تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

            برف بيايد، خانه‌ها همه يك‌طبقه باشند، دودكش داشته باشند با دود سياه كه بچرخد در آسمان و محو شود. آهسته در كوچه‌هاي گلي قدم بزني و برسي به آخر شهر. بخوابي روي برف‌هاي انبوه روي زمين و با دست‌هاي سرخت سيگارت را در بياوري، يك نخ برداري و پاكتش را بيندازي كنارت روي برف‌ها. با كبريت سيگارت را روشن كني و در فكر فرو بروي. همان‌جا خوابت ببرد و ديگر بيدار نشوي، بروي به جايي ديگر، كه دست هيچ‌كس نرسد...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:41 توسط 012|

            چند دقيقه‌ست دارم فكر مي‌كنم كه يه اسم پيدا كنم واسه اين مطلب، اما چيزي به ذهنم نمي‌رسه، پا مي‌شم از پشت ميز، ميرم چاي مي‌ريزم، مي‌شينم دوباره زل مي‌زنم به كي‌برد، مانيتور، سقف اتاق. اصلن لعنت، هيچ چي نمي‌ياد تو ذهنم، اصلن يادم رفت كه چي مي‌خواستم بنويسم. از بس همه مي‌يان و ميرن، از بس فضولي درجه‌ش بالاست همه‌جا. مي‌خوام شخصي بنويسم، از خودم، از كارام، از كوفت و زهر مار، همه‌ش يادم رفته. عميق‌ترين دردم مال وقتيه كه چهره‌ش مي‌ياد تو ذهنم، حك مي‌شه رو سنگ جلوم، خودم نشستم يه گوشه كنار رودخونه. اما زود فراموش مي‌شه، محو مي‌شه. دلم مي‌خواد دلم تنگ نشه، مي‌شه باز، واسه خيلي چيزا، واسه خيلي آدما، خيلي موقعيتا، واسه حس‌ها، واسه بوسه‌ي اول. اه، گند بزنن كل زندگي رو، چشمامو نمي‌تونم باز نگه دارم از خستگي، امروز بار دوم بود در طول اين يك هفته كه رفتيم كوه، با دو ت اكيپ خيلي متفاوت!! خسته‌م، آدم گشنه سنگ هم مي‌خوره؟ كي گفته سنگ مي‌خوره؟ من چه شب‌ها و روزهايي كه گرسنگي كشيدم ولي بادمجون و تاس‌كباب و چند تا كوفت ديگه رو نخوردم، سنگ كه ديگه جاي خود، آدم عزت داره، كه بهش مي‌گه سنگ نخور ولي بمير، آدم  يه چيزاي محدودي از حيوون بيشتر داره و يكيش همين جدايي نسبي از غريزه‌ست. بايد نظام اخلاقي درست كنم واسه خودم، بگم اينا زشتن اينا قشنگن، بذارم كنار خيلي چيزا رو؟ از خودم بلند بپرسم : من در كجاي اين منظومه قرار مي‌گيرم؟ سرش؟ تهش؟ وسطش؟  نه اينجا نه، هرگز، خط قرمز، اينجا هم خط قرمز، اينجايي كه من ميگم رو خط‌كشي كنيد،خود لامصبمم، همه چيزم رو مي‌كشم روي ديوار و دورش قاب مي‌كشم. چرا نمي‌شه يك سري چيزا رو فهموند به يك سري از آدما؟ اينو ولش كن، اين يكي: آقا اگه مذهب يكي باعث اضرار به ديگري باشه، اين حمكش چيه؟ سرم كچل شد، لطف كنيد دست از سرش برداريد، حوصله‌ي مسايل قديمي رو ندارم، چيزهاي جديد بيار، موهامو نوازش كن ببين چطوري رام مي‌شم! دستتو بار رو سرم ببين چه‌قدر داغه، نگام كن ببين، مي‌بيني چه‌قدر تنههايي عوضم كرده؟ خوب و بدش رو نمي‌دونم، حسي ندارم كلن، لحظه‌ها صرفن برام مي‌گذرن، نه خوبن نه بد، عادي، معمولي. دلم فقط حكم چهارنفره مي‌خواد با سيگار و چاي، شب تا صبح، كه فكر نكنم همه چيز عاديه و تكرار مي‌شه.كه ذهنم درگير برگ‌هاي دستم باشه و ديد زدن برگ‌هاي رقيب....

            چه‌قدر سخته، تنهايي چه‌قدر سخته، و اصلن خوب نيست. 5 و نيم صبح، هلسينكي، نشسته روي يخ‌هاي پياده‌رو، آه هم ديگر در بساط ندارد... دوستت مي‌رود تنها مي‌ماني، عشقت مي‌رود تنها مي‌ماني، همسرت مي‌رود تنها مي‌ماني، رفيقت مي‌رود تنها مي‌ماني، همه مي‌روند و تو تنها مي‌ماني روبروي تصويرت در آينه، او هم تنها مي‌گذاردت.

            دلم يه راه مي‌خواد، يه راه فرار، فرار از تمام هستي به جايي كه هيچي نباشه، آرامش باشه فقط، فضايي خارج از جسمم مي‌خوام، خسته شدم از جسمم.... اي بابا، چرا دارم.... نمي‌دونم، حس كسلي و پريشوني دارم، ديشب بعد از مدت‌ها فيلم ديدم بالاخره!! امشب هم اگه چشمام بذارن همين قصد رو دارم باز. حال من بد نيست، خوبم، دست‌كم بي‌حسم، ولي... اين همه چيزه كه بده، واقعن بد. راستي يه سرگيجه‌ي ناگهاني هم هست كه بعضي وقتا دچارش مي‌شم، خيلي حس عجيبي داره! ماورائيه. دلم مي‌خواد بشينم و يه كم فك كنم، حتا توانايي اين كار رو هم ندارم.... فقط يك چيز ديگه موند كه بگم، دلم مي‌خواد....

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:13 توسط 012|

            خب حرفام مي‌مونه همه‌ش، از بس اتاقم اشغال مي‌شه همه‌ش! ولي خوبه، بدم نيست!! مقبوله!

            عرض كنم كه هيچي! چيزي نمي‌خواستم بگم، اومدم سر بزنم اينجا يه وقت كودتا نشده باشه. اينو مي‌خواستم بگم كه الآن بايد سياسي باشن همه!! زندگي روزمره خيلي دچار خدشه شده، اگه بخواي برگردي بهش، خيلي شبيه به گوسفند مي‌شي، هر چند اين قضيه رو تشريح كردم واسه يكي از دوستانم كه ذات آدم و گوسفند يكيه. من آمده بودم بگويم!! نه، اومدم بگم حداقلي‌هايي كه بايد بخوانيد چه‌ها هستند، يك خبرگزاري مي‌گم و يم خبرنامه و يك وبلاگ بسيار مهم كه از اين سه تا دو تاش فيلتره، در نتيجه يك فيلتر شكن هم معرفي مي‌كنم.

1.       تابناك، خبرگزاري محسن رضايي، ويژگيش اينه كه تعداد خبراش خيلي زياده! : www.tabnak.ir

خب اين كه مشخصه فيلتر نيست!

2.       خبرنامه‌ي گويا، از بهترين‌هاست!! : http://news.gooya.com

3.       وبلاگ فوق‌العاده‌ي كجكول، كه جمعي از طلاب حوز/ضه!! (قاه قاه) مي‌نويسندش، اين رو حتمن بايد بخونيد، خيي فوق‌العاده‌ست، به عكساش هم دقت خاص داشته باشيد : http://kajkool.blogspot.com

4.       فيلترشكن: (نحوه استفاده: آدرس رو به جاي اون گوگولي اون بالا تو اون گوگولي اون وسط تايپ كنيد و surf رو بزنيد) : http://www.cg120.info

5.       موفق باشيد عزيزانم، و سياسي، و منطقي و به دور از احساسات و تندروي‌ها!!! خيلي مهمه كه آدم هميشه تحليل سياسي خودش رو داشته باشه، من بهتون اين پيشنهاد رو مي‌دم، مطمئنم كه در زندگيتون اثر خواهد گذاشت.

6.       راستي اگه الآن داريد درس مي‌خونيد از اعماق قلبم براتون آرزوي موفقيت مي‌كنم، هم در تحصيل و هم در زندگي!

7.       خبررساني كنيد، اين خيلي مهمه، خيلي‌ها هستن كه از دنيا بي‌خبرن، اونا هم بايد بدونن....

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:48 توسط 012|

 من ديروز با خمير ريش مسواك نزدم، اسنادش هم در توالت خانه‌مان موجوده!

            بالاخره اختلاف در خود آقايون هم به وجود اومد!! طبق پيش‌بيني تمام دور و بري‌هام! ديگه ببين كار به كجا رسيد كه كيهان هم از معان اولي مشايي انتقاد كرد. فقط خنده داشت!! همين طور خنده‌داره انصارحزب‌اللهي‌هايي كه دچار خلا عقيدتي شدن و نمي‌دونن چي كار بايد بكنن و خنده خواهد داشت عاقبت بسيجي‌هاي سركوب‌گر... حالا ببين كي گفتم! اصلن به من چه؟ من از سياست متنفرم!! ولي تو خونه‌ي ما جوريه كه مجبورم اخبار رو بخونم. حالا كه زندگي شده سياست! اينم بگم : هاشمي 20 سال جوك مردم بود، خيلي‌ها بهش فحش مي‌دادن، هر چي مي‌شد مي‌گفتن كار اونه..... توي بيست دقيقه چنان گردشي پيدا كرد كه مردم گفتن هاشمي هاشمي حمايتت مي‌كنيم و هاشمي هاشمي خدا نگه‌دار تو.... به اين مي‌گن سياست‌مدار! همين ديگه! يه دفعه نشد يكي نياد گند نزنه به افاضاتم!

            در ادامه‌ي اميدواري‌هام : اميدوارم راه‌پيمايي 30 تير ساعت 16 در مسيرهاي منتهي به ميدان انقلاب، كه ليبرال‌ها برگزارش مي‌كنن به جنايت كشيده نشه!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:28 توسط 012|

            چطور مي‌شه بهش غلبه كرد؟ از بيرون الگو باشي، بزرگ باشي، قوي باشي، وقتي از تو پودر مي‌شي... چي كار بايد كرد؟ تمام روزها، ياد روزهاي گذشته، ياد اون چيزايي كه رفته، نيست، ياد مال تو بودن‌ها، كه ديگه مال تو نيست... همه چي، خواب مي‌ياد پشت چشات، مي‌خواد ببردت، نمي‌خواي بري، مي‌خواي اشك بريزي، هي فكر كني يادت بياد زار بزني، بيشتر بپيچي تو خت، بيشتر گريه كني. چشمات هميشه پر از غم باشه، هيچ وقت حوصله‌ي هيچ كاري نداشته باشي، هميشه خسته باشي، كسل باشي، همه ببينن بدشون بياد، چي كار بايد كرد؟

            شب مي‌شه، آوار مي‌ريزه تو سرت باز، تصويرا رژه مي‌رن جلوت، موهاتو مي‌خواي بكني دونه دونه، مي‌خواي به يكي بگي له شدي، هيشكي نگات نمي‌كنه، شبه خب، تاريكه. صداي خون مي‌ياد از نفس همه، سكوت مي‌كني همه چي بدتر مي‌شه، خنده‌هات دارن شكل گريه مي‌گيرن، بذا نيان طرفت، بذا زنجير ببندن بهت، اصلن مي‌فهمي چي مي‌گم؟ چشاتو باز مي‌كني، چرا همه دارن مي خندن؟ تو چرا تنها موندي؟ چي شده؟ چه خبره؟ چرا يه گوشه‌ي تاريك نشستي؟ چرا حرف نمي‌زني با كسي؟ چي بايد بگي اصلن؟ بايد گريه كني؟ ضعيفي؟ مفلوكي؟ واسه همين له‌تر ميشي؟ كفشاتو بايد در بياري بدويي تو بيابون؟ كوه بايد بكني؟ زبونتو چرب كني، هيكلتو ميزون كني، پول در بياري، درس بخوني علامه بشي، خونه بخري، ماشين بخري، دفتر بزني، كله گنده بشي، اون‌وقت شروع كني به جنايت، پرده بزني هر روز. خل شدم؟ توي مغزم ذهنم داره مي‌چرخه؟

            خنديدن خيلي راحته، چرا سعي مي‌كنيم فقط همو بخندونيم و بخنديم؟ چرا يك بار، محض رضاي خدا، واسه دل همديگه كاري نمي‌كنيم؟ كه شاد بشه، كه كم‌تر بگيره، كه.... نمي‌دونم، آروم باشه....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:38 توسط 012|
این متن خیلی دلخراشه.... ولی خب یه بخش از واقعیات شنبه ی سیاهه.... که تعجب میکردم چرا هیچ کس بروزش نمیداد... لینک این مطلب رو لطفن به همه بفرستید : (برداشتی از سایت  گویا)

 

مشاهدات تکان‌دهنده‌ی یک پزشک از شنبه‌ی خونین، موج سبز آزادی
 

چهار هفته از روزی که سبزپوشان و سبزاندیشان تهرانی، قربانی قهر و سرکوب وحشیانه‌ی نیروهای لباس شخصی، انتظامی و شبه نظامی شدند، می‌گذرد. آن روز چهره‌ی سبزها، سرخ شد و در تمام این چهار هفته، زخم‌های آن روز هنوز پیکر جنبش سبز را جریحه‌دار نگه داشته است.

به گزارش سایت موج سبز آزادی، یکی از پزشکان شجاع تهرانی که ترجیح داده خود را «پزشک گمنام» معرفی کند، گزارشی را به دست ما رسانده که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ای درباره فجایع صورت گرفته در روز شنبه سی‌ام خرداد ماه است. اگرچه بررسی و ارزیابی صحت جزئیات این گزارش در شرایط امنیتی فعلی ممکن نیست، ولی در مجموع با توجه به همخوانی کلیات این گزارش با شواهد دیگر، می‌توان به آن اعتماد کرد.
متن ارسالی را به طور کامل و بدون هیچ جرح و تعدیلی، و تنها با اندکی تغییر برای پیراستگی و ویراستگی متن، به خوانندگان «موج سبز آزادی» ارائه می‌کنیم.

 

من پزشکی هستم که خوشبختانه یا متأسفانه شاهد عینی فجایع تکان‌دهنده و وحشتناک شنبه‌ی خونین 30 خرداد از نزدیک بوده‌ام.

تاکنون به دلایل مختلف نخواسته‌ام یا نتوانسته‌ام گوشه‌ای از حقیقت فجایعی را که به چشم خود دیده‌ام، نقل کنم. ولی اینک تصمیم گرفته‌ام، ولو به هر قیمت، پس از گذشت چند هفته، گوشه‌ای از فجایع تلخی را که خود شاهد آن بوده‌ام، برای همه‌ی هموطنانی که زخم آن روز بر روحشان جاری است، حکایت کنم. باشد که گفتن حقیقت از بار فشاری که این روزها بر من وارد شده، بکاهد و نیز ادای دینی باشد بر آن مظلومان حق‌خواهی که در آخرین لحظات حیات دنیوی آنان، اینجانب تک و تنها بر بالینشان بوده ام و در حالی که چشمانم در نگاهشان گره خورده بود، جان به جان‌آفرین تسلیم کردند. باشد که در تاریخ این دیار مظلوم ثبت گردد، و اگر فرصتی بود و عمری، همه را با ذکر جزئیات در دفتری گرد خواهم آورد تا آیندگان بخوانند و عبرت بگیرند. ولی هم‌اینک در این فرصت به همین مقدار یادآوری آن روز خونین بسنده می‌کنم.


من هم مانند بسیاری از شما شاهد جنایات فجیع و جاهلانه برادران بسیجی بوده‌ام. من یک پزشک هستم و شخصا از داخل آمبولانس شاهد بودم که در مقابل ایستگاه متروی نواب، از پشت‌بام مسجد لولاگر چند نفر بسیجی با اسلحه کلاشینکف و ژ3 بصورت مستقیم به مردم تیراندازی می‌کردند و خود شخصا دیدم مغز پسری جوان را که روی سکوهای سیاه‌رنگ مقابل مترو پخش شده بود. آیا باز هم از جنایات بسیجیان بگویم؟


من خود شخصا از داخل بیمارستان امام خمینی و از پشت نرده‌ها دیدم که - در حالی که در همه‌جای دنیا گلوله‌های گاز اشک‌آور هوایی یا منحنی زده می‌شود - در اینجا در میدان توحید و در فاصله چند متری من، جوانی در اثر اصابت مستقیم و هدف‌گیری شده‌ی گلوله بزرگ و داغ گاز اشک‌آور و اصابت آن به گردنش، خون از گلویش فواره زد و درجا بر روی زمین افتاد و کشته شد.


من خود در خیابان جمالزاده از داخل یک آمبولانس شاهد بودم که بسیجی‌های موتورسوار چگونه با زنجیرهایی که در دست داشتند، از پشت بر کمر پسران و دختران می‌زدند، و دیدم که چگونه دختری پس از ضربه‌ی شدید و وحشیانه‌ی زنجیر یک بسیجی موتورسوار بر کمرش، از شدت درد ناله‌ای سر داد و با صورت بر روی آسفالت افتاد.


من شخصا شاهد بودم که در تقاطع خیابان کارگر شمالی و بلوار کشاورز، مقابل کیوسک نیروی انتظامی، ون‌های سفیدرنگ سپاه با پلاک شخصی توقف می‌کردند و دستگیرشدگان را یک به یک بی‌هیچ دلیلی از آنها پایین می‌آوردند و در اختیار 50 نفر بسیجی که در آنجا تونل وحشت! تشکیل داده بودند، می‌گذاشتند تا از تونل باتوم، چماق، زنجیر و فحش‌های برادران عبور کند، و سپس پیکر خون‌آلود و نیمه‌جان وی را دوباره به داخل ماشین می‌انداختند و سپس نفر بعدی... و فردا که از آنجا عبور می‌کردم، هنوز سنگفرش آنجا خون‌آلود بود.


من خود یک بسیجی را دیدم که لابد به علت خوردن موتورش به مردم! مجروح شده بود و او را به بیمارستان آورده بودند. وقتی به چفیه‌ی دور کمر وی دقت کردم، متوجه شدم که در زیر این چفیه یک قمه‌ی بزرگ پنهان شده است! خدایا چه می‌بینم، چفیه و قمه؟! قمه و بسیجی؟! و وقتی از او پرسیدم بچه‌ی کجایی، گفت که ما از طرف سپاه شهرری (سپاه جنوب تهران) اعزام شده‌ایم! خدایا اعزام برای کدام نبرد و مقابله با چه کسی؟!


شاید هیچ کس دیگر نداند که کشتگان این روز و یا شهدای خونین‌بدن این روز خدا، نه [آن‌طور که فرمانده‌ی نیروی انتظامی گفته است] 20 نفر، بلکه حداقل چندین برابر این تعداد بوده‌اند. به گونه‌ای که فقط در بیمارستان امام خمینی 22 نفر از مجروحین ورودی در 24 ساعت اولیه به سردخانه منتقل شدند؛ یا در بیمارستان رسول اکرم (ستارخان) 16 نفر از جمله دو کودک 4 و 9 ساله! (می‌توانید صحتش را از دانشجویان پزشکی این بیمارستان سؤال کنید) و یا در بیمارستان شریعتی 9 نفر. این در حالی است که حداقل نیمی از کشته‌ها و مجروحین به بیمارستان بقیة‌الله سپاه و ولیعصر ناجا منتقل شده‌اند.


و دست آخر اینکه بنابر اطلاع یک دوست معتبر در پزشکی قانونی، تا این زمان، حداقل 140 نفر در شنبه خونین 30 خرداد تاوان آزادی‌خواهی خود و ملت خود را پس داده‌اند. تازه این در شرایطی است که بسیاری از آنها روزهای بعد به خیل شهدا پیوستند؛ از جمله زن جوان باردار سه ماهه‌ای که باتوم برقی آن‌چنان با شدت بر سرش خورده بود که دچار ضربه مغزی شده بود و پس از یک هفته در کما بودن، در نهایت به همراه جنین خود به حق پیوست. ظاهرا ضارب بسیجی وی از روی موتور، به جای فرد دیگری، وی را مضروب ساخته بود، و تازه بعضی از مردم فکر می‌کنند که کشته‌شدگان فقط ندا و چند نفری هستند که از پشت دوربین‌ها دیده شده‌اند و جنایت‌ها فقط همان‌ها بوده است که در صفحه‌های تلویزیون‌ها و اینترنت دیده‌اند!


هرگز، هرگز! جنایات آن چند هزار متأسفانه برادر غافل بسیجی که از روز جمعه از شهرستان‌های مختلف با اتوبوس به تهران آمده بودند و پس از تحریک احساسی و بی‌منطق در نماز جمعه، آن‌چنان شدند که در روز شنبه آن‌گونه با خواهران و برادران خود رفتار کردند. نکته جالب اینکه گروهی از مضروبین، خود بسیجی‌هایی بودند که تنها جرمشان برای باتوم خوردن از گروهی دیگر از بسیج، داشتن چفیه و دستار سبزشان بوده است! و هرگز از یاد نمی‌برم صحنه‌ای که یکی از همین بسیجی‌های سبز در روی تخت اورژانس، کارت بسیجی فعال خود را درآورد و در برابر دیدگان ما و دیگران پاره پاره کرد و بر بسیجی بودن خود لعنت فرستاد!


آری، این است عاقبت حکمرانی جهالت و بی‌خردی و تعصب کور بر یک مملکت: برادر علیه برادر، بسیجی علیه ملت، بسیجی علیه بسیجی! و هرگز و تا آخر عمر از یاد نمی‌برم آن لحظه‌ای را که در نیمه‌های شب بر سر بالین جوان خوش‌سیمایی که محاسن کوتاهی داشت و دستبند سبز به دست گره زده بود و در اثر شلیک مستقیم گلوله، کبد و طحالش از بین رفته بود و در حالی که بر روی یک برانکارد در محوطه اورژانس بیمارستان امام قرار گرفته بود (چون نه تختی وجود داشت و نه حتی فضایی خالی) و قبل از آنکه من و دوست دیگری CPR (احیاء) بی‌حاصلی برای او انجام دادیم، در آخرین لحظات با لبخند و در حالی که به نقطه‌ای خیره شده بود، آرام سه بار گفت : یا حسین، یا حسین، یا حسین ... و سپس جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.


عمق جنایتی که من دیدم، آن‌قدر فجیع بوده که هیچ‌گاه به ذهن شما نیز خطور نخواهد کرد، و اینکه چگونه تعدادی از دستگیرشدگان را آن‌چنان در زیر شکنجه مورد مهرورزی قرار داده بودند که دو روز بعد جنازه‌ی آنها را به سردخانه بیمارستان امام آوردند و از آنجا به پزشکی قانونی و از آنجا به سردخانه‌ی میوه و تره‌بار جنوب تهران! و هرگز هیچ‌کس جز ما عمق این فاجعه را نفهمیده است و نخواهد فهمید، چرا که هرگز آنها را به سردخانه متروک میدان بهمن تهران و یکی دو سردخانه دیگر در همان حوالی راه نخواهند داد ...


الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم


پزشک گمنام
تهران 25 تیرماه 88

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:37 توسط 012|
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد

بر در ارباب بي‌مروت دنيا
چند نشيني که خواجه کي به درآيد

ترک گدايي مکن که گنج بيابي
از نظر ره روي که در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر که به ميخانه رفت بي‌خبر آيد

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:3 توسط 012|
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:49 توسط 012|
لینک دانلود خطبه های نماز جمعه هاشمی رفسنجانی (۲۶ تیر ۸۸) (خودم تو خونه ضبط کردم از رادیو تهران. ببخشید اگه جاییش حرفهای خودمون هم هست!! البته فک نکنم باشه) لطف میکنید اگه لینک رو سند تو آل کنید :)

بخش اول

بخش دوم

راستی فرمتش amr هست و از اين برنامه ها ميتونيد براي پخشش استفاده كنيد: nokia media player / quick time player / real player

يا مستقيمن روي گوشيتون كپي كنيد و ازش استفاده كنيد. پخش كردن هم يادتون نره!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:59 توسط 012|