تبليغاتX
صفر، یک، دو - خاکستری نباش

صفر، یک، دو

            چرا فكر مي‌كني اون يه طور ديگه‌ست؟ رفتن رفتنه، باور كن فرقي نمي‌كنه، پاريس، افغانستان يا هر جاي ديگه. حتا از يك خيابون به يه خيابون ديگه. شايد بايد ان‌قدر دور باشه كه حسش كني، اگه نزديك باشه مي‌گي خب، هست، هست، هميشه هست. اما من اين‌طوري نمي‌بينم، واسه من پاريس هيچ فرقي نداره با پاريز. تو بگو فرق مي‌كنه، توي اين دنياي بزرگ، من مي‌گم فرقي نداره، توي اين دنياي خيلي كوچيك. ولي كي از ذلش مي‌گه؟ كي فاصله رو با دلش اندازه مي‌گيره؟ كي باور مي‌كنه اصلن؟ هيچكي. چي بگم از كجا بگم؟ دردمو با كيا بگم؟

            هميشه دور مي‌زنم، تو بگو از من من بگم از تو، سرخي تو از من. تا ابد بدون علت، زنجيره‌ي غم و غصه‌اي كه هميشه دور گردنمه، كي بياد قفلشو باز كنه؟ هيچكي نمي‌ياد. تو هم نمي‌ياي. من مي‌دونم هيچي نبود، تو مي‌دوني چي بود و نذاشتي بدونم. نفهميدي هيچي نبود چون مي‌خواستم تو بگي چي بود، بود و نبود... سر در گمم مي‌كنه، بغضم مي‌كنه، آهم مي‌كنه، حسرتم مي‌كنه. چي بود كي بود؟ اينجا هم مال من بود، اما كي دونست؟ كي فهميد؟ خيلي مبهمه نه؟

            هر كي اومد رد شد، وا نستاد، هر كي اومد چشماشو بست، روشو كرد اون طرف... بگو كي خصلتش اين نبود؟ بگو كي به فكر بود؟ هر كي اومد يه چيزي كند، اگه نكند فحشاشو نثارم كرد. هر كي كه اومد جلو گف دلسوز توئه، حالا مي‌بيني باعث غم امروز توئه.... غير از اين بود؟ صداشو تا ته بردم بالا و گريه كردم، مگه به جز گريه مي‌شد كار ديگه‌اي كرد؟ نه ديوار بود كه چنگ بندازمش نه شيشه بود كه بشكنمش، نه شونه‌اي بود كه سر بذارم روش... حاجي هر كي منو فهميد... نفهميد. همه اذيت مي‌كنن، هر كي يه طوري، هر طوري كه از دستش بر بياد، جالبه اصلن دريغ نمي‌كنن. حالا بشينم كف خيابون رو آسفالت و با خودم بگم : كي منو خواست؟ كي منو دوست داشت؟ كي منو فهميد؟ كي منو رنگ زد؟ كي منو.... يا روي كاغذ با حسرت بنويسم اين نيز بگذرد؟ زندگي اين بود و ما نفهميديم، زندگي پيرزني بود عصا به دست... نه، شيشه‌ي مشروب به دست، شيشه در سطل زباله انداخت و برفت. و خنده‌هايي از انتهاي كلاس ريز ريز از پنجره افتاد پايين. نفس عميقي كشيد و خرد شد و مرد.

            اي آه... بيا بگذريم، هنوز هم وقت شام منو صدا نمي‌زنن. خب من توي اتاقم و در بستست، علم غيب هم ندارم،  بعدشم مي‌گن كه خب مي‌خواستي بياي سر سفره شامتو بخوري... نمي‌دونم والا!! الآن از ضعف....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:48 توسط 012|