تبليغاتX
صفر، یک، دو

صفر، یک، دو

پس از مدتها انتظار بالاخره آلبوم Illusion شاهین نجفی وارد بازار شد! خیلی خوشحالم! البته صفحه ی دانلودش باز نمیشه فک کنم همه در حال دانلودش باشن!! خود شاهین فقط واسه شنیدن گذاشته رو سایتش اما ما تو ایران چی کار میتونیم بکنیم؟ نمیتونیم به این آلبوم دسترسی داشته باشیم خب. واسه همین من لینک دانلود رو میذارم!! اخلاق مخلاقم بی خیالش. چه قدر باید زجر بکشیم که تو ایران متولد شدیم؟ اینم لینک رسمن برید حالشو ببرید:

http://www.rapkon.com/597-Shahin-Najafi---Illusion.html

دارم از زور خواب میمیرم! فقط واسه دانلود این آلبوم بیدار میمونم!

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:35 توسط 012|

            زندگي عوض شد، ديگه مثل قديما نيست. نيست، مثل يه سال پيش، نه اصلن بذار خيالتو راحت كنم، مثل همين دو هفته پيشم ديگه نيست. همه چي گذشت، هنوزم داره مي‌گذره، باز هوا سرد شده، مي‌دوني كه چه‌قد از سرما بدم مي‌ياد. نمي‌دونم چي كار كنم، زندگي كنم، درس بخونم، برم سر كار... دوست دارم برم يه گوشه بشينم سر شب، تا صبح مشروب بخورم و سيگار بكشم، دوست دارم عقل و هوش بپره از سرم، بشم مست لايعقل، آواز بخونم بلند بلند و بخندم. چه‌قدر دوره خنده، خيلي دور. كاش يه وقتي بود جدا از همه‌ي زمان‌ها، كه مي‌تونستم بشينم و فك كنم به همه چي، به اين‌كه چي كار كنم، چي كار نكنم. به اين‌كه چي شد، چي مي‌شه... نمي‌دونم چرا خيلي وقته نمي‌تونم فكر كنم. نمي‌تونم بنويسم، و خيلي نمي‌دونم‌ها و نمي‌تونم‌هاي ديگه. مي‌دوني... به اين نتيجه رسيدم كه يه زندگي عادي بي‌دردسر و خلوت از همه چي بهتره، يه خونه‌ي كوچيك، يه درآمد بخور و نمير... اما همه چي آروم، خلوت، ساكت. ياد اول تابستون مي‌افتم، اين سوال مي‌ياد تو ذهنم : دليلم واسه زندگي چيه؟ بعدش سوالاي مشابه، دليلم واسه درس خوندن،‌واسه هزار تا چيز ديگه،‌ 2 سال گذشت، داره مي‌ره، تموم مي‌شه. همه‌ي خاطره‌ها قلبم و چشمامو نشونه مي‌رن، پر از گريه‌ست همه چي، پر از آه و حسرت. دردهايي كه هميشه بهم تحميل شدن، خودم كه درد نداشتم...

            دوست دارم زودتر وارد بازار كار بشم، خسته شدم از درس خوندن،‌از اين همه درس خوندن، 5 سال،‌3 سال، 4 سال،‌2 سال. 2 سال ديگه ميشه 16 سال. 2 سال هم ارشد 18 سال. خيلي زياده، نمي‌دونم چرا تموم نمي‌شه. درس كه نمي‌خونم، الآن ديگه خيلي كم شده، ولي اگه كار باشه تمام وقتمو مي‌ذارم، چون اون بحث پوله ديگه! چي دارم مي‌گم؟ همه چيزو ول كردم چسبيدم به يه آينده‌ي دور. اصلن اين خستگي دست از سر من بر نمي‌داره، از نزديكاي ظهر مي‌ياد تا اخر شب مي‌مونه. همه جا هست، تو همه چيز هست.

            حتا از نوشتنم خسته مي‌شم، نمي‌دونم چه مرگمه، شايد توي دوره‌ي اين‌پوتم! همين قدر رو هم به زور نوشتم، براي اين‌كه هواي وبلاگمو داشته باشم بيشتر...

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:51 توسط 012|