صفر، یک، دو
هي، هي، هي با توام، نرو اونور. خطرناكه. من رفتم ميدونم. ميافتي ميميري بدبخت. امروز بهم زنگ نزده، نميدونم چرا. نكنه زده باشه به سيم آخر، نكنه تموم كرده باشه. تو جاده بود كه تصادف كرده بود، يه پيكان آبي فيروزهاي داشت، تنها ميرفت ملاير براي مراسم چهلم، ميگن فرمون رفته تو شيكمش، ماشينش له شده. من كه چيزي نگفتم، گفتم حاضر شو بريم، خودش نخواست و گفت : خودم ميخرم. به خدا من منظوري نداشتم. اه. گذاشت رفت مشهد. نميدونم چرا اين جزوههه، اين درسه، پيش نميره اصلن، ولش كردم، حالا چهار تا امتحان مونده كه اندازه چهار ماه اعصاب آدمو خراب ميكنه، چهارشنبه همه چي تموم ميشه، همه ميرن پي زندگيشون، خانوادهشون، فاميلشون، كارشون. همه چي گذشته، ميذارم براي ترم بعد، عشق و عاشقي معضله اين وسط كه با ماده و اصل هم حل نميشه، پيچيدهتر از سوالاي مدنيه، جوابشم كه قطعي نيست، هر كسي يه نظري داره، بستگي داره عيني ببيني يا ذهني، به درك هر چي ميخواد باشه، باشه. صورتمو بذارم روي دستات، توش جا ميشه، ديدي صورتم چه قدر كوچيكه، مغزم شده اندازهي فندق، سلولاي خاكستري سياه شدن، سوختن. لباساتو كه در بياري ميبيني كرم زدي، حالت از خودت به هم ميخوره، وايسا جلو آينه ببين چي بودي چي شدي، دندونات گفت زرد شدن، سيگار كشيدي همه فهميدن. بريم منو يه جا بستري كن خوب بشم تو رو خدا، ميدونم كجا بسنريم كن، تو بغل خودت، دستامم ببند، محكم به دستاي خودت، باهام نفس بكش بذار خرت خرت گلوم بره، خودكار قرمز بردار لبامو رنگ كن كه خوشگل بشن، چشامو ببند برام لالايي بخون، كه خوب بشم از اين كثافتدوني برم بيرون، كه قلبم بلرزه بيشتر از آخرين درجه صداي سابووفر ماشين داييم. قفسه سينهم چه قدر درد ميكنه.... فتيله رو بكشم پايين، تو تاريكي نمونيم بعدن. ناي نوشتن ندارم، يه رياستارت لازم دارم، نه، يه دورهي ريكاوري. واقعن خستهم. كاش اين چهار تا هم زودتر بگذره، كاش چهارشنبه هم زودتر بگذره. هادی جون دیدم نذاشتی گفتم دیگه... ورس سومش رو كه اوج میخونه خیلی دوست دارم، مخصوصن دو سطر اول رو، خیلی خیلی خوبه. مسلط مثل همیشه آماده برای حرف زدن با هركی من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم {پیشرو}: دارم كنار جزیره روی آب شنا میكنم و از شیطان وجودم میشنوم صدایی بلند خب شایدم من مصادف با خشم الهی شدم انگار تیری نمونده و اسیر خشابی پرم آره من همونم كه قرض دادم به بازی تفنگ ولیكن اسیر سرنوشت اضافی شدم و دارم تو فصلا نزدیك میشم به پاییز و مرگ كه تا ابد تنها بمونم یه جای تاریك تنگ و من تو اتاقم تنهام با نور مهتابی چون كه خیلی وقته گذشته روز برفبازی و كاش باز بر میگشت حس خوب تنهایی من و خیابونا با یه سوپور شهرداری و حمالی من گذشت حدود ده سالی مشكلاتم كوه بود چون نگاه كردم از پایین نفتالین شده بودم لای لباس مردم و رفیقام نبودن حتا قد تعداد انگشت من یه فراری بودم، منو تو كوره نندازین تا روح من بكشه رو دل كوه یه نقاشی كه هر مسافری اونو ببینه توی جاده و گیر نكنه تو یه مسیر دور و ساكت و نشه اسیر عشق غول خوابش و خونهشو عطرآگین كنه با بوی كاهگل منم میشم اسیر جادوی جاده وقتی تا آخر راه باهام آذوقه باشه من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم {ساتراپ}: روحم اگه شاهی منتظر كودتا باش چون كه میخوای بخوری از خدا تو چوب كارات چون روزگارها گذشت و مونده بارها و سنگینیشو من از توی كوچه بازار بوی بارونو حس نكردم از روی آسفالت چون مشاممو پر كردن از بوی آشغال اما من میخوام بپرم از روی سالهام چون اینجا فرقی نداره بود و نبود ساتراپ من همهی خوابای خوبمو نصفه كاره دیدم اما با این حال از زندگی استعفا نمیدم چون تو فردام و تموم شده قصههای دیشب و همه فكرم بالا رفتن از پلههای دیگهست آخه من میخوام بخندم به همهی گذشتهم چون شوق آرزوهام رفت به یه مثلث من فكر میكردم بزرگ باشه قلب یه هنرمند ولی دیدم نوك یه تپهی بلندم اما دنیا همونی كه میخواستم نبود مسخ شدم و هنوز بیداره عنكبوت اگه سات جلو مشكلات ایستادهتر نبود چون روحش همواره میخوابه در درون من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم {اوج}: بغض ته گلومه میخوام خالی كنم خودمو میگن فرصت تمومه پشت سر تموم همسنای خودم وایسادم و فقط غرق سایه شدم یه صدای بلند میگفت فرزند طلاق كه تو جا من بودی مینداختی گردنت طناب تا خفه كنی خودتو من معطل زمان بودم تا كه جلو بره اكثر شبام با مصرف مواد، تو خلوت تمام تا كه از مغزم دو كلمه فلسفه درآد من با صدای گریهی مامان لالا میكردم ولی الآن بالام ناسا باهام داداش میخونه تو سنتشكن تا من مثل همیشه به شما جرأت بدم من جز معرفت چیزی واسهی دور و وریام نذاشتم ولی خب خوردم پسر من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم من سنتشكن بودم از وقتی با دنیا دست دادم به خاطر همینم هست كه من یكی با كل دنیا فرق دارم از اون روز كه رفتي، مثل خزه رهام كردي و رفتي، برات شدم مثل بادمجون گندهي بيريخت، هر روز دلم خلتر ميشه. هنوز نفهميدم تو چرا هميشه با نصف صورتت جواب ميدادي، چرا نگاهات زيرزيركي بود همهش، اه ببين دو هفته مونده تا آخر امتحانا، تازه يكيش گذشته فقط، اونم آسونترينش گويا، حالا من چرا نشستم اينجا دارم نيد فور اسپيد بازي ميكنم؟ گفتم كه دلم خل شده داره تر ميشه. مثل خربزه قاچم كردي خوردي پوستمو انداختي جلو بز همسايه، عين بز منو خورد و تو دست كشيدي رو شيكمت و گفتي آخيش، خدا رو شكر. شبه، نصفه شبه، فردا متون فقه دارم، خيلي زحمت كشيدم، راست و حسيني دوازده صفحه خوندم، سي و شيش تاش مونده. يكي داره ميگه برو بخواب فردا بلند شو بخون، اي بابا، خواب كجا بود الآن سر شبي؟ دلمو باس جمع و جور كنم آخه. نميبيني ريخته كف آشپزخونه مگه؟ با همون چاقو جديده، اون تيزه كه مرتضا خريده تيكه تيكه شده، ريخته كف آشپزخونه. چي كار كنم؟ برم بهش oriflame بزنم؟ جديده؟ كه چي بشه، اون كه واسه دل چيزي نداره، دمت گرم مثل گوجه فرنگي خوشگلا، اونا كه سفتم هستن، خوب و دقيق تيكه تيكهش كردي. ببرم بذارم سر ميز با سنيشل بخورن؟ يا نمك بزنم بسوزه خودم كوفت كنم؟ پشت اون تابلوئه اتانول هست، برم بردارم بريزم روش آتيش بگيره؟ يا قلپ قلپ برم بالا كه آتيش بگيرم؟ نه خب، يه كم با شير قاطي كنم و برم بالا يه ضرب؟ مست بشم مسخ بشم؟ تو كه نشستي كنارم داري برگهتو پر ميكني، نگاه نميكني ببيني وجود من چهقدر خاليه، تابستونم كه داره ميياد نور علي نور. از اون روز كه رفتي، دنيا برام شده مثل چرخش با دور تند، روي چرخ و فلك قديمي پارك كاشف، حالم همهش ميخواد به هم بخوره، دلمو برداشتي جاي كاغذ چركنويس، زدي نفلهش كردي رفت. درسم ديگه حاليم نميشه، همهش فكر ميكنم كيتكت بايد غذاي گربهها باشه، برشتوك يادم رفته چيه، ژل ميزنم به موهام كه نريزن، نرن تو چشمام كورم كنن، همون طوري سفت بچسبن به سرم، چي بود؟ شهادت بود؟ دستشونو نميذارن روي قلبشون؟ ميترسن كه دروغ بگن؟ يا كلن تو نخ افتر شيو موندن بنده خداها؟ راست و چپم گم كردم راستش نميدونم نامهي عملم كدوم دستمه، يه مشت آدم وايسادن پشت سرم معطل. من از روباه نميترسم، از گربههاي لعنتي ميترسم. مو به تنم سيخ ميشه. ليوانم گذاشتم كنار با شيشه سر ميكشم، ايرادي كه نداره؟ پنجشنبه ميياي بريم رو اون كوهه كه ابر داره بالاش، هيشكي نيست، بريم دوتايي بشينيم حرف بزنيم؟ گوجهسبز نخوريم، آب انار بخوريم با قهوه فرانسه، رژ لب غليظ بزن من هوس كنم لباتو گاز بگيرم بوس كنم، بوس كنم بوس كنم. دستتو بده با هم برقصيم، دستمو بذارم رو كمرت پا به پا بريم رو آب، رو آب برقصيم و دنيا فقط مال ما باشه، همه چيز مال ما باشه خدا هم مال ما باشه، ما هم با ما باشه. دلمو ميبيني؟ شقه شقه رو ميز كنار بشقابا. ميخوان بخورنش، منم برم بميرم، بدون دل نميخوام باشم، نميخوام. راستي چرا من انقدر كوچيكم؟ از اون روز كه رفتي، منو كردن تو يه اتاق و درو بستن، گفتن آقايينيا گفته قتل نيست اگه خودكشي كني، تقصير خودت ميشه، چون اتاق كه اتاق خودت بوده، خودتم كه خودت بودي، اگه ميرفتي بيرون تازه واسه بقيه هم بد بوده، ميديدنت حالشون بد ميشده، پس برو بمير به ما چه؟ ما بايد درس بخونيم و ده هم ميخوابيم نهايتن يازده، آبپرتقال هم دوست نداريم، نميخوريم، تو خوابگاه صبحونه ميخوريم كه رهامي گفت صبحونه نخوردي بگيم محكم : چرا، خوبشم خورديم. بعدشم معدلمون بالاي هيجده ميشه، ميريم شهرستان خودمون، خونهي خودمون تو همين تهران، بيست و دو واحد بر ميداريم، خيلي هم موفقيم. خب من كه مردم نميتونم چيزي بگم. من بستني انار خودمو ميخورم با لبهاي تو، كه ترش نباشه شيرين بشه، بستني انار هم از دستم ميافته، فقط ميمونه دو تا لب تو، كه نميتونم رهاشون كنم، چشمامونم ميبنديم كه كسي نبينمون، خدا هم روشو اونور ميكنه، ميدونم پسر خوبيه شيطوني نميكنه، تو راحت باش، بيا تو بغلم، بخوابيم كنار هم تا صبح با دستامون تو دست همديگه، كه زبونمون خفه بشه، بگم عاشقتم خندهت بگيره من ضايع بشم. نفهميدم چي شد اصلن. برگشتم ديدم برگهتو پر كردي، برگهي من خاليه، سرمو گذاشتم باز، روي دستات و گفتم بذار بخوابم، نه دنيا ميخوام نه آخرت، فقط بذار رو دستات آروم بشم، گفتي... نشنيدم خوابم برده بود. از اون روز كه رفتي، همهش لبامو گاز ميگيرم، ميگم ديدي گازت گرفتم جيغ زدي؟ ديدي نزدي رو دستم كه نكشم رو پوستت، ديدي دعوام نكردي هميشه خوب بودي، ديدي زدم شيشههاي خونه رو آوردم پايين؟ ديدي جا شدم زير اون ميز چوبيه؟ ديدي از اون چيز ترشا انقدر خوردم كه بالا آوردم؟ ديدي رفتم خونه دلم تنگ شده بود گريه ميكردم، تو خوابيده بودي ناز، دلمو انداختي تو سطل آشغال آخرش. منم دادمش به اونا كه بازيافت ميكنن، خبر ندارم ازش. جاي دلم تو دلم خاليه خدايي، هوسم نميكنم گازت بگيرم بيدل، آب ميريزم جاش يخ بزنه آب شه بگذره تا جواب بياد. ولش كن برو جزا بخون، مدني، اساسي، اداري، منم ميرم ميخوابم پيش مامانم، صبحم صدام ميكنه، ببينم چي رو ميشه عوض كرد، تو يه روز طولاني بيخود ديگه. عكساي اين پست تقديم به هادي جون و رفاقتمون و كلن انسانيگريمون و اون دورهي طلايي. پاييز هشتاد و سه، يزد. عكس اول براي تشديد نوستالژي، باقي عكسا تو ادامهي مطلب. اینجا هم كه خبری نیست. باز شد موقع امتحانا، درس نخوندنا پررنگ شد دوباره. روزا خواب و علافی، شبا فوتبال، معنا گم شده بین گذر ثانیهها. منم واقعن افسرده شدم، در اولین فرصت به روانشناس مراجعه كنم؟ حالا فردا با مشاور حرف بزنم ببینم چی میشه، امروز كه دانشگاه بودم، دوست داشتمش، الآن كه فكر میكنم نه. دلم میخواد امتحانا بگذره فقط، برم یه جایی، یه جایی كه نیست، باید میبود ولی نیست. دلم میخواد سه ماه خاموش باشم، فقط استراحت كنم، تمام انرژی امسالم تموم شده، دو سه برابر سال كنكور خستهم كرد امسال، سال كنكور كه سال عشق و حال بود خدایی، میترسم این افسردگیه كار دستم بده آخر سر. جانبازا و معلولین هستن توی آسایشگاه، كه میری پیششون دلشون نمیخواد بری، بنده خداها یه بند حرف میزنن، مثل اونا شدم. تا یكی رو میبینم میخوام بچسبم بهش ولش نكنم، از یه طرف دارم دیوونه میشم از فكر تابستون، از یه طرف دوست دارم زودتر بیاد، گرایش-اجتناب. قبلنا امتحانا كه تموم میشد روز آخر رو با آرمان میرفتیم بیرون، عكس میگرفتیم، تا شب خوش بودیم، حالا كه هیچی. هیچ فرقی احساس نمیشه اصلن. آرمانم كه جوابم رو نمیده، فكر كنم دلش خیلی پر باشه ازم، دلم براش خیلی تنگ شده. دلم میخواد زار بزنم برم یه گوشه خودمو جمع كنم، له بشم بمیرم، نباید این طوری میشد، نباید میذاشتم این طوری بشه. حالا كه شده نمیدونم چی كار كنم، هم جسمی ضعیفم هم روحی. نه میتونم مثل چند وقت پیش بنویسم، نه حوصلهی كتاب خوندن و فیلم دیدن دارم، همهش میشینم تو اتاقم كسل و ناراحت، تا زمان بگذره، تا یه راهی پیدا بشه برم توش، اما پیداشدنی نیست كه، خودمم توان ندارم كه پیداش كنم، تشنه و گرسنه و خسته، تو یه هزارتوی وحشتناك، امیدم از زندگیم داری میره انگار، انگیزه هم پشت سرش. صبح پا میشم خوبم، ظهرش بد، شبش افتضاح، نمیدونم مشكل از كجاست، نمیدونم چرا این طوریم، اه، تف بهش، نه از اون مردونگیا چیزی موند، نه از اون راستیا، ته تهش هیچی نموند، منم كه «از رگ خشك من معلومه خونی نیست تو بدنم». تنها حسی كه دارم اینه كه یه چیزی اشتباهه، یه جای كار لنگه، همین. خواهرم میگه برو سلمونی ریشاتو بزن حالت خوب میشه، با تعجب نگاهش می كنم. مامانم میگه نماز بخون، برو رو به خدا، با شگفتی نگاهش میكنم، اون یكی خواهرم حرفای خوبی میزنه، ولی من هیجده سالمه و اون سی و شش سالش، یعنی دو برابر، میدونم درسته حرفاش اما عمل بهشون واسه من؟ جلو آینه دست میكشم به سر و صورتم و از خودم میپرسم : این منم؟ نه معلومه كه نیستم، اما كاری هم نمیتونم بكنم، دو تا ناخون بلند كردم دلم میخواد با دندون بكنمشون بندازمشون اون طرف، اصلن چرا باید بلند باشن؟ چه سوال احمقانهای، چرا هوا اینقدر گرمه؟ گور بابای تابستون و تعطیلاتش، بره گم شه، زمستون هم روش، فقط بهار باشه، اون اردیبهشت و فروردین، با پاییز. از هر چی سرما و گرمائه حالم به هم میخوره، از این اتاق و این كامپیوتر هم حالم به هم میخوره، كلن از این روزهام و خودم هم حالم به هم میخوره. اگه تموم كنی بریم اون دنیا ببینیم چه خبره كه خوشحال میشم، به قول قائل من ازت ممنون میشم، بس باشه دیگه، لبریز شدم الآن، بیا جمعم كن، یه كاری كن، خط بكش رو همهی بدبختیای دنیا، نجات بده، نمیدونم، یه چیزی بگو. پ.ن : خط ممتد بیپایان . . . اما تو كوه درد باش نه، نه تو كه عیبی نداری، تازگیا فهمیدم، فهمیدم كه هر كجا ایرادی باشه، عیبی باشه، نقصی یا كمبودی یا ناراحتی یا هر بدی دیگه تقصیر منه، هركی ناراحت بشه حتمن من اشتباهی یا تقصیری داشتم كه ناراحت شده، وگرنه خودش كه صحیح و سالم بود، تا همون چند دقیقه پیشم داشت میخندید. لابد من اومدم یه گندی زدم دیگه، اصلن كی گفته من خودم رو بچسبونم به همه؟ آخرشم هر كی هر چی دلش خواست بگه و منم هیچی. تو فرشتهای، گلی ملی، ماهی، من لجنم، روانیم، مشكل دارم، از این دست. آش نخورده و دهن سوخته میگن همین جاست واقعن، والله آشم نیست كه بخورم بعدش بگم ببین تو دهنم آشه كه سوختم، بیخودی نبوده. جالبه اگه به من هیچ ربطی نداشته باشه هم از یه جایی یه گوشهای یه ربطی پیدا میكنه، خداوكیلی حكایت جالبی شده، دیشب خواستم با شماره دونه دونه بگم، نشد، حسش رفت، حالا نمیدونم از كجا شروع كنم، اول گفتم بگم همه چی تقصیره منه در نهایت، كه فردا دیگه كسی نخواد زحمت بكشه بهم بقبولونه كه من مقصرم، منم آدمم، منم به خدا دوست دارم موقع امتحانا دست كم درس بخونم، مریض نیستم كه بخوام معدلم پایین باشه. اصلنم بدم نمییاد شبا ده یازده بخوابم، صبح هفت و هشت بلند بشم، بدم نمییاد صبحونه بخورم، بعدش بشینم درسمو بخونم، بدم نمییاد آخر هفتهها دست یكی رو بگیرم برم بیرون، بزنم بیرون از چهاردیواری تخ.می اتاقم، گل بگیم گل بشنویم، عكس بگیریم حال بده، چند بار شد؟ هادی یادته دیگه؟ یه بار تو زمستون بود كه عكس گرفتیم پارك ملت برف اومده بود، یه بارم همین دوشنبه بود كه بازم پارك ملت بود، كه شد تقریبن یه روز، اونم زیر زوركی و از این و اون ور زدنی شد، وگرنه عین آدم یه بار نشد بریم یه قبرستونی، همهش این طوری بوده كه از یه جا بزنم دیگه. اه، خب خسته شدم دیگه. خسته شدم از این قایمباشك بازیا، از موش و گربه بازی، از اینكه همه دو رو باشن، آخه تو كه به من میگی دو رو، خودتو ببین، دور و برت رو ببین، پشت سر هم، روی كاغذ، با حرف، با ادا و اطوار، چرت و پرت میگین، زیر آب میزنی، بد میگی، جلو رو كه میشه قربون صدقه میری. حالا كی دو روئه؟ تو كه راه افتادی زرت و زرت به همه انگ دو رویی میزنی، خودتم همینی دیگه. حالا تو پاراگراف اول نمیخواستم وارد جزییات بشم مثلن. آخه خداوكیلی من تو خونه هیشكیو آدم حساب نمیكنم، برادر و خواهرام رو اینطوری باهاشون رفتار نمیكنم، حالا نمیدونم با بقیه چرا باید این طوری باشم؟ توی خونه كسی بهم بد بگه، ناراحتم كنه، یا برمیگردم تو روش میر.ینم بهش یا میرم تو اتاقم تحصن میكنم، محل نمیذارم بهشون، نه این كه فكر كنی لوس بازی باشه ها، نه، در مقابل تو خونه از گل پایینتر به كسی نمیگم، با هر كسی مطابق رفتار خودش رفتار میكنم. حالا نمیدونم چی شد كه بیرون از خونه.... شاید از این ضعف شخصیتی باشه كه .... بماند، هنوز نمیدونم باید عوضش كرد یا نه، یعنی مطمئن نیستم. آقا هادی، دیشب كه چت میكردیم، بعدش تو رفتی، پیامك دادی، فكر كنم خودتم فهمیدی كه ناراحت شدم. عزیز من، رفیق، تو كه میدونی ما با همیم، من با تو كه رودرواسی ندارم، بهت گفتم من چیزی نگفتم، بعد لحن پیامكت برام تداعی شد وقتی میخوندمش، یعنی باور كنمهات یه لحن خاص داره، بیخیال تهش هم كه دیگه... اصلن حالم به یه جهت دیگه برگشت، گفتم تو رو واضح بگم، بدونی ارزشت خیلی برام زیاده، قاطی بقیه نمیكنمت اینجا. بندهی خدا، بندهی ناخلف خدا، تو رو خدا اول برو تكلیفت رو با خودت روشن كن، بعد بیا سراغ من، سرویس كردی این دهن بدبخت منو، یه جا رو بچسب تكلیفت رو معلوم كن دیگه، خودت و منو از این معلق بودن در بیار، من والله، بالله حوصله ندارم، از من گذشته، یه وقت مییای یه چیزی میگی، فرداش یه چیز دیگه عمل میكنی، گند میزنی به روان من میره، تو زندگی همینه، شنیدی میگن از اینجا مونده از اونجا رونده؟ حالا بیا با بچهبازی سر و تهو هم بیار، بنداز گردن این و اون، نمیشه كه. این ترس موهوم رو بذار كنار،بشین فكر كن، تكلیف خودت رو روشن كن، این زمیان لعنتی كه میبینیش، میگذره زودتر از حد تصور من و تو، این تعلیق آخرش معلق بودنه دیگه، به هیچ جا نرسیدنه، دندون طمع داری؟ بكش بنداز دور تا عفونت نكرده بزنه به مغزت، بچه بازی رو هم بذار كنار، از ما گفتن بود. آخه مؤمن مسجدندیده، هر گهی میخوای میخوری بعد میری نماز میخونی؟ ر.یدی برادر من، حالا اون لطف كرد تعارف كرد، باید اون طوری آبروریزی كنی؟ بعد میشینی استدلال میكنی كه خب تعارف نمیكرد؟ یه بار با طناب تو رفتم تو چاه، بسه دیگه. گفتی برو بگو، از خداشونه، گفتم، ضایع شدم، ك.یر شدم رفت، تو دستكم هفتهای دو بار برو حموم قیافهت حال به هم نزنه، چی بگم آخه؟ میخوای نیا دانشگاه دیگه، واسه چی مییای؟ برو وایسا عملگیتو بكن، تو كه حد خودت رو نمیدونی، ارزش خودت رو هم نمیدونی، حقت همون كاراییه كه ازشون حرف میزنی. با اون كارت كه دیگه آبرو نذاشتی رسمن، من گه بخورم دیگه با تو بپلكم، این خط این نشون، خورجینی مثلن؟ نماز خوندنت منو كشته، برو شعور داشته باش یه كم، نماز بخوره تو سرت، شیش تا سطل آشغال رو واسه تو گذاشتن اونجا، حالم به هم میخوره ازت. گفتنم نداره، اون بنده خدا هم كه اومد آشغالات رو برداشت مگه چی گفتی؟ مسخرهش كردی دیگه، آدمی واقعن؟ من یه اشتباه كردم تو رو واسه دوستی انتخاب كردم، گه خوردم با ماست. همه حرفاتو میزنی، همه كاراتو میكنی، نه منتظر میمونی آدم چیزی بگه، نه وقتی دارم حرف میزنم حرفم رو گوش میكنی. از این دومی خیلی اعصابم خورد میشه، تو تمام حرفای من فقط همون بخشی رو میگیری كه دلت میخواد، بعدم میكنیش تو بوق و هوار میزنی، حرف آدم رو هم گوش نمیدی بعدش. انتظار داری همیشه باشم، تمام درداتو حس كنم، سعی كنم كه حالت بهتر بشه، هواتو داشته باشم، دور و برت بچرخم همیشه، هر وقت نیاز داشتی باشم، نیاز كه نداشتی بهم نباشم، خب منم خیلی وقتا به خلی چیزا نیاز دارم، نمیتونم ترك كنم تمام نیازهام رو، سركوب هم نمیكنم، نه نیازهام رو نه احساساتم رو، چون معتقدم به آزادی انسان. تمام حرفاتو میزنی خودت رو میریزی بیرون، منو پر میكنی، بعدشم میگی، خب، منم.... وقتی من پر شدم چی كار كنم؟ آدم با آدم فرق میكنه خب، تو بدبختیات ممكنه یه نوع باشه، من یه نوع دیگه، من اگه با دردات بسازم با دردام نسازی، بت میشه دیگه، میشه جاهلیت، ببخشید رك میگما البته. یادت كه نرفته گفتی : «حسین نگو، دیگه هیچی بهم نگو. همه رو بریز تو خودت....» آره خب، خیلی وقتا به آدم فشار مییاد یه چیزایی از دهنش در میره، كه شاید در نمیرفت بهتر بود، ولی مگه ندیدی، وقتی ماشین میسازن، اگه زیرفشار نذارنش امتحانش نكنن، بیرون كه مییاد یه دفعه وسط اتوبان به صد كه برسه سرعتش منفجر میشه. منتها نمیدونم چرا همیشه از جایگاه انفعال حرف میزنی. خودت رو میذاری كنار و شروع میكنی به متهم كردن، اگه داری با منطق متهم میكنی، دادگاه كه یه طرفه حكم نمیده، منم كه غایب نیستم، با منطق جوابها رو هم ببین. تو كه عروسك نیستی، كالا و شیئ نیستی، واسه چی از جایگاه انفعال حرف میزنی؟ واسه چی از بالا میبینی؟ خوبه منم برم از بالا ببینم؟ بیا وارد بازی شو، همه چی فرق میكنه. من گل بزنم تو كیف كنی برام كف بزنی؟ اگه به عنوان بازیكن پول میگرفتم عادلانه بود، ولی این طوری نیست، كسی بهم چیزی نمیده به خدا. از اون طرف وقتی میگی باش، خوب خودتم باش. هر كی هر دفعه یه جا دیر برسه، نباشه ازش خبر میگیری، تازه اونایی كه دوستای معمولین، ولی من.... اگه از مشكل بگی، به خدا منم كم ندارم، از همه جا، خونه، زندگی، خواهر، مادر، دوست، آشنا، چی كار كنم؟ بیام از اونا بگم؟ از دردای عمیقم كه بگم میگی خفه شو، نگی، میگیش غیر مستقیم، خب یه چیزایی واسه تو درده واسه من یه چیزای دیگه، نمیدونم اصلن. خلاصه این كه باش تا باشم. من از تو لاشخورتر ندیدم به عمرم، دو سه دفعه كار داشتی با من، تحویل گرفتی، خبر گرفتی، قبل و بعدش هیچی. این همه رفتی اینور اونور، این همه كار كردی، یه دفعه یادت از ما نیامد، یه تعارف خشك و خالی هم نزدی، برو بمیر كلن. دو دفعه واست كار انجام دادم، بار سومی نخواهد داشت، خیلی پر رویی به خدا، دعا كن، فقط دعا كن كاریت لنگ من نیفته، بیوجدان خودخواه خود پرست. شعور هم كه نداری، نمیدونی وقتی كسی چیزی بهت میگه كه مهر حریم خصوصی داره، چون مجبوره، نری به همه بگی طرف رو مضحكه كنی بدبخت، مردی مثلن؟ تو روحت... تو از یه جهاتی برام خیلی قابل دركتری، با اینكه خیلی ازت متنفرم، ازت خوشم مییاد، یعنی از یه مدت به بعد ازت خوشم اومد، ولی همچنان ازت نفر دارم. امروز هم این طوری، به جای درس خوندن، شد حرص و سر درد، راستی هادی، ترم بعدو بگو، مسعود مییاد اونجا، آخ جون، از در كه اومد تو اول یه كتك حسابی میزنمش آدم بشه، بعدشم تجربیات این سال احمقانه رو میكنم تو اون مغز ت.خمیش، فكر كنم تك رقمی بشه، مثل اینكه وضعیتش خوبه، نور امیدیه تو اون دانشگاه خدایی. یه چند نفر دیگه هم مونده بودن كه دیگه حسش نبود، مهم نیست. خسته شدم، خیلی وقته نشستم پای نوشتن، حوصله ندارم غلطاس املایی رو هم بگیرم، خودتون زحمتشو بكشید. چند تا عكس انتخاب كردم برای پستای بعدی، اینم از این. نتیجه : با خواهرم كه حرف میزنم، حرفاش به دلم میشینه، مهربونه، كلی به آدم انرژی میده رفتارش، حرفاش، من كه رتبهم بد نبود، 38، خیلی هم عالی بود، اومدم دانشگاه زدم تو یه فازایی كه نباید میزدم، اون موقع تو كه نبودی باهات حرف بزنم، سرت شلوغ بود، نگفتی این داداش كوچولوت چه میكنه، چه طوری بهش میگذره، حالا حرفات خیلی بهم كمك میكنه، همین امروز سر ناهار اگه نبودی، این پستمو فحش خالی مینوشتم، گفتم میتونم منتها...... همه چی رو بهت گفتم دیگه، تو كه همیشه كمكم كردی، این یه بار هم كمكم كن، همیشه هم كه دیدی، تونستم، موفق شدم، این بار بد افتادم، نمیدونم، دستمو بگیر بلندم كن، نری دوبار سه ماه دیگه بیای بگی چه خبر؟ هیشكی كه نبود بهش قول بدم، بذار این دفعه هم خودت باشی به خودت قول بدم، اینم قول، قول قول، از دو هفته بعد از امتحانا. مممموچ.
ادامه مطلب روزا؟ خيلي زود بيدار بشم دوازده، شبا؟ خيلي زود بخوابم سه و نيم. چرا؟ نميدونم. نميدونم، هيچي، كلن، نميدونم. هيچ وقت نميدونستم. يك كه بشه شبا، فكر ميكنم كه هستم يا نيستم، اين ديوار سفيد روبروم هست يا نيست، اگه سفت نبود شايد نبود. افسانهست همهش، مثل شب آروم يه جزيرهي كوچيك ميخوام باشم، كه پر باشه از ستاره، صداي موج بياد، دراز بكشم و ستارهها رو نگاه كنم، صداي ويولن و پيانو بياد از ته آسمون، دنبالهداره رد بشه آرزو كنم، آرزو كنم، آرزو كنم. سه تا؟ نه، سه بار. بتونم بگذرم از اين پوسته، چشام باز بشن، ببينم، از نوربدم نياد ديگه، از تاريكي هم نترسم. حالم خوب بشه، ديگه سرمو نذارم رو ميز كامپيوترم و گريه كنم، ديگه بغضم نگيره همهش، بخندم، از ته دل بخندم، جيغ بزنم از شادي. شادي؟ يادته حالم چه خوب بود، يادته روز ثبت نام؟ اين فكرا كجا بود؟ خميده نشده بودم، صاف بودم، دو خط موازي. يادته توي بانك؟ تو كه ميگفتي، من نميفهميدم، حالا ميفهمم. اما چه سود؟ ديدي چه طوري شدم؟ ديدي سرم بد جور خورد به سنگ؟ ديدي له شدم؟ ديدي نابود شدم؟ ديدي چي بودم، چي شدم؟ ديدي شكستم هيچ كس به دادم نرسيد؟ ديدي نابود شدم هيچ كس دستمو نگرفت؟ ديدي به باد رفتم همه نگاهم كردن؟ يادته ديگه؟ نميدونم چرا يه دفعهاي شد همه چيز، از كي شد؟ از كجا؟ اصلن نفهميدم، فقط يادمه له شده بودم ديگه. يادته تو وبلاگ نداشتي؟ تازه كه ميخواستي، البته دوباره، شروع كني يادته؟ يادته سر سعدي و حافظ چه قد تو سر هم ميزديم؟ بيين، او رو خدا ببين چي كارم كردن، ببين چي شدم. نميخوام، نميخوام اين طوري باشم. نگو جبره، اجباره، بريدم به خدا، ميرم تموم ميكنما، نگو مجبوريه پس. ببين بذا بگم، دلم پره، تكراري باشه چه ايرادي داره؟ ببين اشكام ميريزن رو شلوارم، ببين يكيش افتاد رو دستم، يادته من گريه نميكردم هيچ وقت، ببين آرمان هم گذاشت رفت، اين يكي فكر كنم تقصير خودم بود، ببين گذاشتمش، رفت، ببين چه غلطي كردم، ببين چهار ماهه نديدمش، ببين ديگه پوستي نمونده كنار ناخونام، ببين ديگه نه خونهي عموم ميرم نه داييهام، نه كوه ميرم باهاشون نه از اتاق كوفتيم ميزنم بيرون راه برم، ببين ديگه جنازهم مونده فقط، ببين ديگه نميتونم بنويسم. چي كار كنم آخه؟ ميخوام برم، فقط يه راه نشونم بده، هر چي كه باشه. بنبست، حالا چي كار كنم؟ كدوم وري برم؟ همين طوري بشينم روزا رو خط بزنم؟ چه قدر بايد بكشم؟ واسه چي بايد بكشم؟ مگه اونا دارن ميكشن؟ چرا من همهش بكشم؟ حالم از خودم به هم ميخوره. چي كار كنم؟ ديدي ذليلم كردن؟ من اينجا نبودم، ميدوني خيلي بالاتر از اين حرفا بودم، حالا از خودمم خجالتم ميكشم. دلم ميخود بميرم حالا، نه كه اينقدر ضعيف و بدبخت باشم. نميتونم بنويسم ديگه. نميدونم چي ميشه، نميدونم چي بشه، فقط ميدونم كه ديگه چيزي تو وجودم باقي نمونده. كاش ناي نوشتن داشتم...
طاقت بيار و مرد باش


