صفر، یک، دو
يه وقتايي حسهاي خيلي عجيبي هست. حسهاي خيلي متنافض و گم. انگار كه نيستن، ولي هستن. يه لحظه هست و يه لحظه نيست. بهشت براي همه، چهقدر اين عبارت رو دوست دارم. تو ميياي پيش من، همه چيز خوب ميشه. تو نزديك من ميشيني، همه چيز خوبه. اين ميتونه بهشت باشه، بهشت براي همه. توي اين دنيا، دنياي سرد، خنده، خندهي تو، توي رگهاي من، توي اين روزهاي سخت سرد، تو ميياي پيش من، تو برميگردي و همهي مشكلات حل ميشه. بهشت براي همه، عشق براي همه، عشق براي همه. عشق براي دخترها و پسرها، بهشت براي همه. نميدونم، نميفهمي حرفم رو احتمالن، عجيب هم نيست. صداي گيتار بيس رو خيلي دوست دارم، يه جور خوبيه، يه جوري كه نميشه گفت، دوست دارم بشينم و گوش بدم همهش، كارايي كه مردم ميكنن، فرشتهها رو ميسوزونن، جنها رو دوست دارن، خيلي غير قابل درك. چرا جن ها رو دوست دارن؟ من نميدونم، مشكلي نيست، اما چرا فرشتهها رو ميسوزونن؟ واقعن چي تو سر اين مردم ميگذره؟ چرا انقدر افسردهايم؟ واقعن چرا؟ اين تكبعي بودنها، اين مشكلات عاطفي و ذهني، چرا بايد اينطوري باشه؟ چرا همه انقدر داغونن واقعن؟ كه اين حرفا و اين رفتارا و اين فكرا باشه؟ من نميدونم، نميدونم. شب خوابيدن توي اتوبوس خيلي حال ميدي، وقتي يه اهنگ خوب گوش بدي مخصوصن. خيلي خستگي آدم رو ميبره، عاليه. شده سر كلاس يه شيطونيايي بكني؟ خيلي خوبه، خيلي، وقتي.... نميگم ديگه، هركي خواست بعدن بياد شخصي بهش بگم. امروز سر كلاس آيين دادرسي وقتي رفتم تو كلاس، فك كنم به همه سلام كردم. خب كلاس كوچيك بود و تعداد هم كم، اما حس خيلي خوبي بود. انرژي داشت توش، فك كردم چهقدر خوب بود اگه همه با هم همين طوري بودن تو كلاسمون، مگه چي ميشد؟ البته رسمگذاري و ايجاد عرف هم ميتونه همچنان كمك كنه! به جز اين مرتيكه طجرلوي ترك داغون، بقيهي اين ترم خوبه كلن، البته آقايينيا هم.... خدا كنه مدني 5 حذف نشه، من دعا ميكنم! عشق زندگي من، قلبم رو شكستي، و حالا منو ترك ميكني، قلبم رو بهم برگردون، عشق زندگي من، من رو ترك نكنف تو زندگي من بودي، حالا من رو ببين... زندگيم رو بهم برگردون، تو پير ميشي و سعي ميكني من رو به ياد بياري، اما من هنوز دوستت دارم..... : اين رو خيلي دوست دارم، خيلي زياد. بگذريم، الان خيلي احساسهاي متضادي دارم. چهقدر خوشحالم كه تعطيلياي عيد در پيشه، خيلي خوبه. و يه چيز ديگه كه خيلي خوبه، وقتيه كه باد ميره زير موهامو تكونشون ميده، خيلي حس خوبي داره. واقعن لذتبخشه وقتي دارم راه ميرم، هوا هم خيلي سرد نيست و باد ميياد و زلفونم رو پريشون ميكنه، حس ميكنم فضام، رو زمين نيستم. چه صورت قشنگي، صورت فرشتهه كه از دور ميياد طرفم. چشماش سبزه، لباش سرخه، ميخنده، بالاش خيلي قشنگن، پر ميزنه ميياد پيشم بلندم ميكنه ميبردتم كلي جاي قشنگ بهم نشون ميده، بعدشم كه خوابم برد ميبردتم خونمون و آروم ميذاردتم رو تختم، بوسم ميكنه، نگاهم ميكنه ميره. من فرشتهه رو خيلي دوست دارم، عاشقشم، آخه خيلي مهربونه، خيلي ارومه، دوسم داره و فقطم مال خودمه، هر وقت ميخنده، كلي گل از اسمون ميريزه پايين، هر وقت ميرقصه بهار ميشه، هر وقت ميياد بهشت ميشه دنيا، ديگه چي از اين بهتر؟ پ.ن: :) وقتي خدا بهم نيشخند ميزنه، يادته؟ اين ميشه سگترين لحظهي، حالم اونقدر بد ميشه كه نميتونم هيچ كاري كنم، نميفهمم ديگه، هيچ چيز رو تحمل نميكنم. به خودت ميياي و ميبيني، اون كه دلت براش ميسوخت، حالا اون دلش برا تو ميسوزه، اون كه با دست نشونش ميدادي، حالا اون تو رو با دست نشون ميده. اون كه فك ميكردي راسته، درسته، حالا ديگه نيست، ميبيني چي بوده. خوبيا و بديا همه با هم قاطي ميشن. نه تا يازده شب خسته و كوفته ميرسي خونه. هيچ رمقي نيست ديگه، دلت كلي كار ميخوا انجام بدي كه هيچ كدوم رو نميتوني، وقت نيست، خستهاي و نميتوني. آدماي دور و برت دارن ميرن، همه دارن ميرن. حتا هيشكي نيست كه ازش بپرسي، وقتي حالت خيلي بده چي كار ميكني؟ يه زمانايي بود، من آدم خوبي بودم. حالا ديگه نيستم، نه اين كه بقيه بگن، نه، خودم حس ميكنم. يادمه چهقد ميخواستم اون آدم خوبه من باشم. اون كه ته دلش خوبه، اون كه همه دوسش دارن. اون كه هيشكي نگه دلمو شكست، حالمو بد كرد، گذاشت و رفت. حالا نميدونم چي شده اصلن. اصلن نميتونم تشخيص بدم چي خوبه چي بده، نميدونم چي راسته چي دروغه. اونقدر هم بدبين شدم كه.... حالا گفتن اينا نميدونم چيه اصلن. ميگه من انسان ر رعايت ميكنم. كدوم انسان؟ من چي تهم مونده بابا، ولم كن دست از سرم بردار. خستهام، لهم، داغونم، نفهمم، اين آخري خيلي بده، چند وقته هيچيو نميفهمم. شدم بازيچه رسمن، بازيچهي دست هر كسي كه يه ذره بلد باشه بازي كنه. تو بگو اين و اون. لبخنداي از ته دل، يه زماني زياد داشتم. حسودي و حرص و غصه، اينا واسم انگار يه جورايي خوب بودن، اما حالا چي؟ حس ميكردم يه آدم خيلي افسردهي خشك له شدهام، ديگه حوصلهي خودم رو هم ندارم. شايد همهي اينا از اونجايي اومده باشه كه اين سوال مطرح شد : ما چي هستيم؟ داغ اون ته دلم يه وقتايي زنده ميشه، ياد اون دوسته ميافتم كه خيلي دوستش داشتم، اون كه خونهش ميشستيم و تا 2 شب بحث ميكرديم راجع به همه چي. اون كه فك ميكردم خوبه. چرا خوب نبود؟ هميشه سر كار و مسافرت كاري و خارج از كشور و سر در گمي و .... نميدونم چرا هيچ وقت نشد... هميشه برام داغ بوده اين، چه وقتايي كه با كلي شوق و ذوق ميرفتم سمت تلفن و زنگ ميزدم و بر نميداشت. بعد رسيد اون زماني كه ميترسيدم كه زنگ بزنم چون بر نميداشت و حالا هم از تولدش به اين ور ديگه هيچ خبري.... دوست دارم يه كيسه بكشم رو سرمو و چسب و تموم.... خفه شم، يا يه سيانور بندازم بالا و خداحافظ. واقعن الآن ميلم خيلي زياده به اين كارا، همهش دارم به اون سيانوراي زير تخت فك ميكنم. خداحافظ زندگي، چهقدر خوب خواهد شد. ياد اون شبي ميافتم كه تو اتوبوس داشتم ميرفتم فراهان، چهقدر انرژي داشتم، چهقدر اميد داشتم، الآن ديگه هيچي نمونده. هيچي... فقط يه ميل شديد به خودكشي. قصهي هميشگي تكرار ميشه، تو يه كاري كردي من چيزي نگفتم، حالا من تلافي ميكنم، تو چيزي نميگي. خفه ميشي ميميري. به جزوهت لگد ميزني پرتش ميكني. دنيا به اين كوچيكي.... چهقدر جا تنگه اينجا. خب حالا كدوم راه؟ يعني واقعن بزنم بكشم خودمو؟ بعدش چي ميشه؟ اگه نميرم چي؟ يعني ميش ببينم اون روزي رو كه تو دانشكده يه برگه زدن: درگذشت.... اي واي، اين دل بي صاحاب سگمصب چهقدر گرفته امشب. اون اولا چه خوب بود، همه چي گل و بلبل و از اين چيزا. ول معطل بين سوالاي بزرگ. حالا چرا اين طوري شده. يادمه دو شب از اون افرينندهي ظالم خواستم كه تموم كنه، شب آخر باشه، ديگه بلند نشم، مگه گش ميكنه آخه؟ كاش امشبم ديگه شب اخر باشه، صبح كه بيدار باشم يه جاي ديگه باشم، يه دنياي ديگه، يا مثلن يكي باشه و بگه : همهي اينا خواب بود. فوت كنه و همه چي از يادم بره. منم بلغزم زير پتوم و يه لبخند مليح از ته دل بزنم، بگم بالاخره تموم شد، رفت. راحت شدم، حالا وقت استراحته. نميدونم چرا اين اشكا هم ديگه دردي ازم دوا نميكنن. مگه نبايد آدمو آروم كنن؟ پس چرا نميشه؟ اصلن چرا هيچي نميشه؟ ولي يه دفه همه چيز با هم ميشه، گند ميشه. گه ميشه، غيرقابل تحمل ميشه، نميتونم، نميتونم تحمل كنم ديگه. پ.ن: اون آقايي كه امروز تو هم كف باهاش قدم ميزدي (نميدونم چهقدر راجع بهش حرف زده بوديم قبلن) فقط ميدونم انرژي منفياي كه بعدش توم ايجاد شد خيلي زياد بود، تقريبن يادم نميياد اين طوري عصباني شده باشم.... فك كنم تا الان هم 5، 6 نفر رو به طور كامل ك.يرمال كردم رفت. مطمئنن خيليا هم ازم متنفر شدن. ميدوني داشتم فك ميكردم اگه همون لحظه اون انرژي رو مثلن رو تن اون آدم خالي ميكردم، دست كم ديافراگمش پاره ميشد، يا قفسه سينهش ميشكست يا مغزش تكون ميخورد. نميدونم چرا..... واقعن نميدونم، فقط نبايد حال چند نفر ديگهرو انقدر بد ميكردم.... رسمن ريدم به شخصيت خودم امروز.... خب چرا واقعن؟ اينا رو گفتم، چون دلم ميخواد اينجا خيلي راحت باشم، مثل قبل... صدا ميايد از پشت درختهاي بلند، از انجا كه نميدانم كجاست. از سيرا ماسرا، از ته پاچنار، از سنترال پارك. فرشتهها امده بودند و رفته بودند، فرياد ميزنم كه صدايم در بيايد اما خفه ميشوم فقط. تنها صداست كه ميماند، نه نميماند. از ته قلبم صدا ميآيد. از اشك پر ميشود و ميتپد به تمام بدنم. خونم پر از هوا شده، زيبايي ميآيد جلوي چشمم و ميرقصد، زيبايي نه، زيبايي، دستهايش را تكان ميدهد و عطرش ميپيچد و همه مست ميشوند. مسيح هم مست ميشود. چرا ميورد؟ چرا آمد اصلن؟ از پشت پنجره صدا ميآيد، تق تق تق، پرندهي سياه زشت يا سفيد قشنگ، نوك ميزند به چشمهاي خانهي ما. كه ليلي و مجنون فسانه شود، نفرين شود برود در چشمهاي ورقلمبيدهي قاجاريها. كه هيچ نشود، نيست كه بخواهد بشود. گل هستيم را بچشن و برو، خشك ميشود در دستهايت و خرد ميشود و جايي ميريزد و به باد ميرود تمام ايدهها و آرزو. كش نميايد، گاهي كش ميآيد اشكهايم ولي چكه ميكند باز روي گلهاي فرش و خشك نميشوند، تازه ميشوند. سر يك قطره اشك با هم ميجنگند اما تو كه نه، من هم كه باشم نميجنگي. حتمن ميروي سه راه آذري، ميروي آنجا كه من سردم بود و تو ميرفتي. ميروي پشت عينك، نميدانم چرا. از اغوش من بهتر نبود ولي انگار بسيار بود. دستام يخ زده، گم شو بهت نيازي نيست، تو بايد درس بخوني بگيري ..... بيست. خوب ميشوي آفرين، نه آفرين، نفرين بر تو. ميروم خيابانها را تا ته تمام ميكنم كه ديگر صدا نباشد. چه خوب كه هميشه چيزي هست كه بخواني، اما براي من هيچ چيزي نيست، همه چيز رفته. نگاهم هم خريدار ندارد، حتا با پنجاه درصد تخفيف. همين روزاست كه جنازهم.... نزديك جايي كه رد ميشدي هر روز. نميفهمي نه؟ كي ميفهمه؟ درد عجيبي پيچيده توي سرم، تا پشت چشمم، خيلي شديده و داره بيشتر ميشه، حالم خوب نيست. امشب نميدونم چي شد و از كجا سر راهم سبز شدي، بعد اين همه مدت، باورم نميشد. من دو سال پيش و من حالا، خودم فك نميكردم اين همه تغيير كرده باشم. يادته سر نوشتن، بعد من شدم وبلاگ نوشتن، چه روزايي بود. دلم لك كه هيچي، داره پر پر ميزنه واسه يه لحظه از اون روزا. چه زندگي خوبي بود، چي بود كه همه چيو عوض كرد؟ انتخاب رشته يا جدايي از اون مدرسه؟ فرقيم نميكنه، الآن همه چي عوض شده. دلمو پر كردي، كم مونده بود جلوت بزنم زير گريه، همون جا تو ميدون قدس، كنار همهمهي مردم، سر كوچه ذغالي. شب كنسرت همونجا پيادم كرده بودي نه؟ آره همون جا بود، با يه راني هلو در دست و خواب خواب، از اونجا تا خونه رفتم، عجب شبي بود. هيچ وقت يادم نميره، دل صاب مردهم تنگ شده، خيلي تنگ، به حدي كه ديگه دل نيست. طرز نگاها، حرفا، همه چي تو دانشگاه، اذيتم ميكنه، تو منو فرستادي اونجا ديگه، گفتي لختت ميكنم و شكنجهت ميدم اگه بري فلسفه، جامعه شناسي؟ گفتي..... نميگم اينا رو، مال خودمن. كاش امشب يه دونه ميخوابوندي زير گوشم. يا ميگرفتيم زير باد مشت و لگد. چرا نگفتي تو مرد نيستي؟ چرا با انبر دست گوشمو نكندي؟ برم وكيل بشم بيام وكيل تو بشم باشه؟ بشينيم با هم هفت سامورايي ببينيم. منم ميشم سامورايي ميرم اين دانشجوها رو از دم تيغ ميگذرونم. همون نفر هفتم هم كه باشم واسه همهشون كافيه. بحثو عوض نكنم، ميشه، حرفات منو كشت. همه چيز قاطي شده، اين آقايينيا هم هي ميياد ميگه هنوز دير نشده، بجنبيد، من نميخوام اون بگه، تو بايد بياي بگي، بايد نگاهم كني و آه بكشي تا له بشم. بيا يه بار ديگه بهم بگو تيتيش من تو دلم قند آب شه، ميخوام داد بزنم بگم دامن كشان ساغي ميخواران از ميان ياران مست و گيسو افشان ميگذريد، بر جام مي از شرنگ دوري بر غم مهجوري چون شرابي جوشان مي بريزد، دارم قلبي لرزان ز رهش، ديده شد نگران، ساغي ميخواران از ميان ياران مست و گيسو افشان ميگريزد. صد تا علط داشته باشه مثلن، همين كه ميخونم كافيه ديگه، دلم واسه سعدي تنگ شده، خيلي تنگ شده. با همه مهر و با منش كيناست / چه كنم؟ حظ بخت من ايناست // خلق را بيدار بايد بود از آب چشم من / وين عجب كان وقت ميگريم كه كس بيدار نيست روي دستم انقدر كه خيس شده، اشكامو نميشه پاك كرد باهاش، چه خوب كه كسي خونه نيست، ميشه هاي هاي گريه كرد. گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد / ناله فريادرس عاشق مسکين آمد. چهقدر اين دل سگي من گرفته امشب. چهقدر ذوق دارمكه ديدمت، چه قدر لهم كه اينطوري بود. در زندگي.... كلمهي هميشگي، چهقدر بده كه تو انقدر كمي براي من. نميدوني الآن چه حال بدي دارم. منو كشتي، فك نميكردم انقدر سخت باشه مردن. حالا چي كار بايد بكنم؟ خشكم زده. كاش ميشد ديگه نرم دانشگاه، بيام همون رانندگي رو انجام بدم، شغل خيلي خوبيه خب. از دانشگاه رفتن بهتره، يا برم سربازي؟ نه ديگه نميتونم. نميخوام، ديگه بيشتر از اين نميرم، قول ميدم. ديگه تر نميزنم، خاك بر سرم كنن من از مكتب تو بودم، اونوقت اينطوري؟ بايد سر خودم رو ببرم همين امشب، دارم خل ميشم. نميذارم مكتبت خراب شه، نميتونم بذارم. خودت ميدوني من چهقدر نفرت دارم از متوسط بودن. يعني اين تو مرامنامهي ماست. نميخوام ديگه، بسمه، بسه. من خودم رو رعايت ميكنم، قول ميدم. ده دقيقهاي راهه از ميدون تجريش تا خونهمون، نزديك خونه كه رسيدم، به خودم اومدم، ديدم سر تا پام خيس خيسه. حتا متوجه نشده بودم كه داره بارون ميياد. نميدونم چرا يه حس بدي ته دلم وول ميخوره. روزاي خوب زياد بودن تو اين چند وقتي كه گذشت، نميخوام بذارم روزاي بد برسن، اما يه وقتايي انگار هيچي دست ادم نيست. يا اينكه انقدر زور ميزني تا آخرش دستت ميشكنه. نميدونم، يه حسي شبيه همين چيزا. دلم ميخواد، يه دامن صورتي خوشبو قاب كنم و بزنم رو ديوار اتاقم، دامن بلند چيندار صورتي، با يه بوي ملايم شيرين. پ.ن : اثر منفيم كه ديگه لوث شد، هنوز كاملش نكردم. اون حس اوليهش رفت. نميدونم كي حسش باشه كه بنويسمش. خب.... من برگشتم، البته من هميشه بودم، ولي خب، تقريبن ميشه گفت برگشتم. سفر خوبي بود، خيلي خوش گذشت و چه زود گذشت و از اين حرفا. ستارهها، و آب و هواي خوب، اينا خيلي خوبن، حيف كه تهران انقدر داغون شده، واقعن حيف. الآن دچار افسردگي پس از سفرم، كه اينم تا فردا پسفردا خوب ميشه احتمالن. فعلن مشكلي نيست و اين خيي خوبه واقعن. البته من هنوزم نيستما، اين بايد به تفسير اهل فن گذاشته بشه. تا شروع ترم بعيده چيزي واسه گفتن داشته باشم، بايد ترم شروع شه تا دوباره حاشيهها حملهور شن و .... فقط ميمونه يه پست اثر منفي، كه تا جمعه شب ديگه نهايتن ميذارمش. پ.ن : ترم جديد دهن بعضيا سرويسه!! گربه بودن، گربه صفت بودن. خيلي بده. خيلي آدمو اذيت ميكنه. از همون آهنگاي امير تتلو بگير تا الآن. مثل همون ضربالمثلي كه رو جلد كتابه نوشته بود، دستي رو كه بهت غذا ميده گاز نگير. خيلي ضربالمثل فوقالعادهايه، من كه خيلي دوستش دارم. توي فارسي كه روغنش بيشتره، ميگن نمك خوردي، نمكدون نشكن. چون نمك حرمت داره، خيلي چيزا حرمت داره. حرمتا رو نبايد شكست، بايد حفظشون كرد.... لحظهي خيلي بديه، اون موقعي كه اين سوال روبروت قد علم ميكنه : كه چي؟ هيچكسم نيست كه جواب بده، بزرگ و بزرگتر ميشه، لهت ميكنه، تحقيرت ميكنه. وايسا جلو آينه ببين چي مونده ازت، يا نه، اصلن بپرس چي هستي؟ يه موجود مجهول ناتوان، يه له شده، يكي كه هيچي ازش نمونده، دلت بايد به چي خوش باشه؟ وقتي نميتونه ببنديش، واقعن به چي ميتونه خوش باشه؟ هزار سالم كه بگذره همينه، يه دفعه از راه ميرسه و نابودت ميكنه. هيچ جوابي نداري بدي، ميمونه، ميشي بيمار رواني كه از سگ بدتري. اون وقت بقيه مييان ميگن چشه، چرا اينطوري حرف ميزنه، چرا اين طوري ميكنه، چرا چرا چرا، همه چي شده مخرب روح و جسمت، سلامتيت كو؟ كجا جاش گذاشتي؟ چي ازت مونده آخه بدبخت؟ به چه دردي ميخوري تو؟ هوس رفتن داري، ديگه خسته شدي، ميخواي بري بري بري، تا جاييكه از هوش بري و پخش شي رو زمين، غش كني و همونجا بموني، يه پيرمرد عارف بياد بغلت كنه، ببردت تو كلبهي خودش، بهت سوپ بده، گرم بشي، بيدار كه شدي باهات حرف بزنه. بهت ارامش بده، بهت بگه تو دنيا چه خبره، توام پيشش بموني كار كني و راحت باشي، آرامش داشته باشي، آخه چرا انقدر غم و غصه و بدبختي؟ چي كار بايد كرد خب؟ چرا هيشكي نميدونه؟ كاش زودتر تموم بشه، نرسه به يه جايي كه نتونم تحمل كنم و خودم تمومش كنم. پ.ن : دارم از نفس میفتم. مثه یه گیاه هرزه
ادامه مطلب

