صفر، یک، دو
نشستهام روي نيمكت توي يه راهروي دراز، يه راهروي بزرگ و سفيد. بغض دارم، كه ميياد تا پشت چشمام و به زور ميدمش پايين، دوباره ميياد بالا. به در باز ته راهرو نگاه ميكنم، هيچكس نيست، تو رو تصور ميكنم كه ميياي سمتم و بغلم ميكني، ميپرسي چي شده؟ منم سرم رو ميذارم رو شونهتو و اشك ميريزم. اما تو كه نيستي، هيچكس نيست، خيلي وقته رفتي و تنهام گذاشتي، نميدونم از كي. اينجاست كه تنهايي معني پيدا ميكنه، توي ناراحتيها، توي سختيها، توي بدبختيها، اوني كه فكر ميكني توي اتاقت تنهايي و جنس مخالفي دوستت نداره و پيشت نيست، اونو اسمشو ميذاري تنهايي؟ يا وقتي دلت ميخواد بري بيرون و كسي نيست كه باهاش بري، اون رو هم ميگي تنهايي؟ نه، تو اوج ناراحتي و نگراني كه يه گوشه تنها منتظري تا چيزي بشه، چيز خوبي بشه و هيچكس پيشت نيست، هيچكس ازت خبر نداره، شايد اون تنهايي باشه. يا وقتي ميبيني غم و غصههات مشتري نداره، فقط خوشحاليهات، سودرسانيهات و خوبيهات مشتري داره، شايد اون تنهايي باشه. گاهي وقتا فكر ميكنم هر روز ميليونها آدم خواستههاي مختلفشون رو به خدا ميگن، اين همه خواسته و دعا و آرزو، كدومشون برآورده ميشه؟ ولي تو يه وقتي، از روي ناراحتي، عصبانيت يا بچگي، يه چيزي توي دلت ميياد و ميره و همون اتفاق ميافته، چه خداي خوبي، چهقدر هواي ما رو داره، چند روزه خداي مهربون بدجوري داره اذيتم ميكنه، خيلي بدجوري. نه از اون اذيتاي هميشگي، نه، چيزاي بدتر، خيلي بدتر. همه چيز تلخ شد، فكر ميكنم ديگه نميتوني ازم جلو بزني، سر ماه بشه و تو جلو باشي، يا خيلي چيزاي ديگه، فكر ميكنم عاقبت كمك كردن همينه؟ عاقبت خوب بودن همينه؟ يا چرا خدا فرشتههاشو نفرستاد تا كمك كنن؟ يا اين خدا كي ميخواد دست از اين قايمباشكبازيش برداره؟ نميدونم، نميدونم، نميدونم، نه به رنگ نمِدونماي مرجان كه تو وبلاگش نوشته بود، نه به رنگ نميدونماي آرمان، نه، يه نميدونم بزرگ، اونقدر بزرگ كه نشه تصورش كرد. يه نميدونم واقعي، حقيقي، نه از جنس نميدونماي نميخوام بدونم. امروز نميخواستم بنويسم، الآن هم نوشتن آزارم ميده، دستام درد ميگيرن با تايپ هر كلمه، گلوم هم ميسوزه با گفتن كلمات و چشمام درد ميگيرن از ديدن همه چيز، گوشهام از شنيدن خشته شدن، امروز ميخواستم بنويسم، نه اين رنگي، نه اين طعمي، مي خواستم شيرين بنويسم براي معرفي يه وبلاگ تازه به دنيا اومده، ميخواستم شيرين بنويسم تا با تلخيش در تضاد باشه و قشنگ بشه. اما تلخ شد، همه چيز تلخ شد، بايد معذرت بخوام از نويسندهاش كه نشد اون طوري بنويسم، اميدوارم اين شروع تازه برات شروع خوبي باشه، با نوشتن حال كني و به اهدافت از نوشتن برشي. هر وقت اسم وبلاگت بياد ياد خيلي چيزا ميافتم، ياد شيرينيها و تلخيها و گذشتهها، ياد خودي از خودم و ياد بيشمار لحظه و تصوير. دنبال اسم نويسندهش ميگردي؟ برو ببين ميفهمي: پ.ن : دوستان اگه در چند روز آينده نتونستم جواب بدم به زنگها و پيامكاتون معذرت ميخوام. يه مدت ميگذره تا به حال عادي برگردم. و مرسي از تو كه به يادم نبودي، شايد اين پست رو بخوني تا بفهمي چه حال بدي دارم، شايدم اصلن نفهمي، مرسي كه غصههامو نميخوري و از دردام خبر نداري، مرسي كه خيلي چيزا يادت ميره... الآن كه دارم این پست رو شروع میكنم، سیستم بلاگفا غیرفعاله و نمیدونم كی قراره درست بشه و نمیدونم كی این پست رو روی وبلاگم قرار بدم. بیست و سهی مرداد، روزیه كه یه جایی، توی یه اتاق شاید بیست متری، شاید كمتر یا بیشتر، بیمارستان شهید بهشتی، به دنیا اومدم. یعنی آوردنم، با عمل سزارین، همیشه خجالت میكشم وقتی تصور میكنم كه لخت، لخت، میگم لخت، لـــــخـــت، جلو پرستار و ماما و ... خب آدم سرخ میشه دیگه، جخ تو هم بودی سرخ میشدی، همین بود كه عربده میكشیدم تا از اون وضع نجات پیدا كنم ولی خب نشد، دودمان پاكی من از همون روز اول به باد رفت. روزای اول همهش به این فكر میكردم كه از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود، ولی خب كی حالیش میشد؟ همه با اون قیافههای مضحك جلوم شكلك در میآوردن، از سنشون هم خجالت نمیكشیدن، با اون همه سبیل و ریش و اه اه اه، گوشام سوراخ بود همون موقعی كه به دنیا اومدم، راستشو بخوای عاشورا شب به دنیا اومدم، ده محرم، همین بود كه اسمم رو گذاشتن حسین، وگرنه، به احتمال قوی مجتبا میشد، در رِنج وزنی با مرتضا و مصطفا، ولی قسمت نبود دیگه، ایشالا دفعهی دیگه. آره میگفتم، گوشام سوراخ بود و عاشورا شب، یه جفت گوشواره طلا انداخته بودن تو حرم امام رضا، بچگیام كه یادم مییاد داداشم بهم میگفت، بهم نمیگفت، به بقیه میگفت و منم میشنیدم، یه چیزی تو مایههای غلام حلقه به گوش امام حسین، جالبه به خیلیا كه میگم گوشام رو، باورشون نمیشه، انگار من مریضم كه بیام واسه یه سری آدم جولّق آسمون ریسمون ببافم به هم، بگذریم. هر چی بیشتر فكر كردم كه چرا هستم و چی هستم و اینا، كمتر به نتیجه رسیدم، تا جاییكه شك كردم كه اصلن باشم. این شد كه تصمیم گرفتم به روم نیارم و مثل بقیه ماشینبازی كنم و از این حرفا. مخلص كلام (مخلص شما هم همینطور، دربست) این شد كه من چشم به روی پلیدیهای این دنیای لامذهب گشودم. غرض شرح ما وقع نبود به جان سگ لیلی، میخواستم تشكر كنم از تمام عزیزایی كه تولدم رو بهم تبریك گفتن یا كادو خریدن یا به نحوی بهم فهموندن كه تولدت مبارك. راستی سالش رو یادم رفت بگم، شصت و هشت، داشتم میگفتم كه گوشم سوراخ بود و شب عاشورا به دنیا اومدم، یكی از مشغلههای فكریم این بود كه شاید اون سوراخها شیطانی باشه نه خدایی، چون من كه نه دین شدم نه قدیس، امام نه و نه ابلیس، اینم از سرودههای اوایل عمره دیگه، شما به بزرگی خودت ببخش. حالا خوب و بد زندگی گذشت، یعنی داره میگذره، جای شما خالی. از عكسای بچگیم اینجا خبری نیست، شاید سالهای آینده بذارم ولی الآن نه، یه چند تایی عكس از بیست و دو و بیست و سه مرداد امسال هست كه در ذیل میذارم. یه عكس درخواستی هم بود كه یكی از عكاسهای معروف و حرفهای دنیا ازم گرفته و درخواست كرده اونو بذارم اینجا، آقای عكاس نخواستن اسمشون فاش بشه، فقط اینو فهمیدم كه عكسو برای طراحی كارآگاه گجت میخواستن و شباهات خاصی بین من و گجی پیدا كرده بودن. اینم از این: مستقیم : (به ترتیب زمانای) از بشرا و مرجان (مرجان و بشرا) به خاطر برنامهی بسیار بسیار ویژهی چهارشنبهی پیش ممنونم و خیلی خیلی خوشحال شدم كه به یادم بودن و به خاطر كادوی خوبشون ممنونم. كلن كادوهایی كه جنبهی كاربردی دارن خیلی خوبن. از میم، به خاطر شگفتانگیزترین هدیهی تمام زندگیم از ته ته دلم ممنونم، كاش میشد اینجا اسمش رو بگم و عكس كادوش رو هم بذارم و بگم چی بود، ولی خب به دلایل شخصی، متاسفانه نمیشه این كار رو كرد. از صمیم قلبم ازت ممنونم، هدیهت خیلی خیلی خوشحالم كرد، و شوك لحظات اول باز كردنش از بزرگترین و بهترین هیجانهایی بود كه توی كل عمرم داشتم. خب الآن پنجشنبهست و من تصمیم گرفتم یه عكس از یه بخش از كادوش رو بذارم اینجا: از خواهرم فاطمه و دوستش مرضیه خانوم، به خاطر مراسم ژلهای زیباشون و هدیهشون خیلی خیلی ممنونم، مخصوصن اون كرم قهوهی روی ژلهها خیلی چسبید، و باید تبریك بگم كه توی چند ساعت تونستن یه جشن سادهی خیلی خوب ترتیب بدن، همین جا از امیرعلی هم تشكر میكنم، چون نقش زیادی توی سورپرایز شدن اون روز داشت. از فاطمه (نارسیس) و كوثر ممنونم كه توی اولین دقایق بیست و سه مرداد بهم تبریك گفتن. واقعن همین یه دونه پیامك هم میتونه كلی آدم رو خوشحال كنه، وقتی میبینی كه آدما، بعضی آدما با یه لبخند، یا با یه هاله ای لبخند بهت تبریك میگن، واقعن حس خوبی داره. میرسیم به هادی، كه تبریك و كادو یه طرف، اون بوسی كه دادی یه طرف، اصلن روزم نورانی شد، اون مقداری از روز رو هم كه با هم بودیم خیلی خوب بود، اینم چند تا از عكسای امروز (23 مرداد) : از سهیل و شیما به خاطر تبریك پیامكیشون ممنونم، خیلی خیلی ممنون، حس خوبی داشت خوندن پیامكتون. میرسیم به مراسم خونه و كیك تولد، من همیشه كمترین توقع رو از اعضای خونه دارم در مورد تولدم، و باید بگم كه امسال درسته بیرون رفتنی در كار نبود و كلن چیزا عوض شده، ولی شب خیلی خیلی خوبی بود، همه چیز خیلی خیلی خوب بود و تشكر ویژه از اون یكی خواهرم و مامانم، از هر دوتون خیلی ممنونم، كیك كوچولوی تولدمم ببینید دلتون بخواد، دهنتون آب بیفته :) البته مامانم كیك رو چپه كرده بود موقع گذاشتن تو یخچال، واسه همین ریخت و قیافهش یه كم به هم ریختهست :) آخرین دقایق 23 مرداد، تلفن زنگ میخوره، به به، حسین جون (حسین حاتمی عزیز)، چهقدر خوشحالم كه زنگ زده و چهقدر خوشحالم كه صداش رو میشنوم، حسین تنها كسی بود كه تلفنی بهم تبریك گفت و از این لحاظ هم یه تشكر ویژه ازش میكنم همین جا، و بگم كه شنیدن حرفای حسین همیشه برام جالب بوده چون حرف زدن خاصی، و كلن شخصیت خاصی داره، خیلی خیلی ممنون كه به یادم بود حسین، هر چند آخرین نفر نشدی چون، مهدی تا الآن آخرین نفری بوده كه بهم تبریك گفت، خیلی ممنون واسه پیامكت و تبریكت، امیدوارم صد سال زنده باشیم و شمعا رو فوت كنیم :) خیلی خوشحال شدم كه تبریك گفتی. یه بار دیگه از همه ممنون، اگه كسی رو یادم رفت به بزرگواری ببخشند منو انشاالله، و برای همهتون آرزوی سلامتی دارم، و برای اونایی كه جاشون خالی بود امروز هم آرزوی موفقیت دارم، هر كجا كه هستند و هر كاری كه میكنند، امیدوارم سالم و قبراق و خوشحال باشن. پ.ن : اول یه تشكر بسیار بسیار ویژه از كوثر كه زحمت كشیده بود و كادوش رو برام پست كرد، واقعن ازت ممنونم، به خصوص به خاطر چیزی كه فرستاده بودی، هم به حافظهت و هم به سلیقهت تبریك میگم، خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم، عالی بود. میتونم بگم هدیهای بسیار متفاوت و بسیار هیجان برانگیزنده بود. و آخرین تشكر، از سمفونی باران، دیر و زود نداره كه، چه فرقی میكنه؟ مرسی. یه چیز دیگه، روز تولدم مجبور شدم واسهی اولین بار تو زندگیم تیغ بكشم روی صورتم، داشتم اصلاح میكردم كه وسطش برقا رفت و چون باید بیرون میرفتم مجبور شدم با تیغ صورتمو اصلاح كنم، حس خوبی داشت. دقیقن توی نوزدهسالگی. امروز پنجشنبه یكی از بچههای بسیار آقای كلاس به مناسبت گرفتن كمربند سبزش شیرینی آورده بود، بعد از تمرین من داشتم میرفتم، گفت وایسا شیرینی بخور، گفتم آهان، چشم. بعد استاد از كلاس بیرون اومد و جعبهی شیرینی رو در میان بهت همه با خودش برد، خدایی از خنده داشتم میمردم، جالب بود. به پست پیشین بیفزایید : خر، همچنین، حیوان عجیبی است. خر حيوان نجيبي است. من خر را دوست دارم. حسين خر را دوست دارد . حوصلهام سر رفته است. من يك دوست ميخواهم. معلم من را دوست دارد. اتوبوس بسيار بزرگ است. تهران انار ندارد. ما به بيرون نميرويم. ما هم را دوست نداريم. من هيچ كس را دوست ندارم. كوه از اتوبوس بزرگتر است. امامزاده شفا ميدهد. دكتربازي بازي خوبي است. من از دستشويي ميترسم زيرا آنجا لولو داردو من نميخواهم ديگرِ ديگر پسر خوبي باشم. من ميخواهم كارهاي بد انجام بدهم. من خدا را هم دوست ندارم. ثريا، فتانه، مريم، نرگس، مارال، ساينا، آرمان، حميد، افسانه، شهريار، مجيد، ندا و مهري من را دوست ندارند. من از همه بدم ميآيد. من از استخر با آب سرد هم بدم ميآيد. من رويم نميشود مايوام را بعد از استخر عوض كنم. من ميخواهم پولدار شوم. من چهار تا زن ميخواهم. من گريه ميكنم. من همه جا را خط خطي ميكنم. نميخواهم، نميخواهم، نميخواهم. آسمان قرمز است، خر آبي است، دريا سياه است. فرشته چشم ندارد، فرشته زشت است، سحر انگشت ندارد. فرشته بيادبي بزرگي است. همه چيز خراب است. موبايل و كامپيوتر خيلي بد است. فيلمهاي بي ادبي خيلي خوب هستند. بيادبي بسيار خوب است، از دكتربازي هم بهتر است. ديگر نميخواهم حرف بزنم. لال خوب نيست. د.ول حرف بيادبي است. دخترها آن را ندارند. دانشگاه خيلي دور است. تفكر بيرون زدن است. عدم تفكر درون زدن است. فكر كن و خواهي ديد كه از خود دورتز و دورتر خواهي شد. حرف مفت ميزند. مغز من را در ظرفي بريز و رويش جيش كن. تا لباسهايت را در نياوردهاي به اتاق من ورود نكن. زبانت رو آن طوري نكن. چاي دم ميكنم. د.ول من را بكن و بينداز دور. خيلي بد هستي. مسئله اینجاست كه، یا نه، اصلن مسئلهای نیست. تابستون داره كشدار میگذره، شاید به خاطر گرمای بیش از حدش باشه، اه، كش اومدن رو میگم دیگه، تازه تهش هم كه ماه رمضونه، و من نمیدونم چه غلطی باید بكنم، خیلی چیزا هست، خیلی چیزا كه نمیخوام توی زندگیم باشه ولی نمیشه. قضیهی مار و پونه، یه جاهایی دم لونهی آدم سبز میشه كه شاخ در آوردن رو شاخشه، نوار مغزیت یه زیگزاگ بلند میخوره وسطش و به صورت شاخ روی سرت نمود پیدا میكنه، حالا بیا برای بقیه شرح ما وقع بده، كسی سرش نمیشه كه. سرش كه هیچی، تهش هم نمیشه. دلم میگیره بیجهت، روز و شب، اونقدر كه دلم میخواد قفسهی كتابامو نابود كنم و اتاقم رو آتیش بزنم، بعدشم خودم رو بكشم، یا اونقدر كه مثل یه بچهی سه ساله زار زار گریه كنم. این لبخندام هم اگه نبود تا حالا مرده بودم، یه وقتا از روی سادگی، مثل سادگیهای گذشته، لبخندی كه چند لحظه نقش میبنده و میره. خیابون، داغ و نسبتن شلوغه، گرسنه و تشنهام، از صبح چیزی نخوردم، میرم توی یه مغازه، كیك با آب آلبالو با آبمعدنی، بیرون مییام و كیك رو باز میكنم، مثل سنگه، میندازمش دور، آب آلبالو، نصفش یخ زده، اونم میندازم و بطری آب رو یه نفس سر میكشم، سرم درد میكنه، هوا خیلی گرمه و شلوغی اذیتم میكنه، میچپم توی تاكسی، وای اینم جهنمه، دختر كناریم خوابش برده، منم دلم میخواد بخوابم، اما نمیشه چون وسط نشستم، یه لحظه دلم میخواد سرم رو بذارم روی شونهی دختره و زار زار گریه كنم، اون كه خوابیده چیزی نمیفهمه، ولی نمیشه، نمیشه. آهنگ گوش میدم، اونایی كه غصهدارن رو گوش میدم، میخوام دلم آروم شه یا نه، همدرد پیدا كنه، ولی فایدهای نداره. از بیرونش مهم نیست، ولی از تو دارم آتیش میگیرم. آتیــــــششش، میسوزه، اشكام بخار میشن بغض میشن گیر میكنن تو گلوم، بالا آوردن راه خوبیه ولی كجا؟ روی مرد سمت راست یا دختر سمت چپ؟ یا روی كل دنیا و آدماش؟ بادی كه از پنجره مییاد هم سوز داره، سوز داغ، میسوزونه پوستم رو. سرم هم نزدیك به انفجاره. حالم از خودم به هم میخوره، خودم كه كارایی رو انجام میدم كه نباید، خودم كه خودم رو نمیشناسم و نمیفهمم چه طور باید باشم، چه طور رفتار كنم، چه طور خود خودم رو به بقیه نشون بدم. هنوزم شلوغی و گرما و حالت تهوع توی سرم دور میزنن، انگار نمیخوان برن توی آشغالدونی این مغز لعنتی، انگار آدمای بدجنسی شدن كه میخوان اذیتم كنن. لعنت به همهشون. باز همه چیز تكرار میشه، اون عكس مییاد جلوی چشمم و اون حیوون مردهی دم در، خوابهای این چند وقت، آ كه بهم فحش میده، ح كه میخواد دستگیرم كنه و ت كه بهم چشمك میزنه و تمام تصویرهای دیگه، عكسها دونه دونه میگذرن و من حالم بد و بدتر میشه، دلم میخواد همه رو نابود كنم و دلم خنك بشه، با خودم میگم بیام تو سالن سینما، اما بعد میگم نه، روز تو رو به گند نكشم بهتره. به خودم فحش میدم، فحش فحش فحش، صدای خواهرم مییاد، از پلهها مییاد بالا، انگار یه چیزی رو فراموش كرده باشه، بهم میگه « خب تو هم خوبی » و میره، صداش توی مغزم میپیچه، میپیچه، میپیچه... صبحه، ساعت 6 كه از خواب بلند میشم، صورتم رو اصلاح میكنم و لباس انتخاب میكنم، اتو میكنم و چای میریزم برای خودم، خوشحالم، یه نگاه به كتاب زبانم میكنم و راه میافتم، با اتوبوس، ایستگاه جام جم پیاده میشم، تیتر روزنامهها رو میخونم و میرم سمت موسسه، حواسم نیست توی كلاس، مهدی میگه امروز سایلنت بودی، میخندم، خوشحالم، خوشحالم، مییام بیرون از كلاس. گرامره یا نه؟ بذار ببینم. لاو آو مای لایف، هوای گرم توی اتوبوس، بادی كه موهام رو به هم میزنه، جام رو با... با.... با تو عوض میكنم. اتوبوس هم عوض شده بود، خیلی چیزا عوض میشه، در عرض یه سال، یه ماه، یه هفته، خیالتو راحت كنم، در عرض یه لحظه. نه حتا در طول اینها، در... در.... همون عرض دیگه. و اون یه لحظه رو مدتها طول میكشه تا بشه تفسیر كرد، و شاید اصلن نشه تفسیر كرد. آره دلم گرفته، خیلی گرفته، انگار یه تُن غصه خالی كرده باشن رو دلم، سنگینم و حوصلهی هیچ كاری رو ندارم. ساعت داره نزدیك میشه به موقع رفتن، نمیشه نوشتن رو ادامه داد، و نمیشه راحت درد و دل كرد، دومی رو نمیدونم چرا، شاید به خاطر محافظهكاری، شاید به خاطر اینكه كسی ناراحت نشه و شاید به خاطر اینكه خودم ناراحت نشم، شاید برم، برگردم و شروع كنم به نوشتن، ولی نه، رازهای آدما ممكنه فاش بشه و بقیه نارحت بشن از همین دیگری، بقیهای كه نمیدونم كی این دیگریها میخوان بفهمن كه بقیهاند، دوستند، آشنااند و فقط همین، نه بیشتر، كاش یكی به دیگری، دیگریها میفهموند كه... كه.... كه..... نمیشه هنوزم كه هتل كاليفرنيا رو گوش ميدم، نه اون اجرايي كه همه گوش ميدنش، اون قديميه، كه مال من و توئه يه جورايي، ياد تمام شبايي ميافتم كه با هم بوديم. تمام اون خاطرهها، اون لحظهها مييان جلوي چشمام. خيلي دلم ميگيره، ميخوام گريه كنم، ميخوام برم، جايي كه هيچ جا نباشه، هيچي نباشه. :- ( جاي شما خالي، امروز با ضعيفهها رفته بوديم كوه، كوه كه نه، همين توچال كه علمش كردن بالاي ولنجك، ايستگاه پنجش هوا خيلي خوب بود، خيلي خنك بود و صفايي داشت جون تو، كلاب و چيپس خورديم، بعدشم يه چايي زديم كه خدايي چسبيد، بدجور، نميدونم چرا. زود برگشتيم، يعني دير رفته بوديم و مجبور بوديم كه زود برگرديم، يه پنج ديگه هم بود، حافظه نمونده برام، اي بابا، آهان، پنج تا عكس هم گرفتم، يعني به اين آبجي وسطيه هي گفتم بگير اين فلاكس (فلاسك!) لامصب رو از دستم ميخوام عكس بگيرم، نگرفت ديگه، فقط يه عكس كه، حمل بر خودستايي نشه، از خودم گرفته بودم خوب شد. اين طرف خوب قضيه، طرف بعد اينكه يه مشت گريگوري داهاتي بيفرهنگ (حالا تو بگو لو كالچر) نميدونم از كدوم گوري آورده بودن ريخته بودن اونجا، علاوه بر شلوغي و سر و صداشون، دو ساعت هم توي صف معطل شديم، ولي در كل واسه شروع خوب بود، حال گريه نداره كه، بعد از اين ترم زبانم يه روز وسط هفته با هم ميريم، الآن داشتم فكر ميكردم آدم كه عكس خودش رو نميذاره تو وبلاگش، پس فردا در مييان كه : عقدهاي، نارسيسيم داره بدبخت عقدهاي، بيچاره عقدهي حقارت داره و ..... منم برا اينكه كسي شر و ور ندوزه به پارچه پشت سرم و برام بفرسته، يه كم عكسمو كوچول كردم همچين يه نموره. همينيه كه هست. چشاتو درويش كن، اي بابا... دوستان يه سره تعريف ميكردن، من هم كه آخه كو حوصلهي خوندن كتاب پونصد صفحهاي؟ البته اگه مثلن با فونت عقايد يك دلقك چاپ شده بود، سر جمع ميشد سيصد صفحه. از اينها بگذريم و من قال رو كه ول كنيم، كه نبايد ول كنيم، ميرسيم با ما قال. آدم بايد مدرن باشد، از اون دست روشنفكرها، از همونا كه بعضيها هستند، مثلن از اونايي كه يك زن كفايت ميكنه براشون و ريششون رو مرتب ميكنن و عطر و بند و بساط، نه شايد، منافاطي داره با پاي روضهي فلاني نشستن؟ فلاني كه دق داد همه رو و خودش هم نفهميد كه فلان چيزش ميشه يا نميشه؟ اي بابا، نميشه بازش كرد آخه، دقيقن ميشه همون آقاي آش، شخصيت ايشون، باهوش، باهوش، باهوش، اما چه فايده واقعن؟ توي همون مايهاي علوم انساني غيذالهي كفرآميز است. علوم انساني بايد ملا پسند باشد، زير دست خودمان و براي خودمان، جمع و جورش كه كني ميشه همين عقايد يك .....، همون دلقك. براي خودشون خوب، به من چه؟ لات و لوتاي تهران قديم و مشدي بازي، با اون فضاي آقا آقايي و ننهقمر بازي، پستمدرن بازي، اصغر چپش كن، عنتر خرش كن. يه كم از اين نظريات روانشناسانه تنگش و يه هم بزن كه قشنگ قاتي بشه، قل بخوره، قوام بياد. بنده خدا چه گربهي مظلوميه، پول هم كه اصلن نميخواد، نواب صفوي آخوند محبوب كيه؟ زود، زود جواب بده، همون كه زن ل.خت ميذارن جلوش تا شكنجهش بدن، يالا ديگه، نميدوني؟ بايدم ندوني، تو كه تو گود نبودي بدوني چه خبره، ما گودي بوديم دورت بگردم. خيلي موفقه، خيلي، اون يكي هم كه ميدوني كجا پخش ميشه ديگه؟ همين يعني اينكه دورش خط بكش، خط قرمز، عجب كار هجوي..... اما درآمدش خوب، زن و بچه شكم دارند برادر من، خالي كه نميشود، دل من كه نيست خالي باشه، خالي بمونه، شيكمه، شيـــــكم، اصلن هم كم نيست. زن زنه ديگه، بو ميده، بكش اون ور بو نگيري، ميك.نيش ميندازيش اونور، عشق مال خداست، وگرنه اين زن كه سر تا ته بشينه چايي درست كنه، ظرف بشوره، كهنه بشوره، عشقش كدوم گوري بود آخه؟ خود خدا فوت كرده توش، خودم ديدم، تازه اونم از دور، فوت كرده توش، وگرنه تو رو چه به اين حرفا؟ نه ديگه، يه فوت هم كرده تو ريش ما، وگرنه كرم كه نداريم اين همه ريش و پشم بكشيم دنبال خودمون، اي آقا، بريم ديگه زن و بچه داريم، دير وقته، بده تو خيابون. ولي بيست و يكم روضهست، زنو ميياريم، زنا رو ميچپونن دم كتابخونه تو طبقهي اول، خود درويش روضه ميخونه ضجه ميزنه، آره، پاشو بريم عيال. آبشارو داري خدايي؟ نياگورا، گيرا، گارا، يه چي تو همين كاسهها، پشت امامزاده صالح، بچهش، بدون يه نشونده؟ خر گير آوردي ما رو؟ حكمن حكمن ديگه، ما رو داري گل ميمالي مشدي؟ شايد پاي سيبش مونده بوده، ولي قهوهي تركش رو يادت نره، بنويس : مردي وارد شيرينيفروشي شد به قصد خريد پاي سيب، تو فرانسه بزن برات بهتره، هنوز فنچي، پول، پول يادت نره، كم و كسر كه نداري؟ اگه داري بهت بدم. برو، به سلامت. گولّهي نمكي تو گوگوري مگوري، از اون بالا ميياد يه دسته حوري. درويش با ريش وارد ميشود، درويش به كافهي نادري ميرود، درويش بچه تربيت ميكند، درويش زن ميگيرد، درويش تمايلاتي مخفيانه دارد، درويش ث.ف را از دبيرستان دور ميكند، درويش زيرآب .... غيرالهي را ميزند، درويش فيلم كنفرانس من را از روي ميز برميدارد و قدر بز نميفهمد كه بپرسد، درويش بخشي از همان درويش بزرگ است كه تسبيح ميآورد و يلي بوده و حالا درويشي، درويش با خود در تضاد است، درويش ميگويد ما بايد .... خودمان را تاسيس كنيم و در جهان گسترش دهيم، درويش در ذهن او پرورانده ميشود و ميشود درويش، با ريش، يعني كمي بيش ريش. ريش بيش، پيرايش چيست؟ درويش ما يه چيز داره كه باهاش همه رو بله، ما رو هم بدجور بله، نه از اون چيزهاي بيادبي كه سرنوشت همهي.... اي بابا، عجب كار.... اين ...... ، نه، از اون چيزهايي كه توي مغز دارن و باعث ميشه عضو يه جاهايي بشن و .... همون ديگه، آره، هوش، كاش منم درويش ميشدم مامان، چه حيف شد كه نشد از محضر جناب آش بهره بمندم، واقعن حيفكي شد، بيچاره من بينوا، نشد جزو نخالههاي ايشون تربيت بشم و ريش ريش بشم و خوشبخت خوشبخت بشم، بعدشم ........ خودمون رو تاسيس كنم و به جهانيان بقبولونم، درويش بي ريش؟ به حق چيزاي نشنيده، گرگ بايد باشي، گرگ، اون طرف هواش بهتره، حال و هواي رفاقت و نوابه، برو، بزن، بكش، تجاوز كن، خودت رو بكش بالا، مرد باش. اون ور رو منم ترجيح ميدم، نه اينكه خشن باشما، نه عزيز دلم من خيليم حساس و تيتيشم، ولي خب اون ور يه هواي ديگه داره، رئاليته است، ميدوني، رئاليتستيه، گولت نميزنه، ادما همينن، همين لاشخوراي وحشي، ولي اون ور.... بگذريم، اينا چي بود گفتم؟ اي واي چه كار هجوي كردم دخترعمو، نويسنده گي، گي ها، نه گي، اون كه مال درويشه بابا، آره چه چيزاي بيربطي گفتم، مدرنم ديگه، چي كار كنم؟ دست خودم نيست، هجوي است، ميخواستم از من او بگم مثلن، اينا نميدونم چي بود اصلن ها، انگار خل شدم منم، واه واه واه. ياس، راستي ياس، آره ياس. چرا ياس؟ آهان ياس، اوهوم ياس. راستي هر آدمي يه چيزي توش تكرار ميشه، تو چي توت ميچرخه؟ همون چيزا ديگه نه؟ همون كه شلوخ ميشه، ملت ميريزن ديگه، ببين تو به سري چيزا پايبندي، دلت ميخواد پايبند بموني، درويشم همين حرفو زده بود ديگه، آخر سر گفت دلم ميخواد، نميخوام همهش بترسم، واسه همين..... تو هم بيا از اين درويش ابراهيم ما پيروي كن و بگو دلم ميخواد، آسمون كه نميخوره تو سرت، وانمود نكن تو رو خدا، تو هم مثل اون، اصلن عين اون، خداييش سر و ته يه كرباس كه ميگن همينه، تو هم درويش، درويش هم تو، او هم درويش، آن هم درويش، منم بي ريش، بگو خيال همه رو راحت كن، از اين بالاتر كه نيست، بگو دلت ميخواد، دوست داري، مرامتو، بگو عشقت ميكشه. انقدر ما رو پيش خودمون خر و يابو نكن، من خودم اين كارهام جونور. بزن تو خط عشق و عاشقي، خدا ها، نه اين آفريدههاي گري گوري آمازوني، مگه نشنيدي ميگن ملت شهيدپرور؟ تو هم يكي، ديگه چي ميخواي ديگه؟ ديگه نميگن كي رديف كرد خطو جلو رگبار، كي گلوله واسه قلبش ضرر داشت و ..... تو شهيدت رو بپرور، دمشون گرم، خونشون جوي بهشت، جاشون تو عرش اعلي، اين داداش منم اونجاها بود ها، اسمي بود ها، واسه خودش كسي بود ها، اگه پاش به جاي مين، سرش ميشد زير خمپاره، الآن اونم همون عرش مرش سير ميكرد جون تو، وقتشم با اين چيز ميزاي زميني گرفته نميشد كه سينهشو صورتشو شيود كنه. ولي عجب بويي داره اين عشق وامونده، ياس، ياس، نه لاگوت قرمز نه استيل، فقط ياس. حكمن حكتي توش قاين بوده ديگه ما الاغا از كجا بدونيم؟ ولي حكمن عشق همونيه كه درويش اينا ميگن، وگرنه مرض نداشته كه اين همه كتاب بنويسه، عشق كه اين دنياي نيست پسرم، توي اين دنيا كار و زندگي هست و زن و بچه و گرگ و گوسفند، عشق مال موقعيه كه بميري، يعني اون دنيا، بغد از مردنت، اون موقع خود خدا ميياد در گوشت ميگه عشق چيه. برو زنتو بگير مگو چيست زن، چون خيلي خوبه، همه كاري ميكنه، ولي اگه بگيريش تازه ميبيني ماهي يه بار همهش ازش ان و گ.ه درميياد و بو ميده و ميبيني اينم يه چيز مثل تمام چيزاي ديگه، تازه خودشم يه روز برميگرده بهت ميگه كه با هر كسي ميشه رفت عرش، ناقصالعقله بنده خدا، پس ايلده عشق مال زنت نيست، مال اون دخترهست كه دستت بهش نميرسه يا مال خدا و حالت سوم يخ دي. اونم كه فنا شدي اون وقت، حالا فهميدي؟ رفاقتم خوبه، بابا هم خوبه، شمرون داهات بوده داهاتي بوده، فرانسه ايفل بوده، كليسا مسجد بوده، كشيش بورجوراب بوده، يا علي مددي. اي بابا، اينارو كه من ننوشتم، تو نوشته، من من او خوندم، ميخواستم من او بگم. چه هجوم پسر، عجب هجوه كلن، هجو، هجو، هجو. سوررئاليتو داشته باش بابا، اين دست تيم برتونو انگوشت سبابه ندار كرده از پشت چرخونده كرده تو دهنش لقمه رو. ول كن ديگه. توي همين روزنوشتها بودم، ميخواستم بگم دوستان يه كتابي رو پيشنهاد داده بودن، من او بود اسمش، پونصد و خردي صفحه بود، رمان بود، نويسنده هم داشت. منم خوندمش در ضمن، همين ديگه. پ.ن : اينو خيلي تند تند تايژ گردم فك كنم غلط املايي زياد داشت. و اينم بگم كه اون چيزايي كه ا. دربارهي مصرف گفته بود، چهقدر خوب و درست بود و هست. با آخرين رمقها،با آخرين نفسها، كشيده ميشوم روي زمين و درد ميكشم، هيچكس نيست، تا دور ترين دورها هم خالي است، درد در بدنم در گردش است، با هر تپش به تمام قسمتهاي پوسيدهي تنم، بسوزان مرا. لباسهايم تكه پاره و كهنه، لبهايم خشك و زخم است. شب و روز را هم ديگر نميتوانم تشخيص بدهم، هميشه تاريك است، تك تك لحظههايم بيرنگ، گنگ و تو خالي. من اگر بميرم شايد، بهتر باشد. اتاقم، اتاقم، آن كه يك روز قواعدي داشت و سر و ساماني، رنگي داشت و نوري، حالا ديگر هيچ، از من خسته شده انگار و فرياد ميزند برو، برو تا ديگر نبينمت، و اين چيزها، اشيا، وسايل، درهم و برهم، هر روز بيتناسبي من و خودشان، من و وجودشان را محكتر بر سرم ميكوبند. كتابها خاك پيدا ميكنند تا به من بفهمانند كه آنقدر نخواندمشان كه ديگر نميخواهند، كه سفيد شدهاند و مرگشان نزديك است. ميز و آينه و قاب، همه با من بيگانهاند و من را ميرانند از خود خستهشان. تخت هم كه بهترين مونس و يار تنهاترين شبهاي جوانيام بود... حالا طوري نگاهم ميكند... طوري كه... به هر حال تحمل وزن جنازهام، آن هم اين همه ساعت در طول روز و شب، كار سختي است، روزهايي كه عشقبازي ميكردم با پتوي سبزم گذشت، آن روزها تخت هم خوش بود. همه، همه ميخواهند از من فاصله بگيرند، لباسهاي چروكم در كمد خودشان را مخفي ميكنند، آينه تصويرم را نشان نميرهد... آخرين نفسها، آخرين رمقها، براي "تو" هاي رفتهي نوشتههايم كه با من قهر كرده و نميگذارد بنويسمش، آخرين فصلهاي ناتمام آخرين رمان، گرد و خاكهاي همه جا نشسته، تغزل، تهماندهي چاي در ليوان، روي ميز. يادم ميآيد، تمام روزهاي خوب اتاقم را، روزهاي اوجش را، روزهايي كه انرژي من شادابش ميكرد و كش ميآمد و بزرگ ميشد، كنكور را با هم گذرانديم، با هم گريه كرديم و خنديديم، و گاهي هم با لبخندي تهتلخ، رويش را آنطرف كرد تا.... و روزهايي بود كه تختم تحمل نميكرد جاي خالي سمت چپم را، بيشتر از من بيقرار، قلبم با پنجره ميتپيد، برف كه ميآمد از قلبم نگاه ميكردم تا دانههاي ريز زبايش را ببينم، و قدم بگذارم و بردارم در برف، بروم و بروم، تا هر كجا كه دلم خواست، ديگر كسي نباشد كه مجبورم كند، نه حتا چيزي، نه حتا خودي از خودم كه بد باشد. ساعت، خشكترين عضو اتاقم كه حالا هم همانطور است، اوست كه هيچ تغييري نكرده، و ميشمارد، آخرين نفسهايم را ثانيهگذاري ميكند و خستگيم را در هر دقيقه ميسنجد. كتابهايم كه صدايشان را خفه كردم، حالا ديگر حرفي نميزنند... همه جا سفيد، نه، خاكستري است، به طوسي هم ميزند. اصلن طوسي و خاكستري مگر چه فرقي دارد؟ چه فرقي وقتي ديگر نفسم بالا نميآيد؟ چوبهي دار را آماده كنيد، در امتدادي بيپايان كه هيچ كس نباشد، و مرگ هم نباشد، سرما و گرما نباشد. آخرين آرزو؟ مگر آرزويي هم هست؟ يك روز ابري با هواي معتدل، كه روز عشق باشد، و در سراسرش عاشق باشم، و در انتهايش با عشق بميرم، عشق حقيقي، حقيقي هم نه، طبيعي، و معشوقي، معشوقهاي كه عاشم باشد، عاشق حقيقي. طناب دارم لطيف باشد، ابريشمي، كه گردنم آزار نبيند، آب هم بدهيد به گلويم، سرم را با كيسهي مشكي نبنديد، خواهش ميكنم، نميتوانم نفس بكشم، و همه در چشمهايم خيره شويد، من همانم كه .....؟ نه اين جمله معنايي ندارد، در اتاقم، آنجا، روي همان تختم كه دوستش دارم، آنجا دارم بزنيد. نفسهاي آخرم براي "تو". نگهشان دار تا روزي كه دنيا همانطور بشود كه هر كس ميخواهد، روزي كه دنيا ديگر دنيا نباشد. جامم را هم پر كن، شراب سرخ، با شكلات تلخ، و در اتاقم يك يادگاري پيدا ميكني، نه، يك مال گذشته بود، حالا دو، سه تاست البته يكياش، به صاحبانشان برگردان اگر بوي مرا گرفتهاند و اگر نه، نه، بينداز روي جسدم به جاي سكه. شايد اگر بميرم، بهتر هم باشد. بار اول درست نخواندي نه؟ چه خندهي تلخي، تلختر از شكلات تلخ نود درصدي كه نشود خوردش. نه انگار، گذشته است، طناب و دار و سه پايه، همه جا تاريك و سرد و ساكت. صداي واق واق سگي از دورترين نقطهي دنيا، ته همان بندي كه نوشته دورترين نقطهي دنيا، از آنجا ميآيد. آخرين آرزويم يادم آمد، هوس پرتقال كرده بودم. اما انگار دير هوس كرده بودم و حالا ديگر هيچ چيزي نيست، چشمهايي خالي، چشمهايي خيس، چشمهايي خسته. اگه عضوي از اعضاي دانشگاه حقوق و علوم سياسي تهران هستيد و اهل روزنامه خوندن و كلن اخبار نيستيد، تيتر روزنامهها رو هم مرور نميكنيد، بايد خبر خيلي خيلي تلخي بهتون بدم، هرچند كه همچين تازه و داغ هم نيست، تنها ميتونم بگم متأسفم، واسه خودمون و كشورمون، حتا اگر عضو اين داشكده نيستيد هم.... همين : 9 استاد برجسته دانشکده حقوق و علوم سياسي ديگر تدريس نمي کنند دور جديد بازنشستگي استادان دانشگاه گروه سياسي، فرنوش اميرشاهي؛ در روزهايي که دانشگاه هاي سراسر کشور در تعطيلات تابستاني به سر مي برند، جمعي از استادان ممتاز و صاحب نام دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران با حکم بازنشستگي يا حکم انتظار خدمت روبه رو شده اند.بر اين اساس دکتر «ايرج گلدوزيان»، دکتر «اميرناصر کاتوزيان»، دکتر «محمود عرفاني» اساتيد برجسته قانون جزا، حقوق مدني و قانون تجارت به همراه دکتر «ابوالقاسم گرجي» استاد حقوق اسلامي بازنشسته شدند.همچنين دکتر «محمد آشوري» استاد آيين دادرسي کيفري، دکتر «جمشيد ممتاز» استاد حقوق بين الملل، دکتر «عزت الله عراقي» استاد حقوق کار و دکتر «نجادعلي الماسي» استاد حقوق بين الملل خصوصي نيز هنوز حکم رسمي بازنشستگي را دريافت نکرده اند و در ليست «انتظار خدمت» قرار دارند.دپارتمان علوم سياسي هم در اين ميان بي نصيب نمانده است و دکتر «همايون الهي» استاد خاورميانه و خليج فارس با دريافت حکم بازنشستگي از تدريس خداحافظي کرد.اين تغيير و تحولات در دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران که گويا تعطيلات تابستاني مانع از توقف آن نشده، در پي ابلاغ آيين نامه جديدي از سوي مسوولان دانشگاه تهران انجام شده است.در آيين نامه مزبور مقرر شده است آن دسته از اساتيدي که سن آنها 70 سال يا بيشتر است، بايد بازنشسته شوند. اما اساتيدي که بين 65 تا 70 ساله هستند، مي توانند با اجازه دانشگاه به تدريس ادامه دهند.به رغم محتواي آيين نامه روند بازنشستگي ها فراتر از آن بوده و اساتيد کمتر از 70 سال را نيز در بر گرفته است. به علاوه، اساتيدي در ليست قرار دارند که به لحاظ رتبه بندي هاي دانشگاهي در زمره «استاد ممتاز» هستند و بازنشستگي شامل آنان نمي شود. همچنين نکته ديگري که در نقض آيين نامه اخير خودنمايي مي کند، معافيت حجت الاسلام «عباسعلي عميدزنجاني» رئيس سابق دانشگاه تهران از بازنشستگي است. وي متولد سال 1316 در شهر زنجان است و هم اکنون با 71 سال سن در دانشگاه تهران کرسي تدريس انديشه سياسي اسلام، فقه و حقوق اسلامي را دارد.به هر حال 9 استادي که در حال جمع آوري وسايلشان از اتاق هاي اساتيد دانشکده حقوق و علوم سياسي هستند، جزء اساتيد صاحب نام و معتبر اين دو رشته مهم علوم انساني به شمار مي روند. البته دکتر ايرج گلدوزيان در گفت وگو با روزنامه اعتماد ضمن تاييد خبر بازنشستگي اش، اين اتفاق را بعد از سال ها سابقه کار، امري عادي و طبيعي قلمداد مي کند، اما بي شک جايگزين کردن اساتيدي که از تجربه و بار علمي اين چهره هاي معتبر برخوردار باشند، چندان سهل نخواهد بود.موج بازنشستگي، جابه جايي و اخراج استادان دانشگاه هاي کشور در دولت نهم اوج گرفت. چنان که ابتدا «محسن کديور» از دانشکده فلسفه دانشگاه تربيت مدرس اخراج شد. به جز او سعيد حجاريان، محمدتقي احمدي، هاشم آقاجري، مسعود غفاري، حاتم قادري و... نيز از تدريس منع شدند.بعد از آنها با گذشت يک وقفه کوتاه، خبر ممانعت از تدريس دکتر حسين بشيريه پدر جامعه شناسي سياسي ايران، دکتر هادي سمتي و دکتر ميرجلال الدين کزازي بار ديگر فضاي آکادميک ايران را تحت تاثير قرار داد. پيش از آنها نيز دکتر حسن دروديان استاد حقوق مدني، دکتر رضا رئيس طوسي استاد اقتصاد سياسي نفت و دکتر احمد ساعي استاد مسائل جهان سوم مشمول حکم بازنشستگي شده بودند. کليه اين اساتيد صاحب نام در زمان رياست دکتر عميدزنجاني خانه نشين شده بودند ولي تغييرات اخير در دوره مديريت «فرهاد رهبر» رئيس جديد دانشگاه تهران صورت گرفته است. دانشگاه تهران که مجلس شوراي ملي در سال 1313 قانون تاسيس آن را تصويب کرد تا به حال چندين مرتبه شاهد جابه جايي و تحول در سطح استادان بوده است. در نخستين مرتبه و در سال 1327 به دکتر علي اکبر سياسي رئيس وقت دانشگاه تهران فشار آورده شد که اساتيدي همچون دکتر انور خامه يي، فريدون کشاورز و دکتر جودت را از تدريس منع کند. در آن زمان دکتر سياسي برخلاف تمايلش نتوانست مقاومت کند و حکم اخراج آنان را امضا کرد. در مرحله بعد جمعي از اساتيد دانشگاه تهران که به گروه «ياد» معروف شدند عليه کنسرسيوم نفت نامه يي امضا کردند که همين اقدام موجب محروميت آنان از تدريس باز هم با وجود مقاومت دکتر سياسي شد.پس از پيروزي انقلاب اسلامي و بروز انقلاب فرهنگي، جمعي از اساتيد با هدف اسلامي کردن دانشگاه ها و به تشخيص اعضاي شوراي انقلاب فرهنگي از تدريس منع شدند.آخرين مرحله تغيير و تحولات در دانشگاه تهران نيز در دولت نهم رخ داده است. هرچند پيش از اين هم به صورت پراکنده برخي اساتيد نيز از ادامه تدريس منع شدند به عنوان مثال در دوره رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني از ادامه تدريس دکتر سيدجواد طباطبايي و دکتر جليل روشندل در دانشکده حقوق و علوم سياسي ممانعت به عمل آمد.در حال حاضر نيز روساي دانشگاه هاي کشور توسط وزارت علوم انتخاب مي شوند و هيات هاي علمي، ديگر اختياري در اين زمينه ندارند. همچنين تاکنون در چند مرحله جمعي از اساتيد برجسته و معتبر به ويژه در حوزه حقوق و علوم سياسي بازنشسته، بازخريد يا برکنار شده اند. تازه ترين روند اين تحولات دامنگير دانشکده حقوق و اساتيد باسابقه آن شده است. مسوولان دانشگاه تهران هرچند که هنوز راجع به تصميم اخير موضع گيري نکرده اند ولي بي گمان نمي توان بر اين موضوع سرپوش گذاشت که اساتيد بازنشسته شده جزء سرمايه هاي علمي کشور محسوب مي شوند و خلاء آنها در محيط هاي آموزشي مي تواند در سطح علمي دانشگاه ها نيز خلل ايجاد کند.اقدام مسوولان دانشگاه تهران در زمان تعطيلات تابستاني دانشگاه هاي کشور تنها در صورتي پذيرفتني است که گروه هاي آموزشي رشته هاي حقوق و علوم سياسي اساتيد جايگزين با اين درجه علمي را داشته و با برکناري آنها موافق باشند. لينك متن توي سايت اعتماد : اينجا رو كليك كنيد

