صفر، یک، دو
هيچ كدومتون نميفهمين.... به خدا هيچ كدومتون نميفهمين... وقتي دنيات واقعن سياه شده.... وقتي موقع نوشتن بغضت ميتركه.... ميفهمي چه حسي داره؟ .... بعد ميگي همه اينا تبليغه؟ آمادهاي، كه تو هم منو ترك كني گله دارم آره، من از خدا گله دارم تا كه پوله به جيبت دورت از دوستي پره پ.ن : امرو از چهار راه وليعصر تا ونك پياده رفتم، البته مسير موازيش رو، با پا درد و كمر درد و نفس نفس زنون، نميدونم، نميتونستم بشينم بايد راه ميرفتم... شايد بعضي وقتا لازم آدم باشه تنهايي قدم بزنه مثل سگاي ولگرد كه يادش باشه اوضاع از چه قراره و كجاي كاره، شايد يارو كه ميبينهم ميگه باد ميزنه تو چشاش اذيت ميشه، نميدونه.... همين صفر يك دو هم اگه نبود بايد ميمردم ديگه، اينور اونورم هيچكي نگاش نميافته بهت ...... هيچي، اين آهنگه خيلي مرهم خوبي بود ته اين روز بد، حوصله لينك دادنم ندارم خودتون بريد پيدا كنيد. ديگه كفنمم داره ميپوسه از مردن گذشته... ته راهرو يك استاد دست ميكند در دماغش، پروين است، من را نديده كه پشت سرش راه ميروم. توي سياه و سپيد دو نفر نشستهاند در چشمان هم، سه نفر پشت در، سرشان را چسباندهاند به شيشه، نگاه ميكنند به آن دو نفر ديگر. بستنيهاي روي ميز آب شدهاند همهشان. يك مرد هيكلي در امتداد پياده رو ميرود به درك. قاه قاه، هر هر. من قلبتو ميخوام بهم يواشكي بدش شمارهي 3، برگ برندهت باخت، حالا هزار دلار بدهكاري داري، بايد از پاهات استفاده كني و بدويي، زن و بچه رو فراموش كن، ده هزار دلار، بدو، بدو، صد هزار دلار، دوستدختر قبليت، يه تبر بردار از روي ميز و جمله رو ادامه بده، صد سال ديگه هم بياي هيچي نيست، جاش خاليه، دلتنگي حقيقت داره، دلسنگي چي؟ يه مشت ترياكي سياه سوختهي يه وري، سيخ و منقل؟ وافور؟ چايي نبات و ذغال با الكل، قل قلي و لوله، پهنش كن سر سيخ و پيكنيكو روشن كن. اسفند دود كن تهش محلو بوش برنداره، كه داشته. دوسش داري ديگه، دوسش داري، دوستش نه، دوسش، ميفهمي؟ بهش بگو بگه هر چي به بقيه ميگه، بهش بگو قفل كنه زبونشو بندازه جلوت، بهش بگو واست مرام بذاره خفن، تيزي بكشه يقيه رو جر بده، بگو سگت باشه يا تولهت، تولهسگ زشت بدقوره، چرب و چيلي با نمك و بانمك و شاعر، شب تا صبح نوازشت ميكنه شعر ميخونه برات، تو هم كه خب دوسش داري ديگه، مثه يه خمرهي بزرگ افتادي روش و دوسش داري، همينه ديگه، دم به دقه هم گازش بگير كه مبادا يادش بره كه دوسش داري، اونم كه خوشش ميياد گازش بگيري، گاز خوبه. همون اول گفتم، همه چيز توجيه ميشه با : دوسش داري ديگه. از بين دو دختر با قد و حجم مساوي كدام بهتر است؟ آنكه وزنش كمتر است. چرا؟ چون تو خاليتر است و در نتيجه نرم تر، از دو مرد با قد و حجم مساوي كدام؟ هر كدام كه چيزشان بزرگتر است. چرا؟ واقعن چرا؟ نقش زيبايي اين وسط چيست؟ زيبايي هيجاناور است و شهوتبرانگيز، زيبايي پسنديده است، شهوت هم بد نيست، جا.كشي پيشهي بزرگان است. دختر اصولن چيست؟ چيز چيست؟ اين اجق وجقايي كه ميگن من دل شكستن خوب بلدم، بيان دونه دونه بگم كجاها دلمو شكستن كه هيچي، بردندي خوردندي كردندي.... يعني اينطوري فكر كرد كه برگشت و .... فك نكنم، شايد يه جور عذاب وجدان بود، شايد يه جور رفتار اجتماعي مودبانه، شايدم... شايد اون طوري فكر كرد، ولي اگه اون طوري فكر كرده باشه، خب خيلي بده....! هيچي نيست، نه يه آدم كه مثل خودت باشه دلت رو خوش كنه يه كم، نه يه مفهومي كه بجشبي بهش زوركي بخندي بگي مثلن زندگيه ديگه، تا بوده همين بوده. يادتم ميياد كه اصولن يه مردهاي، ولي اينم كمك نميكنه كه يه كم اون بيصاحابمونده حالتش عوض شه، سرده همه چي، سرده، دستاشم سرده، آه ميكشه هاه ميكنه گرم نميشه دلم خشك ميشه. درك نميشي هيچ كسم به ت.خمش نيست، كاش يكيشون، يكي كلن، بفهمه چشاش سرخ بشه ته دلت كيف كني، به جهنم كه هيچ چيز ديگهاي اتفاق نيفته. موهات واسه يكي، چشات واسه يكي، لبات يكي ديگه، تنت يكي ديگه، عقايدت توي كتري رو گاز تا بجوشه پاك شه، از دارآباد تا شهرري.... ولش كن.... تف به همهتون عوضيا يه بار ديگه.... :- ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((( لابلاي خاطرات گم ميشود، ميرود روي بام خانهشان مينشيند سيگار ميكشد، يك بسته. روي صندلي پارك قدم ميزند، فكر ميكنند خل است. ميرود كنار رودخانه ميشاشد، آب را گهي ميكند. ميگويند باشد، براي اينكه خالي نباشد جايش. قهر ميكند آشتي ميكند، بدش ميآيد، خوشش نميآيد. محكوم ميشود، دستهايش را ميبندند، دلش پر ميشود از زندگي سير ميشود. آنچه ميخواسته فرو ريخته، آنچه برداشته پوك بوده، آنچه كاشته آفت زده، سرش گيج ميرود. هاي هاي ميكند نگاهش دلش غنج ميرود صدايش ميلرزد چشمانش اشك ميوند، بسته ميشوند. كنار رودخانه، ميرقصد، آواز ميخواند، جمع ميشود در خودش باز نميشود، خوشاش نيست حالش، قدم ميزند، يكي را ميخواسته، نفس نفس ميزند، دلش كه قلب داشته تنگ ميشود، گريه ميكند سنگ ميشود، جاي قلبش. صداي اه و نالهي زني كه از كوه ميايد، به رودخانه ميرسد، از كنار مرد ميايد، ميرسد به آب و جيغ ميكشد، ارضاء ميشود، نميشود. همين حوالي افتاده بود پيكرش... دوباره چشای گریونم رو عکسای تو پ.ن : بی برنامگی معلومه دیگه؟ کاریش نمیشه کرد. عکسا بمونه واسه بعدن چند روزي هست كه از مسافرت برگشتم. ميخواستم سفرنامهم رو بنويسم، ولي خب شرايط جوري شد كه نتونستم. روز اول كه مشغول جارو زدن و خريد و نيمچهآشپزي و هزارتا كوفت و زهر مار ديگه، روز دوم و سوم مهمونيهاي درپيتي و زوركي، روز سوم هم كلانتري و دادسرا. مشكل خاصي نبود البته، زوركي هم كه گفتم يه توضيح بدم، دوم سوم عيد يكي از داييهام اومده بود خونهمون، منو نشناخت، به من ميگفت سلام آقا، سال نو مبارك آقا، خوب هستيد آقا. بقيهشم نميگم كه آبروي فاميلمون نره، البته فاميل مادريم. فاميل پدري كه يه عموئه كه خيليم خوبه. من دوست دارم تو خونه كار كنم، خيلي خوبه، از كاراي مورد علاقهم هم ظرف شستنه، و آشپزي رو خيلي خيلي دوست دارم. ولي براي مثال، من نصفه روزم رو ميذارم جارو ميكنم، خريد، رخت پهن كردن و جمع كردن، جابجا كردن اجسام سنگين! و .... بعد تهش مامانم ميگه حرف گوش نميكني و هيچ كمكي نميكني و .... خب منم تصميم ميگيرم از همون اول هيچ كاري نكنم و باز هم همون حرفا رو بشنوم، به جاي اينكه وقتم رو بذارم و تهش اون طوري باشه! توي اين فيلمه، درياي درون، يه ديالوگاي خوبي داره، مثلن ميگه چطوره واسه شروع دوستي اول به آرزوهاي من احترام بذاري؟ يا ميگه دوست من كسيه كه كمكم كنه بميرم، نه اميدوارم كنه به زندگي (آرزوي طرف مرگه). نميخوام بيشتر توضيح بدم كه بعضيا كه از خرد بويي نبردن سريع برن برداشتهاي سطحي بكنن و رفتارهاي بيفكر و بعدش فك كنن كه حالا خيلي دوست خوبن. نميفهمم، يعني خودشون هستن؟ يعني اينا شاگردهاي من بودن و همسايههاي من؟ چكار ازم مياومد كه براشون نكرده بودم؟ نه لطفن، نه بنويسيد و نه تكرار كنيد! هر چي بگم دقيق نيست! راستش از وقتي سرم گيج خورد، ديگه نه چيزي ميديدم، نه چيزي ميشنيدم. خب، فعلن همين، پست بعدي رو اختصاص ميدم به خلاصهاي از عكسهاي مسافرتم به ايزدشهر. خب اين اولين شبيه كه تا صبح بيدار موندم، چه جالب! شبها مواقع خيلي خوبي هستن واسه تفكر، مخصوصن از سه به بعد. يه جور آرامش ذهني انسان رو در بر ميگيره. حس بزرگ بودن به آدم دست ميده. منم الآن داشتم راجع به يه سري مسايل فك ميكردم. البته مسايل شخصي، خب فك كنم همه ميدونن كه زندگيشخصي من چهقدر پر درد سر بوده، نميگم ناراضي بودم و از اين حرفا... ولي فك ميكنم يه وقتايي آدم به آرامش و سكوت نياز داره. خب ما توي فيلم ميبينيم كه مثلن سوپرمن عجب چيز خفنيه، چون دوربين اون چيزيو واسه ما گرفته كه دلش ميخواسته، اصلن فيلم اوني بوده كه فكر شده روش تا به ما يه چيز بزرگ نشون بده، يه قهرمان. يه فوق انسان، اما راجع به دقايقي كه نميبينيم چي؟ زندگي روزمرهي سوپرمن، چيزيه كه ما بهش اصلن فكر نميكنيم. اينارو گفتم چون يه بار دوستم بهم خيلي جدي گفت كه اصلن به فكر سوپرمن بازي نباش (در يك سري مسايل). يا ما ميبينيم كه توي يه فيلم هاليوودي يه زن و مرد عاشق همن، واسه هم ميميرن، كمترين نكته توي اين فيلما اينه كه ما حتا به اين توجه نميكنيم كه اونا جفت زندگي همن معمولن، دو نفر كه ما ميبينيم با هم ازدواج ميكنن و خانواده تشكيل ميدن، ممكنه همون دو تا، چندين تجربهي ناموفق داشتن قبلن.... ميخوام تبيين كنم كه چه جوري ذهن من، يا ذهن بعضي از ماها مشغول ميشه. خيلي وقتا اولش همين سوپرمنبازياس. مثلن دختريو ميبينم كه دلش درد ميكنه و كسي پهلوش نيست، ميرم براش قرص پيدا ميكنم، تشكر ميكنه، ولي تشكر خالي نيست، فكر ميكنه، تصور و تخيل ميكنه و واسه خودش نتيجهگيري ميكنه، اون وقت چند ماه بعد توي همين دوستي شكلگرفته، ميشه يك مشغلهي ذهني بزرگ. چون اين دختر تخيلاتش رو ممكنه به كساي ديگه هم بگه. نميدونم، نميدونم چرا بعضي آدما بايد بترسن از ابراز دوست داشتنشون به كساي ديگه، خودم هميشه ميترسم، ميترسم كه به يه نفر بگم دوستش دارم، مخصوصن اگه دختر باشه، از اون طرف يه عده مييان خيلي راحت به كساي ديگه ابراز عشق ميكنن، بدون اينكه عشقي در كار باشه. بعد هم توجيه ميكنن كه تعريف دوست داشتن واسشون فرق داره.... به همين سادگي، ذهن من كاملن شلوغ ميشه.قضاوتايي كه ميكنم در مورد ديگران، ميبينم كه چهقدر از اون قضاوتا دورن، به حقشون نرسيدن يا سزاي كارشون رو نديدن، اينم يه موضوع ديگه ست كه ذهنم رو درگير ميكنه. البته منظورم مسايل شخصي آدما نيست. هنوزم نميدونم مشكل از منه يا بقيه، مسلمن اكثريت ميگن كه از منه. هميشه دوست داشتم كه به آدما احترام بذارم، و اونا هم همونقدر بهم احترام بذارن. دوست داشتم هميشه، كه اگه كسي بهم ميگه دوستم داره، وقتي من بهش ميگم دوستش دارم، اندازهاي كه من اونو دوست دارم دوستم داشته باشه، اگه كسي باهام دوسته، قدر خودم دوستيمون براش ارزش داشته باشه. هيچ وقت دوست ندارم كسي كه بهش احترام گذاشتم بياد بهم بياحترامي كنه، خيلي برام سنگينه، يا كسي كه خيلي باهاش مهربون بودم، حتا تو بدترين شرايطش، باهام نامهربون باشه.... اين صحبتا خيلي ادامهدارند.... ميشه همش از اين چيزا گفت، ولي خيليم خوب نيست، شايد بعضي وقتا حرفاي دل رو در گوشي گفتن بهتر باشه. اما.... من نميخوام كلي حرف بزنم، در مورد خودم ميگم. اصلنم قصد ارزشگذاري ندارم... اين واسه من مثل روز روشنه، كه تمام مشكلات روحي من، از وقتي شروع شدن كه رابطهم رو با جنس مخالفم به صورت جدي شروع كردم، شكلگيري دوستيا، شروع افت روحي من هم بودن. خب اينجا به يقين بايد گفت مشكل از منه نه؟ اما من اين طور فكر نميكنم، من فكر ميكنم كه مشكل از رابطهست. توي جامعهي ما، شكل صحيحي از رابطهي بين دو جنس، مخصوصن در جواني، به نظر من وجود نداره، البته به جز ازدواج. يا ازدواج، يا روابط غيرقانوني كه همراه با استرسه هميشه، نبودن آزادي جنسي توي كشور ما، و نبودن توان ازدواج در سنين جواني، هميشه و محكم ميگم، هميشه، رابطهي بين دختر و پسر رو به طور كلي مشكوك ميكنه، چه براي طرفين، چه براي بقيه. كوتهفكريها و توهمهاي خود پسرها و مخصوصن دخترها، كه بخوان رابطهي عميق خودشون رو سطحي جلوه بدن، اين مشكل رو وخيمتر مي كنه. و اينطوي، روي هر رابطهاي يك علامت سوال بزرگ ميخوره. و شكي ندارم كه اين علامت سوال كه برخاسته از عرف هم هست، در بسياري موارد، به طرف رابطهي فراتر از دوستي گرايش داره. نمونهش توي دانشكدهي خودمون، اكيپي بودند از دوستان كه خيليهاشون لا هم روابط مخفيانه داشتند (يا دارند) و خب وقتي اين مسايل پيش ميياد..... خيلي از حاشيهها در كنار اين دوستيها به وجود ميياد كه براي من خيلي بد بودن. مسلمن دوستي يك پسر با دختر، هيچوقت و هرگز نميتونه عين دوستي يك پسر با پسر باشه. به نظرم اين خيلي بديهيه، و اگر كسي نفيش كنه، بايد اون شخص رو از تفاوت بنيادين بين دخترها و پسرها آگاه كرد در تمام وجوه. در كشور عزيز ما، 12 سال، كه سنين بلوغ جنسي هم جزو اوني هست، پسر و دختر از هم جدا هستن، و وقتي توي دانشگاه اين دو جنس به هم ميرسن، مشكلات بسياري در ارتباطاتشون پيش مياد. البته اينو همه ميگن، ولي خودشون رو جدا ميكنن. من خيلي صريح دارم ميگم، بسياري از مشكلات من ناشي از همين مورده. خب كسي نبوده كه به من بگه با جنس مخالفم چهطور ارتباط برقرار كنم كه مشكلي پيش نياد. قبلن هم كه مفهوم دختر خيلي متفاوت بود براي ما، يك موجود كاملن خارجي. دخترعمو و خاله و ... درست، اما همه ميدونن كه نوع اين روابط فرق ميكنه... چهقدر حرف زدم سر صبحي، نتيجهگيريم رو براي خودم ميكنم، شما اگه بخشي قابل فكري پيدا كرديد توي نوشتهم، خب من خيلي خوشحالم!!! پ.ن : توي نت نبودم چند وقتي، خيلي كم بودم، دو ساعت ديگه هم دارم ميرم شمال واسه يه هفته. اميدوارم بهم خوش بگذره!!! جاي همهتون خالي. با عكس برميگردم حتمن. يه عذرخواهي بزرگ هم بدهكارم به زهرا (خانوم) كه نتونستم جواب ايميلش رو بدم هنوز، يه عذرخواهي به هادي كه چند وقته در دسترسش نبودم، يكي هم به مهدي كه قرار بود زنگ بزنم برنامه سينما بذاريم با برو بكش، كه مهمون ريخت سرمون و نشد.
يا ميخواي بشنوي تا درد منو درك كني؟
ميخونم تا تو دلم، اين بار سنگي نمونه
اين اشك منه، كه باعث رنگينكمونه
اين صداي اشك منه به هر گوشه رسيد
فعلن كه زندگي گرگه و ما يه خرگوش سفيد
دلم بهم ميگه اين نالهها كافي نيست يه ريز
غرق خوابم واسم يه ليوان كافيميكس بريز
كه بيدار بمونم ببينم من چه واژهاي
ميتونه بهتر بيان كنه عمق اين تراژدي
وقتي كسي را نميياد باهام جز سايهي من
بايدم رپ من ........ بشه مايهي ننگ
با همين امكاناتم ميرم تو اين راهه پيش و پس
وقتي هفتاد مليون ميخوان كار شيش و هشت
پس ديگه حاجت كدوم استخاره هست؟
بايد بكنم از استعدادم استفاده پس
گله دارم آره، من از خدا گله دارم
كه چرا در هر قدمم ميخوره گره كارم
ديگه پر شده از نالهها دل پارم
كه چرا خوبياي دنيا واسم نصفه كارس
وقتي غرق ميشم آره زير سيل كارم
وقتي نميشه به دست بيارم من دل يارم
وقتي شونهاي ندارم من روش سر بذارم
ميگم گله دارم، گله از اين دل زارم
ميگي كفر نگو، توام شكر كنش باز
ولي وقتي شب رفت و اينجا صب شدش باز
و خورشيد تابيد رو مشكلي كه تو دل من بوده
حالا منم و روزگاراي دوئل مردونه
ميگم بكش خودتو بذا يه نفسي بكشي
وقتي داري راه زندگيتو عوضي ميكشي
به مشكلاتم ميگم من دوباره نميخوامت
چرا سختي واسه منه خوشي مال رفيقامه؟
از شانس بد مائه جاده تنگ ميشه آره
وقتي دس به طلائم ميزني سنگ ميشه آره
وقتي به آيندهها ندارم حس خاصي
وقتي به جيبم ندارم حتا اسكناسي
پيش دوست و آشنا هم نميخوام كم بيارم
مجبورم سر و تشو با يه دروغ هم بيارم
جاي اينكه خدا واسهي مشكلام پا پيش بذاره
كاري كرده صب و شب رو سرم آتيش بباره
كه چرا در هر قدمم ميخوره گره كارم
ديگه پر شده از نالهها دل پارم
كه چرا خوبياي دنيا واسم نصفه كارس
وقتي غرق ميشم آره زير سيل كارم
وقتي نميشه به دست بيارم من دل يارم
وقتي شونهاي ندارم من روش سر بذارم
ميگم گله دارم، گله از اين دل زارم
تا كه مشكل داري نميبيني دوستي دورت
جز دو سه نفر رفته هر كي سمت ما بود
حالا مائيم و بورس و چك و سفتههامون
اونا شعار ميدادن منو دركم ميكنن
ولي وقت سختي ديدم چطو تركم ميكنن
چه دوستاي من چه عشق، و چه برادرم
نميدونستم ضامن رابطمه درآمدم
و واسه مشكلات به هم ريخته حال روحيم
حالا كجاي دنيا فرار كنم؟ با چه رويي؟
و تو هر كشوري كه به تو بخوان اقامت بدن
واسه ايراني بودنت تو رو حقارت ميدن
تو رويا بودم كه حال خوشم هميشگيست
ولي حالا ميفهمم هيچ مادياتي هميشه نيست
دنيا كاري كرد كه چشماي من هر شب اشكه
ولي نميبازم، مگه دنيا از رو نعشم رد شه
من دوسش دارم، بگين يواشكي بهش
اون كه بهش فك ميكنم تو هر ثانيه شمايي
واسه ديدن چشات ميكنم ثانيهشماري
انقد تو رو دوست دارم ديگه رفته حواس
هر كي زنگ بزنه ميكنم رد تماس
بيا تابستون گرممو يه ثانيه سرد كن
من ميخوام هميشه با تو باشم ثانيه صب كن
به خاطر تو افتادم من از كار و زندگي
روز تولدمم نميخوام كادو بم بدي
من سردرگم، ديگه ميون تو شدم
بگو به چه زبوني بگم كه ديوونه تو شدم؟
قفل کردن و می بارن تا اذان صبح
من با چشام دیدم دستاتو تو دستای گرگ
دیگه برام مهم نیست بوسیدن اون لب های سرخ
عصبیم، روانیم داری حالمو می بینی و
از کنارم می گذری، می گی که شاید هیچی نیست
نمی دونی تو که تو دل من رخ داده حادثه
یه فاحشه کارشه، که با سکه پا بده
ببین دل من بدون تو شب ها غم داره
واسه همین سگ می شم و، قلاده م پاره
می شه چون همیشه تو از عشق دور بودی
من آدم شدم، ولی تو شیطون موندی
ببین، کثافت کاری بسه، عوض شو
تو هرزه ای، رفیقاتم هرزه تر از تو
پس تو بمیر، تو راه بهشت
دور و برم منم نپلک دیگه، کاسب عشق









