صفر، یک، دو
من این پست رو سی و یک شهریور نوشتم و ارسال کردم. ولی انگار نیومده بود. این پست مربوط به حال و هوای اون شبمه. واقعن متاسفم که نیومده بود. چون باید میبود اون موقع : يكيو كه دوستش داري، داري براش ميميري، فكر ميكني دوستت داره، قلبتو صاف ميذاري جلوش ميگي مال تو، وقتي ازش بخواي، نميذاره. يكيو كه گولش ميزني و ميبريش خونهت و ده دقيقه به زور باهاش ور ميري كه ح.شري شه، نميتونه جلوتو بگيره و خودشو وا ميده، تسليمت ميشه، بعدشم جيغ و داد راه ميندازي كه پاكيتو به فنا داد. يقهتو كه باز بذاري با گردنبند طلا و تيپ فشن، دختره رو ميبيني با دوستپسرش داره راه ميره، با نگاهش ميخوردت، قورتت ميده. ولي دوستداشتنتو كه پاي يه نفر ميريزي، اصلن نميفهمه يعني چي، نگاهتم نميكنه. از اون طرف يه چيز ديگه، طرفو ميبيني مسلمونه، روزي سه بار ج.لق ميزنه، ميدونه گناه كبيرهس واسش، بعد حرف رابطه با يه پسر كه ميرسه گناه و جهنم و آتيش رو علم ميكنه، رقص و موسيقي محرك كه طبق فتواي تمامي مراجعشون گناهه، اشكال نداره، ولي يه تار موشونو غريبه ببينه، آسمون به زمين اومده، ديگه جهنمي شدن رفت. چطور واسه رقص و موسيقي اسلام مال 1400 سال پيشه، واسه رابطهي بين دختر و پسر اسلام مدرنه؟ كلاهبرداري و تهمت و دزدي ميبره تو بهشت، رابطهي جنسي ميبره تو جهنم. من نميدونم اين تابوها از كجا اومده. كلن فكر كنم تو اين موارد يا آدم بايد خودشو گل بگيره، يا دوست داشتنو، خب يه چيزايي ميبينم حرصم ميگيره ديگه، نميتونم ننويسم، تازه هيچيشم نگفتم. فكر كنم اين دختراي لاشي خيابوني يا زنهاي فاحشه واسه دوست داشتن مناسبتر باشن، دست كم اونا با خيلي از واقعيتا برخورد داشتن و كنار اومدن، تازه اونا هيچ انتظاريم ازت ندارن، خيلياشونم باهاشون ازدواج كني مثل (بلا نسبتشون) سگ بهت وفادار ميمونن، ميدوني چرا؟ چون قدر دوست داشتن رو ميدونن. اين اخريو با آزادي بيان بگم : توله سگ، آشغال، ج.اكش، مادر فلان، خواهر بهمان، مخپر.يودي، ك.سمغز، زير 18 چرخ بري الاهي، اگه رابطهي جنسي آزاد گناهه، غيبت و تهمت و دروغ و رقص و موسيقي محرك و مردم آزاري و حقكشي، ده برابر گناهه، اي تف تو روح جد و آبادت، ...............، ...............، ..... به شخصيت و هيكل و رفتار و كردار و عقايدت. .... ننهت، ..... ........ .........، مادر.......، ببخشيد ديگه، نتونستم فحش ندم. ..........، ........، ....... به تك تك اجزاي سازندهي وجودت اعم از مادي و معنوي. گور بابات. پ.ن : حيف كه خوابم ميياد، وگرنه دويست سيصد خطي مينوشتم. سپس افزوده : لعنت به تمام کسایی که امروز (۲ مهر) رفتن دانشگاه و سر کلاس رفتند. لعنت. :) دلم استپهوايي ميخواهد، در حياط خانهي آن دوست قديمي. دلم آبميوهي قوطياي ميخواد كه خانم ترقي بياورد توي كوچه برايمان. دلم درخت توت افتاده را ميخواهد كه تو بروي روي طبقهي دومش و كتاب فارسي پنجم دبستان بخواني و من بنشينم طبقهي اول و دستم نرسد به توتها، تو درس بخواني و توت بخوري و من تو را نگاه كنم. دلم ترسهاي قايمباشك شبانه را ميخواهد، كه جمع ميشدند پشت درختهاي ته باغ. دلم صبحهاي سرد زمستان را ميخواهد، كه منتظر سرويس بودم و تو را ميديدم در صف تاكسي و به هم لبخند ميزديم. دلم گلكوچيك ميخواهد، با احمدي و محمدي، كه از خوشي ذوقمرگ شوم. دلم سينما و چيپس و آبنبات چوبي ميخواهد، سينماي شلوغ كه نفهميم فيلم چه ميشود. دلم آنجا را ميخواهد كه صندلي قرمز داشت و منتظر نشسته بودم. دلم لنز كثيف و دوربين اجارهاي ميخواهد. دلم نور آبي و تخت نرم و موسيقي ملايم ميخواهد و آغوشي باز. دلم آنقدر ميخواهد كه نميشود نوشت، آنقدر ميخواهد كه هيچوقت تمام نميشود. دلم اندكي گذشته ميخواهد. اي خدا، يه نگاه به آسمون، جايي كه بهش اميدي باشه، هيچي اگه ندادي، طاقتو بده، بيشتر از نوح و ايوب و يوسف. ساده بوديم يه زماني، دل صاف و پاك، اما به باد رفت، مگه چي ميخواستم از اين دنيا، يادته چند سال پيش رو؟ باشه، كاري نميشه كرد كه، بذار برم بشينم همون گوشهي اتاقم، همونجا خيلي خوب بود. شب كه چراغ خاموش بشه و تاريك تاريك باشه، هيچ جا رو نشه ديد. چي پيدا ميشه واسه بغل كردن بهتر از زانوي آدم؟ ميدونم همه چيز ميگذره و تموم ميشه، نميدونم چرا همه چيز بد ميگذره و بد تموم ميشه. جاي سادگي خاليه تو وجود آدما. آدما، آدما. مگه تو نگفتي عقل دادي بهشون؟ پس كو؟ گذاشتيم، يه بار ديگه با تمام غصههايي كه فكر ميكردم تموم شده، يه بار ديگه برم گردوندي به تموم اون شباي دلگير و بيروح گذشته. يه بار ديگه گذاشتي بشكنم، كاش جونمو بگيري و نجاتم بدي از اين دنيا. هيچي هم اگه ندي، چيزي نميشه گفت، ما كه همه جوره كشيديم، شايد بدترش هم كني، ميگذرونيم، استخوان در گلو و خار در چشم حتا، بدون اينكه صدايي در بياد از اين گلوي خسته. فقط آه، آه و آه. هر چي فكر ميكنم به جايي قد نميده. نميدونم چرا همه چيز يه دفعه عوض ميشه هميشه. حتمن تقصيره "جبر"ه، جبر جغرافيايي. صدايي كه باهاش فكر كردي تو ذهنتو و نوشتي، هموني بود كه باهاش فرياد ميزدي؟ دولت شرمنده از آن ما؟ حالا ميتونيم به جاش بگيم، محسن شرمنده از آن ما. هيچي براي گفتن ندارم، محسن جان بودي، حالا شدي محسن خان. يعني تو هم ترسيدي؟ شايد يادت نبود كه "به مويي بندي، سرور من." يه وقتي ميرسه كه هيچچي حالتو خوب نميكنه، مثل برج زهر مار شدي، چهارصدو نود و چهار متر، با كلي پي كه زيرشه، شايد پونصد متر. تلختر از ترياك و سياهتر ازش، بدبوتر ازش، هيچ راهي جلوت نميبيني، همه جا بنبسته، از بن بسته، فحش و تف و لعنت و لگد هم سودي برات نداره، به اين و اون نگاه ميكني ميبيني، چي ميبيني؟ هيچچي، گم شدي، نيستي، خودت نيستي، خستهاي، كوفتهاي. خيابونا وزنتو سنگين ميكنن كه نتوني راه بري و عرقه كه از سر و روت ميريزه پايين، اتاقت شده دو در دو. روحت ميخواد بزنه بيرون از جسم بيروحت ولي نميشه، هيچچي نميشه، حتا يه حركت كوچيك بيمصرف هم ازت بر نميياد، يه لاشهي بزرگي كه گاه گاه حركت هم ميكني. عوض شدي؟ خندهت ميگيره از اين سوال، ولي خندهت از اون برج زهر مار هم بدتره، ميره تا ته قلبتو از آه پر ميكنه، ذهنتو خالي ميكنه، ميشي يه مرده، چرا نمييان جونتو بگيرن پس؟ يه كوه بلند ميخواي كه سرش وايسي و داد بزني هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي اما كوه كه هيچي، يه صندلي شكسته هم پيدا نميكني، دادم اگه بزني همسايهها ميريزن سرت كه ديوونهاي، اذيتت ميكنن، لهت ميكنن، نميفهمن. سرت اگه داره منفجر ميشه به اونا چه ربطي داره؟ چرا بزم تشكشونو به هم زدي؟ حتمن مجرمي، خل و چل بيچاره. پوستت داره چروك ميشه و موهات سفيد، چين داره ميياد گوشهي چشماي كمسوت. يكِ شب هم كه زنگ بزنن و حالتو بپرسن، نه حالتو ميپرسن نه ميفهمن چي ميگي، به خودت كه ميياي ميبيني يكِ شبه و تلفنت زنگ خورده تا حال يكيو ازش بپرسي، با ناخنت خط بكش روي ديوار سفيد تيمارستان، چون از ديوار اونورتر نميشه رفت، ديوار بزرگه، ديوار سفيده، ديوار محكمه، ديوار ديوونهت ميكنه، نميتوني ازش بگذري، ديوار ميشكندت، ديوار نابودت ميكنه. شوك مغزي براي تو خوبه، اما منسوخ شده، مرگ برات بهشته، جهنم زندگي. كلمهها هم ازت فرار ميكنن، سگها و قاطرها هم ازت ميترسن، خيلي بيشتر از اوني كه ازشون ميترسي، و ديوار به روحت رحم نميكنه، درد به جسمت رحم نميكنه. زالوهاي موريانه افتادن به جونت و رهات نميكنن، نميدوني چرا ميخواي بگي «نميدوني چي كار بايد بكني». يه عمر واسه شكستن ديوار، هيچچي نسيبت نشده، فقط انگشتاي خونآلود و چشماي سرخ و پوستي كه به استخونت چسبيده. باز هم نميدوني كه چرا نبايد بدوني بقيه هيچچي نميدونن، هيچچي براشون مهم نيست، نميدوني چرا بايد ندوني كه نميدوني اصلن اين دنيا چي هست و كي به كي هست و اصلن هست؟ به همين راحتي همه ازت فاصله ميگيرن، چون خلي، چون قديمي شدي، چون گم شدي، چون كمك خواستي. دلت ميخواد سرت رو فشار بدي تا بتركه، ولي نميشه، نميشه. بكوبش به ديوار، ديوار كه هيچچيش نميشه، ولي تو شايد راحت بشي. نمیروم، محكم وایساده بودم و گفته بودم، نمیرم. ولی اونقدر گفتن و گفتن كه رفتم، شاید از روی عصبانیت بود، گفته بودن میریم و شنبه هم برمیگردیم، یعنی یكشنبه تهرانیم. ولی خب، سهشنبه ظهر رسیدیم تهران. حدود ساعت نه شب، راهآهن تهران، تكیه دادهم به تابلویی و دارم دور و بر رو نگاه میكنم، كنارم یه نفر نشسته و خیلی آروم و عمیق به سیگارش پك میزنه. دودشو آروم خالی میكنه سمت چپش، تكیه داده دستش رو روی چمدونش. منتظر مامانم وایسادم كه نماز بخونه و برگرده، طبق معمول یه كم طولش میده. یاد پارسال میافتم، همین موقعها بود، ده روزه، كه چهقدر غصه خوردم كه ده روز خیلی زیاده، ولی اونقدر خوش گذشته بود كه بعدش آرزو میكردم كاش سه ماه بود. كل تابستون. هوا از پارسال تمیزتره، یه كم خنكه، چند نفر با موبایل حرف میزنن بلند بلند و زنی فحش میده و رد میشه، فحشهای بد. ناراحتم كه دارم میرم، از هفتهی پیش شنبه قرار بود برم بیرون با یه نفر، یه جای دیگه هم كار داشتم، همهش به هم خورده بود. همسفرهام رو دوست ندارم، حالا توی راهآهنم و نمیدونم شنبه برنمیگردیم. دلم خیلی گرفته، اونقدر كه اشكام تا پشت چشمام مییان. تف و لعنت، سعی میكنم معمولی باشم. پنجشنبهست و جمعه توی مشهد مراسم ختم یكی از بزرگای فامیل اونجاست. ایشون آخرین نفری بود كه از حسینآباد بیرون رفت، خب خدا بیامرزدش. آدم خوشرویی بود نسبتن. از راهاهن مشهد میریم حرم، خیلی شلوغ نیست. بقیه به زیارتشون میرسن، منم كه به این چیزا اعتقاد ندارم، در و دیوار رو نگاه میكنم و مخصوصن آینهكاریها، تمدن اولیهی برادرا و مخصوصن خواهرامون رو، اونایی كه با چنگ و دندون و آرنج و وحشیگری سعی دارن هر طور شده خودشون رو بمالن به ضریح، یه كم لجم میگیره و یه كم حرص میخورم، واقعن زشته، یه بچه رو بلند كردن كه اونجا رو بوس كنه، بچه گریه میكنه، باباش صورتش رو به زور میزنه به ضریح، بچه بیشتر گریه میكنه. یه عده وایسادن و عكس یادگاری میندازن با موبایلاشون تو این گیر و دار. خلاصه وضع اینطوریه دیگه، روشنفكرترهاشون وایسادن یه گوشه و دعا میخونن. از حرم به مراسم سالگرد، ساعت حدود دوازده ظهره كه میرسیم. خستهم و خوابم مییاد. بیست، سی نفری اومدن. موقع ناهار حدودن شصت تایی میشن، موقع رفتن سر قبر حدود سی نفر. زنها هم تقریبن همین حدود، یه كمی بیشتر. تقریبن هیچ كاری نكردم تا قبل از رفتن به قبرستون حسینآباد. یه چندتایی عكس دارم از روی قبرها كه مال پارساله، امسال عكسی ننداختم به اون صورت، یعنی نه دوربینی بود نه حس و حالی برای عكاسی. روی قبرها علائم جالبی میذاشتن قبلن، شونه و مهر و شمعدون و .... یه كم از مراسم بگم كه شكل تقریبن خاص و جالبی داشت. اول زنها رفتند سر قبر و یه سری شروع كردن به گریه و یه سری هم نشسته بودن و بقیه ایستاده بودن كنار اونها، مردها به صورت یه نیمدایرهی بزرگ وایساده بودن و خانوادهی عزادار وسط اون نیمدایره بودن كه میشد روبروی قبر، آخوندی كه نوحه میخوند هم وسط نیمدایره بود، نوحه كه تموم شد خانوادهی عزادار و دو سه تا از بزرگای فامیل از سر نیمدایره شروع به حركت كردن و از همه تشكر كردن، بعدش زنها كنار رفتن تا مردها فاتحه بخونن و مراسم تموم شد. بقیهی بودن ما اونجا به رفتن چندین باره به حرم گذشت و یكی دو جا از فامیل رفتن، اما یكی از بهترین اوقاتی كه اونجا داشتم، شب پنجشنبه بود خونهی مجتبا، از نوههای مرحوم. یه نكته هم الآن یادم اومد، ایشون یك سال موهای سرشو صورتش رو اصلاح نكرده بود، كه اتفاقن خیلی هم بهش میاومد، بعد از برگشتن از سر قبر ریش و سبیلش رو زد كه فیلمش هم موجوده. (آقا مجتبا از گلترین بچههای فامیل تو مشهده كه خیلی دوستش دارم، حدود بیست و هشت سالشه و سه تا بچه داره، صبرا، كه حتمن میدونید من چهقدر دوستش دارم، بچهی وسطی مجتباس). خلاصه اون شب تو خونهی مجتبا، با دیدن عكسها و یه فیلم فارسی و خوردن كلی دلستر و تخمه كدو و چای و نوشابه، خیلی حال داد. یك شب مجردی كامل. البته من فیلم فارسیه رو تا نصفه دیدم، خداییش خیلی مزخرف بود. ولی یه جاهاییش حال میداد. خلاصه طرفای ساعت یك بود كه خوابیدم، حالا در نظر بگیرید كه چهقدر خسته بودم اون روز مثلن. این بار شهر مشهد چند تا نكته برام داشت. اولیش اینكه كرانچیپس اونجا سیصد و پنجاه تومن بود كه خیلی نامردیه خدایی، چون اینجا پونصد تومنه. یكی دیگه اینكه مشهد خیلی شهر پهنیه، یكی دیگه اینكه مشهدیا آدمای نسبتن گشادی هستن، توی كارای اجرایی هم خیلی ضعیف. چیزی كه شاید خوب باشه، اینه كه اكثرن از ساعت دو تا پنج بعد از ظهر رو تعطیل میكنن و میخوابن یا استراحت میكنن، حتا خیلیها گوشیهاشون رو تو این موقع خاموش میكنن. اتوبانهای بسیار مسطح اونجا و خلوتی خیابوناش هم خیلی دلچسبه، همین طور اینكه اونجا از خاموشی خبری نیست، البته مشكل كمبود آبش جدیه گویا. نكتهی دیگه اینكه اكثر اتوبوسهای شهریش اسكانیاس كه توش مثل بهشته، در صورتی كه تهران.... نكتهی جالب اینكه بعضیا خاموشی نداشتن شهر رو نسبت میدادن به امام رضا، جل الخالق! و آلودگی صوتی پایین، از اونجایی متوجه شدم كه توی اتوبانها با 50 درصد صدای گوشیم آهنگها رو راحت گوش میدادم در صورتی كه توی تهران با نود یا صد در صد میتونم واضح گوش بدم. و خیلی نكتههای دیگه كه الآن یادم نمییان. یه چیز دیگه كه اونجا بهم خیلی چسبید غذاهاش بود، چون همهشون چرب بودن و خوشمزه، و واقعن تو كف خودم مونده بودم كه چه طوری اون همه غذا میخورم، تقریبن از همه بیشتر، البته پارسال هم همینطور بود (یه وقت فكر نكنین مامانم خدای ناكرده غذاهاش ایرادی داشته باشه یا غذا درست نكنه و .... نه اصلن). دستشون درست خدایی، اما اگه بدونین این جماعت با زنهاشون چه طوری برخورد میكنن، همون بهتر كه نگم، خجالت میكشم. ولی.... خودم دارم فكر میكنم كه شاید راه اونها درسته، چون علاوه بر این كه زنهای پایبند به خانواده و كدبانو و خوشرفتاری دارن، خود زنها هم كاملن از وضعشون راضی هستند، و این پایبند بودن زنها به خانواده خیلی برام جالب بود و خیلی خوشحالم كرد. اینم بگم كه برخورد با زنها در حال تغییر هم هست، چون مردها از مرد سنتی به مرد مدرن تغییر میكنن و همینجا در كمال واقعگرایی باید بگم كه اصلن چیز خوبی نیست این مرد مدرن. نكتهی منفی مثبتی كه هست اینه كه مردهای سنتی به جای دوستدختر و صیغههای مخفی و قایمباشك بازی، همه چیزشون رو بوده، میگفتن میخوام برم یه زن دیگه بگیرم، نه یواشكی و پاورچین پاورچین. اینم باز خودش نكتهایه دیگه. (خودم مَردم دیگه، كدوم ك.سكشیه كه شرایطش رو داشته باشه و گند بالا نیاره؟). آقا ما یه بزرگ فامیلی داریم اونجا، چشمتون روز بد نبینه، فحشیه كه از دهن ایشون میریزه بیرون. اونم جلوی همه، راحت، دو تا فحش محبوبشون هم ك.سكش و خوارك.سده بود كه هر یه جمله ده تا از اینا داشت توش. منم كه بیجنبه، حالا اینا افتاده تو دهنم ول نمیكنه كه ك.سكش. اینم نكتهای بود كه جا مونده بود، خداییش آب شدم جلو مامانم. بگذریم از جزییاتش. نكتهی بیربط، در مورد مهریه، چیزی كه شخصن بهش دقت نكرده بودم، توی یه بحث اونجا این مطرح شد، ما همیشه از تعداد بالای مهریه و چشم و هم چشمی بین خانوادههای دخترها و دخترها حرف میزنیم، در صورتی كه یه چشم و هم چشمی شدید هم بین پسرها و خانوادههاشون در مورد تعداد كم مهریه هست، كه خیلیهاش باعث سرافكندگی پسر میشه، مثلن پسری كه مهریهی خیلی بالا داده، وقتی میبینه دوستاش همهشون مهریه پایین دارن، یه جورایی احساس ناخوشایندی بهش دست میده و این از عوامل منحرف كنندهی احساس شدید اولیه پس از ازدواجه. اما تلخیها.... امامرضای چهل و یك، یه ساختمون سه طبقهی خیلی شیك، بالا شهر مشهد، وارد كه شدم دیدم روی پاگرد ورود به راه پله، توی طبقهی همكف، پر از كفشه، یه كم دقت كردم، فهمیدم همه كفشهاشون رو اونجا در مییارن و بعد میرن بالا، یعنی توی راه پله با جوراب یا پابرهنه میرن، كه واقعن شگفتانگیزه. اون ساختمون با اون ظاهر شیك و این كفشها. دخترعموی من طبقهی همكف این ساختمون زندگی میكنه، طبقهی اول هم پدر و مادر شوهرش هستند، مادرشوهر دخترعموم اومده بود تو حیاط گویا كاری داشت، بعدش همینطوری بیمقدمه سرش رو از پنجره كرد تو و مشغول نظاره شد، كه این هم دیگه.... چی بگم؟ خیلی بد بود. به من یكی كه خیلی برخورد. خندهای كه روی لب داشت خیلی عذابم داد، بیشتر به خاطر اینكه دلم واسه دخترعموم میسوزه، نمیدونم، امیدوارم از زندگیش راضی باشه اونجا. شنبه كه شد و فهمیدم برنمیگردیم، سهشنبه یا چهارشنبه برمیگردیم، خیلی دلم گرفت، توی تهران كار خاصی هم نداشتم دیگه، اما دلم نمیخواست اونجا بمونم، نشسته بودم گوشهی خونه و با گوشیم ور میرفتم، از آهنگها هم خسته شده بودم، بقیه خواب بودن. هیچ كاری هم نمیشد كرد، بیرون هم نمیشد رفت، چون اولن هیچ جایی واسه رفتن نبود، ثانین من درست شهر رو بلد نبودم. پول هم زیاد نبرده بودم، اونم به قصد سوغاتی خریدن برده بودم كه.... بگذریم، به دلایلی نشد كه چیزی بخرم. دیگه كار به جایی رسیده بود كه با دستم خطهای روی فرش رو دنبال میكردم، خب اونا گفته بودن كه شنبه برمیگردیم، یعنی یكشنبه تهرانیم. ولی انگار همه چیز یادشون رفته بود. حتا اون چیزایی كه بهم گفتن تا حاضر شدم باهاشون برم رو هم فراموش كرده بودن، خیلی اوضاع بدی بود، ولش كن، ننویسمش بهتره. وقتی واسهی بلیت گرفتن رفتیم به آژانسهای مسافرتی نزدیك راهآهن، شلوغیش منو یاد شلوغی حرم انداخت، فكر كردم كه اشكال به طور كلی از فرهنگ ماست، آدما كه جمع شده بودن جلوی باجه و با هم میجنگیدن انگار، برای رسیدن به بلیت برگشت. آدمایی كه موقع اومدن فكر برگشت رو نكرده بودن، مثل ما شاید. توی حرم هم با هم میجنگن، همه جا شاید اینطوری باشه. دانشگاه، اداره، كارهای دیگه، همهی این جاها، جای فرهنگ و تمدن و انسانیت خالیه، مثل حیوونا رفتار میكنیم بیشتر جاها، واقعن مثل حیوونا. كنار پنجرهی فولاد وایساده بودیم توی صحن، دیدم یكی طناب دستشه، یه طناب سفید، داشت بچهش رو میبست به اونجا، بچهش ده، یازده ساله بود. داشت میبستش به اونجا لابد برای شفا، طناب رو دنبال كردم، به یه سلسله طناب رسیدم، تعدادش واقعن زیاد بود، و نگاه كه كردم به آدمهایی كه بسته شده بودن به اونجا، خدایا، حالم واقعن بد شد. مثل اسیرها یا بردهها، با نگاههای ملتمسشون كه حتمن دنبال شفا میگرده، نمیدونم. اولش شوكه شده بودم، روم رو برگردوندم و رفتم یه سمت دیگه. رفتم توی صحن مسجد گوهرشاد، یه منبر اونجا هست (اینو بگم كه ساخت صحن مسجد طوریه كه اگه یه نفر توی محرابش وایسه و حرف بزنه، بقیه تا ته صحن به راحتی حرفهاش رو میفهمن) اسمش منبر امام زمانه، از زمان شیخ بلول و درگیریهای اونجا مثل اینكه دیگه استفاده نشده، بگذریم، دور این منبر یه محافظ شیشهای گذاشتن و پلمپش كردن، تا موقعی كه امام زمان بیاد و روش بشینه و سخنرانی كنه، حالا یه خانمی وایساده بود و دست میكشید به اون شیشه و میمالید به خودش.... تشابه این كار رو با بوسیدن درها و زمین اونجا و .... مقایسه كنید، همهش مثل همدیگهست. فقط این یكی خیلی تابلوتر بود دیگه. دیدن این صحنهها، هر دفعه آزارم میده، نمیدونم چرا، از اون طرف اجباری كه پشت این مسافرت بود هم خیلی فشار رو بیشتر كرده بود، نمیدونم، به هر حال گذشت دیگه. از آشغال بودن قطار برگشت هم هر چی بگم كمه. وقتی رسیدیم خونه، دوش گرفتم، ناهار خوردم و خوابیدم. هنوز هم كه هنوزه به حالت قبل از رفتنم نرسیدم، اون موقع داشتم فیلمهام رو مرتب میكردم و خیلی هم خوشحال و پرانرژی بودم، حالا حوصلهی هیچ كاری رو ندارم، حتا آهنگ گوش دادن رو، خیلی اوضاع بدیه، ماه رمضون هم هست و بدبختیاش. نمیدونم چی كار میشه كرد، منتظرم كه این هم بگذره. عکسها در ادامه مطلب :( میرم، شاید رفتنم دردی رو دوا نكنه، ولی بیا بریم مگه همه درا به روت قفل نبود؟ به خودم میگم كو كسی كه دركت میكرد؟ من میرم گر چه كه تموم شب بازه چشمم نشون دادم تو فضای بسته معنی پشتكار رو من من میرم گر چه كه تموم شب بازه چشمم خيلي سريع اتفاق افتاد، دارم ميرم مشهد، سه يا چهار روز نيستم، اون از اون هفته كه پاور كامپيوترم سوخت و چهار روز معطل شدم بيخودي، اينم از اين هفته كه منو به زور دارن ميبرن مسافرت. اونم مشهد، آخه مشهد چي داره آخه؟ خب من كه اعتقادي به اون حرفا ندارم، برم مشهد چه غلطي بكنم، اه اه اه، حالم داره به هم ميخوره جدن. از طرفي فردا مراسم سالگرد يكي از فاميلهست گويا، كه اصلن حوصلهي ختم و .... رو ندارم. تازه خواهرزادهم هم داره باهامون ميياد، كه ديگه بدتر، اونم با دستش كه شكسته و كلي مصيبت هم از بابت اون خواهد بود. از حرص دارم ميتركم الآن، تمام برنامههام به هم خورد اين هفته، اه، اه، اه. خلاصه اينكه اميدوارم زودتر از جهنم اين مسافرت خلاص بشم و برگردم، غيبتاي زبانم هم سه ميشه و پر ميشه :( . من كه ترم پيش اصلن غيبت نداشتم :( . خلاصه اينكه خيلي مواظب وبلاگم باشيد و از اين حرفاي سوسولي. من رفــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــم. ديگران از صدمهي اعدا همي نالند و من سست عهد و سرد مهرند اين رفيقان، همچو گل دوستان را مينپايد الفت و ياري ولي كاش بودندي به گيتي استوار و ديرپاي
ادامه مطلب
آهنگ رو هم حتمن دانلود كنيد، خوندنش خيلي مهمه، دلم گرفت: " بیباک 9 ماه پیش اقدام به دریافت مجوز کرد تعهد داد که 6ماه نخونه و تو همین اثنا اتفاقاتی پیش اومد که باعث شد تصمیم به ترک رپ بگیره وبرای ادامه تحصیل به خارج از ایران بره دلایلش تو آهنگ هست اما به گفته خودش خیلی بیشتر و جزیی تر از ایناست"
مصلحتخواه من، میرم كه شاید باشد سوی مصلحت، راه من
بیا بریم انقدر واسه جوونا تو كفر نگو
بیا بریم آدمای اینجا دو رو و پستن
انگاری به هم رگبار دروغو بستن
وقتی پیششی رفیقت، تو رو مرامش كشته
وقتی میری میكشه فحش ناموسو پشتت
جامعه قطاره بیباك، تو مثل ریلی
وقتی نه مجنون داریم و نه یه باكره مثل لیلی
میگی جوونا تشنهی نصیحتن چی شد مشكشون؟
بذار برم تنها بمونن با شیش و هشتشون
آخه واسه من اینجا قفسه، هستی جای غم
چی بگم به تو كه در مییاد نفست از یه جای گرم؟
واسه تو كه تا یك ظهر میخوابی و
واسه مامان بابا چیرهخواری
ولی من موندم، این زندگی و دو تا جیب خالی
من میرم گر چه كه تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو میفهمی از لرزش لبهام
من میرم و كسی نفهمید ارزش حرفام
بیا بریم، باید كنیم ترك میهن
بیا بریم تا بمیره مرد و نصیحتی
بیا بریم كه نباشه درد و اذیتی
حرفت تلخه، راسته مثل متهس تو گوششون
اسم تو هم سایه مثل بختك رو دوششون
بیست میلیون شنونده و اسم من و غیره كجاس؟
لیست مجرما و خوانندهی غیرمجاز
با مستندت میگی ایرانو شوكه كردی
نه، سوژهی هفتاد میلیونی كه مثل جوك بخندیم
هی به خودم میگم بیباك این تركو كش نده
آخه خوانندهی رپ دلیل ورود كرك به كشوره؟
پیرمرد كوپن به دستو میپیچونی كه، باطله همهش
نابرادریه كه تا برق میره مردم سر چارراها قاتل همن
اگه هر لحظهی جامعه خوردت میكنه، خب تو شبیه مایی
ما همه مردهپرستیم مثل مرگ خسرو شكیبایی
پس بذا منم برم بمیرم كه كاملن قصه حاضره
شاید منم مجوز بگیرم بعد مرگم مثل ناصر
عبداللهی همه جا با دو تا بال تو برم
گر چه ترجیح حرف ما رو به خالتور بدن
ولی اجتماعی بودم
وای، از اولم اشتباهی بودم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو میفهمی از لرزش لبهام
من میرم و كسی نفهمید ارزش حرفام
بذا برم كه شاید خیلیا خوشحال شدن
به خدا بچهی سر چارراهو میبینم بغض گلوم
میگیره، ماها بدیم، سامی یوسف خوبه، لب كلوم
جامعهی بیمار رپ مثه قرصشه خب
مجوز به رپ؟ هه، مسخرهس پرسش تو
شیش ماهه نخوندم غمای دنیا رو به من كمونه كردن
ولی مثل بقیه من كی مشكلاتو بهونه كردم؟
آره محمد تو این، سردار خشم
داستان زندگیمو میدونستی صدباره اشك
میریختی، تو كه عكسو در آغوشی
دو روز دیگه میسپاری بیباكو به دست فراموشی
مسئله نگاه بد به رپ رنج من نه مسئلهی مالیه، تا
برادر بذا برم، نگو خالیه جام
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو میفهمی از لرزش لبهام
من میرم و كسی نفهمید ارزش حرفام
از جفاي دوستان گريم، چو ابر بهمني
ضايع آن عمري كه با اين سست عهدان سر كني
دشمنان را همچنان برجاست كيد و ريمني
دوستان در دوستي، چون دوشمنان در دشمني
رهي معيري


