور فلانفلان شده و اون ............ د.یوث... كاش نمیفهمیدم، واسه من مرگ بود و واسه تو عادی بود، خندهداره. تلفنم زنگ خورد و شمارهش آشنا نبود.................... سه روز، سه روز از وقتی منفجر شدم. اما خیلی زود خودم رو ساختم، توی هشت ساعت اسكلت و طاق و دیوارها، بقیهش هم فكر كنم نهایتن دو هفتهای كشید. محكم ساختم، زیبا هم. ولش كن، اون سه طبقه مهمه.گور بابای هر چیزی توی دنیا به جز اون سه طبقه و مخلفاتش. زیپو كشیدم، چون مال خودمه. نیستم اونجایی كه باید میبودم. خر بودم، ولی جام الآن خیلی بهتره، حالا یه چیزایی رو درك كردم، همیشه دوست داشتم كه بدونم، بیشتر و بیشتر، حتا اگه به ضررم باشه. راستی شب كه بری خونه كه لذتی داره، خیابونا با نور مصنوعی، ولیعصر كه باشه دیگه خداست، تجریش شلوغه مثل همیشه و خنكه، همه چیز بده، اما من خوبم. میدونم قدر وقت رو، وقتی میشینم روی صندلی و چای میخورم. حالا برو خودت رو پاره كن، هیچ گ.هی نبودی نیستی نمیشی، فهمیدی؟ پی نوشت یك : بعضی وقتا تو زندگی احساس میكنی همهی سختیها تموم شده و نوبتت آرامشت رسیده، احساس میكنی بردی و همه چیز خوب شده. اما از اونجایی كه اینجا دنیاست و آدم هم توش هست و تو اینا رو از یاد برده بودی.... اوه، شت، مای گاد... و دهنت گ.اییده میشه در واقع. پینوشت دو : زندگیش خیلی مهمه، خیلی هم پره، چیزای بسیار زیادی توش هست، اما خیلی چیزا هم نیست. شلوغیش از یه نوع خاصه در واقع، همون طور كه میم گفته بود، منم میدونم، یعنی میدونستم. «چراغها را من خاموش میكنم» خیلی مهم بود و چند تا فیلم كه الآن خاطرم نیست از این طرف و در مقابل آپارتمان و چند تا فیلم دیگه اون طرف و اون زری كه شریعتی زده بود، كه من بیشتر از مطهری ازش بدم اومد، ببخشید البته ولی چون در حالت كلی گفته بود شده بود زر. حالا تعامل این دو گروه، شد اولی برای زندگی من، ولی من نخواستم توش بمونم و شدم دومی و خواستم كه ................ . به درك، هر چی كه بشه، خدا میدونه كه حق با من بوده، من حق داشتم، خدا خودش میدونه پینوشت سه : ما داریم میریم، تو بشین و تماشا كن و لذت ببر، ما میرم و ردمون رو هم نمیتونی بگیری. ما میریم جلو، میریم بالا، كلن ما نباشیم شاید، اما تو جاده با همیم، ماییم دیگه داداش، یا آبجی. این پست میخواستم بلند باشه و با لحن عامیانه، اما نشد. امیدوارم بد نشده باشه: سرم را میاندازم پایین، نفسم میدهم بیرون. بعد با تمام وجودم استنشاقت میكنم، نفس عمیق، میروی توی ریههایم. لباسهایت را میدهم بیرون، خودت میمانی توی وجودم. مثل اینكه بخشی از من باشی، از راه مویرگهایم وارد میشوی، خونم، قلبم و از آنجا به تمام وجودم. تكتك سلولهای سازندهی من، حست میكنند. احساس آرامش میكنم، چشمهایم مست میشوند و میلرزم، قویتر از هرویین و ماریجوآنا و كراك هستی، توی دلم نه، توی قلبم منفجر میشوی، دستهایم را باز میكنم و از شادی فریاد میزنم، از لذت.نمیگنجم در خودم، فشارم افتاده پایین، مثل اینكه مست باشم با شراب سرخ، سرم گیج میرود، با هر ضربان قلبم بیشتر، بال در میآورم از كتفهایم و پرواز میكنم. میرسم به ابرها و فرشتهها، فرشته میشوم، از فرشتهها هم بهتر، میروم تا آخرین نقطهی هستی و رها میشوم. عطر توست كه همیشه مست میشوم، میروم تا آخرین نقطهی هستی و جای بغل تو را نمیگرد، از درونم میآیی بیرون و كنارم پرواز میكنی و من مست تو، دنبال تو پر میزنم تا تمام ضلعهای هستی. آن هم كنار تو نمیشود، كنار تو بهترین نقطهی هستی است. مستیام تمام نمیشود، عطر تو میكشاندم تا هر جا كه بروی، حالا من با عطر تو یكی میشوم و مینشینم روی پوست تو، چه جای خوبیست، میمانم انجا تا همیشه، تا وقتی نیست شوم. نه اما، كنار تو.... يعضيا بد جور تو فاز توهمن. يه دوستي دارم، پسره. آقا اين جديدن دهن منو سرويس كرده. يه چيزايي ميگه، يه حرفايي، يه رفتارايي. چند روز پيش وايساده بوديم يه جا، يه خانومي بود، حلقه دستش بود، شوهرشم كيفش رو گذاشته بود كنار خانومه و رفته بود نوشيدني بخره. اين شروع كرد به حرف زدن با خانومه. پس از چند ثانيه، شوهر جان اومد و با عصبانيت شروع كرد كه : بفرماييد. اين دوست ما هم به تته پته افتاده بنده خدا، دست و پاشو گم كرده بود. خلاصه اين كه ك.ير شد رفت، بعدش... نيم ساعت بعد اومده ميگه خانومه فردا ميياد به خاطر من، ميياد اينجا. نكتهي اول اينكه اخه ك.سكش، بمون تا بياد فردا. ك.سخليم حدي داره ديگه، انگار تو چه گ.هي هستي اصلن، تو توهمي ديگه، ك.ير خر هم محسوب نميشي. نكتهي دوم اينكه غيرت، اه اه، غيرت بيمورد. البته خودم تو اين مورد خيلي جوگير ميشم، چون اصولن خيليها احمقن و حد خودشون رو رعايت نميكنن، اينجا توضيح بيشتر نميدم چون ممكنه بعدن عليهم استفاده بشه. از اون طرف جالبه، ايشون به يه دختري گفتهند كه من از مدل موهاي شما خوشم اومده، خب؟ ميخوام شمارتونو داشته باشم، شماره ندارم، اوه قلم و خودكار بديد، صبر كنيد، الآن براتون مينويسم، البته موبايل من خاموشه از بس دخترا بهم زنگ ميزنن خاموشش كردم، شما راس ساعت هشت بهم زنگ بزنيد، باشه حتمن زنگ ميزنم.... دلم براش ميسوزهها، ولي اصولن اونايي كه خوي ج.نسي توشون به حرص تبديل شده و عقده و رفتارشون حيووني شده، همين طورين. دنبال سوراخ از صبح تا شب، تا شب خالي بشن. آخه توي س.ك.سم انگار نه انگار كه اون طرف هم وجود داره، هر كاري ميخواد توي س.ك.س اما خودش هيچ كاري نميكنه براي پارتنرش، جالبه. آخه زندگي كه فقط ك.ردن نيست، خيلي چيزاي ديگه هم هست. نميدونم، به من چه اصلن. بعضيا كه دختر باشن، يه طوري خودشون رو ميگيرن انگار خبريه، نه آبجي، از فلان جاي فيل كه نيفتادي. خودتو بگير، كلاس بذار، ناز كن، آخرش يه ترشياي ميشه كه بيا و ببين. نكته : بمون ولي نيستم خريدار عشوهت/ ببين شاخ بشي نميخوام، خاكي باشي عشقست. هيچ ربطي نداشت ها، خودم ميدونم. كلن اين طبيعت دخترا كه ناز كردن باشه و حسودي و از اين دست، يه وقتايي خيلي لوث ميشه بيش از حد. (جملهام وزن داشت، چه حالي داد) بعضيا خيلي سادهن. حتا باورشون نميشه كه بقيه ساده نيستن، يه چيزي خيلي رو دلم مونده، حيف نميتونم اينجا بگم. ببين آخه اون كه اون طوري گفت، واسه اين بود كه تو رو از سر خودش باز كنه، نه اينكه به فكر تو باشه، باور كن، تو هم فكر كردي كه اون چهقدر خوبه كه به فكر توئه، اما... واقعن سادهاي از يه جهاتي. خيلي روشنه ها، اما تا خودت تجربه نكني، تا يه دفعه سرت محكم نخوره به سنگ، حرفم رو درك نميكني. خيلي رو دلم مونده بود، ببخشيد. ح ميگفت، راجع به بعضيا صدق ميكنه، كه تموم كنن و بندازن دور، بعضيا ميتونن اينطوري باشن، بگردن تا هزنه فايدهها يه جا خيلي خوب جواب بده و يكي رو پيدا كنن كه اوني باشه كه اونا ميخوان، نه اوني كه در اصل باشه. گور باباشون، ولي تو حيفي، كه اينقدر ساده باشي، دلسوزيم نيستا، چرا يه جور دلسوزيه در واقع. بعضيا رسمن دلالي محبت ميكنن، هه هه، جدي ميگم. ادامه دارد، اما خستهام. دانشگاه و كلاس زبانم كه هر روزه، به اضافهي كاراي خونه به اضافهي يه چيز ديگه، شبا ديگه نا برام نميمونه. اين پستم يه جورايي ادامهي يكي از پستهاي قديميمه به اسم بيشتر كه خيلي هم دوستش دارم، اگه اونو نخوندين يا يادتون نيست اول بريد اون رو بخونيد اينم لينكش : بيشتر اينجا انتهاي كلاس درس است. از در ميآيد با مقنعهي چروك و نامرتب. آرام مينشيند روي صندلي. احساسي دور به سراغم ميآيد، كه او من را دوست دارد و من او را، اما ميدانم كه اين طور نيست. چشمهاي براقش، از پشت پلكهايم به من نگاه ميكنند. نگاهش ميكنم. مينويسد، چشم دوخته به استاد و خودكارش آرام آرام ميلغزد روي صفحهي دفترش. آرزو، آري آرزو ميكنم كه استاد بودم و نگاهش ميكردم، او هم من را. نمرهاش بيست بود. دستهايش روي ميز هستند، دست راست جلو و دست چپ عقبتر. نگاه ميكنم به انگشتهاي دست چپش، تكانشان ميدهد، زيبا و كشيده و سفيدند. گرماي دستهايش را حس ميكنم. خودكار آبي در دست راستش، چند تار مو روييده روي دستش. كمي بيقرار سرش را ميگذارد روي دست چپ، آه اي كاش من آن دستش بودم. او به استاد زل زده و من به او. حالا نيمرخش را ميبينم، قلبم ميلرزد، واژهها فرار ميكنند و زمان به هم ميريزد. استاد هم نگاه من را رديابي كرده، چپ چپ نگاهم ميكند. دلم نميخواهد، ديگر دلم نميخواهد كه اينجا بنشينم. بايد بروم جلو و بنشينم كنارش، اما درماندهام اينجا. او چرا آمد؟ مگر آن روز نرفته بود؟ حالا من گيجم و مست و از خود بيخود، آن روز، پارك دانشگاه، من خوابيده بودم و او رفته بود. حالا چرا؟ خدايا دستهايش چهقدر گرمند و آرامبخش. ميخندد، كاش ميتوانستم خندهاش را ببينم. او ميخندد و من پر از غم هستم. پلكهايم سنگين شدهاند، گاه گاه برميگردد به راست و نيمرخش باز پيدا ميشود، همه جا نوراني ميشود. دستهاي زنانهاش، بوي روغن تازه، نسيم تنش و آرامش آغوشش و سينههايش، سينههايش هميشه محفل آرامش من بودند. چه اتفاقي در دنيا افتاد و چه شد؟ چيزي نميدانم و همه چيز ميدانم. ساكت است و خاموش، شايد هم خسته باشد. از كجا آمد؟ از كدام گوشهي هستي؟ چشمهايم ميسوزند و دستهايم، معدهام و تمام وجودم. مژههايش مثل نيزه، پرتاب ميشوند و قلب من از پاي در ميآيد.پخش ميشوم روي زمين و غش ميكنم. توان ندارم ديگر. مرگ را ميخواهم تا همه چيز را برايم بگويد، تا ديگر نميرم. از ناتواني دلم زده شده، تواني ندارم كه بخواهمش.طاقت ندارم ديگر، خدايا، خدايا، نميتوانم. له شدهام. تهوع به سراغم آمده و سوزشها بيشتر شدهاند. كلاس تمام شده و همه رفتهاند. او هم نيست، باز هم رفته و باز هم عطرش مانده، و من باز هم، تا هميشه تنها ماندهام. پ.ن : ویرایش شد 1. زرت و پرت جديدن يه راه خيلي خوب پيدا كردم براي اينكه آلبالوي خشكي كه ميخريد رو از نظر كيفي امتحان كنيد. اول يه ماشين حساب نسبتن حرفهاي بر ميداريد كه بتونه رندوم بهتون بده. بعد آلبالوها رو ميريزيد توي يه سيني بزرگ و تعدادشون رو ميشمريد. ناخونكم نميزنيد بهشون اون وسط. تعداد رو كه شمرديد، آلبالوها رو رديفي ميچينيد، اگه توي سيني جا نشد، بقيهشو ميخوريد، حالا تعداد توي سيني رو تقسيم بر سه ميكنيد، بدون ماشين حساب البته، اگه اعشار ميآورد، يكي بخوريد، اگه بازم اعشار آورد، يكي ديگه هم ميتونيد بخوريد. حالا تعداد يكسوم از كل رو يادداشت كنيد، و به اون تعداد، عدد رندوم با استفاده از ماشين حساب از خودتون در بياريد. اونوقت اون اعداد رندوم رو ضرب در سه بكنيد، حالا، آلبالوهايي كه شمارشون در اومده رو جدا كنيد و به داخل يه ظرف ديگه بريزيد. يه قابلمه از مامانتون بگيريد و آلبالو ها رو بريزيد اون تو، يه ليوان آب نيز. اگه خيلي دلتون آب شد يه ناخونك اون وسط بهشون بزنيد. حالا قابلمه رو بذاريد روي گاز و شعله رو روشن كنيد. نيم الا يه ساعت صبر كنيد. بعد آب رو خالي كنيد توي يه ليوان و يه تيكه يخ بندازيد توش تا در اسرع وقت خنك بشه و نميدوني چهقدر خوشمزه ميشه لامصب. بعد كه آب آلبالوتونو خورديد، آلبالوهاي باقي مونده رو نگاه كنيد، دقيقن مثل آلبالوي تازه ميشن، بررسي كنيد اگه جاي كرم خوردگي يا آسيبهاي ديگه بود، كيفيت آلبالوي خشك شما خيلي پايينه، اگه تر تميز و ماماني بودن، كيفيت خيلي بالاست. ولي سيني ديگه خاليه چون مامانتون هوس كرده بود آلبالو بخوره، اومده همه رو نوش جان كرده. ازش پول ميگيريد و ميريد از همون مغازه ميخريد و توي راه دخلشونو ميياريد. الآن شك نداري كه من مخم خورده به ميلهي تختخوابم نه؟ ولي من كه رو تخت نميخوابم اصلن، كي گفته من اصلن ميخوابم؟ چرا بايد بخوابم اصلن؟ چرا ما ميخوابيم؟ چرا بيدار باشم؟ چرا واقعن؟ عجب، نتيجه ميگيريم كه خدا وجود داره و خيلي هم گندهست، اونقدر كه تو جيب جا نميشه. شنيدي شاعر گفته : زليخا مُرد از آن حسرت كه يوسف گشت زنداني؟ اگه مصراع دومش رو گفتي؟ خدايي اگه گفتي يه جايزه پيش من داري (علاوه بر بوس). اگه كسي نگفت تو پست بعدي ميگم. اين گربهها (گربههاي واقعي رو ميگم نه دخترها) خدايي خيلي بيحيااند. نه خيابون سرشون ميشه نه جمعيت نه محيط عمومي، همين طوري وسط خيابون ميافتن به جون همديگه، اي بابا، زنبورها هم همينطورن راستي. اه اه اه، چهقدر كلم پخته نفرتانگيزه، به اندازهي بادن(م)جون و تاسكباب. هوووع. عوضش كلم خام، واي، مخصوصن اگه با سس سفيد و نمك باشه، اوف، دلت ميخواد بگيري ..... دلال محبت، هه هه، هه هه هه، عجب دوره زمونهاي شده. اگه گفتين اين دو تا عكسه، يعني قوطي توشون، توش چيه؟ اين سوال رو تو همين پست، همين پايين جواب ميدم. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 2. ربدوشامبر اين قسمت خيلي س.ك.سيه و بيحيايي و بيشعوري و از اين دست. زير 18 نخوني بهتره، بدآموزي داره. 5 صبحه، بيدار شده، دو هفتهست ازدواج كردن. زنش خوابيده كنارش. چسبيده بهش، پاهاش افتادن روي هم. نگاه ميكنه به زنش، دستش حركت ميكنه. آروم آروم آروم، روي كمر زنش، بعد ميياد پايينتر، خيلي آروم، اينجا دو روايت هست. اولي ميگه كه دستش رو برد سمت باسن زنش و بازش كرد و ... اما براي اينكه بيحيايي بيشتر بشه، روايت دوم هست كه ميگه، دستش رو كشيد روي ك.ون زنش و اون طرفا دنبال سوراخ ميگشت، از طرف ديگه به شدت ح.شرش زده بود بالا، سوراخ رو كه پيدا كرده نتونست جلو خودش رو بگيره و فشار بيش از حد آورد كه زنش بيدار شد و آنچنان جيغ زد كه بندهخدا برق از سرش پريد، خودشو زد به خواب. زنه هم چند تا فحش داد و خوابيد. مشكل اين بود كه زنش از عقب بهش نميداد. اونم عقدهاي شده بود بنده خدا. خلاصه خوبيدن و ساعت شده 6. خانوم بلند شد و ربدوشامبرش رو كه از ديشب افتاده بود كنار تخت تنش كرد و گشاد گشاد ميرفت سمت آشپزخونه. شوهر بدبخت هم بيدار شد و دوباره چشمش افتاد به ك.ون زنش. دوباره دهنش آب افتاد. چهاردست و پا رفت سمت زنش و نزديكاي آشپزخونه رسيد بهش و پايين ربدوشامبر زنش رو گرفت و داد بالا و دندوناش برق زد و همين طور نزديك شد به باسن يا همون ك.ون زنش، حالا خودش لخت بود ها، بعد بلند شد از رو زمين و مشغول بازي با اجزاي مختلف بدن زنش شد، ولي به آخراش كه داشت ميرسيد، يعني وقتي سوراخ مورد نظر رو هدف گرفته بود، زنش متوجه شد و جيغ زد، جيغ زدني. در مورد آخرش هم دو تا روايت هست. اولي اينكه شوهره با چاقوي آشپزخونه خودش رو كشت، دومي اينكه زنش رو كشت. سومي اينكه خودش رو كشت و بعدم زنش رو، چهارمي اينكه زنش رو كشت و بعد از عقب موفق شد باهاش نزديكي بكنه و بعد كه ارضا شد، ديد، اي دل غافل، ليلي مرده و در راه عشق خودش رو هم كشت. پنجمي اينكه رفت تو دستشويي و از روش شريف خودارضايي استفاده كرد، ششمي اينكه زنش رو كشت و رفت يه زن ديگه گرفت ولي اينبار از قبل بهش گفت كه بايد از عقب هم بهش بده، هفتمي اينكه به زور دخول كرد از عقب به زنش، هشتمي اينكه افسردگي گرفت، نهمي اينكه گريه كرد و زنش دلش سوخت و بهش داد، دهمي اينكه سالها به خوبي و خوشي با هم زنندگي كردند و ديگه هيچ مشكلي توي دنيا به وجود نيومد و خدا همه رو دوست داشت و بزرگ بود و مهربون. سياهيها و بديها هم واسه هميشه از بين رفتند. آقا من چند روزيه تو حالت عادي نيستم اصلن. مشكلات عميقي بروز پيدا كرده توي زندگيم، يه لحظه شادم يه لحظه افسرده. نه دانشگاه ميرم نه خونهام. تو خيابون راه ميرم، سرمو مييارم بالا ميبينم شب شده. معمولن يادم ميره غذا بخورم و يادم ميره كه گرسنهام. چند روز پيشم اومدم بخش نظراتم رو از يه سايت واسطه استفاده كنم كه امكانات بيشتري داشته باشه، اولن كه حوصلهش رفت و ثانين اصلن بلد نشدم. اوضاع واقعن قمر در عقرب شده، خدا به خير بگذرونه، دلم ميخواد خودمو جدا كنم و برم. همين.




