تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:44 توسط 012| |

            ديگه حالم داره از اين مملكت بهم مي‌خوره. آخه اين چه وضع گ.هيه، امروز صبح دو ساعت برق نداشتيم، حالا هم از ساعت 10 برقا رفت، يعني دو ساعت و نيم. من نمي‌دونم كي از دست اين كشور ك.يري خلاص مي‌شم بالاخره، كشور كه نيست، آشغالدونيه، گ.ه‌دونيه. بايد رفت بالاي اون دماوند ك.يري كه مليش كردن وايساد و ش.اشيد به سرتاسر اين كشور. مثلن پايتختم هست اين تهران وامونده. واقعن داشتم خفه مي‌شدم، حالم بده الآن، دلم مي‌خواد سرم رو بكوبم به ديوار، گوشيم رو هم پرت كردم خورد لبه‌ي تخت فكر كنم به گ.ا رفت. بايد تك تك اعضاي اين دولت و سردمداراشو داد به يه عده كارگر مجرد كه به همه‌شون تجاوز كنن و با دسته بيل ك.ون آقايون رو پاره كنن، ر.يدن ديگه، هم به مملكت هم به اعصاب ما. اون از زمستون كه ك.س‌كشا يه سره گازو قطع مي‌كردن اينم از حالا. خب اون چراغاي خيابونا رو صبح كه مي‌شه خاموش كن، چه مي‌دونم اين همه نيروگاه نيروگاه، چه گهي داري باهاش مي‌خوره، نكنه داري ك.س‌ ننه‌ت رو چراغوني مي‌كني. اين همه ادعا ادعا، آب و نون اين مردم بدبخت رو نمي‌تونين فراهم كنيد، انرژي هسته‌اي رو لول كن بكن تو ك.ونت، واقعن دارم سكته مي‌كنم، آب مجاني، برق مجاني، ك.ير خر و مجاني، تو قطعش نكن، مجاني بخوره تو سرت، خسته شدم از بس حرص خوردم و فحش دادم، خب د.يوث نمي‌توني برو گم شو بذا يكي ديگه جات بياد، تو به قبر ننه‌ي جن.ده‌ت ريدي اصلن اومدي زرت و پرت مي‌كني. اين مردمم كه ماشالله خرتر از كل دنيا، مثل زالو چسبيدين به اين ايران لعنتي، بسه، بابا بسه، بي‌پدر بسه، آخه حرفم نمي‌شه زد، مي‌گيرن ج.رت مي‌دن. اه، واقعن خسته شدم ديگه، اين ديگه از اولين ضروريات زندگيه، اين همه ساعت با قطعي برق؟ توي اين كشور، با اين همه پتانسيل، با اين همه ثروت. اين همه بدبختي؟ اين همه فلاكت؟ تا كي بايد ادامه پيدا كنه؟ تف به ذات همه‌تون. از اون ورم با اسم دين و .... همه جوونا شبا ج.قو بغل مي‌كنن مي‌خوابن، ان‌قدر مزخرفات كرديد تو ذهن اين مردم بيچاره كه از مردم امريما هم نفهم‌تر شدن، عقده‌اي شدن همه، همين ديگه، سرگرمي‌هاي تخ.مي، زندگي ت.خمي‌تر، علافي، بيكاري، ولگردي، همه رو احمق و نفهم بار مي‌يارين، ول كن اصلن، همه‌ش اعصاب خودم ك.يري‌تر مي‌شه، ولي لعنت به همه‌تون، لعنت.

پ.ن : مغزم داره به گ.ا مي‌ره، اينجا هم همه‌ش شده فحش، اي خداااااااااااااااااا. :-((((((((((((((

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:40 توسط 012| |

            مي‌خواي بدوني؟ از كجاش بگم برات؟ از اون حسي كه مي‌ميره هميشه و لاشه‌ش مي‌مونه روي دلم و سنگيني مي‌كنه؟ از اون حسرتا كه شب و روز سيخ داغ مي‌شن و فرو مي‌رن تو تنم؟ از اين دردي كه معلوم نيست كي تموم مي‌شه و معلوم نيست چي هست؟ مي‌خوام آدم باشم ولي بقيه نمي‌ذارن، من كه كاري نداشتم باهاشون، آدم؟ اصلن نمي‌دونم آدم چي هست. يه پيرمرد لخت نود ساله كه پوستش چسبيده به استخوناش، يا يه دختر شونزده‌ساله كه تنشو نشون همه مي‌ده تا پول در بياره. آره قصه تكراريه، تكرار مكررات، ولي نه وقتي واسه خودت اتفاق بيفته. يه روز تو هم سرتو بلند كني مي‌بيني زندگي سخته، سخت‌تر از اوني كه فكرش رو بكني، مي‌بيني ديگه بچه نيستي كه تر و خشكت كنن، مي‌بيني همه تنهات گذاشتن، يكي خسته بوده خوابيده، يكي مشغوله با جنس مخالفش، يكي غرق توي كارش و پول درآوردن و يكي هم داره بهش خوش مي‌گذره، تو رو نمي‌خوان هيچ كدوم. حالا ساعت‌ها بشين رو صندلي و فكر كن، فكر كه چرا تنهايي، چرا خسته‌اي چرا بي‌حوصله‌اي، كسي نيست بهت جواب بده. كسي نيست دلتو كه پر شده برات خالي كنه، اصلن كسي نمي‌فهمه تو اون صاب‌مرده چي مي‌گذره، سرتو بزني تو ديوار، ويسكي بخوري يادت بره، مشت بكوبي شيشه رو بشكوني، همينيه كه هست، تا بوده همين بوده. وقتي ضعيف باشي همه باهات همينن، تو هم كه بلد نبودي گرگ باشي مثل بقيه، پس صبر كن تا بخورنت، زير دندوناشون تيكه تيكه بشي. هي بچرخ دور اتاقت و از خودت بپرس چرا، چرا؟ چرا؟ هيچي عوض نمي‌شه، همه چيز همون‌طوري كه بود مي‌مونه، گ.ه‌تر هم مي‌شه. روز به روز بيشتر فرو مي‌ري توش، دردايي كه از تو داره نابودت مي‌كنه، درونت داره مثل خاكستر مي‌شه و با يه آه، يه فوت، يه نفس از هم مي‌پاشه. همه‌ش بغض مي‌كني شب و روز، مي‌گي كاش بفهمه، مي‌گي كاش مثل پروانه دورت بچرخه، كاش اشكاتو بريزي تو دامنش، كاش بياد بشينه پاي دلت هيچ جاي ديگه نره، اما اينا روياس برات، بشين و بسوز، خورد شو و توي خودت فرو برو، چون نمي‌فهمه، نمي‌ياد، نمي‌بينه. مي‌گه ازش بخواه بهت بده، مي‌گي اگه بگي ديگه لطف نداره، مي‌گه نه، نه، نه. مي‌گي ديدي دنيا عوض شد؟ ديدي هر كي سوارت شد و ازت سواري گرفت، ديدي همه‌ش خري؟ آره دنيا همينه، پست و آشغال، بي‌معني و زشت. هر شب براش گريه كن، قدرتو مي‌دونه؟ نه، نمي‌دونه. انقدر خودتو بكوب به شيشه تا بشكني، مي‌شكني و هيچ‌كس صداي شكستنت رو نمي‌شنوه، بايد پول بدي به شيشه‌ساز تا بياد، هيچ‌كس ديگه‌اي هم در كار نيست. روزايي بود كه دنبالت مي‌گشت، سايه به سايه باهات مي‌اومد تا برگردي و نگاهش كني، مي‌گفت مي‌خواد باهات حرف بزنه، مي‌خواد ببيندت، مرهمت باشه، محرمت باشه، تسكينت بده، مي‌گفت روي من حساب كن. اما حالا گذشته، همه چيز عوض شده، حالا تو دنبال سايه‌ش مي‌دوئي تا برگرده و نگاهت كنه، تا بگي دل لعنتيت پر از درده، پر از غصه‌ست، تا ازش بپرسي پس كجايي؟ پس چي بود اون حرفات؟ اما حالا قدرت داره و تو هيچي نداري، جز يه وجود درب و داغون. داغون‌ترت مي‌كنه و تو هيچي نمي‌توني بگي، فقط بايد توي خودت بسوزي، و از خودت بپرسي، چرا حرفاش رو باور كردي؟ دنيا روي سرت خراب مي‌شه، اشتهات مي‌ره و لاغر و لاغرتر مي‌شي و اون چاغ و چاغ‌تر. دنيا همينه، همينه، همينه، تا نداشتت حسرت داشتنت رو داشت، مي‌خواست داشته باشدت، حالا كه داردت ديگه هيچ دغذغه‌اي نداره، تو هم مي‌شي يه چيز ساده در كنار چيزهاي ديگه، كه بعضي وقتا مي‌خوادت و بعضي‌ وقتا نمي‌خواد. حالا هيچ چيز خاصي نيستي، اون موقع دور بودي، تو قفس نبودي، گرفتت، شكارت كرد و حالا تو قفسي و درش هم قفله. حالا نمي‌دوني چي كار كني، صبحا گيج از خواب بيدار مي‌شي و منگي كل روز رو. نمي‌دوني چي شد، چي گذشت. انگار يه مرده‌ي متحرك شدي، مي‌بيني مي‌شنوي ولي درك نمي‌كني، فرق شب و روز رو مي‌دوني فقط. هيچي نيست، هيچي نيست، هي چاي بخور، جاي صبحونه، جاي ناهار جاي شام. حالت داره به هم مي‌خوره و هيچ كاري نمي‌توني بكني، پول هم نداري كه راه بيفتي بري بيرون يه غلطي بكني، بايد بموني و بپوسي، همه هم هي رد مي‌شن و يه لگد بهت مي‌زنن. به درك، به درك، به درك. اعصابت مي‌ريزه به هم هي، مي‌خواي در و ديوار رو خراب كني، شيشه‌ها رو بشكني، فرياد بزني، اما خفه مي‌موني، چون... نمي‌توني.

            هي فكر مي‌كني هست، فكر مي‌كني نيست، هست نيست، هست نيست. نمي‌دوني، نمي‌دوني. دارم باهات حرف مي‌زنم، آره پس چيو دارم مي‌گم؟ دنيا دور سرم مي‌چرخه، حالت تهوع مي‌ياد سراغم و سرم درد مي‌گيره، مي‌خواد منفجر بشه. سيگار؟ نه خيلي وقته نه، مشروب توي خونه نمي‌شه آورد، مي‌گن نجسه، همينه كه هست، همه چيزو نجس مي‌بينن، از جمله وجود خود تو، كافري، گبري، اينا رو بهت مي‌گن، ولي اگه نماز بخوني فرشته مي‌شي. همه‌ش بارت مي‌كنن تا كمرت بشكنه، خوردتر بشي. آرزو مي‌كني كاش همه بميرن، برن به جهنم، بعدش فكر مي‌كني كه بهشت و جهنم كجا بود. باز مي‌موني كه چي‌كار كني، سر تا تهش رو چك مي‌كني، هيچ كدوم نمي‌شه، چيزي به ذهنت نمي‌رسه، خل‌تر مي‌شي، ولي خيابونا همون‌طوري كه بودن هستن و اين تويي كه نمي‌توني. دلت مي‌خواد سرت رو منفجر كني اما نمي‌دوني چه طوري، مي‌خواي داد بزني، چرا دركت نمي‌كنه؟ دوست داري يه دريل برداري سرت رو سوراخ كني. دوست داري به همه فحش بدي، فحشاي آب‌دار، همه‌ش عقده مي‌شه، عقده عقده، معلوم نيست كجا بروز پيدا كنه، دلم مي‌خواد همه رو بكشم، زجر بدم، تيكه تيكه‌شون كنم، از همه‌شون بدم مي‌ياد، از ك.س‌كشاي هرزه‌ي گ.ه، اينار ور تحويل روان‌پزشك د.يوثت مي‌دي تا يه سري قرص بهت بده، قرصا هم روت اثري نداره، واقن داري مي‌ميري، داري مي‌ميري و هيچ كدوم از اين آشغالا حاليشون نمي‌شه، فكر مي‌كنن همه‌ش چرت و پرته، ولي داري مي‌ميري، داري له مي‌شي. اندازه كنسرو مي‌شي و پرتت مي‌كنن تو يه آشغالدوني بزرگ. از بوي تعفنش روزي هزار بار بالا مي‌ياري. خودتو پاره هم كني حاليشون نمي‌شه، اااااااااااااااااااااااااااااااااه، چه‌قدر آدمن، از اين مناسب‌تر پيدا نمي‌شه، آدم. بدترين واژه‌ي ممكن. آدما، آدما، آدما. مي‌رم توي دست‌شويي تا بالا بيارم، منافع، منافع، منافع، لعنتيا، لعنتيا. لــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــنــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــيــــــــــــــــا.

            اگه يه كاغذ مي‌دادي بهتر مي‌تونستم بهت بگم، تمامش رو با حرص خط‌خطي مي‌كردمف طوري كه پاره بشه، اون‌وقت تحويلت مي‌دادم تا بفهمي حالم چه‌طوريه. ولي اگه مي‌تونستم، حتمن چند نفر مي‌گفتم برام بيارن تا شكنجه‌شون بدم، كثافتاي آشغال.

پ.ن : لــــــــــــــعـــــــــــــــــنـــــــــــــــــــت به همه‌تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:54 توسط 012| |

الآن که نگاه کردم متوجه شدم کلجمله ها به هم ریخته شده. تف به این بلاگفا. اعصابم خورد شد و تصمیم گرفتم کل متن رو بردارم.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:50 توسط 012| |

            من نمي‌دونم اينا چشونه، واقعن نمي‌دونم اين ك.‌س‌كشاي هرمله‌ي ك.وني چشونه. آخه چه وضعشه اين؟ امروز از ساعت 2 تا 8 برق نداشتيم، باز دوياره ساعت نه و نيم برق رفت و تازه اومده (11). اون ...... كه اومد گفت مجاني مجاني، خب الآن كدوم گوريه؟ تازه مادرج.نده‌ها روي قبض برق قيمت واقعي هم مي‌زنن، يعني ما داريم خيلي لطف مي‌كنيم. يعني ك.يرم تو ك.س خوار و مادر همه‌شون، اه، خب تا يه حدي مي‌شه تحمل كرد ديگه، معلوم نيست چه گ.هي دارن مي‌خورن اصلن، اين همه انرژي ك.يري هسته‌اي، هسته‌اي، چه غلطي دارن باهاش مي‌كنن؟ لابد مستقيم وصل به ك.س‌ننه‌ي ج.اكش اون د.يوث سركرده‌شون كه ح.شرش بره بالا، اون وقت ك.وني مي‌ياد پشت تلويزيون ك.س سر هم مي‌كنه واسه ملت، يه مشت گريگوري هم خرش مي‌شن فكر مي‌كنن گ.هيه واسه خودش. حالا خيلي دارم ججلو خودم رو مي‌گيرم فحش ندم ها، وگرنه صد در صدش فحش مي‌شد. لعنت به همه‌تون، همه‌ي آشغالاي گ.ه‌پرست، چرا ول نمي‌كنيد اين مملكتو، اصلن چرا شرتون كم نمي‌شه. بسه ديگه، سي ساله دهن ملت رو صاف كردين رسمن، روح مردم به كثافت كشيده شده، اين همه بدبختي و مرض، واقعن كافيه. چند تا نسل مگه بايد واسه گ.‌ه‌خورياي يه عده بسوزن؟ ان‌قدر هم خوب خر مي‌كنن كه.... ولش كن، ك.س‌ ننه‌ي همه‌شون، فقط برقو بي‌خيال بشن ديگه ك.س‌كشا. و آب البته، و تو زمستونا گاز. ا.نن ديگه كاريش نمي‌شه كرد، دلم مي‌خواد خرخره‌ي همه‌شون رو بجوئم.

            ديروز يكي از دوستاي من تو هفت تير دماسنج گذاشته بود، 48 درجه بود، اون‌وقت امروز مرتيكه د.يوث اومده مي‌گه بيشترين دما، امروز 43 درجه بوده كه واقعن بي‌سابقه بوده. آخه اين ديگه چيه كه سر مردم كلاه بذاري ك.س‌كش. عجب بابا، اين ديگه چه وضعشه خدايي. بگذريم، امروز صبح كه رفتم كلاس زبان و برگشتم داشتم بالا مي‌اوردم، حالم واقعن بد بود، الآنم تعريفي ندارم، همه‌ش حس مي‌كنم بالاخره حالم به هم مي‌خوره، خب گرمه ديگه...

            اين اعتكاف من نمي‌دونم چه صيغه‌ايه ديگه، توي اين مسجت ما كه سه نفر جمع شدن دور هم، آخه اينم شد كار؟ سه روز مي‌چپي تو مسجد تو اين وضع گرما و قطع برق، يه حموم نمي‌ري، اون‌وقت فكر مي‌كني داري به سعادت و كمال و اين چيزا نزديك مي‌شي. يا چه مي‌دونم، سه روز خانواده‌ت رو ول مي‌كني، زنت رو ول مي‌كني، شوهرت رو ول مي‌كني كه چي بشه؟ بري بشيني توي مسچت چرت و پرت بگي؟ اونيم كه مي‌ياد عين آدم عبادت كنه ب.ريني به اعصابش؟ دست كم شبي، نصفه شبي بيا برو تو خونه‌ي خراب‌شده‌ت يه دوش بگير، بده، واقعن زشته. البته هر كاري مي‌خواي بكن، به من چه واقعن. ولي عجيبه واسم.

            شما چه حالي پيدا مي‌كنين وقتي مامانتون با يه كاسه‌ي گنده‌ي آلبالو، اونم دماش چيده شده، بياد تو اتاقتون و يه نمك‌دون هم دستش باشه؟ من كه از خوشحالي داشتم سكته مي‌كردم. الآنم دارم هم‌زمان مي‌خورم، چه حالي مي‌ده جون تو. البته اگه يه معشوقه داشته باشي كه بياد و دونه دونه بذاره تو دهنت و انگشتاش رو هم نگه داره يه كم توي دهنت تا تو با لبات نوازششون كني كه ديگه بهشت برين مي‌شه. بعدشم يه س.كس آروم با موسيقي لايت و نور كمرنگ آبي، واي چي مي‌شه خدايي. اوووووفـــــــــــــــــــــف.

            برم يه گ.ه ديگه بخورم، فعلن بسه.

               پ.ن : کلن به من چه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:30 توسط 012| |

1

            خواهرم می‌گه، قدر خودت رو بدون. چاییم رو از رو میز برمی‌دارم و یه جرعه دیگه می‌نوشم.

2

            امروز داشت پخش می‌كرد، گفت یه دختری اومده پیش من، گفته من عاشق یه پسر بودم، خانواده‌م رو زیر پا گذاشتم، یه هفته رفتیم، با هم بودیم. برگشتیم اون منو نخواست. گفت ماردم گفته اونی كه خانواده‌ش رو بعد از بیست سال ترك كنه، تو رو هم می‌تونه راحت ترك كنه.

            حكایت دلنشینیه نه؟ كلی پند و اندرز داره. ولی اگه به زندگی نگاه كنی، به وجودت فكر كنی، می‌بینی كه پسره یه دماغوی چ.اقال بوده. همین دو تا كلمه هم واسش كافیه.

3

            یه سوالی برام پیش اومده، چند روزه : دین شخصی‌تره یا رنگ شورت آدم؟

4

            آدما عوض می‌شن، تام هنكس گفته بود فكر كنم. نمی‌دونم تو كدوم فیلم، آره، آدما كوچیكن، بزرگ می‌شن، بزرگ می‌شن، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر، تا جایی‌كه می‌تركن و بوی گندشون همه‌جا رو برمی‌داره.

5

            خیلی عجیبه برام، دركش نمی‌كنم، همین دیگه، كلن نمی‌دونمش. همون ماجرای فلسفی پیش پا افتاده، یه جنس می‌خوای، روزنامه می‌خری، تنها یه آگهی هست كه اون جنس رو می‌فروشه. تو هم بهش نیاز داری. نوشته پول رو می‌ریزی به حساب و بعد جنس برات فرستاده میشه. اعتماد می‌كنی و پول رو می‌فرستی؟ به زبون خودم بگم : بازی‌نكره می‌بازی؟ یه بازی پیش روته كه نتیجه‌ش برد یا بخته و تو به هر دلیلی باید یه تقابل رو انجام بدی، چون ممكنه ببازی، ممكنه مثلن نود دقیقه بازی كنی و ببازی، در شرایطی كه همون‌قدر یا اصلن كم‌تر ممكنه ببری، بازی رو ترك می‌كنی؟ می‌گی ولش كن من كه ممكنه ببازم بذار بازی نكنم و ببازم؟

            امیدوارم گنگ نشده باشه، منظورم كلن اینه كه حداقل یه تلاشی باید كرد، حالا برد یا باخت، نمی‌دونم، ولش كن بیشتر بگم، گنگ‌تر می‌شه.

6

            كلن تو زندگیم هیچ كس دیواری كوتاه‌تر از دیوار من پیدا نكرده، اشكال نداره، نوش جون همه‌تون.

7

            همه‌ش شبا خواب ویبره‌ی گوشیم رو می‌بینم، صبح كه پا می‌شم می‌بینم گوشیم زیر تختم افتاده، جلو رایانه هم كه می‌شینم همه‌ش توهم ویبره می‌زنم، داشتی جمله‌ی آخر رو؟

8

            افتادم به چیز گویی.

9

            بعضی وقتا، توی خواب یا بیداری، فكر می‌كنم كه : نشستن توی یه كافه‌ی پر دود با یه سیگار برگ بزرگ در دست لذت‌بخش‌تره یا بیست‌تا شنا رفتن با مشت. توی صف شیر بود كه به این فكر می‌كرم احتمالن.

10

            عوضیا به صف،

             گور‌ بابای همه‌تون / ادامه بدید به راهتون

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:51 توسط 012| |

            الآن كه می‌نویسم، توی تهران داره بارون می‌یاد، تنده و زودگذر، احتمالن دو سه دقیقه بیشتر نباره. دیروز یه روز خیلی طولانی و خیلی خوب بود، طعمش ترش بود و بعد شیرین، شیرین شیرین. شب نه و نیم بود كه اومدم بنویسم برقامون رفت و منم چون خیلی خسته بودم خوابیدم. حالا دیروز هم مثل تموم دیروزای لعنتی دیگه به تاریخ پیوسته. تنها چیزی كه مونده اینه : یكی از به یادماندنی‌ترین روزهای زندگیم بود. بعضی چیزا خیلی ساده‌اند، مثلن بردن توی یه بازی، اما شرایط اونا رو به یادماندنی می‌كنن، مثل اون فینال آلمان هلند یا فینال لیورپول و میلان، دیروز هم همین‌طور بود، شرایط سخت مسیر دیروز و اون همه سختی شاید دلیل حس كردن شیرینیش بود، شیرینی‌ای كه هنوز طعمش رو زیر زبونم حس می‌كنم، لطیفه و به یادموندنی. دیروز علی هم رفت مسافرت و یه هفته دیگه می‌یاد، حالا یه هفته صبحا كسی نیست منو بیدار كنه، بكشنودم بیرون از خونه. دیروز، دیروز بود، گذشت و رفت.

            یه چیزی در مورد اس‍.تمناء می‌خواستم بگم. همه می‌یان راجع به مضراتش رجز می‌خونن، یه ترس ایجاد می‌كنن از گناه و ... می‌بینی این گناه دوباره اومد سراغمون، ولی نمی‌دونم چرا یكی نمی‌گه كه سركوب كردن حس جنسی، وقتی بهش نیاز داری، وقتی احساس می‌كنی باید نیاز جنسیت برطرف بشه، مضراتش به مراتب از اس‍.تمناء بیشتره. تاثیر روانی‌ای كه سركوب می‌تونه روی آدم بذاره، می‌تونه خیلی مشكلات عصبی در پی داشته باشه، این طرف رو هم داشته باشید دیگه. مخصوصن اونایی كه چون گناهه جلوی خودشون رو می‌گیرن، حواستون باشه كه توی طبیعت و از طرفی توی عرف اون خراب ‌شده عربستان، همه با زن دمخور بودن و قبلنا هم همه تو سن پایین ازدواج می‌كردن، بحث سركوب كردن نیاز زیاد مطرح نبوده. اگه هدف ضرر نخوردن باشه به انسان كه خب جلوگیری از ارضا ضررش بیشتره. همین دیگه، حوصله بیشتر گفتن ندارم، ضمنن به تمام كسانی كه خودارضایی می‌كنن یا روش زندگیشون رو خودارضایی قرار می‌دن احترام می‌ذارم و هیچ وقت بهشون بی‌احترامی نمی‌كنم، فقط از این جهت ناراحتم كه یه سری از روی اجبار این‌كه نمی‌تونن با كس دیگه‌ای ارتباط داشته باشن خودارضایی می‌كنن و افسوس می‌خورم كه توی كشور ما ان‌قدر همه چیز احمقانه‌ست كه به نیاز جنسی آدم كه از نیازهای اولیه‌اش هست اصلن اهمیت داده نمی‌شه، و مرتب و مرتب گناه رو می‌كوبونند تو سر آدم‌ها، واسه چی واقعن؟ چرا اعمال جنسی باید این‌قدر قبیح نشون داده بشه؟ خیلی برام عجیبه. و عجیب‌تر این‌كه دخترها (منظورم تینیجر دیگه) از ترس از دست دادن بكارتشون از رابطه (3 تا از شد!) با پسرها اجتناب می‌ورزن و اون‌وقت خودارضایی می‌كنن، یا با هم رابطه دارن، كلن اصل بر احمقانه و عجیب بودن همه‌چیزه توی كشور ما، هر كس هم می‌خواد توجیه دینی بكنه، بگه منم جواب بدم، فقط منطقی و بر اساس عقل، نه چرت و پرت. توی پرانتز : ببین این‌كه می‌گی خدا گفته گناهه، یا خدا فلان گفته، واسه من خنده‌داره، منم می‌تونم بیام بگم خود خدا دیشب بهم گفت، پس باید با عقل حرف زد، طبق اصول عقلانی)

            برسم به بحث طولانی زوجیت، كه دست از سر كچل ما برنمی‌داره، از اون اول، همه‌ش باید تكرار مكررات كنم. دارم یواش یواش خسته می‌شم. اول این‌كه می‌گن طبق حرفای شما، خدا آدمو آفرید و بعدش اون زنیكه حوا رو، برای این‌كه همدم آدم باشه. (توی پرانتز دوبل : از همین‌جا نابرابری شروع می‌شه، كه آدم رو اول آفرید، بعد حوا رو كه برای آدم همدم باشه. یه اولویت برای جنس مرد، كه آدم نیاز به همدم داشته، سوالم اینه كه آدم شكل مردای امروزی بود؟ یعنی سینه نداشت و آ.لت تناسلی مردانه داشت؟ یعنی از قبل معلوم بود كه اون باید شكل مرد باشه؟ و حوا باید شكل زن كه با هم تكمیل بشن؟ اون نظریه انتخاب طبیعی می‌گه قبلن مردا سینه داشتن و شیر می‌دادن به بچه‌هاشون و بعدها به تدریج عوض شده‌ن، این سوال واسه این برام پیش اومده بود). پس اولن اینا برای آرامش هم (در بهترین حالت، در حالی كه شما می‌گید حوا رو برای آرامش اون یكی آفرید) دو جنس شده‌ن، ثانین خدا دو تا زن رو، یا چهار تا زن رو برای آرامش آدم نیافرید، یه دونه كافی بوده. حالا قبول می‌كنیم كه اینا برای هم آفریده شده‌ن. از این‌ور می‌رسیم به مملكت ت.خمی خودمون. یه عده چهار تا چهار تا زن می‌گیرن و یه عده چهل‌ساله مجردن، خب لابد اونا راه زن‌گرفتن رو بلدن آره؟ زن صیغه‌ای داشتن، شصت تا هم كه باشه نوش جون، حلاله، زنم كه چهار تا، ولی اگه یكی رو دوست داشته باشی، باهاش رابطه داشته باشی، حرومه. یكی كه احساس می‌كنی آرومت می‌كنه، یكی كه قلبت براش می‌تپه، حرومه، اون شصت تا حلاله. اگه می‌گی واسه آرامش هم آفریده شدن، پس این گناهش چیه دیگه. از اون طرف، عزیز دلم، طلاق هم هست، حقش هم با مرده توی قانون، همون طور كه رابطه‌ی پس ازدواج می‌تونه به هم بخوره، پیشش هم ممكنه به هم بخوره.ازدواج كه ك.یر غول شكوندن كه نیست، واسه اینه كه دو نفر با هم باشن، آرامش داشته باشن، احساس خوبی داشته باشن، به سادگی هم شكسته می‌شه (بحث مهر و غیره هم كه هزار بار گفتم دیگه ...) ولی یه رابطه‌ی دوستی، یه عشق، یه رفاقت، می‌دونی كه به راحتی تموم نمی‌شه، به راحتی شكسته نمی‌شه، خیلی سخت جدا می‌شه. ارزشش از اون ازدواج بیشتر نیست؟ حس آرامشش، حس دلگرمیش، حسای خوبش از اون ازدواج سنتی (یهویی خواستگاری) بیشتر نیست؟ اون گناه نیست و این هست؟ اون وقت این عدالت هم هست دیگه نه؟ نمی‌دونم چرا وقتی دو نفر همو دوست داشته باشن، بهشون انگ گناهكار می‌زنین به خاطر با هم بودنشون، تمام حرف و حدیثا و كنایه‌ها، ولی زنی كه روحش اسیر شده بین دستای یه مرد كه چند تا زن دیگه هم داره... اون زن حق نداره یه نفر واسه خودش داشته باشه، یه نفر كه فقط مال اون باشه؟ ولی اون گناهه و این گناه نیست؟ اون دختر كه گوشه خیابون نون نداره بخوره خودشو به هزار تومن حاضر بفروشه گناهه، اون زن كه خودشو به حاج‌آقا می‌فروشه با صیغه گناه نیست؟ اینا عدالته واقعن؟ این طوری فكر می‌كنی؟

            نمی‌دونم دیگه، بیشتر از این نمی‌تونم بگم، توان ندارم، خسته‌ام، این دین اعلای شما افتاده مثل خوره به جونم، من كه كاری باهاش ندارم، نمی‌دونم چرا اون منو ول نمی‌كنه. همین جاشم می‌ترسم یكی بیاد فردا در راه اسلام خودشو خودم رو منفجر كنه.

            پ.ن : كوری نمی‌بینی؟ نمی‌فهمی؟ كه وقتی دو نفر كه همو دوست دارن، همدیگه رو بغل می‌كنن، با هم عشقبازی می‌كنن، به هم نگاه می‌كنن و كنار هم می‌خوابن، بوی بهشت می‌دن؟ ان‌قدر بوی كثافت رفته تو دماغت كه اینو حس نمی‌كنی. همون بویی كه با نماز و روضه دنبالشی، بوی دوست داشتنه، بوی عشق، همون حسی كه فكر می‌كنی نسبت به خدا داریش، خودتو خر كردی یه عمر. تو رو خدا ببین این لحظه‌ها رو كه می‌گذرن بدون این كه عاشق كسی باشی، ارزش وجود داری اصلن؟ اصلن تو آدمی وقتی كسی رو دوست نداشته باشی؟ اون آدم بدون اون حوا اصلن آدم می‌شد؟ نمی‌خواد زن بگیری شوهر كنی بدبخت، برو یكی رو دوست داشته باش، برو عاشق شو اصلن، زن و شوهر بخوره تو سرت. می‌دونی كه زن و شوهری فقط هوسه (بحث خاونواده كلن جداست)، ولی عشق، دوست داشتن و هوسه، بازم بگو اون گناهه، این گناه نیست. نمی‌دونم دیگه چی بگم، شاید برم خودم رو دار بزنم.

 پس اضافه شد : دیگه در این مورد نمینویسم. بسمه. واقعن بسمه. دار که نزنم. نه. میرم گریه میکنم به جاش.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:20 توسط 012| |

            تند تند تایپش كردم، غلط تایپی زیاد داره، ببخشید.

            نمی‌دونم، حالا از جهت مقابل، باید بگم كه ببخشید، ببخشید كه تكلیفم با خودم معلوم نیست. ولی همه‌ش تقصیر خودم نیست، خب من می‌ترسم. از شكسن خوردن، شكستن. من همیشه دنبال یه جای امن بودم، اكثر اوقات هم بهش رسیدم. ولی اون شكست‌ها، اون شكستن‌ها برام سخت بوده. خیلی سخت. آخه انتظارای منم خیلی بالاست، با این‌كه می‌دونم نباید انتظار داشت كلن تو این دنیا، اما اینم یه جزء از منه، كه از بعضیا انتظار دارم، از بعضیا خیلی زیاد انتظار دارم، حتا از این‌كه انتظارهام برآورده نشه هم می‌ترسم، می‌ترسم یه روز یه چیزی ازت بخوام كه كلن همه چیز رو عوض كنه، نظرت رو نسبت به من هم عوض كنه. به خاطر افكارمه، به خاطر عقایدم، نمی‌دونم این‌قدر شهامت دارم كه شكست‌هایی رو اگه باشن قبول كنم یا نه. می‌دونی افكار من خیلی متفاوته نسبت به عقاید و افكار تو. دارم اینجا می‌نویسم، نمی‌دونم اصلن بخونیش یا نه، اصلن نمی‌دونم چرا دارم اینجا می‌نویسمش. فقط می‌دونم بقیه چه فكرهای احمقانه‌ای كه الآن با خودشون نمی‌كنن. مهم هم نیست اصلن. چی داشتم می‌گفتم؟ آهان. ببین نوع دید تو نسبت به دنیا، محدودیت‌هایی كه برای خودت ایجاد كردی، سرگرمی‌هات، علاقه‌مندی‌هات، نوع لباس پوشیدنت و حرف زدنت و تمام این چیزا، خب خیلی مهم هستن. یه چیزی بگم، همین محدودیت‌هایی كه تو داری، از هر نوعی، ممكنه جلوی خیلی از كارهایی رو كه ما با هم بتونیم انجام بدیم رو بگیره، اصلن ممكنه وقتی برات باقی نذاره كه با هم بگذرونیمش، من نمی‌دونم می‌تونم باهاشون كنار بیام یا نه، حرف من این نیست كه مثلن تو كه اون‌طوری لباس بپوشی یا اون‌طوری حرف بزنی بده، نه ممكنه خوب باشه یا نباشه، ولی توی دید من، توی نظر من تاثیر می‌ذاره. یا خیلی چیزای دیگه. ببین من توی خانواده‌ای زندگی می‌كنم كه از سر تا ته با همه‌ی اعضاش فرق دارم، یعنی كلن با هم خیلی وجوه اشتراك نداریم. پدر من پدرم بود و مادرم هم مادرمه، سعی می‌كنم تا جای ممكن حرفاش رو گوش بدم و بهش احترام بذارم، ولی باز خودمم، اگه یه جا ببینم حرف مادرم با عقاید من متناسب نیست، در كمال احترام یا حتا به همراه كمی بی‌احترامی، می‌گم مامان من نمی‌خوام این كار رو بكنم، یا مامان من می‌خوام این كار رو انجام بدم. مادرمی، واست احترام قایلم، اما تا یه حدی. حتا اگه مادرمی باید قبول كنی كه من یه آدم دیگه‌ام، منم عقاید خودم رو دارم نه مال تو رو. آره این ممكنه مادرم رو خیلی ناراحت كنه، اما حقیقته. نمی‌دونم چرا اینا رو گفتم، نمی‌دونم اصلن ربط داره یا نه. من اصلن نمی‌گم بیایم همدیگه‌رو مثل هم كنیم. نه، این كاملن اشتباهه. و غیر ممكن. ولی باید ببینیم تا كجا می‌تونیم عقاید هم رو تحمل كنیم. نمی‌خوام كلی بگم ها، دقیقن برعكس، عقایدی كه در مورد خیلی جزئی‌های زندگی هم نظر داده و تو داری ازش تبعیت می‌كنی، ممكنه من نتونم تحملشون كنم. یا چیزایی كه من فكر می‌كنم رو ممكنه تو تحمل نكنی. آخه كلن قید و بندهای زندگی من خیلی فرق داره با محدودیت‌های تو. اصولن محدودیت‌های من اونجایی معنی پیدا می‌كنه كه باعث ضرر دیگری باشن، یعنی اصولن به محدودیت فردی اعتقادی ندارم و نخواهم داشت، می‌دونی مشكل از اون‌جایی شروع خواهد شد كه یه عقیده‌ی تو با یه عقیده‌ی من در تضاد باشه و ما راجع بهش هیچ حرفی نزده باشیم، به نظرت چی پیش می‌یاد؟ ببین مثلن یه كلمه كه من باهاش مشكل دارم و حتا شنیدنش حالم رو به هم می‌زنه، گناهه. و احساس گناه. تو عقل داری و احساس، با یكی از اون‌ها تصمیم می‌گیری و یه كاری رو انجام می‌دی. اون كار تموم می‌شه و می‌ره پی كارش. بعد تو احساس می‌كنی یه مقرراتی رو زیر پا گذاشتی و اشتباه كردی. یا مثلن چون احساست تصمیم گرفت و عقلت رو زایل كرد گناه كردی و حالا گناه كاری. عزیز من، تو واقعن مگه عقل نداری؟ ببین تو نمی‌دونی بعد از مرگت چه اتفاقی برات می‌افته و این فكر ممكنه كل زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده و ناراحت و افسرده‌ت كنه. می‌بینی كه یه سری قاعده وجود داره، كه در مورد پس از مرگ هم حرف زده، حرف‌های وحشتناك و حرف‌های خوب. خب تو كه نمی‌خوای فكر كنی بعد از مرگت اتفاقای وحشتناك و سخت وجود داشته باشه، پس می‌یای حرفای خوبش رو می‌گیری، می‌بینی گفته این كارا رو بكن و این كارها رو نكن تا پس از مرگت خوب باشه. پس تو هم برای این‌كه فكر كنی پس از مرگت خوبه، یه سری كارا رو انجام می‌دی. و هر دفعه كه اون كارها رو انجام می‌دی، احساس آرامش عجیبی می‌كنی، چون خیالت راحت می‌شه كه داری به اون پس از مرگ خوبه نزدیك می‌شی. بعضی موقع‌ها هم كه كارای خلاف قاعده می‌كنی اول دنبال توجیه می‌گردی بر طبق اون قواعد، بعدش اگه نشد احساس گناه می‌یاد سراغت و می‌ری سراغ توبه و .... كه یه وقت فكر نكنی پس از مرگت وحشتناك باشه. یه اصلی هم بعضی وقتا اضافه می‌كنی كه خدا مهربونه، بخشنده‌ست كه باز هم خیالت راحت‌تر باشه، مثل وقتی كه به خودت می گی، استاد خوب نمره می ده، تا سر امتجان استرس نداشته باشی. من واسه این اعصاب می‌ریزه به هم كه داری برای فرار از پس از مرگ وحشتناك (یا رسیدن به پس از مرگ خوب) محدودیت‌هایی برای خودت ایجاد می‌كنی كه دلیلشون رو نمی‌دونی. یا سعی داری توجیهش كنی. از طرفی عقل هم كه داری، خوب فكر كن و ببین اگه می‌خوای بعدن از گناه و احساس گناه حرف بزنی، خب انجامش نده. یه مشكل دیگه اینه كه این گناه‌ها یكی از چیزاییه كه می‌تونه واسه ما مشكل ایجاد كنه. و یه چیز دیگه، در مورد كشش توئه، یعنی منظورم خواسته‌هاته، فكر كنم توقع داشته باشم كه هر چی هست بهم بگی، چون توی قرارداد قراره دو طرف واسه هم یه كاری رو انجام بدن، نه این‌كه فقط یه طرف. قاعدتن تو باید یه چیزایی رو بخوای و بیانشون هم بكنی، و این كه بگی اصولن چیزی نمی‌خوای كه نمی‌شه. من واقعن ناراحت می‌شم وقتی حس كنم تو چیزی رو می‌خوای ولی انجامش نمی‌دی یا ابرازش نمی‌كنی، باعث آزارم می‌شه مطمئنن. ببین یه وقتی عرف هست، مثلن سه تا غذا روی میزه كه دو تاش ارزونه و یكیش خیلی گرئن، تو دلت اون گرونه رو می‌خواد چون دوستش داری، ولی چون از نگاه بقیه می‌ترسی، ازش بر نمی‌داری. ولی اینا توی روابط عمومیه، نمی‌دونم چی می‌تونه باعث بشه كه چیزی رو كه می‌خوای رو بیان نكنی، ولی امیدوارم این حست رو كمی تعدیل كنی. از یه جهاتی واسه من خیلی خوبه ها، ولی حس خوبی بهم دست نمی‌ده. در مورد بی‌حسیت، تا حالا احساس نكردم كه لازمه، یا احساس نكردم كه چیزی كمه، ولی هر وقت احساس كنم حتمن بهت خواهم گفت، این برای من مشكلی ایجاد نمی‌كنه، واقع‌بین هم كه باشی، برای ما مشكل ایجاد می‌كنه نه من. از این می‌ترسم یه روز این بی‌حسی برام سوال ایجاد كنه كه تو واقعن دلت می خواد یا نه.

            نمی‌دونم، همین، اصلن نمی‌دونم اینجا رو می‌خونی یا نه، شاید بیشتر واسه این نوشتم كه یادم بمونه، كه یادم باشه راجع به چه چیزایی باید حرف بزنیم. اصلن نمی‌دونم...

 

            پ.ن : چشماتم خیلی قشنگن، تازه عمقشون رو كشف كردم، می‌ترسم یه روز توشون گم بشم و دیگه پیدا نشم. برقشون بعضی وقتا می‌گیردم و ولم نمی‌كنه، دوست دارم بشینم و ساعت‌ها توشون پرواز كنم.

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 18:56 توسط 012| |

            یه روزی می‌سه كه دیگه نه من باشم، نه تو. داستانمون می‌مونه، روی زمین یا تو آسمونا. نه دیگه این روزا كه با هم می‌گذرونیم، نه دیگه این شبا كه فاصله بینمون دیواره. نه عقیده‌ی تو و نه بی‌اعتقادی من، نه این اضطراب گرفتن دستات و نه آرامش نگه داشتنشون تو دستام. آره ما هم آدم، مثل تمام آدمای دیگه، همه‌ش خاطراتمون برای فرار از تنهایی و عاقبتمون، تنهایی، تو جدا و من جدا، ما جدا. شاید این لحظه‌هامون رو قدر بدونیم و شاید نه، دلامون كنده از هم دیگه و مرده توی قبر، روح و خدا و آخرت. فقط تصوری كه بمونه از وجودمون. بریم پی سعادت و یادمون نباشه این زجرا كه بی‌هم می‌كشیدیم از دوری هم، خدایا این چه دنیاییه كه ساختی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:53 توسط 012| |