صفر، یک، دو
وقتي ميبينمت ياد بيگفيش ميافتم. اونجا كه توي اون شهر عجيب غريب دو نفر دارن با هم قدم ميزنن، توي همون تكجادهي سبز دوستداشتني. وقتي من پنجسالمه... هي ميخوام برم قدم بزنم رو ابرا و فكر كنم به ادماي كوچيك زير پام، با دستم بگيرمشون و بهشون بخندم كه اندازهي مورچهاند. كه خودشون نميدونن چهقدر كوچيك و ضعيفن، از اون بالا ولشون كنم روي زمين، تا بفهمن از مورچه هم ضعيفترن، ديگه زنده نميمونن. اون بالا ديگه هيشكي رد نميشه تا پاره كنه رشتهي فكرار رو و قلبم ديگه تند تند نميزنه از ترس اين كه الان يكي ميياد و ميبينم، كه الآن.... هر جور كه بخواي، اصلن ميخوابم رو ابرا و لبخند ميزنم به خورشيد و از گرماش لذت ميبرم. وقتي ميبينمت، يه وقتايي، رشتهي افكارم پاره ميشه، پيوند ميخوره، نه، مستقيم تو ميياي ميشي صفحهي تصورات من. ميشي فكر و ذكر و دين و ايمون، ميشي خداحافظ زندگي بيهوده. اون جاده سبزه ميياد و سكوت و قدم زدن. گاهي دست زير چونه زدن و آرزومندانه زل زدن و گاهي چشمهاي بسته و لبخند ريز لذتانگيز خيال كردن. دلم نميگيره اون موقع، فكر ميكنم دنيا بايد همينجا تموم شه و ديگه هيچ فكري نياد، همه چي خوب تموم بشه. بخوابيم روي ابرا و بخار بشيم و بريم تو آسمون. خسته بودن هم بد درديه، كلي حرف واسه گفتن هست كه به علت خستگي نميمونن تو ذهنم و خيلي از كارا كه انجام نميدم. مثلن فيلم نميبينم و رمان هم خيلي وقته نخوندم، خونه كه ميرسم، يه چيزي ميخورم، يه كم آهنگ گوش ميدم، شايد دوش بگيرم و يه سر توي نت و خواب. مثلن امروز سر كلاس متون فقه به كلي چيز فكر كردم كه بنويسم، ولي الآن اصلن حسش نيست، شايدم بياد حالا كه شروع كردم به نوشتن. ساعت يه ربع به شيش رسيدم به صف تاكسي تجريش، حدود 10 نفر تو صف بودن. ده دقيقه بعدش تا سر كارگر رسيد صف. هيچ ماشيني نبود، دو تا تاكسي اومدن و با نفري هزار تومن بردن، منم گفتم خب به كلاس كه نميرسم، صبر كنم تا ماشين بياد. سومي كه اومد و گفت نفري هزار، رفتم، چون خسته شده بودم از وايسادن، اصلن تو فكر كلاس رفتن نبودم، مثل اينكه خيلي ترافيك بوده كه تاكسيا نمياومدن. آقا رفت و رفت و پيچيد تو سئول، به گو خوردن افتاد بعدش، هر مسيري كه ميرفت بعدش پشيمون ميشد، خلاصه زد تو نيايش و وليعصر. ديدم ساعت 6 و 40 دقيقهست. تصميم گرفتم برم، چون شيش تا غيبت هم داشتم، از اين بهترم نميشد، سر ناهيد تو وليعصر پياده ميشدم. از طرفي اون هزار تومنه برام عادلانه شد. چون هفتصد تمون تا پاركوي بود 300 تا سر ناهيد، حالا ير به ير شده بود. رفتم كلاس، ساعت 5 دقيقه به هفت سر كلاس بودم، نكته اين بود كه اسما رو خونده بود و قصد داشته كه منو ابزنتفيل كنه، خوشبختانه به خاطر لكچرم صرف نظر كرده بود، ولي اگه نميرسيدم فكر نميكنم قبولم ميكرد. خلاصه همه چي يه دفعهاي رديف شد، خيلي جالب بود. امروز سر كلاس متون فقه يه بحثي پيش اومد، كه من يه چيزي گفتم و استاد جواب نداد، پيچوند، در ادامه هم حرفاي منو ناديده گرفت و بعدش حرفاي مهدي رو هم همينطور. خب آدم يه يه غلطي رو نميكنه، يا اگه كرد پاي لرزش هم ميشينه، اول بگم كه توي اون بحث حاضرم با هر كسي بشينيم و حرف بزنيم، بعدم بگم كه، واقعن استاد بايد انقدر شعور داشته باشه كه يا بگه سوالتو جواب نميدم، يا بگه بعدن بپرس يا بگه خفه شو اصلن، نه اينكه بياعتنا به اينكه داري حرف ميزني، صحبت خودشو بكنه و ناديده بگيردت. واقعن مايهي افسوسه. نكتهي جالب اين بود كه برخي از همكلاسيهاي عزيز به مخالفت پرداختن، خب اگه حرف داري بيا بحث كنيم، نه اينكه يه چيزي بپروني از روي احساسات احمقانهت. در مورد حرفهاي بدون دليل استاد چيزي نميگم، فقط اينو بگم كه آخر بحث برگشتن و ميگن كه : بالاخره يكي بوده كه اون حالتا رو در بياره. نميدونم، انگار همهرو خر فرض كردن ايشون. حرفا خيلي خيلي زياده توي اين بحثو و اصلن حوصلهي نوشتنش رو ندارم الآن، شايد بعدن نوشتم. آخه وقتي ما داريم مثلن از انفجار ماده حرف ميزنيم و ميگيم يك بر روي ميليارد ميليارد احتمال اينه كه اون مواد به يك شكل خاص در بيان، كسي بوده كه اين احتمال رو درست كنه؟ كسي بوده كه تمام حالتا رو امتحان كنه؟ اون مقدمه و اين نتيجه اصلن ربطي به هم ميتونن داشته باشن؟ اگه نميدونيم و درك نميكنم، خيلي سادهست، سرپوش گذاشتن نداره كه، عقلمون ناقصه و نميتونيم درك كنيم خيلي چيزا رو، به همين سادگي. آقا با عقل و منطق محدود خودمون نميتونيم چيزي رو كه ادعا ميكنيم نامحدوده و ناشناخته و ناپيدا ثابت كنيم، ديگه زور زدن نداره كه. حالا هي ميخوام باز نشه بحث، اخه هزار تا زاويه داره. ولش كن، هر كي پايه بود بياد با هم بحث كنيم بعدن. اين غروباي جمعه انگار اجتنابناپذيرن. حسهاي عميقي از غم و پوچي. مخصوصن اگه با يه سرماخوردگي همراه بشه، پر از ضعف و ناتواني، گلو درد مگه شعور نداره؟ خب زجر داره كه هر دفعه بخواي آب دهن لعنتيت رو قورت بدي از سر تا ته گلوت بسوزه، غذا هم كه مزه نداره به دهن و نميشه خوردش. اگه دق كني و بمير خيلي خوبه، ولي مرگم داره بازي ميده ما رو خدايي. از درد مچ پا و بازوي راست و كمر هم فعلن بگذر، بازم اوضاع خيلي خرابه. فكر فردا رو كن كه يه بند تا 8 شب كلاس داري و دهنت سرويسه. صداي ور ور و صداي بلند فيلم آشغال شبكه يك و غيره رو هم اضافه كن، براي سكته ديگه چي كمه؟ همه رو بذار كنار و درد دوري رو به تنهايي در نظر بگير، دارم ميميرم خب. يادم رفت بگم دو تا شست دستم هم زخم شده، چون ديروز داشتم گردو پوست ميكندم، شست راستم رو چسب زدم چون خيلي ميسوخت و هي باز ميشد بريدگيش، دلم ميخواد بخوابم، بخوابم تا خوب شم و بعد بلند شم، بيدار شم و هيچ دردي نباشه. هيچ دردي، يعني همون مردن نه؟ خب خوبه ديگه، شايد بعد از مردن بفهمي كه زندگي يعني چي، اونوقت بگي تازه متولد شدي و قبلش كابوس بوده. چه خوب ميشه ها، نه؟ يه آب پرتقال يه ليتري با آب سيب و كمپوت آناناس و هلو بخر و يه شاخه نيلوفر، پاشو بيا سر تختم و عيادت كن، نه اصلن بيا تو تختم، بيا شيطوني كنيم، لب همو گاز بگيريم و زبونمون رو بكنيم تو حلق هم، زبون تو خنك باشه و خلاصم كنه از اين گرما، پشت چشمم ديگه داغ نباشه و سرم سنگين نباشه. موهامو دم اسبي ببندم و تو بكشيشونو و من خوشم بياد. كمپوتا رو بريزي روم و هاپو بشي ليسم بزني و من كلي كيف كنم، بقيه هم برن بميرن كه نميفهمن، خرن، احمقن، گهن، همهشون برن به درك. چي ميشه مگه اگه با هم خودكشي كنيم همين دوشنبه؟ ها؟ ميريم و راحت ميشيم از اين دردا، از اين درداي لعنتي كه همهش پوزخند ميزنن بهمون و اعصابمونو بهم ميريزن. اصلن بگو از همهي دنيا يه تخت بهمون بدن و ولمون كنن تا روش بميريم، با هم، كنار هم. ميمونا دو هزار سال ديگه فسيلمون رو پيدا كنن و ببينن كه چه جوري بهم چسبيده بوديم و بذارن تو موزهشون به عنوان موجودات اوليه كه گويا درك ميكردن عشق رو. اه، تف و گند و كثافت و لجن به اين دنياي هرزهي آشغال كثافت، بابا دست از سرم بردار ديگه، ول كن، رسيده به اينجام، به سقف سرم، لعنت به تو و وجودآورندهت و تمام هيكلتو و دنيات و هستيت و الا اخر، دوست دارم با دستام عذابت بدم و تو رنج بكشي و من لذت ببرم، كثيفي، پستي، گهي، دلم ميخواد انقدر بهت فحش بدم كه از تعجب بميري، روت كم بشه، اصلن دلم ميخواد بهت تجاوز كنم، دلم ميخواد نفت بريزم روت و آتيشت بزنم، نه، آب بريزم روت و خاموشت كنم، كه بري گم شي، متعفن، پهن، فضله، برو برو برو، بسه. بس كن ديگه، الاغ، مگه نميفهمي؟ بس كن، بس كن، بس كن دارم سكته ميكنم، داره ميزنه بيرون از سرم، دارم منفجر ميشم. You promised me the sky يه وقتا يه چيزايي خوب با حال و روزآدم جور در ميياد. حالا جدا از اينكه از كجا اومده و .... . آهنگ نخواستم مال محسن يگانه رو اصلن دوست نداشتم (جديدن پاپ دوست شدم نه؟ اونم پاپ ايراني!). يه بار اتفاقي كامل گوش دادم و متوجه شدم يه جاهاييش خيلي تناسب داري با برخي احوالات اين روزهام. جاهاي توي پرانتز : (نخواستم با غم بسازي نخواستم هيچي نگي) يه متني امروز نوشتم، قبل از شروع شدن كلاس زبانم، خيلي دوسش دارم، اون موقع احساس غم شديد داشتم كه روي نوشتنم هم اثر گذاشت. فكر نكنم بخوام اون متن رو اينجا بذارم، شايد هم بعدن بذارم با يه سري تغييرات، از اون جور نوشتههاست كه خيلي وقته ننوشتم اينجا، كلن دلم واسه خيلي چيزا تنگ شده از گذشته. مشكل اصليم اينه كه نميدونم تو چي گير كردم، اگه بدونم چيه شايد بتونم يه كاري بكنم، از يه طرفم نميدونم چه طوري بايد فهميد كه چيه. فقط ميدونم كه بدجور دور و برم رو پر كرده و نميتونم حركت كنم. روزاي خوب خيلي كم پيدا ميشن اين دور و برا، اما امروز روز خوبي بود. به خاطر چند تا دليل كه يه سرياش رو نميخوام بگم. يكيشونم خندههاي من و مجتبا بودش توي كلاس مدني، قبل از اينكه استاد بياد تو كلاس. خندههايي كه خيلي بهم انرژي داد. بقيهي دلايل رو هم دوست دارم بگم، در واقع خيلي دوست دارم بگمشون، ولي خب، چون ميدونم افرادي كه مرتبطن ناراحت ميشن از گفتنم، نميگم. خب، بايد اين حق رو داد بهت كه به قول خودت دلت نخواد تابلو بشي، منم احترام ميذارم. راستي امروز مهدي يه چيزي بهم گفت، الآن يادم اومد، فكر كردم اما نفهميدم منظورش چي بود، هنوزم نميدونم. اصولن تو مود فكر كردنم نيستم. خب ميگفتي ديگه، من مغزم در دورهي ..... به سر ميبره :) الآن خستهام، يه نگاه كلي به امروز، خيلي لذت بردم، از خيلي چيزا، نميدونم چي شد كه يهو همهش همزمان شد، ولي خب، خيلي خوب بود. بازم راستي، امروز عمق بدبختي و ناتواني رو تو چشماي يه نفر ديدم، چهقدر تلخ بود، پر از خستگي و تنهايي و غم. اميدوارم براش از ته دل، كه روزاي خوبش زودتر بيان، روزايي كه صداي خندهش باشه هر وقت ميبينمش، يا دستكم غمش نباشه، دلش خوش باشه، واقعن اميدوارم. مطمئنن اگه نقابامون برداشته ميشد، ميفهميديم كه كي كجاست و خيلي چيزا فاش ميشد. دروغا و دوروييها و چيزاي كثيف، مطمئنم جايي واسه خوبيها نميموند، اون وقت معلوم ميشد كه اون چشماي مظلوم جاشون كجا بايد باشه. نقاب نزني و بد بد بشي، منفور منفور، به نظرم بهتر از اينه كه بري پشت يه لايهي دروغي كه راحتتر باشي. يه كلام : خودتو عوض كن، نه نقابا رو. طرفامون بوي ازدواج ميياد. نون و علي. مثكه خيلي قطعيه. ياد گذشته انداختم، تموم اون روزاي رويايي، چه زود گذشتن. بگذريم، خاطرههايي قشنگي بودن كه ميان تو ذهنم و ميرن. ميرن. ميرن. كمرم درد ميكنه، خيلي. در اين باب رفقا نظريات متعددي دارن، كه همه رو تكذيب ميكنم. به نظر خودم مال معدمه، در واقع ايراد از سر معدمه كه دردش نفوذ پيدا ميكنه توي كمرم، خيلي درد ميكنه لعنتي، دلم هم به تبعيت. دلم سوناي بخار ميخواد با يه ماساژر عالي. چه روياهايي واقعن. پ.ن : نميدونم چرا هميشه دلم ميخواد چند نفر خاص رو خفه كنم :) شراب تلخ ميخواهم، كه مردافكن بود زورش بعد از اين همه مدت، سر چهار راه پاركوي ميبينيش كه داره راه ميره، سريع ميدوئي پايين و پياده ميشي از ماشين. با هزار ذوق و شوق قدم بر ميداري. اينور رو ببين، اون ور رو ببين، نيست كه نيست، انگار آب شد و رفت تو زمين. اگه تو بودي چي كار ميكردي؟ صبحه، هوا بارونيه، پياده قدم ميزني و نم نم ميباره اشكات. دلت اونقدر پر كه صد تا دريچه هم روش باشه و باز كنن خالي نميشه. اون صداي بيمعني رو باز ميشنوي كه : لابد دنيا همينه، اره دنيا همينه. گم كرديش و حالا ديگه پيدا نميشه، شايد جلوي چشمات بوده و نديديش و حالا رفته ان دور كه روش فوكوس كرده بودي، حالا ميبينيش كه به وضوح ميدخشه. چه سخت ميگذرن روزا اينطوري. همهچي خرابه انگار، هيچي درست نميشه، خراب، خراب، و خرابتر. پوچتر، بيمعنيتر. زشتتر و نااميدانهتر. بد و بدتر. يه نگاه به دور و برت، سياه، كثيف، اه، اينم شد زندگي. مثلن صد بار تصميم گرفتي كه عوض بشي، قورت بدي اون شيئ لزج كثافت و خيالت رو راحت كني. تموم بشه و بره پي كارش. اما نميشه، نميشه كه هميشه موندي و هميشه باختي. تو يه بازندهاي، مهر زدن روي پيشونيت و وقتي ميري جلوي آينه، نميتوني نگاه كني به خودت، همه گازو گرفتن و رفتن و تو فقط دور خودت چرخيدي، بيارادهاي، نتونستي هيچ چيزي رو عوض كني. چشما سنگينن و لشون يه خواب ابدي ميخواد. اونام خستهن از اينكه نميدونن چند سال بايد ديدن اين دنيا رو تحمل كنن، نميدونن چهقدر زيبايي رو بايد ببينن و دلشون زده بشه و چهقدر، چهقدر، چهقدر. ظهره و دل آسمون گرفته، دل اون پسر بيستساله هم گرفته، هي نگاش كن، فقط بيست سالشه ولي... ولي مثل پيرمردا قوز كرده، دلش پير شده، دلخستهست، خنده به زور ميياد رو لبش و راحت فرار ميكنه، اين همه غصه؟ واسه چي؟ واسه كي؟ واسه رسيدن به كجا؟ آدما و غرورشون، آدما و خواستههاشون، آدما و عقايدشون، از همه بريده دل بدبختت، دلتم كه بدبخت باشه خودت بدبختي. خودتم كه بدبختي رو قبول كني، واي به حالت، واي به روزگارت، سياه و تيره و تار ميشه. روي زبونت كه ميياري ميگي، هر كي يه عقيده داره خب، ولي نه، انگار نود و نه درصو يه عقيدهي ديگه دارن، چه طوري ميشه باهاشون كنار اومد؟ چهطوري ميشه آزاد بود بين زندان اين همه آدم؟ ميخواي يه لحظه وايسي و فرياد بزني، هر چي رو كه رو دلت مونده بريزي بيرون، شايد يه كم خالي بشه لامصب، يه ذره از اين دردي كه داره نابودت ميكنه كم بشه، خب كم بشه ديگه لعنتي، اما نميشه، بازم سرت درد ميگيره، بازم چشاتو ميبندي و جمع ميشي توي خودت و سر دردت مچالهت ميكنه. هي نگاه كن خودتو، اينه جوون بيست ساله؟ كه تو فيلما نشون ميدن؟ اين واقعن بيستسالهست؟ زور بزن، زور بزن، زور بزن، ولي خنده نميياد، خنده نميياد رو لب خشكت، زندون تنت، زندون دنيا، حالا هم زندون اين ادما. نادوني و نافهميه كه داره ديوونهت ميكنه. شبه و داري ميميري از غصه، مردنت رو ولي كسي درك نميكنه، كسي نميدون در حال مرگ بودن يعني چي. همه دلشون برات ميسوزه ولي همين، نميتونن دركت كنن، فقط اين دل سوختنه كه ميمونه. دو رنگيا كورت كردن، نميتوني تشخيص بدي ديگه، دروغها و حيلهها، چرا بايد اينطوري باشه؟ واقعن نميدوني. حالا چي؟ ديگه هيچ انتظاري نداري از اين زندگي، از اين كرهي خاكي لجن و از آدمهاش، فقط ميخواي كه اذيتت نكنن، همين. با نگاهاشون، با حرفاشون، با كاراشون، خير نميخواي ديگه، ولي شر هم نباشه. فقط همين، خسته شدي شايد از اين شر رسيدنهاي متوالي. عب نداره، رسم آدما همينه، بخواي جلو بزني يه لگد زير پاته با مغز ميخوري زمين، جلو هم نميخواي بزني، فقط همين، فقط كاري نداشته باشن بهت. اذيتت نكنن. تو هم نه كاري داشته باشي و نه چيزي بخواي، عادي عادي. انگار هيچچي نيست اصلن. شبه و .... شب. سياهي از شب زده تو دلت، كاريشم نميشه كرد. چه خوب بود اگه بال داشتي و پر ميزدي به يه جاي دور، دور دور، كه هيچ آدمي نباشه توش، تو هم ديگه ادم نباشي. نه قانوني باشه نه اصلي نه قاعدهاي، اصلن هيچي نباشه، فقط آروم باشي، آروم.
Then tossed me like a stone
(نخواستم درد دلتو ديگه با هيشكي نگي)
(آخه عشق اجباري نيست تو زندون من نمون)
حالا كه فكر رفتني ديگه از موندن نخون
تا ديدم ميخواي بري دلم راتو سد نكرد
برو فردا مال تو ديگه اينجا برنگرد
بدون من بعد من دلتو هر جا جا نذار
غم با من بودنو تو منبعد يادت نيار
(اگه شونهت تكيهگامه پس چرا من تنها شدم؟)
(چرا هر لحظهم هميشه منم تنها با خودم؟)
(يه تصوير از عكس چشمات روي ديوار دلم)
(چهقد قصهم خندهداره چهقد بيكاره دلم)
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا و شر و شورش


