تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

            سوالي كه خيلي وقتا و خيلي ذهنم رو مشغول كرده، تقابل عشقه و حريم خصوصي. عشق و دوست داشتن چه‌قدر و چه‌طور حريم خصوصي رو تحت تاثير قرار مي‌ده؟ مثلن اگه شما به فرض عاشق يكي هستيد (يا همون دوست داشتن) تا چه‌قدر مي‌ذاريد وارد حريم خصوصيتون بشه؟ خودتون چي؟ تا چه حد دوست داريد وارد حريم خصوصيش بشيد؟ خب بسته به هر شخصي فرق مي‌كنه، چون تعريف عشق واسه هر كسي فرق مي‌كنه. اما دوست دارم نظراي مختلف رو بدونم، پس نظراتتون رو دريغ نكنيد.

            نمي‌دونم چرا ياد يه فيلم افتادم، از پولانسكي، اسمش يادم نمي‌ياد. (هادي بهم دادش، اسمش چي بود؟) حالا، توي فيلم دختر و پسري عاشق هم مي‌شن، پس از اتفاقاي مختلف، با هم ازدواج مي‌كنن، پسره راز زندگيش رو مي‌گه، مي‌گه من وقتي تحصيل مي‌كردم توي فلان‌جا، يه رابطه‌ي كثيف با فلان زن داشتم. دختره مي‌گه مهم نيست و  ماجراي خودشو مي‌گه، س.كسي كه به زور باهاش انجام شده. پسره مي‌ذاره و مي‌ره.فكر كنم يه ربطش به موضوعي كه ذكر كردم اينه كه براي جنس زن و مرد مي‌تونه متفاوت باشه، اين‌كه حريم خصوصي رو تا چه حد به طرف مقابل بدن. يه طور ديگه ماجرا رو ببينيم، فرضم يه پسره، كه يه دختر رو دوست داره. دختر داره مي‌گه، من كارايي كردم كه اگه بدوني ديگه منو دوست نداري، پسر با خودش فكر مي‌كنه، از نظرش كارايي كه دختر كرده، هر چي باشه، مربوط به گذشته‌ست، پس هر چي باشه، واقعن هر چي باشه، براش قابل قبوله. به دختر مي‌گه كه مهم نيست، هر چي كه بوده گذشته، مربوط به گذشته‌ست. اون دختر تا حدي اعتماد به نفس پيدا مي‌كنه و احساس راحتي مي‌كنه، فضاي خصوصيش رو شايد بازتر كنه براي اون پسر، چون فكر مي‌كنه پسره دوستش داره و از شنيدن خصوصي‌ترين مسايل زندگيش سوء‌استفاده نمي‌كنه. برگردم به ذهن پسره، پسره وقتي با خودش فكر مي‌كنه، مي‌بينه اگه يه سري چيزا رو به دختر بگه، با توجه به شناختي كه داره، مطمئنن دختره مي‌ذاره و مي‌ره. پس فضاي خصوصيش رو بسته‌تر نگه مي‌داره. ممكنه خيلي از مسايل خصوصيش رو كه اذيتش مي‌كنه، در واقع درد دلاش رو، توي خودش نگه داره. اين صرفن يه مثال بود، از يه سمت قضيه.

            بذاريد يه مثال ديگه بزنم. شما و يه نفر ديگه عاشق هم هستيد، شما چند تا راز (يا رازگونه) داخل خودتون داريد. اون رازها رو به معشوقتون مي‌گيد؟ اگه ازتون بخواد بهش مي‌گيد؟ اگه بدونيد دونستنش خوشحالش مي‌كنه بهش مي‌گيد؟ چه فضايي قايل هستيد بين شما و عشقتون (لازمه بگم : عشق واقعي؟) چه حدي هست كه بايد حفظ بشه؟ اصلن حدي هست؟ چه حدي بايد باشه؟

            از يه جهت ديگه، معمولن فرض رو بر اين مي‌گيريم كه عشق بين دو جنس مخالفه، با قبول اين فرض، فكر مي‌كنيد چرا بين شما و دوست هم‌جنستون، چيزهايي هست، فضاهايي هست، كه از به اشتراك گذاشتن اون‌ها با معشوقتون مي‌پرهيزيد؟ البته اين صرفن يه جهت ديگه‌ست. مي‌خوام بگم كه چرا معمولن با دوستاي هم‌جنس فضاها خصوصي‌تره؟ در حالي كه يه رابطه‌ي عشقي يه رابطه‌ي فوق‌العاده خصوصي‌تره؟ با طرح اين سوال ماجرا كاملن روشن‌تر مي‌شه تو اين بند : چرا به طور معمول (مخصوصن در خانوما) از رابطه‌‌ي عشقيتون با دوستتون حرف مي‌زنيد، ولي از رابطه‌ي دوستيتون با عشقتون نه؟ چيز خاصي هست اين وسط؟

            خيلي تمايل دارم كه نظراتتون رو بدونم، خيلي وقته كه اين سوال برام مطرحه و هيچ پيشرفتي به سمت واضح شدنش نداشتم تو ذهنم. روشن شدن اين سوال خيلي مي‌تونه بهم كمك كنه تو فكر كردن به اين‌كه : بالاخره عشق يه بخش جداگانه از زندگيه يا آميخته با زندگيه. عشق مثل كلاس زبان و مهموني و ورزش، يه بخشيه كه سر وقت خودش بايد بهش رسيد؟ يا نه، همراه تمام بخش‌هاي ديگه‌ست؟ يه كم گنگ شد كلن كه البته حاصل خستگي يه روز دراز  هم هست.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:22 توسط 012| |
 
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:57 توسط 012| |

            عزيزان من، دوربين‌هاي مداربسته در راهند، شايد هم رسيده باشن، نمي‌دونم. اما از اين به بعد مراقب تك تك رفتارهاي خود در داشگاه تهران و خصوصن در دانشكده‌ي سياسيش، يعني دانشكده‌ي حقوق و علوم سياسي باشيد. تا حالا كه پينگ پونگ بازي مي‌كردي دوربينم نبود، از هزار جهت مي‌ريختن رو سر و كله‌ت، واي به حال اين‌كه دوربينم بياد. احتمالن تو دست‌شويي هر كي انگشت كنه تو دماغش رو اخراج مي‌كنن، يه هر كي گلاب به روت وايساده ب.شاشه رو توبيخ مي‌كنن.

            خب اگه نظر شخصيمو بخواي، مديران ما دچار افسردگي شديد هستن، بايد به روان‌پزشك و روان‌شناس مربوطه رجوع كنند، به جاي اين‌كه جاهاي ديگه بروز بدن. اين درست نيست كه سرگرمي واسه خودشون راه بندازن. اين همه كارمند لاشي و حيز تو دانشكده ريخته (خداييش از يكي بيشتره) ، برن اونا رو پيدا كنن، اينم خودش سرگرمي مي‌شه ديگه. پس فردا مي‌يان تو شرت آدمم ردياب مي‌ذارن، نمي‌شه كه.

            به هر حال هنوز كه خبر رسمي نديدم تو اين زمينه، ولي خيلي طرح‌هاي احمقانه‌اي داره بيان مي‌شه. خيلي ساده‌ست فهميدن اين نكته كه اولويت‌هاي دانشگاه تهران و خصوصن دانشكده‌ي حقوق و علوم سياسي چيا هستن. يكيش پرده‌ست واسه كلاساي طبقه‌ي سوم مثلن، يكيش نور مناسب كلاسا، تعويض سيستم گرمايش و سرمايش (؟)، تعويض نيمكت‌ها و صدها طرح عمراني ديگه. ولي حماقت و نفهمي مديران اون‌قدر بالاست كه قدر خر هم تو اين زمينه‌ها فهم ندارن. ديگه اين كاري داره كه يكي رو بفرستن گردگيري كنه كلاسو؟ تميز كنه؟ خيلي كار سختيه؟ جمله‌هاي مونده رو ديوار از ده سال پيش رو پاك كنه؟

            چه مي‌دونم والله، اين از محيط، اونم از محيط انساني، اون يكيم از دانشجوهاش، اون‌ يكي‌ترش استادا، عجب وضع اسف‌باريه واقعن.

پ.ن : (من نگويم كه مرا از قفس ازاد كنيد   /   قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:56 توسط 012| |

اسم من هيچ،

هيچ جا زندگي مي‌كنم (هيچ جا زندگي نمي‌كنم)

سن ندارم، نيستم

وزن ندارم، پوچم

رهايم كنيد

جمله‌ي خوبي است، چرا گوش نمي‌كنيد؟

به احترام سن؟ به احترام چي؟ چرا ساكت باشم؟

وقتي اين طور....

ولي من صامتم، پس فقط رهايم كنيد

تنها؟ افسرده؟ له شده؟ به شما چه چيزي مي‌رسد؟ بگوييد

تلفن ندارم، شماره ندارم. ندارم، پول ندارم. خانه و ماشين ندارم.

زشتم، پليدم، براي شما چيزي ندارم

رهايم كنيد

حرف ندارم، سوال ندارم، زبان ندارم، پول سيگار ندارم

نه مي‌توانم.... (نمي‌توانم)

كار ندارم، علاقه ندارم، فكر هم ديگر ندارم

فيلم ندارم، رمان ندارم، كتاب ندارم، غذا ندارم

هوا ندارم

غصه دارم

چشم ندارم، نگاه ندارم، دل ندارم،

رهايم كنيد

نيستم، پوچم، هيچم، باز هم نيستم

پدر هم ندارم

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:26 توسط 012| |

            تمام بحث‌ها به كنار، آرام بنشين روي صندلي فرسوده‌ي كنار پنجره و فكر كن كه چه‌قدر درد، چه بسيار درد. دردها پيچيده در روحت. از تمام جهات بيرون مي‌زند از اخرين حد توانت. بيچاره‌ي ضعيف، بدبخت، نشسته و ها مي‌كند به دست سياه و كثيفش. فكر كن كه،

            از كنارش بگذر و تلخي و تحقير نگاه دلسوزانه‌ت رو تف كن روي هيكل خميده‌ش، زهر بپاش به قلبش و كليدت را بچرخان و فكر حمام داغ باش، سردي بيرون را تو نمي‌فهمي چيست. تو امروز دانشگاه بودي و درس ياد گرفتي و مي‌انديشي كه كدام نظر، تو امروز چه‌قدر خسته‌اي از راحتي‌ات و تو.... تو نفت نمي‌داني چيست، فقط شنيده‌اي در دانشگاه و شايد روزنامه‌ها كه نفت را مي‌خورند و آبي روش، و نمي‌فهمي كه بخاري نفتي چيست. نمي‌فهمي كه نفت كشيدن و بوي نفت گرفتن چيست. نمي‌فهمي. تو چيستي؟ واقعن چيستي؟ از كجا امده‌اي؟ شكم مادرت؟

            تو، تو نيستي انگار اصلن، نه، قطعن، تو آن‌قدر عجيبي كه نفت سفيد برايت، تو بنزين در شيشه نمي‌داني چيست. تو؟ تو از عدالت حرف مي‌زني و پرند مي‌گويي بد تر از چرند، آن‌وقت راي جمع مي‌كني كه فلاني جزو علم نباشد، ان هم علمي كه خودت فكر كردي چه باشد. به راستي اين‌قدر كودن هستي؟ از نفت خام براي بچه‌اي كه سردش است عجيب‌تري. نمي‌دانم چه هستي.

            تو اصلن در باغ نيستي، درد چه مي‌داني چيست؟ نمره‌ي زير هفده؟ تور پاره كردن؟ سيگار؟ ساده بودن؟ دردت مي‌ايد اگر مشت بزنم به فكت نه؟ ها؟ اين هان درد شد؟ درد؟ نمي‌فهمت، دركت نمي‌كنم. از سخت‌ترين فرمول‌هاي رياضي برايم غيرقابل‌درك‌تري. لباست خاكي شده، قرارت دير؟ لم بده و اراجيف بباف، همين براي تو خوب است. تو چه مي‌داني گاز قطع مي‌شود شب و سرد است زمستان؟ زمستان برايت از تابستان گرم‌تر است، روي تخت گرم و نرمت.

            چه فكرهايي كردي روي صندلي كهنه‌ات، اما كاش مي‌شد كه فريادي بزني، بلند.

پ.ن : پست قبلي رو موقع نوشتن قصد داشتم پاك كنم، چون زودگذري جزو ذاتش بود، اما با همون محتوا قصد داشتم كه پست مفصلي بنويسم، ولي خب چند روزيه كه از روال عادي زدم بيرون، و اين‌كه پاك كردنش فكر نكنيد دليل بر درست نبودنش بود، كاملن برعكس، قطعن بازنويسي خواهم كرد.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:16 توسط 012| |

همه شاد از اين‌كه‌
        نيست كه اونا رو برنجونه
               طور ديگه
تو دلم به                      خوش به حالت
تو بايد      بري
          بنازه پس
فردا تو                   سر كلاس درس

ولي من
دردا
              پيچيدن به دور گردن

من...     تو دلم.....     دردا.......

 

                                 اتاق بي‌چراغ
بايد صبر كرد؟
           تا كي؟

               درد
داد
       فرياد
                          هر چي اشك
              مي‌پيچيد، به خودم برمي‌گشت
                    حتا هنگام درس
        پشت شيشه
من...        قانون كشت



روز خوشي نداشتـ
                                 نذاشتن

      يه سره ويران
كمر                        خميده شد

من...     تو دلم.....     دردا.......

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:39 توسط 012| |
گور بابای بلاگ رولینگ :(
پ.ن : مقبره ی پدر بلاگ رولینگ :(

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:33 توسط 012| |

                اين خيلي بده كه آدم توي خونه‌ش هم نتونه احساس راحتي كنه. خيلي بده كه دو روز اخر هفته كه كلي براش برنامه داري، اون‌قدر كه نمي‌رسي همه‌شون رو انجام بدي، به وسيله‌ي بقيه به فنا بره. خيلي بده كه از خواب بيدار شدي، گرسنگي داره بهت فشار مي‌ياره، اون‌وقت ازت كار بكشن و بشي حمالشون. خيلي بده كه اين‌طوريه، نمي‌دونم مي‌شه انتظاري از خودم داشته باشم يا نه. منظورم اينه كه در مورد كارهاي خودم، بايد از خودم انتظار داشته باشم كه انجامشون بدم؟ حرفم اگه بزني، مي‌شي بد عالم و آدم. برخي از دوستا هم كه واست كم نمي‌ذارن، به جا اين‌كه حرفتو بفهمن، درك كنن چي مي‌گي، شروع مي‌كنن به سرزنش. نمي‌دونن دور و برم به اندازه كافي سرزنش هست، اه اه، حالم به هم مي‌خوري از اين آينده‌نگري‌ها، آقا، خانوم، من آينده نمي‌خوام، همه‌ش مال شما، ولم كنيد تو رو خدا، من كه تيغ نذاشتم دم گلوت بگم بيا دوست من باش، خب اگه نمي‌خواي نباش. شر مرسان. من اگه اينده مي‌خواستم الآن اينجا نبودم، پيش يه عده ادم ديگه بودم، اصلن اين‌طوري نبودم. پس تو رو خدا ولم كن.

                پ.ن : در مورد قالب، دو تا قالب قبلي كه داشتم دير بارگذاري مي‌شدن. قالب قبلي هم چند تا مشكل داشت برخي جاهاش. ترجيح دادم عوض كنم، اين‌ يكي دست‌كم خوبيش اينه كه خيلي زود بارگذاري مي‌شه. ازشم خوشم مي‌ياد. همين.

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:31 توسط 012| |

            يه روز بد به تمام معنا، پر از لحظه‌هاي پوچ و اتفاقاي ناراحت‌كننده، تلخ و زشت. از صبح و بيدار شدنش تا راه افتادنش و رسيدنش. نمي‌دونم چرا همه‌ش يه طوري بودم، دلم گرفته بود، نمي‌دونستم چي كار كنم. سر هيچ‌كدوم از كلاسامم نرفتم امروز، خيلي حالم بد بود. ديگه داشتم مي‌اومدم، تو خيابون فرصت بودم كه يكي پيامك داد.

            خيلي خيلي روز بدي بود، اما تهش خوب شد، خيلي خوب، نشستن و حرف زدن با يه دوست خوب، كه مي‌دوني راحتي پيشش و مي‌توني تا حدي دركش كني و دركت كنه، راه رفتن و روز رو شب كردن و .... تمامش خيلي خوب بود. واقعن ممنونم.

            همين، الآن جسمي خيلي خسته‌ام.

پ.ن : به ترتيب زمان‌اي:

            1. ممنون از كش سر و لواشك

            2. ممنون از ساندويچ هايدا و چاي و شيريني

            3. ممنون از فيلمي كه قراره بهم بدي

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:45 توسط 012| |