صفر، یک، دو
یه روزی میسه كه دیگه نه من باشم، نه تو. داستانمون میمونه، روی زمین یا تو آسمونا. نه دیگه این روزا كه با هم میگذرونیم، نه دیگه این شبا كه فاصله بینمون دیواره. نه عقیدهی تو و نه بیاعتقادی من، نه این اضطراب گرفتن دستات و نه آرامش نگه داشتنشون تو دستام. آره ما هم آدم، مثل تمام آدمای دیگه، همهش خاطراتمون برای فرار از تنهایی و عاقبتمون، تنهایی، تو جدا و من جدا، ما جدا. شاید این لحظههامون رو قدر بدونیم و شاید نه، دلامون كنده از هم دیگه و مرده توی قبر، روح و خدا و آخرت. فقط تصوری كه بمونه از وجودمون. بریم پی سعادت و یادمون نباشه این زجرا كه بیهم میكشیدیم از دوری هم، خدایا این چه دنیاییه كه ساختی؟
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت
2:53 توسط 012| |


