صفر، یک، دو
تمام خوشيها و پرخوريها و خوشگذرونيهاي شب يلدا يه طرف، ديوان حافظش يه طرف : اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست صبح ميشود مثل روزهاي پيش، باز دير شده، باز به كلاس نميرسم. ميروم بانك و كارهايم را انجام ميدهم، عددها، پولها، چيزهايي كه نميفهمم، نميفهمم، هميشه كم است، هميشه ميخواهند همه. ميگذرد. مينشينم روي صندلي سفت اتوبوس، فاصلهاش با جلويي كم است، زانوهايم قرار است درد بگيرند. راه ميافتد، پيامكها شروع ميشود. خستهام، سرم به كار خودم است. ادمها را نگاه ميكنم كه رديف نشستهاند و هر كدام به كاري مشغولاند. موسيقي گوش ميكنم و بيتوجهم به بيرون. تا ميرسيم به پاركوي. چيزي انگار تكان ميخورد. سرم را كه برميگردانم، قلبم تندتر ميزند، اشك توي چشمم جمع ميشود، نميدانم چرا، اما چند قطره ميچكد. برف ميآيد. مثل پرهاي كبوترهاي برادرم وقتي كه ميپراندشان. سرم را ميچسبانم به شيشه و نگاهشان ميكنم، پرهاي سفيد را كه آهسته آهسته فرود ميآيند، كه دردشان نيايد، كه بگويند آرام، زندگيست ديگر. هم دلم گرفته و هم خيلي خوشحالم، ناگهاني بود، به دلم نشست. شب ميشود و جاي پايم ميماند روي برفهاي پيادهرو، آنجايم كه جاي پاي هيچكس نبوده، سفيد سفيد، نيمهشب است و كسي نيست. صداي له شدنشان را زير پايم دوست دارم، و سكوت ديوانهكنندهي كوچه را. دانه دانههايش كه روي موهايم مينشينند را دوست دارم. چهقدر زيباست، تهران زشت و كثيف چهقدر زيبا شده. قلبم ارام گرفته، آرام ميتپد، ارامش خاصي ميان دانههاي برف روي هم نشسته وجود دارد. ياد كودكيام، كه شبها برف مينشست روي تمام تن باغ و تنها شبهايي بود كه از "شب" نميترسيدم، كه دوست داشتم ببارد تا هميشه و هيچوقت بند نيايد، آنقدر بيايد كه بشود تونل درست كرد ميانش. مينشستم پشت شيشه و كيف ميكردم از ديدنش. خستگسام را يادم نميايد، قدم ميزدم روي برفها. روي برفهاي انباشته شده روي هم، روي بالهاي..... اگه حقيقته تلخه، دروغ برات ميپيچم كه راحت باشي. كه هر كار خواستي بكني، هر كار ميخواي بكن، منم كه ناراحت نميشم. اصلن من حق ندارم ناراحت بشم. فقط تو ميتوني ناراحت بشي. تو ميخواي حرفاي منو چال كن تو حياط دانشكده، اينطوري خيلي بهتره، اونوقت برو از اين و اون حرف گدايي كن. مگه چي كار ميتونم بكنم؟ هيچي، پس هر كاري كه ميخواي انجام بده. فك نكني منم دل داشته باشما، فك نكني منم دلم ممكنه بگيره، نه، اين فكرا اذيتت ميكنن. بپيچ تو يه كوچه ديگه، بزن به ديوار همه چيزو كه مثل بمب بتركه، ريش و قيچي دست توئه. آخه من خيلي بدم، همه رو اذيت ميكنم. وجودم كرمزدهست. برو ازم فاصله بگير. يه وقت تو رو كرمه نخوره. كاش من بتركم همه از دستم راحت شن. دلم نميخواد بنويسم، ميخوام داد بزنم، دارم ميتركم. نميشه، چرا نشه؟ تا كي نشه؟ تو رو خدا اذيتم نكن، من اذيتكردهي خدايي هستم. هزار دفعه كه بهت بگم اين گوشت دره و اون گوشت دروازه، حتمن بايد يكي بهت بگه كه... چهميدونم، حالم خوب نيست؟ نه نه، خوب خوبم، دارم منفجر ميشم از خوبي، توپ توپم، بزن برو كاراتو انجام بده منم پشممو بريسم. تو كار داري، مجبوري، ديرت شده، قرار داشتي، من؟ نه بابا، من نه كار دارم نه ديرم ميشه، نه مامانم باهام حرف نميشنه، نه صد تا كوفت ديگه، من اصلن ضدضربهام، هيچيم نميشه، هيج مشكلي ندارم اصلن. مشكل فقط واسه توئه، ناراحتي فقط واسه توئه، كار فقط واسه توئه، من اگه كار دارم لابد ك.سشر ميگم. يا بهانهست كه بپيچونم. اينجوري شده ديگه؟ نشده؟ مرز؟ مرز خصوصي؟ فقط تو داشته باش، من خرم، اين چيزا سرم نميشه، تو حفظش كن. سفت بگير كه دزد نبردش. بابا دارم ميتركم، نكن، اذيت نكن. بسه. پ.ن : نميتونم بنويسم (حالم توپه توپه، يه وقت فك نكني حالم بد باشه ها) افتاده تو دهنم : تا نيست نگردي ره هستت ندهند به مناسبت اين پست بسيار زيبا در وبلاگ به همين سادگي. نميدونم چي بايد بگم، واقعن متاسفم، خيلي.... : دارن يه برجي ميسازن با دههزار تا پنجره ستون آسمونخراش، سايتو ننداز رو سرم يه روز ميياد كه ادما تورو به هم نشون بدن ستون آسمونخراش، سايتو ننداز رو سرم شعر : یغما گلرویی 1 چهقدر خوبه كه بعضي روزا يهسري اتفاق خوب پشت سر هم به وقوع ميپيونده و باعث فرح (!) روح آدم ميشه. اينجوري ته شب يه حسي از رضايت وجود آدم رو فرا ميگيره و لبخند مليحي بر لب مينشينه. حالا هر چند كلي چيزاي بدم توي اون روز باشه. منظور اينكه امروز رفتم انقلاب يه كاري داشتم، چند ساعتي طول ميكشيد. ميانهي كار يكي زنگ زد و گفتش كه رزرو بودي؟ گفتم اره، گفت ساعت يك اونجا باش، دوازده و نيم كارم تموم شد و زدم بيرون. رفتم يه چيزي بخورم، يكي از بچههاي ماه دانشكده رو ديدم (علوم سياسي ميخونه)، كلي شرمنده كرد ما رو، ساعت يكم رسيدم به محل مورد نظر و كارم رو انجام دادم. از اونور قرار بود ارمان رو هم ببينم، اونم در توالي قرار گرفت با بقيهي كارا و كلي مشعوف شدم. 2 ترم سه هم داره مثل سگ به سمت تموم شدن پيش ميره، در حالي كه مشابه ترمهاي پيش هنوز هيچ درسي رو آغاز نكردم بخونم و اين خيلي بدبختي بزرگيه، اما به درك! از طرف ديگه يه حس گشادگونهي استقرايي بهم ميگه كه اين ترم مشروط نميشم، يعني اگه افتم به همون مقدار سابق باشه، اين ترم حدود دوازده و نيم ميشه معدلم و به به. تازه اگه مظروط بشم هم چه بهتر، يه بهانهاي هست كه ترم بعد 12 واحد بردازم و ترم تاببستوني نيز در صورت وجود، كه تابستون هم بيكار نباشم. چي از اين بهتر؟ 3 خيلي دلم ميخواد كه يه روز توي يه كوچهي خلوت بشاشم. البته عذر ميخوام ها، ولي خب حسيه كه به طرز طورناكي زبونه ميكشه در وجودم و چاره نيست جز درمانش. امروزم خيلي نزديك بود كه با يكي از دوستاي خوشگل مامانيم اين كار رو بكنيم كه متاسفانه به علت تعلل در گزينش مكان مناسب و پرسهي پليسهاي بيكار نشد. به درك شور و سياه. 4 كاش ما هم مثل خرسها خواب زمستوني داشتيم. اونوقت ميشد يه چرت درست و حسابي زد. 5 يعني چي هي زرت زرت زرت عاشق هم ميشيد؟ چتونه بابا. آخه عشق بدون پيادهرو، بدون يه بوس گنده تو يه كوچهي خلوت، بدون لاس زدن توي تاكسي يا آسانسور يا دربند يا پاركهاي شناخته شده، بدون تحريك كردن حس جنسي در طرف، بدون لمس كردن پوست و گرماي تن همديگه، بدون غصهي دوري خوردن و از اين دست، چي ازش ميمونه؟ لابد تسبيح و سجاده و .... آبكش دولوكس مثلن. 6 بايد شيد به اين مملكت، مملكتي كه توش يه سيگار كه مثل ادم باشه پيدا نميشه دست كم آدم بره سيگاري شه. شيد؟ شيد: مثل بوران. 8 عاشق شرتيام كه دورو باشه، يه طرفش مشكي متاليك و يه طرفش قرمز كروميك. واقعن دلم همچين چيزي ميخواد، و اي كاش ميشد باهاش رفت بيرون. 9 دلم يه فيلم خوب ميخواد، يه فيلم خيلي خوب، از اونايي كه آدم رو متلاشي ميكنن، ميشه بارها ديدشون و سير نشد.مثل گوستداگ، مثل افسانهي 1900، مثل ادوارد دستقيچي، مثل سفيد. خيلي وقتي كه فيلم اينطوري نديدم. نزديك بودن، مثلن هفت سامورايي، ولي مثل اونا نبودن. شايدم ديگه فيلمايي كه خيلي تاثيرگذار باشن نبينم تو زندگيم، اه، چه حس بدي داره :( كمي برف باشد. و من. و تو. و يك نور سبز، سبز روشن. سكوت باشد، كه برف زير پايمان صدا بدهد. سرد نباشد، دستهايت سرد نباشد. آرام قدم بزنيم. هم را بغل كنيم. از تو بپرسم، آخرش مگر يك چيز نيست؟ بگويي نه، آخر ما جور ديگري است. و من بميرم از سنگيني دوست داشتن تو، و من بميرم از پاهاي خستهام كه هر روز صبح خواب ميروند و ميدانم چيزي نمانده تا بميرم. و وقتي مردم نميخواهم ببينم كه گريه ميكني، كه گريه نميكني، كه هزار چيز ديگر. من ديگر نميتوانم قلبم را رنگ كنم روي دستم، من ديگر نميتوانم اسمها را به ياد بياورم، من ديگر نميتوان واژههايم را صدا كنم. من ديگر نميتوانم. اسم تو ديگر حك نميشود هيچ جايي، نه حتا پخش ميشو در هواي سرد صبح زود روز زمستاني. نه، ديگر من نيستم، من ديگر من نيستم. همه چيز رفت، زندگي رفت. من ماندم با پاي خوني و چيزهايي كه ديگر جايشان پاك نميشود، حتا اگر نگاهشان نكنم. چيزي نمانده به رفتنم، آهستهتر. قدمهايم را برميدارم از ميان گورهاي خاموش، مراقب باش كه لگد نكني قلبم را، له كردياش. هنوز خاطرم جمع برف است و خيابان بيصدا كه دوستش دارم، خون بيچارهام كه سخت در رگم جريان دارد و تمام نميكنم. نفسم ديگر نميآيد، نميرود، هيچكس تنها هست، همه كس تنها است. عقربهها ميكوبند بر سرم، صداها كورم ميكنند. من ديگر من نيستم. من ديگر عشقي نميبينم روي زمين، نه چشمي كه خيس باشد نه دستي كه بلرزد نه حسرتي كه بخشكاند، من ديگر نميبينم. ما ديگر بزرگ ميشويم، و وقت رفتنمان ميرسد. ما دميشويم پيرهاي لجباز عجولي كه هيچ چيز سرشان نميشود، ما ديگر نميشويم جوانهايي كه پيرها را نشان دهند و بخندند كه چهقدر نيستند. من ديگر دارم ميميرم. دارم ميميرم، جوري كه ديگر زنده نشوم. جوري كه نيست شوم و نابود و خاطرم پاك شود از هستي و بودن. من ديگر نميخواهم كه برف باشد و من و تو و لبهامان و دستهامان و آغوشمان. من برف ميخواهم كه گرم باشد و سبز و بميرم رويش و ديگر نيست باشم. و هيچكس هم نگذرد كه بفهمد من دارم ميميرم، مردهام. و هيچكس نفهمد من....، همه رد شوند و بروند چاي بخورند و سيگار بكشند و درس بخوانند و نبينند، نفهمند. بروم به درك، به نيستيآباد. پ.ن : ادامهاش نيست، نميخواهد باشد. دلم ميخواهد نباشم. نيست شوم، سرم بتركد، بميرم. آقا، خانوم، سرور، سالار، بسه، جون من، جون خودت، بسه بابا. من خستهام، مغزم هنگ كرده، سرم درد ميكنه همهش، حرص ميزنه روز و شبمو خراب ميكنه. من آدمم، انسانم، دو پائم. دلم ميخواد طوري كه خودم ميخوام زندگي كنم. من اصلن نميخوام مرد باشم، به خدا اصلن من مرد نيستم. من گ.ه خوردم كه مرد شدم. بدم ميياد از مرد بودن، آخه چه غلطي بكنم؟ ها؟ چه گ.هي بخورم؟ چرا نميفهمه هيچكس؟ آخه منو چه به مرد بودن؟ منو چه به قدرت؟ منو چه به .... آخه ج.اكش هيچيندار، اگه تو مردي من انم اصلن، اگه تو و امثال تو مردين من هزار سال نميخوام. لعنت به تمام اجزاي وجود مردها كه شما باشيد. اگه تخم داري بيا جلو من ك.سكلك بازي در بيار، بيا واسه من درد و دل كن، بيا به من ك.سشر بگو. اه، اينم شد زندگي آخه؟ تو روح هر چي مرده، من استعفا ميدم، همينجا و به صورت رسمي. من ديگه نميخوام مرد باشم، بسمه. تو هم اگه خوشت نميياد، به سلامت. به درك، برو يچسب به يكي كه مرد باشه. مردي واسه اينكه زورتو به دخترا نشون بدي؟ مردي واسه اينكه به زنت چشغره بري؟ چپ چپ بهش نگاه كني؟ مردي چون ك.ير داري؟ زورتو ميخواي به دخترا نشون بدي؟ كه خوششون بياد؟ كه خوشت بياد؟ هفت جد و آبادتو.... بيا از دست من بگير ببين چي كارت ميكنم، ميري از دست اون ميگيري، چون دختره؟ اگه هدفت انسانيه چرا به ما نميگي؟ آخه احمق ، نفهم، بيشعور، 3 سال كتك خوردي كه چي بشه؟ خانواده حفظ بشه؟ آبروت نره؟ تو .... آبروت، بدبخت، قرون وسطايي، ذليل بيچاره، چي كار كنم؟ دلم بسوزه؟ يا هوار بكشم؟ چه غلطي من بكنم آخه؟ واسه دوست داشتن؟ واسه چي؟ برو بمير، ميخوام صد سال دوست نداشته باشي، تو مگه آدم نيستي. اي خدا، بكش مارو شرو بكن ديگه. توي نفهم خر، يه غريبه بهت سلام كنه هزارجور ان و گه بازي در ميياري، فقط چون سلام كرده، اونوقت شوهرت ميگيره ميزنتت عين ك.ير بز وايميسي جلوش هيچ غلطي نميكني. تو كه مردي ميگيري زنتو ميزني كه حرف زده رو حرفت؟ بيا يه بار بزنمت ببيني چه طوريه. ك.سكش گه، دو شب زير يكي بخوابي ميفهمي چه طوري زنت تحملت ميكنه......... اهالي محترم كشور ايران، عزيزان، دوستان، من چيم؟ من يه آدم لامذهب (بيدين) هستم. با چه زبوني بگم؟ من به هيچ مذهب و ديني معتقد نيستم. تو رو خدا درك كنيد، كسي مجبورتون نكرده كه دوست من باشيد يا با من نشست و برخاست كنيد. اگه بيدين بودن من آزارتون ميده نزديك من نيايد اصلن. منم صد برابر از با دين بودن شما بدم ميياد، ولي سعي ميكنم بهتون احترام بذارم. شما هم همين كار رو بكنيد لطفن. بگذريم از اينكه فقط اسم ديندار روتونه (99 درصد). اگه دين اينقدر برات مهمه، من كه زورت نكردم با من دوست باشي. اصلن مگه من نميگم من بيدينم؟ مگه من نميگم چهطوريم، خب اگه تو يه جور ديگهاي، من چي كار كنم؟ اصلن به من چه كه تو يه جور ديگهاي. اگه ميتوني با من بسازي، منم باهات بسازم، كه هيچي، اگه نه كه خب..... آخه زور كه نيست، به زور كه نميشه دو سر همنام آهنرباها رو به هم چسبوند. اين كه درست نيست. اين خيانته، كثافتكاريه، گنده، گهه. من نميخوام، من نميخوام در قيد تعلق باشم، من دلم آزادي ميخواد، بدون ازادي زجر ميكشم. من دلم نميخواد خودمو مجبور به انجام كاري بكنم، نميخوام آقا، خانوم، نميخوام. من نميخوام كسي كه خودش هزار جور گه رنگارنگ ميخوره بياد بهم بگه اهل دود نباشيا، حيفي. من نميخوام كسي بياد بهم بگه فلان كار حرامه، فلان كار حلاله، پس چرا هيشكي نميفهمه؟ دخترخالهي محجب..... من نميخوام كسي رو با اين ديد ببينم خب. لعنت. خسته شدم از اين همه تعليق، از اين همه گنگي و نامفهومي، از اين همه تضاد و تناقض. واقعن بس نيست؟ دو رويي و حسادت، بسه بابا، بسه به خدا. يه كم شعور، يه كم درك، يه خدا دنيا خيلي قشنگتر ميشه.آخرشم سكته ميكنم ميافتم يه گوشه، اونوقت راحت ميشي. اونوقت واست خوب ميشم، يه آدم بيآزار ناتوان كه تا قرنها ميتوني كنارش بموني و عاشقش باشي، اه، آخه اين زندگي ميشه؟ نميدونم چرا همهش بايد اينقدر تحت تاثير بقيه قرار بگيرم، نميدونم، به خدا اگه بو كني بوي لجن و كثافت ميياد، از اين شهر، اين مردم، اين كشور. بوي گه ميياد همهجا. پ.ن : الآن چهار ساعتي ميگذره از موقعي كه اين پست رو نوشتم، نميدونم، حوصله ندارم دوباره بخونمش. خيلي چيزا تو اين هفتهاي كه گذشت ناراحتم كرد، آخر هفتهها هم كه........ چه ميشه كرد.
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابي دارد
در خرابات نپرسند که هشيار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسي محرم اسرار کجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بيکار کجاست
بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست
وين مرتبه با همت پستت ندهند
ميگن كه قد برجشون، از آسمون بلندتره
براي ساختنش هزار، هزار درختو سر زدن
پرندههاي بيدرخت از اين حوالي پر زدن
ميگن كه اين برج بلند، باعث افتخار ماست
حيف كه كسي نميدونه، خونهي افتخار كجاست
باعث افتخار تويي، دختر توي كارخونه
كه چرخ زنده موندنو، دستاي تو ميچرخونه
باعث افتخار تويي، سوپور پير ژندهپوش
نه اين ستون سنگي لال بدون چشم و گوش
تو شب بيستاره هم، من از تو آفتابيترم
ستون آسمونخراش، سايتو ننداز رو سرم
تو شب بيستاره هم، من از تو آفتابيترم
به ارتفاعت لقب پايهي آسمون بدن
اما خودت خوب ميدوني، پاييه نداره آسمون
اون كه زميني نميشه، با حرف پوچ اين و اون
پس مثه طبل صدا نكن، نگو بلندترين من
من واسه رسوا كردنت، حرف از درختا ميزنم
درختاي مرده هنوز، خواب پرنده ميبينن
پرندههاي بيدرخت، رو سماي برق ميشينن
به قد و قامتت نناز، آهاي بلند بيخبر
درختا باز قد ميكشن، حتا تو سايهي تبر
تو شب بيستاره هم، من از تو آفتابيترم
ستون آسمونخراش، سايتو ننداز رو سرم
تو شب بيستاره هم، من از تو آفتابيترم
لينك دانلود از وبسايت رسمي رضا یزدانی : برج



